رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

کالبدشکافی تاریخی چرخه نفرت، مهاجرت و افراط‌گرایی

کالبدشکافی تاریخی چرخه نفرت، مهاجرت و افراط‌گرایی

کالبدشکافی تاریخی چرخه نفرت، مهاجرت و افراط‌گرایی

هیچ ملتی نماینده تمام تاریخ خود نیست، هیچ دینی نماینده تمام پیروان خود نیست، هیچ مهاجری نماینده تمام مهاجران نیست و هیچ جنایتی را نمی‌توان با جنایت دیگری مشروع کرد.

بحران امروز بیش از آنکه به یک پیروز نیاز داشته باشد، به شکستن چرخه‌ای نیاز دارد که در آن هر قربانی بالقوه می‌تواند قربانی بعدی را بسازد.
نفرت ساده‌ترین پاسخ است، اما به نظر من خطرناک‌ترین پاسخ نیز هست.

اسماعیل مرادی

خاورمیانه، اروپا و چرخه بازتولید بحران؛ نگاهی تاریخی و جامعه‌شناختی

به نظر من، برای فهم بحران‌های کنونی در خاورمیانه و پیامدهای آن در اروپا، نمی‌توان تنها به رویدادهای چند دهه اخیر یا به عواملی مانند مهاجرت، اختلافات مذهبی، تروریسم و افراط‌گرایی سیاسی نگاه کرد. آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، حاصل انباشته‌شدن مجموعه‌ای از عوامل تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی است که در طول بیش از یک قرن بر یکدیگر اثر گذاشته‌اند. اگر این زمینه تاریخی نادیده گرفته شود، ممکن است کسانی که آشنایی کافی با تاریخ ندارند، از رویدادهای امروز نتیجه‌گیری‌هایی شتاب‌زده و نادرست داشته باشند و حتی به این تصور برسند که میان ملت‌ها و فرهنگ‌ها یک دشمنی ذاتی و اجتناب‌ناپذیر وجود دارد؛ در حالی که بسیاری از این خصومت‌ها محصول شرایط تاریخی و سیاسی مشخصی هستند و می‌توان آنها را شناخت و از شدتشان کاست.

بحران خاورمیانه را نیز نمی‌توان صرفاً از پایان جنگ جهانی دوم آغاز کرد، هرچند این جنگ نقطه عطف بسیار مهمی در شکل‌گیری نظم سیاسی جدید جهان بود. ریشه‌های بسیاری از بحران‌های امروز به دوره‌ای بازمی‌گردد که امپراتوری عثمانی رو به فروپاشی گذاشت و قدرت‌های اروپایی به‌تدریج نفوذ خود را در بخش‌های مختلف خاورمیانه و شمال آفریقا گسترش دادند. رقابت میان قدرت‌های بزرگ، استعمار، مداخلات خارجی و تلاش برای ایجاد نظم‌های سیاسی جدید، ساختار منطقه را دگرگون کرد. پس از جنگ جهانی اول، بخش بزرگی از سرزمین‌های سابق عثمانی تحت قیمومیت یا نفوذ قدرت‌های اروپایی قرار گرفت و دولت‌های جدیدی شکل گرفتند که بسیاری از آنها با مشکلات جدی در زمینه مشروعیت سیاسی، ساختار قدرت، مرزبندی‌های اجتماعی و رابطه میان دولت و جامعه روبه‌رو بودند. بنابراین، اگرچه نمی‌توان همه مشکلات امروز خاورمیانه را به استعمار اروپا نسبت داد، نادیده گرفتن نقش استعمار و مداخلات خارجی نیز به معنای حذف بخش مهمی از تاریخ منطقه خواهد بود.


پس از جنگ جهانی دوم، این بحران وارد مرحله تازه‌ای شد. خاورمیانه به یکی از میدان‌های مهم رقابت میان قدرت‌های بزرگ تبدیل شد و در کنار منازعات داخلی، رقابت‌های منطقه‌ای و مسئله فلسطین و اسرائیل، کودتاها، جنگ‌های نیابتی، مداخلات خارجی و حمایت قدرت‌های بزرگ از حکومت‌های مختلف، ساختار سیاسی منطقه را پیچیده‌تر کرد. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه، دولت‌های مدرن شکل گرفتند، اما نهادهای سیاسی و اجتماعی نتوانستند همگام با تحولات جمعیتی، افزایش شهرنشینی، گسترش آموزش و افزایش مطالبات اجتماعی رشد کنند. در نتیجه، در بخش‌هایی از منطقه شکاف میان جامعه و حکومت افزایش یافت و حکومت‌های اقتدارگرا برای حفظ قدرت بیشتر به ساختارهای امنیتی و نظامی متکی شدند.


در چنین شرایطی، دین نیز در برخی جوامع به تدریج بیش از گذشته وارد عرصه سیاست شد. با این حال، به نظر من یکی از مهم‌ترین خطاهای تحلیلی این است که اسلام، مسلمانان و اسلام‌گرایی سیاسی را یک پدیده واحد بدانیم. مسلمانان در سراسر جهان از نظر فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و فکری بسیار متنوع‌اند و نمی‌توان رفتار یک گروه سیاسی یا یک سازمان افراطی را به تمام مسلمانان نسبت داد. همان‌گونه که نمی‌توان مسیحیت را با راست افراطی اروپا یا یک سازمان سیاسی مسیحی یکسان دانست، اسلام نیز نباید با اسلام‌گرایی افراطی یا تروریسم یکی گرفته شود. آنچه باید مورد بررسی قرار گیرد، شرایطی است که در آن بخشی از جریان‌های سیاسی توانسته‌اند از دین به‌عنوان ابزار بسیج سیاسی استفاده کنند و در برخی موارد آن را به ایدئولوژی خشونت تبدیل کرده‌اند.


در این میان، حافظه تاریخی نیز نقش مهمی دارد. ملت‌ها فقط با آنچه امروز تجربه می‌کنند زندگی نمی‌کنند، بلکه گذشته خود را نیز با خود حمل می‌کنند. جنگ‌ها، استعمار، اشغال، کودتاها، کشتارها، شکست‌ها و تحقیرهای تاریخی می‌توانند از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند و در طول زمان از یک خاطره تاریخی به بخشی از هویت جمعی تبدیل شوند. هنگامی که این خاطرات با احساس بی‌عدالتی و ناتوانی سیاسی همراه شوند، ممکن است به خشم و سپس به یک روایت سیاسی تبدیل شوند. این پدیده فقط به جوامع خاورمیانه محدود نیست؛ اروپا نیز تاریخ طولانی جنگ، استعمار، فاشیسم، نژادپرستی و خشونت سیاسی را در حافظه جمعی خود دارد. مشکل زمانی آغاز می‌شود که هر جامعه فقط رنج تاریخی خود را به یاد بیاورد و رنج تاریخی دیگری را نادیده بگیرد. در چنین شرایطی، تاریخ به جای آنکه وسیله‌ای برای شناخت باشد، به ابزاری برای توجیه خصومت تبدیل می‌شود.


به همین دلیل، به نظر من باید میان نقد تاریخی استعمار و توجیه خشونت‌های بعدی تفاوت روشنی وجود داشته باشد. استعمار اروپایی در بسیاری از نقاط جهان آثار عمیق و گاه بسیار خشونت‌باری بر جای گذاشته است و بررسی این گذشته تاریخی ضروری است، اما این واقعیت هرگز نمی‌تواند کشتار غیرنظامیان، تروریسم یا خشونت گروه‌های افراطی را توجیه کند. همان‌طور که محکوم کردن تروریسم و جنایات گروه‌های اسلام‌گرا نباید به معنای انکار استعمار و جنایات قدرت‌های اروپایی باشد. یک جنایت، صرفاً به دلیل آنکه پیش از آن جنایت دیگری رخ داده است، مشروع نمی‌شود. اگر قرار باشد تاریخ را به‌درستی بررسی کنیم، باید بتوانیم هم‌زمان چند واقعیت را ببینیم و از تبدیل آنها به ابزار توجیه یکدیگر خودداری کنیم.


در اینجا مسئله مقایسه تاریخی نیز اهمیت پیدا می‌کند. هنگامی که درباره جنایات استعمار اروپایی و جنایاتی که در جوامع مسلمان رخ داده است صحبت می‌کنیم، باید مراقب باشیم که مقایسه را میان واحدهای هم‌سطح انجام دهیم. برای مثال، اگر از جنایات بلژیک در کنگو سخن می‌گوییم، در واقع درباره عملکرد یک دولت مشخص در یک دوره تاریخی مشخص صحبت می‌کنیم. بنابراین، نمی‌توان آن را با عنوان کلی «جنایاتی که مسلمانان انجام داده‌اند» مقایسه کرد، زیرا مسلمانان یک دولت یا یک سازمان سیاسی واحد نیستند، بلکه جمعیتی بسیار گسترده و متنوع با پیشینه‌های تاریخی و سیاسی متفاوت‌اند. اگر بخواهیم مقایسه‌ای تاریخی و علمی انجام دهیم، باید عملکرد دولت‌ها، حکومت‌ها، جنبش‌های سیاسی یا گروه‌های مسلح را در دوره‌های مشخص تاریخی با نمونه‌های مشابه مقایسه کنیم. در این صورت می‌توان هم جنایات استعمار بلژیک در کنگو را بدون کم‌اهمیت کردن آن بررسی کرد و هم جنایات دولت‌ها و گروه‌های مختلف در کشورهای مسلمان را در جایگاه تاریخی خود مورد نقد قرار داد. هدف از این تفکیک، دفاع از هیچ‌یک از طرف‌ها نیست، بلکه جلوگیری از این است که یک جنایت به کل یک ملت، دین یا تمدن نسبت داده شود و تاریخ به ابزاری برای تولید نفرت جمعی تبدیل گردد.


موضوع مهاجرت نیز یکی دیگر از حلقه‌های این زنجیره است. مهاجرت گسترده از خاورمیانه، شمال آفریقا و سایر مناطق بحران‌زده به اروپا نتیجه یک عامل واحد نیست. جنگ، ناامنی، فروپاشی دولت‌ها، فقر، بیکاری، مشکلات اقتصادی، ارتباطات خانوادگی و تصور دسترسی به فرصت‌های بهتر، همگی در شکل‌گیری موج‌های مهاجرتی نقش دارند. بنابراین، صرف مهاجر بودن یک فرد نمی‌تواند درباره نگرش سیاسی، میزان دینداری یا میزان سازگاری اجتماعی او نتیجه مشخصی به دست دهد. در عین حال، نمی‌توان مشکلات واقعی ادغام فرهنگی و اجتماعی را نیز انکار کرد. بخشی از مهاجران ممکن است در یادگیری زبان، ورود به بازار کار، شناخت قوانین و سازگاری با برخی هنجارهای اجتماعی جامعه میزبان با دشواری روبه‌رو شوند و در بعضی مناطق نیز شکل‌گیری جوامع بسته و کم‌ارتباط با جامعه میزبان ممکن است به ایجاد فاصله اجتماعی منجر شود. اما این مسئله نیز تنها به فرهنگ مهاجران مربوط نیست؛ سیاست‌های اقتصادی، مسکن، آموزش، اشتغال و رفتار جامعه میزبان نیز در موفقیت یا شکست فرایند ادغام نقش دارند.


ادغام اجتماعی در واقع فرایندی دوسویه است. مهاجر باید قوانین و اصول اساسی جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کند بپذیرد و برای مشارکت در آن جامعه زبان و قواعد عمومی زندگی اجتماعی را بیاموزد، اما جامعه میزبان نیز باید امکان واقعی مشارکت، آموزش، اشتغال و برخورداری برابر از فرصت‌ها را فراهم کند. اگر یک مهاجر احساس کند که هرگز امکان پذیرفته‌شدن به‌عنوان بخشی از جامعه را نخواهد داشت، ممکن است بیشتر به هویت‌های بسته و جداکننده پناه ببرد. از سوی دیگر، اگر جامعه میزبان احساس کند که مهاجران حاضر به پذیرش قوانین و ارزش‌های اساسی آن نیستند، ترس و بی‌اعتمادی افزایش پیدا می‌کند. در اینجا یک چرخه منفی شکل می‌گیرد که اگر به‌درستی مدیریت نشود، می‌تواند شکاف میان جامعه مهاجر و جامعه میزبان را عمیق‌تر کند.


در همین نقطه است که رشد راست افراطی در برخی کشورهای اروپایی اهمیت پیدا می‌کند. بحران مهاجرت، مشکلات اقتصادی، نگرانی درباره هویت فرهنگی و احساس ناامنی می‌تواند زمینه‌ای برای بسیج سیاسی فراهم کند. اگر سیاستمداران این نگرانی‌ها را به‌جای ارائه راه‌حل به دشمن‌سازی تبدیل کنند، مهاجران به یک «دیگری» سیاسی تبدیل می‌شوند و هر حادثه‌ای که به یک مهاجر یا مسلمان نسبت داده شود، می‌تواند به‌عنوان شاهدی برای یک روایت کلی مورد استفاده قرار گیرد. از طرف دیگر، وقتی بخشی از جامعه مهاجر احساس کند که به‌طور جمعی مورد سوءظن یا نفرت قرار گرفته است، احتمال گرایش بخشی از افراد به هویت‌های بسته و افراطی نیز می‌تواند افزایش یابد. به این ترتیب، افراط‌گرایی در یک سوی جامعه می‌تواند به تقویت افراط‌گرایی در سوی دیگر کمک کند و هر دو طرف برای اثبات ادعاهای خود از رفتار افراطی طرف مقابل استفاده کنند.


جهانی‌شدن سرمایه و تغییرات اقتصادی نیز لایه دیگری از این بحران را تشکیل می‌دهد. جهانی‌شدن فرصت‌های اقتصادی، ارتباطات و دسترسی به اطلاعات را افزایش داده است، اما توزیع این فرصت‌ها در همه جوامع یکسان نبوده است. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه، جمعیت جوان با بازار کار محدود و فرصت‌های اقتصادی ناکافی روبه‌رو است. هنگامی که یک جوان امکان اشتغال، پیشرفت اقتصادی و مشارکت سیاسی را محدود می‌بیند، آمادگی بیشتری برای پذیرش روایت‌هایی پیدا می‌کند که علت شکست او را در وجود یک دشمن مشخص توضیح می‌دهند. این دشمن ممکن است غرب باشد، ممکن است حکومت داخلی باشد، ممکن است مهاجر باشد یا ممکن است یک گروه مذهبی یا قومی دیگر باشد. افراط‌گرایی در بسیاری از موارد از جایی تغذیه می‌کند که فرد احساس می‌کند آینده‌ای برای خود نمی‌بیند و جامعه پاسخی برای وضعیت او ندارد.


شبکه‌های اجتماعی نیز این وضعیت را پیچیده‌تر کرده‌اند. در گذشته، یک درگیری در خاورمیانه ممکن بود مدت‌ها طول بکشد تا به افکار عمومی اروپا برسد، اما امروز تصویر یا ویدئویی از یک حادثه می‌تواند در چند دقیقه در سراسر جهان منتشر شود. انسان امروز نه‌تنها رنج جامعه خود، بلکه رنج و خشونت جوامع دیگر را نیز به‌طور مستقیم مشاهده می‌کند. این مسئله در شرایط عادی می‌تواند موجب افزایش شناخت متقابل شود، اما در شرایط قطبی‌شده ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد. تصویری از خشونت علیه غیرنظامیان در خاورمیانه می‌تواند خشم یک فرد در اروپا را برانگیزد و تصویری از یک حمله تروریستی در اروپا نیز می‌تواند خشم و ترس جامعه دیگری را افزایش دهد. هنگامی که اطلاعات نادرست، تبلیغات سیاسی و روایت‌های توطئه‌آمیز نیز به این وضعیت اضافه شوند، فضای عمومی به‌سرعت قطبی می‌شود.


به نظر من، خطر اصلی زمانی شکل می‌گیرد که اختلاف سیاسی و اجتماعی به اختلاف هویتی تبدیل شود. اختلاف سیاسی قابل مذاکره است، اختلاف اقتصادی می‌تواند با سیاست‌های مناسب کاهش یابد و حتی بسیاری از اختلافات فرهنگی نیز از طریق گفت‌وگو و آموزش قابل مدیریت هستند، اما هنگامی که طرف مقابل به‌عنوان «دشمن ذاتی» تعریف شود، امکان سازش بسیار کاهش پیدا می‌کند. اگر یک اروپایی مسلمان را نه یک شهروند یا مهاجر با حقوق و مسئولیت‌های مشخص، بلکه نماینده یک دشمن تاریخی بداند و اگر یک مسلمان نیز اروپایی را نه یک انسان با هویت و دیدگاه شخصی، بلکه نماینده تمام جنایات استعمار بداند، هر دو در واقع فرد مقابل را از انسانیت و فردیت او جدا کرده‌اند. این همان نقطه‌ای است که اختلاف اجتماعی می‌تواند به خصومت جمعی تبدیل شود.


راه‌حل این بحران به نظر من نه در انکار تفاوت‌ها، بلکه در مدیریت عقلانی آنهاست. قرار نیست همه جوامع از نظر فرهنگی یکسان شوند و اساساً چنین چیزی نه ممکن است و نه مطلوب. هدف باید ایجاد چارچوبی مشترک برای زندگی مسالمت‌آمیز در کنار تفاوت‌ها باشد. در چنین چارچوبی، مهاجر باید قانون، آزادی‌های اساسی، حقوق زنان و کودکان و قواعد عمومی جامعه میزبان را بپذیرد و جامعه میزبان نیز باید با مهاجر به‌عنوان انسانی دارای حقوق برابر برخورد کند و امکان مشارکت واقعی او در جامعه را فراهم سازد. این تعادل آسان نیست، اما بدون آن، ادغام اجتماعی به یک شعار تبدیل خواهد شد.


در کنار آن، آموزش تاریخی اهمیت بسیار زیادی دارد. تاریخ باید نه از زاویه یک ملت یا یک دین، بلکه با دیدن مجموعه‌ای از واقعیت‌ها آموزش داده شود. استعمار، جنگ، برده‌داری، هولوکاست، خشونت‌های مذهبی، تروریسم، کودتاها و مداخلات خارجی باید بدون تقدیس یا حذف بررسی شوند. اگر یک نسل فقط جنایات دیگران را بیاموزد و جنایات جامعه خود را نبیند، تاریخ برای او تبدیل به ابزار برتری‌طلبی می‌شود. همان‌گونه که اگر یک جامعه فقط جنایات خود را ببیند و رنج و جنایت دیگران را نادیده بگیرد، ممکن است گرفتار احساس گناه جمعی و خودتحقیری شود. شناخت تاریخی باید به انسان امکان دهد که هم‌زمان چند حقیقت را ببیند، حتی اگر این حقایق با روایت‌های سیاسی مورد علاقه او سازگار نباشند.


در حوزه مهاجرت نیز سیاست باید از سطح شعارهای انتخاباتی فاصله بگیرد و به یک سیاست عمومی مبتنی بر داده، قانون و تجربه تبدیل شود. اروپا حق دارد درباره کنترل مرزها، مهاجرت قانونی، پناهندگی و امنیت عمومی سیاست مشخص داشته باشد، همان‌گونه که مهاجران نیز حق دارند در چارچوب قانون از حقوق انسانی و اجتماعی خود برخوردار باشند. مسئله اصلی این است که سیاست مهاجرت نباید به ابزاری برای ایجاد دشمنی میان گروه‌های اجتماعی تبدیل شود. سیاستی که فقط بر کنترل و طرد متمرکز باشد، بدون توجه به آموزش، اشتغال، زبان، مسکن و مشارکت اجتماعی، در بلندمدت می‌تواند بخشی از مشکلاتی را که قرار است حل کند، بازتولید کند.


از سوی دیگر، مبارزه با افراط‌گرایی نیز باید یک اصل ثابت داشته باشد و آن این است که معیار، رفتار و ایدئولوژی خشونت‌آمیز باشد، نه دین، قومیت یا ملیت. تروریسم جهادی باید بدون هیچ توجیهی محکوم شود، اما نژادپرستی، اسلام‌هراسی و راست افراطی نیز باید بر اساس همان معیار مورد مقابله قرار گیرند. اگر یک جامعه خشونت یک گروه را محکوم کند ولی خشونت و نفرت گروه دیگری را به دلیل تعلق سیاسی یا فرهنگی نادیده بگیرد، در واقع در حال تقویت همان چرخه‌ای است که ادعا می‌کند با آن مبارزه می‌کند.


در سیاست خارجی نیز لازم است نگاه کوتاه‌مدت امنیتی جای خود را به سیاستی بلندمدت‌تر بدهد. حمایت از حکومت‌های اقتدارگرا ممکن است در مقطعی ثبات ظاهری ایجاد کند، اما اگر جامعه امکان مشارکت سیاسی، توسعه اقتصادی و اصلاحات نهادی نداشته باشد، بحران در شکل دیگری بازخواهد گشت. تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که سرکوب یک بحران لزوماً به معنای حل آن نیست. گاهی بحران فقط برای مدتی از سطح جامعه به زیر پوست آن منتقل می‌شود و در فرصتی دیگر با شدت بیشتری بازمی‌گردد.


به همین دلیل، توسعه اقتصادی نیز باید بخشی از سیاست صلح تلقی شود. جامعه‌ای که بخش بزرگی از جوانان آن فاقد شغل، چشم‌انداز اقتصادی و امکان مشارکت سیاسی هستند، در برابر افراط‌گرایی و مهاجرت اجباری آسیب‌پذیرتر خواهد بود. سرمایه‌گذاری در آموزش، اشتغال، بخش خصوصی، زیرساخت و نهادهای کارآمد اقتصادی، در بلندمدت می‌تواند همان اندازه که سیاست امنیتی اهمیت دارد، برای کاهش بحران مؤثر باشد.


در نهایت، به نظر من یکی از مهم‌ترین کارهایی که سیاستمداران، روشنفکران و اندیشمندان می‌توانند انجام دهند، شکستن چرخه «تحقیر، خشم و انتقام» است. تجربه تاریخی خشونت می‌تواند خاطره جمعی ایجاد کند، خاطره جمعی می‌تواند احساس بی‌عدالتی به وجود آورد، احساس بی‌عدالتی می‌تواند به یک هویت سیاسی تبدیل شود و آن هویت سیاسی ممکن است دیگری را به‌عنوان دشمن معرفی کند. هنگامی که دیگری دشمن معرفی شد، خشونت علیه او آسان‌تر توجیه می‌شود. خشونت نیز ترس ایجاد می‌کند و ترس می‌تواند سیاست‌های طردکننده و افراطی را تقویت کند. طرد اجتماعی دوباره خشم گروه مقابل را افزایش می‌دهد و این چرخه بار دیگر از نقطه آغاز خود شروع می‌شود.


بنابراین، مسئله فقط مبارزه با یک سازمان تروریستی یا یک حزب راست افراطی نیست؛ مسئله اصلی شکستن چرخه‌ای است که در آن افراط‌گرایی هر طرف، خوراک افراط‌گرایی طرف دیگر می‌شود. اگر این چرخه شکسته نشود، هر حادثه تازه می‌تواند بهانه‌ای برای افزایش خصومت و تعمیق شکاف اجتماعی باشد.


به نظر من، سیاستمدار مسئول نباید ترس مردم را برای به‌دست‌آوردن رأی به نفرت تبدیل کند، بلکه باید بتواند ترس را به سیاست عقلانی تبدیل کند. روشنفکر و پژوهشگر نیز نباید وظیفه خود را انتخاب یک طرف برای نفرت‌ورزی بداند؛ وظیفه او باید توضیح پیچیدگی واقعیت و جلوگیری از ساده‌سازی آن باشد. اگر سیاستمداری در اروپا برای کسب رأی، همه مهاجران را تهدید معرفی کند، به بحران کمک کرده است. اگر فعال سیاسی یا روشنفکری در خاورمیانه همه جنایات گروه‌های مسلمان را با استعمار توجیه کند، به همان اندازه در بازتولید بحران نقش دارد. اگر رسانه‌ای هر حمله تروریستی را به ماهیت اسلام نسبت دهد، تحلیل را به تعصب تبدیل کرده است و اگر رسانه‌ای هر اقدام خشونت‌آمیزی را صرفاً مقاومت بنامد، مسئولیت اخلاقی و تحلیلی خود را کنار گذاشته است.


به نظر من، باید بتوانیم چند حقیقت را هم‌زمان بپذیریم: غرب در تاریخ خود مرتکب جنایات بزرگی شده است، دولت‌ها و گروه‌های مختلف در جوامع مسلمان نیز مرتکب جنایات بزرگی شده‌اند، استعمار نمی‌تواند تروریسم را توجیه کند و تروریسم نیز نمی‌تواند تاریخ استعمار را پاک کند. هیچ‌کدام از این واقعیت‌ها دیگری را حذف نمی‌کند و پذیرش یکی نباید به معنای انکار دیگری باشد.


از همین منظر، باید از نظریه ساده «جنگ تمدن‌ها» نیز فاصله گرفت. نه «غرب» یک واحد سیاسی و فرهنگی یکپارچه است و نه «اسلام» یک واحد سیاسی و اجتماعی همگن. در اروپا میان لیبرال‌ها، محافظه‌کاران، چپ‌ها، راست‌ها و راست افراطی اختلاف‌های جدی وجود دارد و در جهان اسلام نیز میان سکولارها، اسلام‌گرایان، محافظه‌کاران، لیبرال‌ها، ملی‌گرایان، دموکراسی‌خواهان و گروه‌های مختلف اجتماعی اختلاف‌های فراوانی وجود دارد. بنابراین، واقعیت بسیار پیچیده‌تر از یک جنگ میان دو اردوگاه است. اگر «غرب» و «اسلام» را دو بازیگر واحد تصور کنیم، در واقع همان تصویری را تقویت کرده‌ایم که افراطی‌ترین نیروها در هر دو طرف تلاش می‌کنند به جامعه تحمیل کنند.


بحران کنونی خاورمیانه و پیامدهای آن در اروپا، بنابراین، نه یک بحران صرفاً مذهبی است، نه صرفاً مهاجرتی و نه فقط نتیجه سیاست خارجی قدرت‌های بزرگ. این بحران حاصل برخورد چندین بحران تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ژئوپلیتیکی است که در طول زمان بر یکدیگر اثر گذاشته‌اند. استعمار و میراث آن، ضعف دولت‌سازی و مشروعیت سیاسی در بخش‌هایی از خاورمیانه، مشکلات اقتصادی و بیکاری، رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، بحران هویت در بخشی از جوامع مهاجر و میزبان، رشد افراط‌گرایی در دو سوی طیف و نقش شبکه‌های اجتماعی در تشدید قطبی‌شدن، همگی بخشی از این مجموعه پیچیده هستند.


در چنین شرایطی، نفرت ساده‌ترین پاسخ است، اما به نظر من خطرناک‌ترین پاسخ نیز هست. اگر تاریخ به ابزار انتقام تبدیل شود، هر نسل می‌تواند جنایت نسل پیشین را دلیل جنایت نسل خود قرار دهد و چرخه خشونت هیچ‌گاه پایان نخواهد یافت. اما اگر تاریخ به ابزار شناخت تبدیل شود، می‌توان فهمید که خشونت چگونه شکل گرفته، چگونه در طول نسل‌ها بازتولید شده و چگونه می‌توان از ادامه آن جلوگیری کرد.


برای من، راه خروج از این بحران از یک اصل ساده آغاز می‌شود: هیچ ملتی نماینده تمام تاریخ خود نیست، هیچ دینی نماینده تمام پیروان خود نیست، هیچ مهاجری نماینده تمام مهاجران نیست و هیچ جنایتی را نمی‌توان با جنایت دیگری مشروع کرد. صلح پایدار نیز از فراموشی تاریخ به وجود نمی‌آید، بلکه از فهم دقیق و صادقانه آن آغاز می‌شود. اگر قرار باشد جامعه‌ای از چرخه نفرت و خشونت فاصله بگیرد، باید بتواند هم جنایت دیگری را ببیند و هم جنایت خود را؛ بدون توجیه هیچ‌کدام و بدون تبدیل تاریخ به ابزاری برای تحقیر یا انتقام.


در نهایت، مسئله این نیست که کدام تمدن باید پیروز شود و کدام طرف باید شکست بخورد. مسئله این است که آیا انسان‌ها می‌توانند از تبدیل تاریخ به سلاح سیاسی دست بردارند و آن را به ابزاری برای فهم مشترک تبدیل کنند یا نه. بحران امروز بیش از آنکه به یک پیروز نیاز داشته باشد، به شکستن چرخه‌ای نیاز دارد که در آن هر قربانی بالقوه می‌تواند قربانی بعدی را بسازد. اگر این چرخه شکسته نشود، نفرت می‌تواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود؛ اما اگر شکسته شود، تاریخ می‌تواند به‌جای آنکه میراث دشمنی باشد، به تجربه‌ای برای جلوگیری از تکرار خشونت تبدیل شود.
اسماعیل مرادی

 

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

اسماعیل مرادی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!