ویدیو های عباس و بنیامین سوری در این یکی دو ساله به چپ ایرانی و حتا جهانی بسیار تاختند. این ویدیوی اینها شنیدنی است. رجز نمیخوانند بلکه دلیل می آورند که چرا داریوش اقبالی پرت می گوید. و پته داریوش را روی آب میریزند که چیزی بارش نیست. داریوش هم بیسواد و هم فریفته عوام شد. عوام زمان شاه متشکل از چپ ها بود و بعد از 57 نیز عوام 57تی همچنان به او چسبیده است و او را این بار با آهنگی شارژ کرده اند که به بسیاری بر خورده است. من هنوز آن آهنگ را نشنیده ام اما بازخوردهایش را شنیده ام و متن ترانه نیز به گوشم خورده. همان چند جمله کافی بود. مگر قبلا خوانده هایش چه باری داشت که امروز داشته باشد؟ واقعیت این است که همان سال 55 بود که سالهای خمیدگی بی دلیل نسل جوان بود. تلقینی با صدای داریوش و حتا ستار خموده میشدیم و فکر میکردم حیوونی ما.. طلفلکی ما.. ! و هیچ مرگمان هم نبود. یک روز به خانه دوستم رفتم و گفتم من دیگه نه به ستار گوش میدم نه به داریوش. آهنگ های غمگین این دو روح جوان ما را پژمرده میکرد. اما داریوش را نسل جوان بیشتر دنبال میکرد و این نبود مگر جو زدگی. معنی شعرهایش را نمی فهمیدیم اما خب.. مد بود. همانطور که پوتین سربازی و شلوارهای گتر کرده می پوشیدیم و اورکت. چقدر پرت بودیم. دقیقا از سال 1356 ترانه های داریوش را گوش نکردم و به هیچ یک از کنسرت هایش هم هرگز نرفتم.
با این همه شاید تعجب کنید اگر بگویم دو سه ماه پیش، پس از نزدیک به 50 سال که از آخرین بارهایی که داریوش گوش کرده بودم میگذشت، هنگامی که به خاطر «صنمی» که با آهنگ های داریوش سالها سر کرده بود میکروفون سیستم کراوکه را بدست گرفتم، هر آهنگ داریوش که بر صفحه می آمد را براحتی میخواندم. با همه زیر و بم هایش. بدون تپق، بدون لکنت، بدون خارج خواندن. و این در شرایطی که هرگز و هرگز حتا همان 50 سال قبل آهنگ نیز او را خودم نخوانده بودم. اما دهها بار شنیده بودم و گاهی زیر لب زمزمه می کردم. .
داریوش.. از نگاه من یک بچه پر روی محل بیش نبود و نیست. جایی که او بزرگ شده اینجوری بودند. بچه های دبیرستانی از چهار راه قصر و تقاطع پهلوی شاهرضا به پایین و در شرق هم از مجیدیه شمالی و نارمک به پایین اینجوری بودند. هرگز تو کت شون نمیرفت بگن اشتباه کردن. این 57 تی هایی که «سر موضع» باقی مانده اند حاصل همان دبیرستان های دهه 40 و 50 هستند. و داریوش که بار سیاسی ندارد و اصلا کتابی هم نخوانده که از این حرفها سر در بیاورد طوطی وار آنچه در دهانش می نهند بلغور میکند بچه پر رویی است از همان قماش سرداران سپاه. همه از دم بچه پررو و وقیح. در خارج از کشور این همه حساسیت مردم بر علیه داریوش برایم چندان تعجب آور نبود که این گفته سوری به من شوک داد که در این ویدیو نقل به مضمون میگوید: عبدالکریم سروش و داریوش اقبالی اگر در غربت بمیرند بهتر است همانجا دفن شوند و هرگز جسدشان به ایران نرسد چرا که در ایران بر قبرشان همان خواهد رفت که بر قبر غلامحسین ساعدی.
یک بار نمیدانم اینجا نوشتم و یا جای دیگر. مردم ایران بسیار کینه ای هستند و راحت نمی بخشند. نگاهی به کشتار ژنرال های شاه بر بام مدرسه علوی بیاندازیم ملاحظه میکنیم که مردم چقدر کینه ورز هستند. اگر آن ژنرال ها برخی شان حتا به گناه نکرده اعدام شدند این سرداران سپاه.. الله و اکبر! جوک درخت گردکان به این بزرگی درخت هندوانه الله و اکبر.
همانطور که گفتم عباس سوری در ایران است و استاد دانشگاه. بی جهت حرف مفت نمی پراند و وجاهت اش را به خطر نمی اندازد. و این سخن او که نبض جامعه را بدست دارد برای من شوک آور بود که چقدر جامعه حساس شده و چقدر باید نظرات یکسان شده باشد که عباس سوری با یک اطمینان خاطری این سخن را بر زبان براند که بهتر است سروش و داریوش اقبالی در همان خارج دفن شوند. شنیدن این ویدیو و سایر ویدوهای عباس و بنیامین سوری را توصیه می کنم.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
حضیض این گونه است!
حضیض این گونه است!
موضوع قبر ساعدی و سروش و داریوش، و این که عباس سوری توصیه می کند بهتر است وصیت کنند در ایران دفن نشوند، نویسنده این مطلب غیر ممکن است نداند که آنچه عباس سوری می گوید بیان یک استعاره است و عباس سوری دارد میزان نفرت افکار عمومی مردم ایران نسبت به این عناصر، کارنامه شان، و نظرات شان را بازگو می کند. اما نویسنده برای دور زدن پیام عباس سوری روشی کودکانه و سخیف پی گرفته و ظاهر سخن را شاهد می آورد و طوری وانمود می کند که انگار منظور عباس سوری این بوده که مردم ایران «گرفته اند دست شان» منتظر قبر این عناصر هستند تا بر آن بشاشند. اصلا قضیه ربطی به دین و شیعه ندارد! این مردم در سالها اخیر در اعتراضات به مسجد و حوزه علمیه هم حمله کرده و آتش زده اند. قضیه خشم و نفرت و کینه است و عصبانیت مردم از این قوم و همکاران آنها در خارج از کشور مثل سروش و داریوش است. مردم ایران که من امروز می بینم تغوط زده اند به اسلام و آخوند و مذهب شیعه! اما میزان خشمی که من در این مردم می بینم و راستش بسیار هم از آن میترسم و سالها هم در همینجا هشدار داده بودم از کنترل خارج است. اگر این گذار آرام و کنترل شده انجام نشود مطمئن باشید که جسدهای بسیاری از قبر بیرون کشیده و آتش زده خواهد شد شک نکنید. حتا در صورت گذار آرام هم باز باید بر قبرهای بسیاری نگهبان بگذارید تا بر آن ها نشاشند و یا آتش نزنند. قبرهای عزیزان شان را این حرامیان شکسته اند و شاشیده اند. و شما خیال میکنید که مردم ما خیلی گوگولی و مامانی هستند و اصن از این کارهای بدبد نمی کنند؟ عینک بهتری انتخاب کنید.
توطئه «یا همه با من یا بر علیه من» ریشه اش در مسعود رجوی و سازمان اوست. شاهزاده چنین ادعایی ندارد. او می گوید یا شما با رژیم هستید یا با مردم و بر علیه رژیم. شما مردم را میخواهید به شاهزاده بچسبانید و نگویید که نامی از شاهزاده نیاورده اید. نام شاهزاده در جایگاه متهم بسیار بزرگ در نوشته شما مشخص است آن که نمی بیند نابیناست.
آینه چون نقش تو بنمود راست…
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن، آینه شکستن خطاست
«توهم توطئه» نقد برخی الگوهای فرهنگی و اجتماعی است. نقد و آسیبشناسی یک جامعه، نه سرزنش آن جامعه است و نه انکار نقش حکومتها و قدرتهای خارجی در سرنوشت آن.
جامعه ما سالها در برابر سرکوب، جنایت و سیاست تفرقهافکنی جمهوری اسلامی مقاومت کرده و طبیعی است که از این تجربه طولانی آسیب دیده باشد. دشمنسازی، دوگانه «یا با من یا علیه من»، نپذیرفتن خطا، مسئولیتگریزی، تخریب صدای متفاوت، نفی موفقیت دیگران، بیاعتمادی و تضعیف همبستگی، ابزارهای شناختهشده این حکومت برای حفظ قدرت بودهاند. خطر از جایی آغاز میشود که همین الگوها، ناخواسته، به رفتار سیاسی و اجتماعی ما نیز راه پیدا کنند.
دیدن این آسیبها نشانه ضعف نیست، نشانه بلوغ یک جامعه است. جامعهای که بتواند در کنار ایستادگی در برابر سرکوب، خودش را نیز بیهراس نقد کند، امکان بیشتری برای ساختن آیندهای آزاد دارد.
برای پایان دادن به جمهوری اسلامی و ایدئولوژی آن، تنها کنار رفتن ساختار قدرت کافی نیست؛ باید الگوهای فکری و رفتاریای که استبداد از آنها تغذیه میکند را نیز کنار گذاشت.
«توهم توطئه» تلاشی برای گرفتن همین آینه در برابر خودمان است؛ نه برای محکوم کردن جامعه، بلکه برای اینکه آنچه مانع اعتماد، همبستگی و آزادی میشود دیده و اصلاح شود.