دوقطبیسازی اپوزیسیون، بهانه سرکوب بیشتر به جمهوری اسلامی میدهد
رضا علیجانی، فعال و تحلیلگر سیاسی، گفت جنبش «زن، زندگی، آزادی» در مقایسه با اعتراضهای دیماه ۱۴۰۴ کمتر موجب دوقطبی در جامعه شد.
او افزود دوقطبیسازی و نگاه سیاهوسفید، که به گفته او گاهی بخشی از اپوزیسیون کجرو و ناآگاه نیز به آن دامن میزند، میتواند به نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی برای آدمکشی بیشتر، راحتتر و با وجدان آسودهتر بهانه بدهد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
شعور داشتن برای تمیز دادن شکل رودخانه و مقصد و مسیر رودخانه.
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از داخل دیگهای نذری خود را به کری و کوری و نفهمی زدن؛ امّا ادّعای همه فنّ حریف کردن!
آنچه که ایشان و امثال ایشان میگویند، بیش از آنکه پاسخی به اصل مسئله باشد، نشانه نیندیشیدن در باره خودِ مسئله است. مقایسه دو رویداد که در دو موقعیّت متفاوت تاریخی و اجتماعی رخ دادهاند [جنبش مهسا و واقعه قتل عام دیماه]، امّا در یک جهت و با یک مقصد حرکت میکنند، نه تنها الزاما به معنای نتیجه گیری نادرست از آن رویدادها نیست؛ بلکه گاه تنها راه فهمِ منطق یک روند تاریخی است؛ زیرا تفاوتِ راه را نباید با تفاوتِ مقصد اشتباه گرفت. اگر انسانی برای رسیدن به تهران از اصفهان حرکت کند، ممکن است در بخشی از مسیر، وارد اتوبانی در سمت راست و در وضعیّت سربالایی شود و در نقطهای دیگر، به اقتضای جغرافیای راه، وارد اتوبانی در سمت چپ و در سرازیری شیبگونه گردد؛ آیا میتوان از این تغییر مسیر نتیجه گرفت که اتوبان نخست هیچ نقشی در رساندن او به مقصد نداشته است؟. چنین تفسیری چیزی جز نفهمیدن منطق حرکت نیست. مقصد ثابت است، امّا راه، متناسب با شرایط، تغییر میکند. تاریخ نیز کمابیش چنین است: مسیرها دگرگون میشوند، نسلها جای یکدیگر را میگیرند، زبان اعتراضها تغییر میکند و صورتهای مبارزه از نو شکل مییابند؛ امّا تا هنگامی که جهتِ کلیِ حرکت تغییر نکرده باشد، تفاوتِ مسیر را نمیتوان به معنای تغییرِ مقصد تلقی کرد. از هنگامی که حکومت مبتنی بر ولایت فقیه و کاربست گیوتین خونریز الهی با اتکاء به قهر، سرکوب و کشتار بر سرنوشت ایرانیان مسلّط شد تا همین امروز، اعتراضها، طغیانها، جنبشها و کشمکشهای ایرانیان، هر یک متناسب با امکانات، محدودیّتها و مقتضیات زمانه خود، در برابر همان ساختار قدرت ناحقّ و جنایتکار حاکم شکل گرفتهاند. ممکن است که صورت این اعتراضها متفاوت بوده باشد، ممکن است که شعارها، روشها و حتّا نسلهای حامل آنها تغییر کرده باشند، امّا از تفاوتِ صورت نمیتوان به تفاوتِ جوهر رسید. رویدادهای خونین و سرکوبهای هولناکی که در این سالها بر جامعه ایران گذشتهاند و ابعاد واقعی برخی از آنها هنوز نیز به تمامی روشن نشده است، صرفا حوادثی منفرد در حافظه سیاسی ایرانیان نیستند؛ بلکه آنها نشانههایی از یک نزاع عمیقتر تاریخی و فرهنگی هستند؛ یعنی نزاعی میان جامعهای که خواهان آزاد شدن و رهایی از ساختار موجود و خفقان آور ولایت مزخرف و متعفّن الهی است و نظامی که بقای خود را در استمرار ساختار گیوتین خونریز جست و جو میکند. بنابر این، مسئله هرگز صرفا تعدّد یا تکثّر جنبشهای اعتراضی نیست؛ بلکه مسئله، کشفِ جهت مشترکی است که این رودخانه های ظاهرا مستقل، با همه پیچ و خمها و انشعابهایشان، در بستر تاریخ ایران به سوی آن روان شدهاند. از این منظر، سخن گفتن از «دو قطبی شدن» جنبشهای اعتراضی، اگر به معنای نادیده گرفتنِ روند عمیقتر تاریخی و فرهنگی باشد، ما را از اصل قضیه دور میکند؛ زیرا واقعیّت ملموس این است که بخشی از این جنبشهای مستقل [= واقعه دیماه خونین]، در پروسه تحوّل سیاسی و اجتماعی، در حوزه «انتخاب شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان»، از مرحله «اپوزیسیون صرف» به مرحله طرحِ یک «آلترناتیو کلیدی» برای جانشینی نظام خونریز و ایرانسوز فقاهتی نزدیک شدهاند. اینکه هر کسی با این آلترناتیو موافق یا مخالف باشد، بحثی جداگانه است؛ امّا انکارِ وجود چنین روندی، حذف واقعیّت عریان بهوسیله تفسیر مغرضانه و کینه توزی است. ترس و واکنش شدید صاحبان قدرت ولایی و ذینفعان استمرار نظام فقاهتی در برابر هر نشانهای از ظهور یک بدیل سیاسی نیز دستکم یک معنا را روشن میکند: نظامهای سیاسی بیش از آنکه از اعتراضِ پراکنده هراس داشته باشند، از لحظهای بیمناک میشوند که اعتراض بتواند به «آلترناتیو» تبدیل شود؛ زیرا اعتراض، تا هنگامی که فاقد افق جایگزین است، میتواند سرکوب شود، امّا هنگامی که جامعه بتواند پس از نفیِ وضع موجود، تصویری از نظم آینده در برابر خود ببیند، مسئله از اعتراض به انتقال قدرت تغییر ماهیّت میدهد. از همینجاست که بحثِ بازگشت ایران به مسیر اصیل تاریخ و فرهنگ خود، معنا پیدا میکند؛ امّا این بازگشت را نباید با تکرار مکانیکی گذشته اشتباه گرفت. پیوستن دوباره به میراث شاهنشاهی ایران لزوما به معنای بازتولید عین به عین ساختار سیاسی دوران رضا شاه کبیر یا محمّد رضا شاه فقید نیست؛ زیرا تاریخ، اگر به درستی فهم شود، مدرسه تکرار نیست؛ بلکه مدرسه آموختن است. گذشته را نمیتوان دوباره زندگی کرد، امّا میتوان بنیانهای تاریخی و فرهنگی آن را فهمید و عناصر زنده و سازگار آن را در ساختن آینده به کار گرفت. از این لحاظ، باید میان «شاهنشاهی به مثابه یک فرم سیاسی» و «شاهنشاهی به مثابه یک تداوم تاریخی و فرهنگی» تمایز گذاشت. ممکن است که صورت حکومت آینده، پادشاهی باشد و ممکن است که جمهوری باشد؛ امّا اگر قرار باشد که ایران پس از رهایی از نظام حونریز و ناحقّ و جنایتکار و جوانخوار و متجاوز فقاهتی، بار دیگر بر بنیان هویّت تاریخی و فرهنگی مردمان ایران سامان یابد، آنگاه مسئله بنیادی صرفا نامِ شکل حکومت نیست؛ بلکه آن بنیان فکری و فرهنگیی است که دولت آینده بر آن استوار خواهد شد. پرسش اساسی این است که ایران را چگونه میفهمیم، انسان ایرانی را چگونه تعریف میکنیم، نسبت خود را با تاریخ و فرهنگ این سرزمین چگونه میبینیم و دولت آینده را بر چه مبنایی میخواهیم بنا کنیم. اگر این تمایز فهم نشود، تاریخ به کاریکاتور و سیاست به جدال بر سر برچسبها تبدیل میشود. آنگاه به جای آنکه بپرسیم «ایران از کجا آمده و به کجا میرود؟»، گرفتار این میشویم که «این گروه چه نامی بر خود گذاشته و آن گروه چه عنوانی دارد؟» حال آنکه نامها تغییر میکنند، امّا مسئلهها باقی میمانند. پرچمها ممکن است دگرگون شوند، اشخاص بیایند و بروند، گرایشها شکل بگیرند و فرو بپاشند، امّا پرسش از هویّت تاریخی، فرهنگی، آزادی، استقلال و آینده ایران همچنان پابرجا خواهد ماند. بنابر این، فهم ریشه قیامها، جنبشها و اعتراضهای ایرانیان تنها با شمارش رویدادها یا مقایسه ظاهری آنها ممکن نیست؛ باید زیرِ سطحِ شریانهای حادثه را دید و آن رشته نامرئی را جست و جو کرد که رویدادهای پراکنده را به یک روند تاریخی پیوند میدهد. کسی که تنها به تفاوتِ شکلها نگاه میکند [عین آقای علیجانی و کثیری مثال ایشون]، رودخانههای بسیاری میبیند؛ امّا کسی که در باره جغرافیای تاریخ و جهتِ جریان رودخانه ها میاندیشد، در پسِ این رودخانه ها مسیرِ یک جریان بزرگتر را نیز خواهد دید. از همینجا مسئولیّت کسانی که خود را «اپوزیسیون» مینامند آغاز میشود: آیا میخواهند که این واقعیّت تاریخی و اجتماعی و فرهنگی را بفهمند و نسبت خود را با آن روشن کنند، یا همچنان با گفتارها و کردارهای خطا آلود، آگاهانه یا ناآگاهانه، به استمرار همان ساختاری [= ولایت گیوتین الهی] یاری رسانند که مدّعی مخالفت با آن هستند؟. قضاوت در باره رویدادهای تاریخ یک ملّت معمولا به کسانی رحم نمیکند که واقعیّت را مطابق میل خویش تفسیر میکنند؛ زیرا واقعیّت سرانجام از میان همه روایتها عبور میکند و حقیقت ذاتی خود را آشکار و اثبات مینماید. اگر آلترناتیوی [ = شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان] در ذهن و انتخاب بخشی از جامعه ریشه دوانده باشد، نمیتوان صرفا با انکارِ آن، وجودش را از میان برد همانگونه که با نامیدن رودخانه به «بیراهه» نمیتوان مسیر آب را تغییر داد. به همین دلیل، پرسش نهایی شاید این نباشد که کدام گروه/تشکیلات/گرایش و غیره صرفا خود را «دُرُست» میداند؛ بلکه پرسش عمیقتر این است که کدام خوانش از تاریخ و فرهنگ ایران، توانایی آن را دارد که گذشته را توضیح دهد، اکنون را بفهمد و برای آینده، افقی معنادار بگشاید. هر تفسیری که نتواند این سه زمان را در یک منظومه فکری به یکدیگر پیوند دهد، هر چقدر هم پُر طنین و سیاسی باشد، در نهایت چیزی جز صدای بلندِ یک سوءتفاهم تاریخی نخواهد بود. شاید مسئله در ژرفترین لایه خود این باشد که آیا تاریخ ایران فقط مجموعهای از حکومتهایی است که آمدهاند و رفتهاند، یا در زیرِ این آمد و شدِ قدرتها، تداومی عمیقتر وجود دارد که خود را در زبان، فرهنگ، حافظه، هویّت و تصوّر و منش ایرانیان از «ایران» بازتولید کرده و اکنون بار دیگر در برابر ما به صورت یک پرسش تاریخی - فرهنگی سر برآورده است. اگر این پرسش را جدّی بگیریم، آنگاه دعوا بر سر «پادشاهی یا جمهوری» دیگر تمامِ مسئله نخواهد بود؛ بلکه مسئله بنیانیتر این است که ایران را چگونه میفهمیم، تاریخش را چگونه میخوانیم و آیندهاش را بر کدام حافظه، کدام ارزشهای فرهنگی و کدام بنیانهای ایراندوستی و مردمدوستی میخواهیم بنا کنیم و شاید در نهایت، بزرگترین خطای سیاسی همین باشد که چون راه تغییر کرده است، گمان کنیم مقصد نیز تغییر کرده است. حال آنکه پروسه رویدادهای اجتماعی باعث میشوند که تاریخ، راه را عوض کند، نسلها را عوض کند، زبانهای اعتراض را عوضکند و صورتهای مبارزه را دگرگون سازد، امّا آنچه که در ژرفای یک ملّت به مثابه پرسش اساسی باقی مانده است، ممکن است که پس از دههها یا حتّا قرنها دوباره در هیئتِ یک انتخاب تاریخی سر برآورد. پس اگر میخواهیم که ایران آینده را بفهمیم، پیش از آنکه در باره شکل حکومت حکم صادر کنیم، باید خودِ ایران را فهمیده باشیم؛ زیرا کسی که مقصد را نشناسد، حتّا اگر تمام جادهها را هم بشناسد، در نهایت تنها مسافری خواهد بود که بسیار حرکت کرده است، بی آنکه بداند به کجا میرود. مقصد تمام جنبشهای ایرانی از زمان سلطه گیوتین ولایی تا امروز فقط یک چیز است و بس: خلع و عزل گیوتینداران الهی و بازگرداندن ایران به گستره تاریخ هزاره ای و شاهنشاهی و کاربست بُنمایه های فرهنگ جهان آرایش: گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان