بی تابی مصدق برای برانداختن خاندان ایرانساز پهلوی
بله،
هفتاد و سه سال پیش در همین روزها مصدق در یک اتحاد نانوشته با حزب توده در روزهای دوازده و نوزده امرداد ماه سال سی دو، رفراندمی غیر قانونی و خارج از حیطه وظیفه نخست وزیر، برای منحل کردن مجلس هفدهم که انتخاباتش را وزیر کشورش برگزار کرده بود و نمایندگان انتخابی آن هم -همه- دست چین شده از خودی های جبهه ملی بود، برگزار کرد و شادمان بود که بزودی پادشاه قانونی مشروطه را سرنگون می کند و انتقامِ انقراض یا سقوط قبیله مادری اش، قاجاریه را از خاندان پهلوی می گیرد.
سرمست از این بود که با برقراری یک حکومت نظامی، جلوی تحرکات ایرانگرایی را می گیرد.
اما نمی دانست و نفهمید که ملت ایران منتظر لحظه ای هستند تا با یک پس گردنی او را ادب کنند.
و آن لحظه، روز و شب بیست و پنج امرداد بود که در ادامه اش در بیست و هشت مرداد با قیام ملی به بار نشست.
زیرا وقتی که مصدق غیر قانونی مجلس را با رفراندم، آن هم به شکل غیر قانونی منحل کرد برای پادشاه نوشت که دستور دهید تا مجلس منحل شود و انتخابات جدید برگزار شود.
زیرا می دانست که منحل کردن مجلس در شرایط ویژه از نگاه قانونی فقط در اختیار پادشاه است پس چاره را در این دید تا از این طریق به عمل غیرقانونی خودش لباس قانونی بپوشد.
اما پادشاه ایران با درایت و بصیرت شاهانه فقط به خاطر منافع ایران و بزرگی ملت ایران، به جای فرمان منحل کردن مجلس فرمان عزل و خلع مصدق السلطنه از نخست وزیری را داد و شبانه آن را توسط سرهنگ نصیریِ آن زمان بدست مصدق رسانید.
دلیل اینکه حامل پیام شبانه با چند نظامیِ همراه به نخست وزیری رفتند این بود که حکومت نظامی برقرار بود.
بله،
در کتاب خاطرات کیانوری آمده است که قبل از شب بیست و پنج امرداد، افسران نفوذی حزب توده فهمیده بود که فرمان عزل مصدق السلطنه قرار است شب بیست و پنج امرداد به مصدق ابلاغ شود.
بنابراین حزب توده، کیانوری را همراه سرهنگ مبشری مامور می کند که از طریق تلفن به اندرون خانه و خوابگاه مصدق به او چنین القا کنند که قرار است امشب کودتایی صورت گیرد.
چطور؟
توضیح می دهم
زیرا چون مریم فیروز(دختر دایی یا دختر عمه مصدق) همسر کیانوری با مصدق قوم و خویش بود و با همسر او تلفنی حشر و نشر داشت، پس شماره تلفن اندرون خانه مصدق را به سرهنگ مبشری می دهد و غروب روز بیست و پنج امرداد با تلفن به اندرون خانه مصدق وصل می شوند.
سرهنگ مبشری بی آنکه خودش را معرفی کند و یا مصدق از هویت تلفن کننده آگاه شود، به او می گوید که قرار هست امشب کودتایی علیه شما صورت گیرد و پیشنهاد می کند گارد حفاظت از خانه اش را تقویت کند و بلافاصله آورنده حکم پادشاه را دستگیر کند.
مصدق هم چون سرمست قدرت بود، مثل یک عابر پیاده حرف سرهنگ مبشری را بی هیچ اما و اگر می پذیرد و آورنده حکمِ پادشاه یعنی نصیری را دستگیر می کند و در شب بیست و پنج امرداد علیه خاندان ایرانساز پهلوی کودتا می کند اما سه روز بعد آنچنان پس گردنی از ملت ایران نوش جان می کند که به زیرزمین همسایه پناه می برد و ملت ایران با بیژامه او را کشان کشان بدست عدالت می سپارند.
بله،
مصدق با این واگوییِ کیانوری در دفتر خاطراتش، بقدری تشنه قدرت بود که قدرت چشم و ذهن و فکر و اندیشه اش را کور کرده بود و حتا لازم ندید از تلفن کننده بپرسد، شما چه کسی هستید و این اطلاعات چگونه بدست شما رسیده است؟ اما او نه از سرهنگ مبشری پرسش کرد و نه از این اطلاعات مشکوک راست آزمایی کرد.
بهترین حالت این بود که مصدق تلفن را قطع کند و از رئیس ستادش راستی این اطلاعات بدست آورده را پرس و جو می کرد
اما او به خاطر قدرت این کار را نکرد و حتا این اطلاعات را از نزدیکانش پنهان نگه داشت.
تا اینکه شب بیست و پنج امرداد علیه محمدرضا شاه کودتا کرد.
احمد پناهنده
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
کودتای مصدق علیه شاه
بله، آقای کردی عزیز
همین طور است که به روشنی کلام شدید
باشد که خفتگانِ خفته یِ خفّت به بیداری باز کنند چشمان و از این بساط گسترده دروغ سالیان فاصله بگیرند
چنین باد
به نکته مهمی اشاره کرده اید
به نکته مهمی اشاره کرده اید
هنگامی که من بارها همین مفهوم را در اینجا مطرح میکردم بودند کسانی که از روی تعصب همین موضوعی که مشترکا انگشت گذاشته ایم را بر نمی تابند. مصدق در دادگاه بجای آن که شجاعانه روی مواضع اش بایستد و بگوید شاه خلاف قانون اساسی عمل کرد که مرا عزل کرد و من نپذیرفتم، عذر آورد که من شک کردم که این دست خط همایونی باشد. عین زبونی و حقه بازی این پیرمرد لجوج و بی دل و جرات بود. و پاسخ دقیقا همین است که شما در اینجا اشاره کردید و من بارها به این حضرات گفته ام که مصدق تلفن کنارش بود بر میداشت یک زنگ به کلاردشت یا رامسر از اعلیحضرت می پرسید که آیا این دست خط همایونی است؟ چرا نکرد؟ برای آن که خیلی ساده کودتا کرده بود و به اوباش اش فرمان داده بود که مجسمه های رضاشاه و محمدرضاشاه را پایین بیاورند! ممکت پادشاهی مشروطه با حکم کدام قاضی چنین خبطی کردی مردک؟ اگر این کودتا نیست پس چیست؟ اگر کودتا نبود که وزرایش به التماس نمی افتادند که نکن .. پیرمرد نکن! و چقدر تابو داشته باشند که به مصدق بگویند این راه که میروی به جهنم است و ما با تو به جهنم هم می آییم. خاک بر سرت که با او به جهنم میخواهی بروی. اگر خودتان بودید نوش جان تان اما دارید کشوری را با خودتان به جهنم می کشید. و این هیزم بیاری را از 28 مرداد تا بهمن 57 ادامه دادند تا گر گرفت.