از پیچِ کوچههای کودکیام،
از بوی نانِ تازه
که صبح را
پیش از طلوع آفتاب
به خانهها میآورد،
از صدای باران
که شبها
بر سفالِ پیرِ بامها
آواز میخواند،
و از کوههایی
که هنوز
نام مرا
در حافظهی سنگیِ خود
نگه داشتهاند.
هنوز
راه ایران را بلدم.
راهی که از کوچههای خیسِ کودکی میگذشت،
از حیاطی با حوضی کوچک،
از پنجرهای که مادرم
با پردهای سفید
صبح را
به خانه دعوت میکرد،
از بوی چای و نان،
از صدای کتری
که آرام
برای صبحی دیگر میجوشید،
و از صدای پایی
که همیشه
منتظر بازگشت کسی بود.
سالها گذشته است.
راهها را عوض کردهاند،
تابلوها را کندهاند،
نام بعضی خیابانها را
با جوهرِ ترس نوشتهاند،
بر کوچهها دیوار کشیدهاند
و بر پنجرهها
پردههایی از سکوت آویختهاند.
اما حافظهی خاک
از نقشهها قدیمیتر است.
من هنوز
راه ایران را بلدم.
میدانم
کدام کوچه
به خانهی مادر میرسد،
کدام پنجره
رو به صبح باز میشود،
کدام درخت
هنوز سایهی جوانیِ ما را
بر شانههای خود نگه داشته است،
و کدام رود
زیر سنگینیِ سالها
هنوز خوابِ رسیدن به دریا را میبیند.
میدانم
در پیچِ جادهای دور،
جایی میانِ البرز و زاگرس،
هنوز صدای قدمهای کسانی هست
که رفتند،
اما از این خاک
دل نکندند.
ایران
برای من
خطی باریک
بر کاغذِ نقشه نیست.
ایران
صدای مادریست
که نام فرزندش را
آهسته
در تاریکی صدا میزند؛
دستِ پدریست
که چراغی را
با آخرین قطرهی امید
روشن نگه میدارد؛
دستِ جوانیست
که دیوار را پیش روی خود میبیند
اما چشمش
هنوز
آن سوی دیوار را
جستوجو میکند.
ایران
گاهی
بوی نان است،
گاهی
صدای نی در غروب،
گاهی
رنگِ انار بر سفرهی شب،
گاهی
آوازِ دورِ کارون،
و گاهی
رودیست
که از میانِ کویر میگذرد
تا یادمان نرود
آب،
حتی در تشنگی،
رویای رفتن دارد.
ایران
گاهی
یک بیتِ فردوسیست
که از قرنها پیش
هنوز
زیر لبِ ما نفس میکشد؛
گاهی
غزلیست
که حافظ
در تاریکیِ زمان
چراغی از کلمات
در دستِ ما گذاشته است.
و گاهی
فقط
اشکِ پنهانیِ مادریست
که نام کسی را
در سکوت
بر لب میآورد
و نمیگذارد
خاطرهاش
از خانه بیرون برود.
اگر همهی جادهها را ببندند،
من از ردّ پای باران خواهم رفت.
اگر نشانیها را پاک کنند،
از بوی خاکِ خیس
راه را پیدا خواهم کرد.
اگر چراغها را خاموش کنند،
از پنجرهای دور
که هنوز
ذرهای روشنایی در آن مانده،
نشانی خواهم گرفت.
و اگر شب
تمام آسمان را بپوشاند،
از کوچکترین ستاره
خواهم پرسید:
«راه خانه کدام است؟»
و اگر گفتند:
«دیگر راهی نمانده است»،
آرام خواهم خندید
و خواهم گفت:
نه.
هنوز
راه ایران را بلدم.
راهی
که نه با آسفالت شناخته میشود،
نه با تابلو،
نه با مرز،
نه با دیوار.
راهیست
که از قلبِ مردم میگذرد؛
از حافظهی مادران،
از صدای کودکان،
از دستهای خستهی کارگران،
از چشمهای بیدارِ جوانان،
از شعرهایی
که هنوز
جرئتِ گفتن دارند،
و از نامهایی
که اگرچه بر سنگ نوشته شدند،
در دلِ این سرزمین
هنوز زندهاند.
این راه
شاید سالها
زیر خاکستر پنهان بماند،
اما خاکستر
هرگز
خاطرهی آتش را
از یاد نمیبرد.
ممکن است
راه را پنهان کنند،
اما نمیتوانند
یادِ راه را
از ما بگیرند.
ممکن است
شب را طولانی کنند،
اما صبح
چیزی نیست
که بتوان آن را
از حافظهی جهان پاک کرد.
خورشید
هر روز
از همان جایی برمیآید
که شب
گمان میکند
برای همیشه
تصاحبش کرده است.
و من
هر کجا که باشم،
هر قدر دور،
هر قدر سالخورده،
هر قدر خسته،
اگر یک روز
باد
بوی خاکِ بارانخوردهی ایران را
با خود بیاورد،
چشمهایم را خواهم بست
و خواهم دانست:
من گم نشدهام.
هنوز
راه ایران را بلدم.
راهی
که از قلبِ ما میگذرد؛
راهی
که از خاطره آغاز میشود،
از رنج عبور میکند،
از امید میگذرد
و سرانجام
به صبح میرسد.
و شاید
صبح
همین باشد:
روزی که
فرزندی
بیهراس
نامِ مادرش را صدا بزند،
پنجرهای
بیهراس
به سوی آفتاب باز شود،
و هیچکس
برای دوست داشتنِ خانهاش
از گفتنِ نام آن
نترسد.
آن روز
من دوباره
در همان کوچهی کودکی
خواهم ایستاد؛
کنار همان حوض،
زیر همان درخت،
و خواهم دید
که باران
هنوز میبارد،
نان
هنوز بوی خانه میدهد،
و ایران
پس از این همه شب،
هنوز
راهِ خودش را
به سوی صبح
پیدا کرده است.
و من
آرام خواهم گفت:
هنوز
راه ایران را بلدم.
م.معمارنژاد
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!