رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه 23 شهریور 1405 - Monday, 14 September 2026

زندان یا دانشگاه چریکی؟

زندان یا دانشگاه چریکی؟
تهیه و تنظیم:
آناهیتا دی‌پیر و یاشار استهبان‌نژاد

زندان یا دانشگاه چریکی؟
سفری به بند سیاسی وکیل‌آباد مشهد در سال ۱۳۵۲  

در پنجمین «گفت‌وگو با تاریخ» با کیانوش توکلی

 

به قلم: آناهیتا دی‌پیر و یاشار استهبان‌نژاد  
گاهی تاریخ را می‌توان در اسناد دولتی، روزنامه‌های قدیمی و کتاب‌های قطور جست‌وجو کرد؛ و گاهی دری به گذشته از جایی باز می‌شود که انتظارش را نداریم؛ از حافظه انسانی که بیش از نیم قرن پیش، جوانی ۲۲-ساله بوده و امروز می‌کوشد آنچه را دیده، تجربه کرده و باور داشته است، دوباره به یاد آورد. 
در قسمت پنجم مجموعه «گفت‌وگو با تاریخ»، کیانوش توکلی ما را به سال ۱۳۵۲ و به بند عمومی زندان وکیل‌آباد مشهد می‌برد؛ اما آنچه در برابر ما قرار می‌گیرد، الزاماً با تصویر ساده و یکدستی که سال‌ها از «زندان سیاسی دوران شاه» در ذهن بسیاری از ایرانیان ساخته شده، همخوان نیست. همین تضاد است که این گفت‌وگو را جذاب می‌کند. 
ما در این برنامه نمی‌خواهیم از یک روایت رسمی، روایت رسمی دیگری بسازیم. قرار نیست خاطره یک زندانی سیاسی را جایگزین اسناد تاریخی کنیم و قرار هم نیست تجربه شخصی او را، تنها به این دلیل که با روایت رایج متفاوت است، کنار بگذاریم. پرسش اصلی ساده‌تر و در عین حال دشوارتر است: «پنجاه سال بعد، چگونه باید درباره گذشته‌ای داوری کنیم که بخش بزرگی از شناخت ما از آن، از خاطرات، روایت‌های سیاسی و ادبیات نیروهای درگیر در همان تاریخ ساخته شده است»؟

 

از دانشگاه مشهد تا زندان وکیل‌آباد
داستان از دانشگاه مشهد آغاز می‌شود. کیانوش توکلی، جوانی ۲۲ ساله، در فضای سیاسی و پرالتهاب دانشگاه سال ۱۳۵۲ در اعتراضات دانشجویی حضور دارد. او از حوادث ۱۶ آذر، شکستن شیشه‌ها، فرار از مشهد، بازگشت به زادگاهش شاهی ـ قائم‌شهر امروز ـ دستگیری و انتقال دوباره به مشهد سخن می‌گوید. 
در بخش‌های پیشین این گفت‌وگو، همراه او وارد بازجویی ساواک شدیم. توکلی از ترس خود پیش از بازجویی، از تصوری که از ساواک در ذهن داشت، از تهدیدها و کتک‌هایی که به گفته خودش در جریان بازجویی تحمل کرد و همچنین از آنچه برای او اتفاق نیفتاد سخن گفت. 
این بخش شاید یکی از مهم‌ترین نقاط این مصاحبه باشد؛ زیرا راوی نمی‌کوشد تجربه خود را به تجربه همه زندانیان سیاسی تعمیم دهد. در مقابل، او تأکید می‌کند که برخورد با اعضای سازمان‌های مسلح، به‌ویژه افرادی که اطلاعات خانه‌های تیمی و قرارهای عملیاتی را در اختیار داشتند، می‌توانست خشن‌تر باشد. این تفاوت برای فهم تاریخی موضوع اهمیت دارد. 
ما قصد نداریم وجود شکنجه و بدرفتاری در دستگاه‌های امنیتی زمان شاه را انکار کنیم؛ همان‌گونه که نمی‌توان هر روایت فردی درباره نوع و شدت شکنجه را بدون بررسی مستقل، سند قطعی تاریخی تلقی کرد. تاریخ‌نگاری جدی درست از همین نقطه آغاز می‌شود: «تفکیک شهادت، خاطره، سند و نتیجه‌گیری».

 

پشت درِ بند عمومی چه خبر بود؟
اما نقطه اصلی قسمت پنجم زمانی آغاز می‌شود که درِ بند عمومی زندانیان سیاسی وکیل‌آباد باز می‌شود. توکلی جمله‌ای می‌گوید که شاید کل این قسمت را بتوان با آن خلاصه کرد: «از اینجا به بعد پلیس هیچ‌کاره است.» 
آن سوی این در، با جهانی کوچک اما پیچیده روبه‌رو می‌شویم؛ جامعه‌ای درون زندان، با مناسبات، قواعد، تقسیم‌بندی‌ها و حتی ساختار قدرت مخصوص به خودش. زندانیان بر اساس گرایش‌های سیاسی و ایدئولوژیک در «کمون»های مختلف زندگی می‌کنند؛ حزب توده، سازمان مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی خلق، گروه‌های مائوئیستی و مذهبی‌ها. در کنار آنها نیز افرادی حضور دارند که در هیچ‌یک از این دسته‌بندی‌ها نمی‌گنجند. 
هر کمون مناسبات درونی خود را دارد و زندانی تازه‌وارد، پس از آشنایی با گروه‌ها، جایگاه خود را انتخاب می‌کند. در اینجا زندان دیگر فقط ساختمان، دیوار، میله و نگهبان نیست. زندان به یک جامعه سیاسی کوچک تبدیل شده است. افرادی کتاب می‌خوانند، زبان می‌آموزند، ترجمه می‌کنند، درباره مارکسیسم، اسلام، انقلاب و مبارزه مسلحانه بحث می‌کنند و تجربه نسل‌های قدیمی‌تر زندانی به نسل جوان‌تر منتقل می‌شود.
به همین دلیل عنوان این مجموعه ـ «زندان یا دانشگاه چریکی» - تنها یک عنوان تبلیغاتی نیست؛ پرسشی تاریخی است. زندان برای بخشی از این نسل، فقط محل تحمل مجازات نبود؛ می‌توانست به محلی برای آموزش سیاسی، انتقال تجربه، ایجاد شبکه و تعمیق هویت ایدئولوژیک نیز تبدیل شود. و این پرسش مهمی را پیش روی ما می‌گذارد: آیا حکومت، با زندانی کردن مخالفان سیاسی در کنار یکدیگر، ناخواسته محیطی برای بازتولید و انتقال اندیشه‌های انقلابی فراهم می‌کرد؟

 

پنج جهان سیاسی زیر یک سقف
یکی از جذاب‌ترین بخش‌های روایت توکلی، معرفی گروه‌هایی است که چند سال بعد هر یک نقشی متفاوت در تاریخ ایران ایفا کردند. در یک سوی بند، توده‌ای‌های قدیمی قرار دارند؛ برخی با تجربه دو دهه زندان، اهل مطالعه، ترجمه و آموزش. 
در سوی دیگر، اعضای سازمان مجاهدین خلق هستند؛ سازمانی که در همان سال‌ها درون خود با پرسش‌های جدی ایدئولوژیک روبه‌روست. توکلی از افرادی سخن می‌گوید که هنوز رسماً عضو یک سازمان اسلامی‌اند، اما به مارکسیسم نزدیک شده‌اند؛ روندی که سرانجام در میانه دهه ۱۳۵۰ به بحران و تغییر ایدئولوژیک در بخشی از سازمان منجر شد. در گوشه‌ای دیگر چریک‌های فدایی خلق حضور دارند؛ نسلی که مبارزه مسلحانه را راه تغییر جامعه می‌داند. 
مائوئیست‌ها نیز جهان خود را دارند؛ مجموعه‌ای ناهمگون از گرایش‌هایی که گاه بیش از آنکه با یکدیگر اشتراک داشته باشند، در مخالفت با شوروی به هم نزدیک‌اند. و در کنار همه اینها، مذهبی‌هایی حضور دارند که نام برخی از آنان سال‌ها بعد در ساختار جمهوری اسلامی بسیار شنیده خواهد شد. 
عجیب‌ترین تصویر شاید همین باشد؛ افرادی که چند سال بعد در دو سوی دشمنی‌های خونین سیاسی قرار خواهند گرفت، در سال ۱۳۵۲ در یک بند زندگی می‌کنند، یکدیگر را می‌شناسند، گفت‌وگو می‌کنند و در اداره امور زندان با هم همکاری دارند.
توکلی می‌گوید روابط میان کمون‌ها تا پیش از تحولات ایدئولوژیک سازمان مجاهدین در میانه دهه ۱۳۵۰، عموماً حسنه بود. ما امروز پایان داستان را می‌دانیم؛ آنها در آن لحظه نمی‌دانستند. و شاید همین آگاهی ما از آینده است که شنیدن این خاطرات را چنین تأمل‌برانگیز می‌کند.

 

زندانی که با تصویر آشنای ما فاصله دارد
بخش دیگری از مصاحبه به امکانات بند عمومی اختصاص دارد. روایت توکلی از اتاق‌های چندنفره، بازبودن درها در طول روز، حیاط اختصاصی، والیبال و بسکتبال، وسایل ورزش، کتابخانه، امکان مطالعه و ترجمه، کارگاه‌های زندان، چای روزانه و نحوه توزیع غذا سخن می‌گوید. این روایت طبیعتاً پرسش ایجاد می‌کند؛ زیرا با برخی تصاویر عمومی و فراگیری که طی دهه‌ها درباره زندان‌های سیاسی عصر پهلوی شکل گرفته، تفاوت دارد. اما پاسخ درست به این تفاوت، انتخاب فوری یکی از دو روایت نیست. 
وکیل‌آباد سال ۱۳۵۲ الزاماً نماینده تمام زندان‌های ایران نبود؛ بند عمومی نیز سلول بازجویی نبود؛ وضعیت یک زندانی عادی سیاسی لزوماً با وضعیت عضو یک شبکه مسلح یکسان نبود و شرایط زندان‌ها نیز در سال‌ها و دوره‌های مختلف تغییر می‌کرد. بنابراین ارزش شهادت توکلی دقیقاً در همین محدودبودن آن است. 
او نمی‌گوید «تمام زندان‌های دوران شاه چنین بودند،» بلکه او می‌گوید: «من آنجا بودم؛ آنچه من در آن زمان و در آن بند دیدم، این بود.» 
از همین‌جا وظیفه ما به‌عنوان پژوهشگر آغاز می‌شود: مقایسه این شهادت با خاطرات دیگر زندانیان، اسناد رسمی، گزارش‌های مستقل، مدارک پزشکی، گزارش‌های نهادهای حقوق بشری و دیگر منابع قابل بررسی.

 

شکنجه؛ جایی که احساس باید جای خود را به روش بدهد
شاید حساس‌ترین بخش این برنامه بحث شکنجه باشد. این موضوع نه با انکار قابل حل است و نه با اغراق. وقتی از شکنجه سخن می‌گوییم، با یکی از جدی‌ترین موارد نقض کرامت و حقوق انسان روبه‌رو هستیم. به همین دلیل، درست در همین نقطه باید بیش از همیشه در استفاده از واژه‌ها، اسناد و ادعاها دقیق بود. خاطره قربانی اهمیت دارد؛ اما در پژوهش تاریخی، خاطره نقطه پایان تحقیق نیست. روایت باید تا حد امکان با اسناد، شواهد مستقل، گزارش‌های هم‌زمان و مدارک پزشکی سنجیده شود. 
در این برنامه نیز دو روایت متفاوت در برابر مخاطب قرار می‌گیرد؛ نه برای آنکه با یک نمونه، نمونه دیگر را خودبه‌خود باطل کنیم، بلکه برای طرح پرسشی بنیادی؛ مرز میان خاطره، روایت سیاسی و واقعیت قابل اثبات کجاست؟
این شاید مهم‌ترین پرسشی باشد که از تمام این مصاحبه باقی می‌ماند: «تاریخ، دادگاه نیست؛ پرسش است.» 

پنجمین «گفت‌وگو با تاریخ» بیش از آنکه بخواهد حکمی صادر کند، مخاطب را دعوت می‌کند که وارد صحنه شود. وارد دانشگاه مشهد شود؛ با جوانی ۲۲ ساله فرار کند؛ همراه او بازداشت شود؛ اضطراب نخستین بازجویی را بشنود؛ از درِ بند عمومی عبور کند؛ پای صحبت توده‌ای، مجاهد، فدایی، مائوئیست و مذهبی بنشیند؛ کتابخانه و حیاط زندان را ببیند؛ و سپس با اطلاعاتی که امروز در اختیار دارد، خودش سؤال کند: شاید تاریخ دقیقاً همین باشد! 
نه تکرار آنچه دوست داریم حقیقت داشته باشد و نه پاک‌کردن آنچه با باورهای امروز ما سازگار نیست.
تاریخ، شهامت شنیدن روایت‌های متعارض است.
شهامت گفتن «نمی‌دانم» در جایی که سند کافی نداریم.
شهامت پذیرفتن واقعیتی که ممکن است با تصویری که سال‌ها در ذهن خود ساخته‌ایم متفاوت باشد.
و مهم‌تر از همه، شهامت جداکردن حافظه از سند، باور از واقعیت و تبلیغات از پژوهش.
کیانوش توکلی در این گفت‌وگو دری را به روی ما باز می‌کند؛ دری به بند عمومی زندان وکیل‌آباد مشهد در بیش از نیم قرن پیش.
آن سوی این در نه سیاهی مطلق می‌بینیم و نه سفیدی مطلق.
انسان می‌بینیم؛ ایدئولوژی می‌بینیم؛ آرمان می‌بینیم؛ تعصب می‌بینیم؛ رفاقت می‌بینیم؛ تضاد می‌بینیم؛ و نسلی را می‌بینیم که درون دیوارهای زندان درباره آینده ایران بحث می‌کرد، بی‌آنکه بداند تنها چند سال بعد، بسیاری از همان آدم‌ها و اندیشه‌ها در یکی از بزرگ‌ترین تحولات تاریخ معاصر ایران دوباره با یکدیگر روبه‌رو خواهند شد.
شاید به همین دلیل است که پرسش عنوان این قسمت، پس از پایان مصاحبه نیز همچنان باقی می‌ماند: 

زندان بود؟ 

یا دانشگاه چریکی؟
قضاوت نهایی را به مخاطب می‌سپاریم.
اما پیش از قضاوت، یک خواهش داریم. در را باز کنید، وارد شوید، روایت را تا پایان بشنوید؛ و بعد سؤال کنید.
گفت‌وگو با تاریخ
ـ قسمت پنجم گفت‌وگو با کیانوش توکلی
کاری از مجموعه گفتگوی روز
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

گفتگوی روز

تصویر

تصویر

تصویر