رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

قصه کودکان محل، بیاد مرتضی عزیز چشم و چراغ محله ما بود

قصه کودکان محل، بیاد مرتضی عزیز چشم و چراغ محله ما بود

ما در کنار هم بودیم  ،هنگامیکه با هم در بازیهای کودکانه ، از آسمان شب ، ستاره میچیدیم و در همان نقطه صفر ،  با هلیکوپتر های دست ساخته چوبی که بچه های محله ما ساخته بودند  به زمین فرود می آمدیم ، بچه های محل به افتخار ما کف میزدند و ما همه ستاره‌های چیده شده را بین کودکان بازی تقسیم‌ میکردیم گروه موزیک شلخته ها  حتی در تندبادهای مهیب برایمان شادترین آهنگ را مینواختن و ستارهای  چیده شده ، تمام کوچه های محل ما را نورافشانی میکرد تا اندام برهنه ستارگان   برجسته تر شوند و  برای ما آهنگهای شاد و شعرهای محلی زیبا می‌سرودند  و ما دسته جمعی با آخرین سمفونی گروه شلخته پلخته ها پایکوبی میکردیم   قهرمانان واقعی همان سال ، کودکان خیابان شده بودند  ما بچه های همان خیابان بودیم

 

۲- ما بودیم و  مشتی آرزوهای بر باد رفته  که در جوانی بین ما و دشمن  حتی بعد از انقلاب مارهای افعی شده  ،  در شوره زار یاس و نومیدی کاشته  میشدند   بچه های خیابان بیچاره بودند و  در تله شرط بندی گرفتار شدند  و نتیجه منفی آن عمری در غربت و تبعید شدن و کلافه شدن از زندگی دشوار ، به سنگ خوردیم و شکسته تر شدیم و هنوز دم دمای صبح نفس میکشیم و فنجان قهوه تلخ روزگار را مینوشیم  در واقع می‌فهمیدیم که  آرزوهای دور و شیرین ما هر روز وزنش کمتر میشود، و چیزی از عمرمان باقی نمی ماند . خسته و درمانده جملگی دردی شدن برای زیستن و گریستن در غربت و انتظار پندار عبث .
رادیکال دوست بودیم و افراطی از هم جدا شدیم کم حرف زدیم بیشتر افسوس خوردیم  و نشستیم و آنقدر غصه خوردیم  که همه ارگانهای بدن ما آشفته  شدند

۳ - در زمستان هم  ، برفهای گوله شده را به شکل و شمایل  ستاره ها می‌ساختیم و بسوی هم پرتاب میکردیم و میخندیم . ناگهان در جشن بازی ما ، بچه مغولهای احمق که  صدها سال پیش ،  رفیق گرگها شده بودند  با اسبان چوبی سفید رنگی که از بازار شهر زیبای ما ، دزدیده بودند مثل گرگهای های گرسنه  مي‌آمدند و با چوب و چماق ،  همه  ستاره ها را  درب و داغون میکردند دریغا ، ما در  جنگ نابرابری بازنده میشدیم و چند نفر از بهترین بچه های هنرمند محل ما  که سازهای بادی و شیپوری که خودشان در خانه با چوب قلیان  ساخته بودند را  کتک زدند آنها از ترس بچه مغولها  به دهات های دور افتاده پناهنده شدند و بقیه در برف بازی ستارگان بیرون زدند و هرگز به خانه هایشان بر نگشتند   
ما هم مرتب خودمان را سرزنش میکردم ایکاش چند تا از آن تفنگهای چوبی را که غلام پخمه در کارگاه نجاری پدرش ساخته بود میداشتیم و بطرف گاو میش ها علفخور شلیک میکردیم  ما بازندگان بد و زشت جنگهای اسبان چوبی و ستارگان بیدفاع شدیم  ما باندازه شیر یا خط یک سکه در میان جنگ با دشمن ستاره ها شکسته میشدیم
حول و حوش ستاره‌هائی که به زمین آورده بودیم  پر از دشمنان بیقواره ای  بودند آنها اسبان چوبی چاق و 
چله ای داشتند . شمشیر ی از چوب و فولاد  ساخته بودند که بسیار کشنده بود  بیشرفا میتوانستند بطرف ،  کوچک ترین ستاره در آسمان شلیک کنند   و با حوصله  در تاریکی شب با دروغهای شاخدار  کلبه های چوبی را می شکستند  و برای پیروزی بزرگ ،  دو هفته در خیابانها میرقصیدند  بچه های محل ما به اندازه جشن و شادی دشمن ستارگان ،  هق هق کنان  گریه میکردند  کودکانی با بغضی در گلو ، تخته چوب های شکسته شده را ، به شکل ارابه های صلح و دوستی ، بدون اسب و قاطر های پیر دوباره میساختند و با قدرت بجلو هل میدادند  تا وطن آرزوهایمان را ، پر از ستاره کنند

۴-بعد از فرود آمدن به زمین ، هر دو با هم  از خانه  بیرون زدیم تا نفسی تازه کنیم آخه ، ما قهرمان سفرهای طولانی  شده بودیم . 
حتی در  شلوغی خیابان جار میزدند  فضانوردان میتوانند قصه های عجیب و غریبی از کرات غربیه ها برایشان  تعریف کنند  .  رقص و آوازهای  دسته جمعی که با موزیک من درآوردی کودکان با شیپورهای دهان گشاد  که  با خلاقیت خودشان ساخته شده بود نواخته میشد  و دستجات منظم دختران با یقه های سفید  که لباسهای یکدستی پوشیده بودند ، هوا و زمین را تسخیر میکردند  
کامیونهای کوچک نقاشی شده ، برای کودکانی که میخواستند فضانوردان  که از سیاره دیگری میآمدن را بدرقه کنند . با اشتیاق و لبخندی بر لب  ، ما را در آغوش میگرفتند و نمایشنامه کودکان خیابان ،  دو قهرمان افسانه‌ای داشتند که در دستهایشان  ،  پر از  ستاره های جادوئی بودند و ما  اجرای تاتر خیابانی دختران و پسران ذوق زده را با لذت تماشا میکردیم ، شکلات‌های کوچک را ،  روی سر و صورتمان میریختند و ما هم گلهای زرد و سفید و قرمز را به هر طرف پرتاب میکردیم و به رقصندهای  حرفه ای با دامنی  سبز  رنگ و کوتاه  که پای سفید و  برجسته آنها پیدا بود  افتخار میکردیم خودمان  را به تماشاگران نزدیک میکردیم و با هم سرودهای عاشقانه میخواندیم کودکان  با هیجان  کف میزدند و دختران جوان ادای عشق و شادی  را با طنازی و اشاره لب و بالا بردن ابروان کشیده و زیبا ،  به  تماشاگران نشان میدادند حتی پیرمردان شکست خورده با عصای دکور شده با زانوان کج و معوج ، دور خود میچرخید ند تا با شادی جماعت همسو شوند بوی شیرینی پخته شده بمشام میرسید و کودکان خردسال محل ما در هیاهوی جشنی بمناسبت فضانوردان ستاره‌های کوچک ،  با رقص های محلی ، نوشیدنیهای  شیرین می‌نوشیدند نمایش  رقص مردان و زنان برای ما واقعا تماشایی بودند ، ما همه گلهای عجیب و غریبی که از روی ستارگان مهاجر چیده بودیم  بطرف آنها پرتاب میکردیم آخه ، ستاره ها آنقدر کوچک بودند که ما میتوانستیم در جیب شلوارمان قایم کنیم  دریغا ،  چقدر دیرتر از آن شورش خانگی  پیر شدیم  که باندازه سالهای شکنجه و غربت ، سنگین بودند اما سبزتر و  هوشیارتر، بغض شکسته ستارگان  بودند که میدیدند و مثل  آرزوهای بر باد رفته ما ،  التماس نمیکردند    چقدر فحش های سیاسی شده به رنگ خیانت یا دشمن وطن خوردیم چقدر رنگ سرخ و سیاه روی ما پاشیدند و ما با رنگهای دزدیده شده مثل رنگ آسمان آبی میشدیم . زمانیکه  هوا سرد و شوک آور میشد ما در  انتظار 
آخرین ستاره قدرتمند. در گوشه و کنار کهکشان می نشستیم و رویای مردم  را نوازش میکردیم  دریغا ، به همان اندازه ، دوباره پیرتر میشدیم  
 چشم ما کم سو و دست و پایمان کوتاه و رنجور ، سر و صورت ما پر از چروکهای کوتاه و دماغ ما گنده تر و فرسوده تر شدند شاید شاید دوباره به فضا پرتاب شویم و ستاره بچینیم و بین کودکان وطن  تقسیم کنیم ، شاید شاید . اگر این وطن ، وطن شود  
رفیق من ، رفیق سالیان من
اگر دوباره کودک همان وطن شویم 
در دل تردد ستارگان ، مثل گذشته های دور ، در کنار هم.                                   ستاره  میشویم

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

کیانوش توکلی
کیانوش توکلی

احمد مطیعی و مرتضی آرامیان از پنج سالگی با هم در « مجاور محله »شهر شاهی همبازی بودند

، قدم به قدم و سال به سال با هم بزرگ شدند آنان از همان نوجوانی، مسیر پرمخاطرهٔ ای را طی کردند….
«ما در کنار هم بودیم  ،هنگامیکه با هم در بازیهای کودکانه ، از آسمان شب ، ستاره میچیدیم و در همان نقطه صفر ،  با هلیکوپتر های دست ساخته چوبی که بچه های محله ما ساخته بودند  به زمین فرود می آمدیم ، بچه های محل به افتخار ما کف میزدند و ما همه ستاره‌های چیده شده را بین کودکان بازی تقسیم‌ میکردیم گروه موزیک شلخته ها  حتی در تندبادهای مهیب برایمان شادترین آهنگ را مینواختن و ستارهای  چیده شده ، تمام کوچه های محل ما را نورافشانی میکرد تا اندام برهنه ستارگان   برجسته تر شوند و  برای ما آهنگهای شاد و شعرهای محلی زیبا می‌سرودند  و ما دسته جمعی با آخرین سمفونی گروه شلخته پلخته ها پایکوبی میکردیم   قهرمانان واقعی همان سال ، کودکان خیابان شده بودند  ما بچه های همان خیابان بودیم»
،احمد در این داستان کوتاه و پس از شنیدن مرگ مرتضی از خانه خارج شد و روی چهار نیمکت نشست تا ۴ قطعه ادبی همچون چخوف با سبک واقع‌گرایانه، نگاه عمیق و‌استعاره آرایه‌ای ادبی که در آن، یک چیز را به‌جای چیز دیگری به کار می‌ برد - نوشت
آری احمد و مرتضی از همان نوجوانی، مسیر پرمخاطرهٔ سیاست را طی کردند و سرانجام در هانفرالمان مجدا بهم رسیدند او در پایان نوشت :«-بعد از فرود آمدن به زمین ، هر دو با هم  از خانه  بیرون زدیم تا نفسی تازه کنیم آخه ، ما قهرمان سفرهای طولانی  شده بودیم . 
حتی در  شلوغی خیابان جار میزدند  فضانوردان میتوانند قصه های عجیب و غریبی از کرات غربیه ها برایشان  تعریف کنند  .  رقص و آوازهای  دسته جمعی که با موزیک من درآوردی کودکان با شیپورهای دهان گشاد  که  با خلاقیت خودشان ساخته شده بود نواخته میشد  و دستجات منظم دختران با یقه های سفید  که لباسهای یکدستی پوشیده بودند ، هوا و زمین را تسخیر میکردند  و…..»
احمد داستان ننوشت ، او داستان را نقاشی کرد

چ., 19.08.2026 - 12:15 پیوند ثابت