درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از لابلای قیل و قالها و طبلهای گوشخراش بوقهای فرسنده های جهانی؛ مخصوصا باتلاقهای متعفّنی به نام «بی. بی. سی و رادیو آمریکا و مزخرفاتی از این دست».
آنانی که هنوز در ژرفای وجود خویش، نشانهای از ایرانی بودن را احساس میکنند، اگر این احساس برایشان چیزی بیش از یک نام، یک خاطره یا یک عادت زبانی است، ناگزیرند نسبت خود را با ایران، تاریخ معاصر آن، فرهنگ دیرپایش و تنوّع شگفتانگیز مردمانش، از زمان برآمدن و استقرار «گیوتین فقاهتی»، با صراحتی انسانی، شخصی و وجودی بیان کنند. ایران، برای کسی که هنوز خود را به آن منتسب میداند، نمیتواند صرفا ماده خامی باشد برای آنکه در قالب ایدئولوژی، مذهب، مرام، دین ایمانخواه، مسلک یا دستگاه اعتقادی مطلوب او ریخته شود و سپس هر آنچه را که با قالب ذهنیاش سازگار نبود، به حکم همان قالب، نفی یا تحریف کند.
تکلیف کسانی که تاریخ و فرهنگ و مردم ایران را از پشت عینک دستگاه اعتقادی خود میبینند، چندان پیچیده نیست. آنان پیشاپیش نقطه عزیمت و مقصد خویش را انتخاب کردهاند. بنابر این، کشاندن هر سخنی از آنان به میدان مجادلههای بی پایان نظری، غالبا چیزی جز کوبیدن آب در هاون نیست. با چنین ذهنیّتهایی، بحث کردن بر سر هر جمله و هر موضع، گاه شبیه آن است که آدمی بخواهد با قاشق، رودخانه را به عقب برگرداند. آنچه که باید بی وقفه و بی اغماض مورد سنجش قرار گیرد، خودِ «ذهنیّت عقیدتی» و مبانی سازنده آن است، نه صرفا اشخاصی که حامل آن ذهنیّت هستند؛ زیرا انسان، هنگامی که عقیده را جزئی از هویّت شخصی خود میکند، به تدریج برای آن، دیوار دفاعی میسازد. عقیده، زره میپوشد، سپر برمیگیرد و هر استدلال مخالف را نه به عنوان امکانی برای اندیشیدن؛ بلکه همچون حملهای به موجودیّت خویش تلقی میکند. از آن لحظه به بعد، نقدِ اندیشه به سرعت به «توهین به شخص» ترجمه میشود و پرسش منطقی، به دشمنی اعتقادی تعبیر میشود. اینجاست که بررسی ذهنیّت، از مجادله با صاحب ذهنیّت اعتقاداتی مهمتر میشود؛ زیرا اگر ریشه شناخته نشود، بریدن چند برگ و شاخه، تغییری در درخت ایجاد نمیکند.
در همین چارچوب، وقتی از «آقای خلجی» و بسیاری از همعقیدگان و همردیفان ایشان سخن میگویم، بحث من در باره چگونگی تفسیر و تعبیر آنان از اسلام نیست. این موضوع، بحث دیگری است. سخن من در باره نقطه عزیمت ذهنی است: یعنی ذهنیّتی که اساسا بر «اسلامیّت» استوار شده است، نه بر «ایران و تاریخ و فرهنگش». اینکه کسی در باره ایران سخن بگوید، به خودی خود ثابت نمیکند که ایران، تاریخ ایران و فرهنگ ایرانیان در دستگاه فکری او دارای اولویّت نخست است. ممکن است که ایران در سخن او حضور داشته باشد، امّا این حضور الزاما به معنای «اولویّت وجودی تاریخ و فرهنگ و خود ایران» نیست.
اگر نقطه عزیمت یک ذهنیّت، در وهله نخست «اسلامیّت» باشد، طبیعی است که ایران نیز در نهایت از همان منظر سنجیده شود. پس پیش از آنکه بر سر تک تک جملات چنین فردی گلاویز شویم، باید از خود بپرسیم که: «مسئله اصلی او چیست؟ ایران، یا قرائت او از ایران؟» همین یک پرسش، بسیاری از منازعات بی حاصل را پیشاپیش خاتمه میدهد. آدمی وقتی میداند با چه دستگاه عقیدتی روبروست، دیگر برای هر سنگریزهای که از آن دستگاه بیرون میافتد، جلسه فوقالعاده تشکیل نمیدهد تا او را توبیخ کند یا بکوبد و له و لورده اش کند.
امّا در باره شاهزاده رضا پهلوی، این سخن را امروز برای نخستین بار نمیگویم. ده سال پیش نیز نگفتهام؛ بلکه تقریبا از سی و پنج سال پیش تا همین ثانیههای گذرا، بارها بر این باور تأکید کردهام که تاریخ ایران در محاقی عمیق فرو رفته است. به ویژه گفتهام که در بررسی تاریخ ایران، «عصر پهلویها - پدر و پسر -» را نمیتوان همچون حاشیهای کم اهمیّت کنار گذاشت؛ زیرا هر گونه فهم جدّی از ایران معاصر، بدون مواجهه صریح و بی پیرایه با این دوره، از اساس ناقص خواهد ماند.
من همچنین بارها گفتهام که پرداختن به تاریخ، با «مورّخ بودن» یکی نیست. داشتن مدرک دانشگاهی در رشته تاریخ نیز به خودی خود کسی را مورّخ نمیکند. تاریخ خواندن یک چیز است و تاریخ را اندیشیدن چیز دیگر. گردآوری اسناد یک چیز است و توانایی دیدن پیوندهای پنهان میان رویدادها چیزی دیگر. «مورّخ» بودن، صرفا دانستن اینکه چه چیزی در چه سالی اتفاق افتاده، نیست؛ بلکه مسئله، فهم معنای تاریخیِ آنچه که اتفاق افتاده است، مهم است. از تفصیل این بحث در اینجا میگذرم؛ زیرا پیشتر در باره آن نوشتهام.
امّا نکته اصلی من این است: در وضعیّت تاریخی امروز ایران، «شاهزاده رضا پهلوی و دختران ایشان»، از منظر این نگاه، تنها یکی از معدود امکانهای موجود برای برقراری دوباره یک پیوند تاریخی میان ایرانیان امروز و تداوم اصالت شاهنشاهی ایران به شمار میآیند؛ یعنی پیوندی که بتواند مسئله تداوم، اتصال، تعمیر و ترمیم آنچه را که در حافظه تاریخی ایرانیان گسسته شده است [= فاجعه سال 1357]، دوباره به میان آورد. سخن بر سر بازگشت سادهلوحانه به گذشته نیست؛ بلکه سخن بر سر آن است که ملّتی نمیتواند برای ساختن آینده، گذشته خود را با یک خط قرمز پاک کند و سپس انتظار داشته باشد که خلأ ایجاد شده، خود به خود به تاریخ تبدیل شود؛ ولو گیوتین الهی بر شاهرگ مردمان ایران، شبانه روز، حاکم و فعّال باشد.
گسستی که در سال ۱۳۵۷ رخ داد، صرفا جابجایی یک حکومت با حکومتی دیگر نبود؛ بلکه برای بسیاری از ایرانیان، گسستی عمیق در تداوم تاریخی، فرهنگی و تمدّنی ایران بود. اختلاف نظر در باره کارنامه پهلویها، خطاها، کاستیها و تصمیمهای شایان نقد آنان، کاملا ممکن و حتّا ضروری است. امّا نقد، هنگامی ارزش تاریخی دارد که از انصاف نترسد و دروغ را جایگزین داوری نکند. وجود خطا، به خودی خود، خدمات را باطل نمیکند همانگونه که وجود خدمات، خطاها را مقدّس نمیسازد. تاریخ، دفتر تبلیغات و آشپزخانه سلف سرویسی نیست که آدمی در آن فقط صفحههایی را بخواند و غذاهایی را انتخاب کند که به ذائقهاش و مزاجش خوش میآیند.
با اینهمه، استمرار حمله گسترده و چندلایه به سلسله پهلویها و مخصوصا شاهزاده رضا پهلوی، در طول نزدیک به نیم قرن، خودش پدیدهای است که نیازمند بررسی تاریخی - پژوهشی عمیق است. هنگامی که دستگاه حاکم حتّا به تحریف و تولید روایتهای عجیب و غریب در باره هواداری از رضا پهلوی و پادشاهیخواهی متوسّل میشود، این پرسش به میان میآید که چرا «آلترناتیو» برای چنین ساختاری تا این اندازه مسئله ساز شده است.
روایتهایی که میکوشند حتّا هواداری از شاهزاده رضا پهلوی را به «پروژه جمهوری اسلامی» نسبت دهند، اگر چیزی را ثابت کنند، بیش از هر چیز نشان دهنده هراس از شکلگیری یک بدیل سیاسی منسجم و کارگذار و اصیل و ریشه ای و به حقّ هستند. نوع روایتسازی، بیش از آنکه استدلال باشد، تلاشی برای آلودهکردن مفهوم «آلترناتیو» است؛ زیرا حکومتی که از رقیب خود اطمینان دارد، معمولا نیازی ندارد برای بی اعتبار کردن او، به داستانهای عجیب پناه ببرد.
منطق قدرت در اینجا بسیار ساده است: اعتراض پراکنده، برای هر نظام سرکوبگری آسانتر از اعتراض سازمان یافته است. اختلاف، کم هزینهتر از همگرایی است و جامعهای که هر بخش آن، جداگانه فریاد میزند، برای حاکمیّتی که ابزار سرکوب را در اختیار دارد، بسیار کم خطرتر از جامعهای است که بتواند بر سر یک امکان سیاسی مشترک به تفاهم برسد. «آلترناتیو» دقیقا از همینجا اهمیّت پیدا میکند؛ زیرا آلترناتیو فقط یک نام یا یک فرد نیست؛ بلکه امکان پایان یافتن انحصار قدرت و امتیاز و اقتدار است. به همین دلیل است که مسئله ایران را نمیتوان صرفا با دعوای جمهوریخواه و پادشاهیخواه، مذهبی و سکولار، چپ و راست، سنّتگرا و مدرن فروکاست. پیش از همه این برچسبها باید یک پرسش بنیانیتر را پاسخ داد: آیا ایران برای ما «موضوعی در حاشیه عقاید» است، یا «اصلِ مسئله»؟
اگر ایران اصل مسئله باشد، آنگاه هر ایدئولوژی، هر مذهب، هر حزب، هر سازمان و هر شخصیّت سیاسی باید در نسبت با ایران سنجیده شود، نه ایران در نسبت با آن ایدئولوژی و مذهب و دین ایمانخواه و اعتقادات تشکیلاتی. این جابجاییِ ظاهرا کوچک، در حقیقت، تفاوت میان «ایرانمحوری» و «ایرانمصرفی» است. در حالت نخست، عقیده در خدمت فهم و حفظ ایران قرار میگیرد، ولی در حالت دوم، ایران تبدیل میشود به مادهای برای مشروعیّت دادن/اعتبار دادن به عقیده.
اگر روندِ گسست تاریخی، فرهنگی و حافظهای همچنان برای دههها ادامه پیدا کند، شاید روزی مسئله دیگر این نباشد که ایرانیان در باره تاریخ خود چه روایتی دارند؛ بلکه مسئله این باشد که آیا اصلا حافظهای تاریخی برای روایت کردن باقی مانده است یا نه. شاید آن روز، نسلهایی در این سرزمین بزرگ شوند که نام ایران را بشنوند و به جای آنکه بپرسند «چه بر سر ایران آمد؟»، بپرسند: «ایران اصلا چه بود و کجا بود و مردمانش چه کسانی بودند؟». کسانی که امروز این احتمال را اغراقآمیز میدانند، حقّ دارند که باور نکنند. تاریخ امّا به باور داشتن و باور نداشتن ما، هیچ التزامی و تعهّدی ندارد. ممکن است که زمان، به آنان فرصت دهد تا نتیجه را خودشان ببینند و چه طنز تلخی خواهد بود اگر آیندگان، در باره سرزمینی که ما امروز بر سر معنای آن جدل میکنیم، روزی فقط یک سؤال داشته باشند:
«این ایران که میگویید، دقیقا کجا بود؟». همین پرسش، شاید از هزاران صفحه تاریخ، برای بیدار کردن یک ملّت، کافی باشد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
کشف خاستگاه دیگران و سنجشگری مواضع آنها
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از لابلای قیل و قالها و طبلهای گوشخراش بوقهای فرسنده های جهانی؛ مخصوصا باتلاقهای متعفّنی به نام «بی. بی. سی و رادیو آمریکا و مزخرفاتی از این دست».
آنانی که هنوز در ژرفای وجود خویش، نشانهای از ایرانی بودن را احساس میکنند، اگر این احساس برایشان چیزی بیش از یک نام، یک خاطره یا یک عادت زبانی است، ناگزیرند نسبت خود را با ایران، تاریخ معاصر آن، فرهنگ دیرپایش و تنوّع شگفتانگیز مردمانش، از زمان برآمدن و استقرار «گیوتین فقاهتی»، با صراحتی انسانی، شخصی و وجودی بیان کنند. ایران، برای کسی که هنوز خود را به آن منتسب میداند، نمیتواند صرفا ماده خامی باشد برای آنکه در قالب ایدئولوژی، مذهب، مرام، دین ایمانخواه، مسلک یا دستگاه اعتقادی مطلوب او ریخته شود و سپس هر آنچه را که با قالب ذهنیاش سازگار نبود، به حکم همان قالب، نفی یا تحریف کند.
تکلیف کسانی که تاریخ و فرهنگ و مردم ایران را از پشت عینک دستگاه اعتقادی خود میبینند، چندان پیچیده نیست. آنان پیشاپیش نقطه عزیمت و مقصد خویش را انتخاب کردهاند. بنابر این، کشاندن هر سخنی از آنان به میدان مجادلههای بی پایان نظری، غالبا چیزی جز کوبیدن آب در هاون نیست. با چنین ذهنیّتهایی، بحث کردن بر سر هر جمله و هر موضع، گاه شبیه آن است که آدمی بخواهد با قاشق، رودخانه را به عقب برگرداند. آنچه که باید بی وقفه و بی اغماض مورد سنجش قرار گیرد، خودِ «ذهنیّت عقیدتی» و مبانی سازنده آن است، نه صرفا اشخاصی که حامل آن ذهنیّت هستند؛ زیرا انسان، هنگامی که عقیده را جزئی از هویّت شخصی خود میکند، به تدریج برای آن، دیوار دفاعی میسازد. عقیده، زره میپوشد، سپر برمیگیرد و هر استدلال مخالف را نه به عنوان امکانی برای اندیشیدن؛ بلکه همچون حملهای به موجودیّت خویش تلقی میکند. از آن لحظه به بعد، نقدِ اندیشه به سرعت به «توهین به شخص» ترجمه میشود و پرسش منطقی، به دشمنی اعتقادی تعبیر میشود. اینجاست که بررسی ذهنیّت، از مجادله با صاحب ذهنیّت اعتقاداتی مهمتر میشود؛ زیرا اگر ریشه شناخته نشود، بریدن چند برگ و شاخه، تغییری در درخت ایجاد نمیکند.
در همین چارچوب، وقتی از «آقای خلجی» و بسیاری از همعقیدگان و همردیفان ایشان سخن میگویم، بحث من در باره چگونگی تفسیر و تعبیر آنان از اسلام نیست. این موضوع، بحث دیگری است. سخن من در باره نقطه عزیمت ذهنی است: یعنی ذهنیّتی که اساسا بر «اسلامیّت» استوار شده است، نه بر «ایران و تاریخ و فرهنگش». اینکه کسی در باره ایران سخن بگوید، به خودی خود ثابت نمیکند که ایران، تاریخ ایران و فرهنگ ایرانیان در دستگاه فکری او دارای اولویّت نخست است. ممکن است که ایران در سخن او حضور داشته باشد، امّا این حضور الزاما به معنای «اولویّت وجودی تاریخ و فرهنگ و خود ایران» نیست.
اگر نقطه عزیمت یک ذهنیّت، در وهله نخست «اسلامیّت» باشد، طبیعی است که ایران نیز در نهایت از همان منظر سنجیده شود. پس پیش از آنکه بر سر تک تک جملات چنین فردی گلاویز شویم، باید از خود بپرسیم که: «مسئله اصلی او چیست؟ ایران، یا قرائت او از ایران؟» همین یک پرسش، بسیاری از منازعات بی حاصل را پیشاپیش خاتمه میدهد. آدمی وقتی میداند با چه دستگاه عقیدتی روبروست، دیگر برای هر سنگریزهای که از آن دستگاه بیرون میافتد، جلسه فوقالعاده تشکیل نمیدهد تا او را توبیخ کند یا بکوبد و له و لورده اش کند.
امّا در باره شاهزاده رضا پهلوی، این سخن را امروز برای نخستین بار نمیگویم. ده سال پیش نیز نگفتهام؛ بلکه تقریبا از سی و پنج سال پیش تا همین ثانیههای گذرا، بارها بر این باور تأکید کردهام که تاریخ ایران در محاقی عمیق فرو رفته است. به ویژه گفتهام که در بررسی تاریخ ایران، «عصر پهلویها - پدر و پسر -» را نمیتوان همچون حاشیهای کم اهمیّت کنار گذاشت؛ زیرا هر گونه فهم جدّی از ایران معاصر، بدون مواجهه صریح و بی پیرایه با این دوره، از اساس ناقص خواهد ماند.
من همچنین بارها گفتهام که پرداختن به تاریخ، با «مورّخ بودن» یکی نیست. داشتن مدرک دانشگاهی در رشته تاریخ نیز به خودی خود کسی را مورّخ نمیکند. تاریخ خواندن یک چیز است و تاریخ را اندیشیدن چیز دیگر. گردآوری اسناد یک چیز است و توانایی دیدن پیوندهای پنهان میان رویدادها چیزی دیگر. «مورّخ» بودن، صرفا دانستن اینکه چه چیزی در چه سالی اتفاق افتاده، نیست؛ بلکه مسئله، فهم معنای تاریخیِ آنچه که اتفاق افتاده است، مهم است. از تفصیل این بحث در اینجا میگذرم؛ زیرا پیشتر در باره آن نوشتهام.
امّا نکته اصلی من این است: در وضعیّت تاریخی امروز ایران، «شاهزاده رضا پهلوی و دختران ایشان»، از منظر این نگاه، تنها یکی از معدود امکانهای موجود برای برقراری دوباره یک پیوند تاریخی میان ایرانیان امروز و تداوم اصالت شاهنشاهی ایران به شمار میآیند؛ یعنی پیوندی که بتواند مسئله تداوم، اتصال، تعمیر و ترمیم آنچه را که در حافظه تاریخی ایرانیان گسسته شده است [= فاجعه سال 1357]، دوباره به میان آورد. سخن بر سر بازگشت سادهلوحانه به گذشته نیست؛ بلکه سخن بر سر آن است که ملّتی نمیتواند برای ساختن آینده، گذشته خود را با یک خط قرمز پاک کند و سپس انتظار داشته باشد که خلأ ایجاد شده، خود به خود به تاریخ تبدیل شود؛ ولو گیوتین الهی بر شاهرگ مردمان ایران، شبانه روز، حاکم و فعّال باشد.
گسستی که در سال ۱۳۵۷ رخ داد، صرفا جابجایی یک حکومت با حکومتی دیگر نبود؛ بلکه برای بسیاری از ایرانیان، گسستی عمیق در تداوم تاریخی، فرهنگی و تمدّنی ایران بود. اختلاف نظر در باره کارنامه پهلویها، خطاها، کاستیها و تصمیمهای شایان نقد آنان، کاملا ممکن و حتّا ضروری است. امّا نقد، هنگامی ارزش تاریخی دارد که از انصاف نترسد و دروغ را جایگزین داوری نکند. وجود خطا، به خودی خود، خدمات را باطل نمیکند همانگونه که وجود خدمات، خطاها را مقدّس نمیسازد. تاریخ، دفتر تبلیغات و آشپزخانه سلف سرویسی نیست که آدمی در آن فقط صفحههایی را بخواند و غذاهایی را انتخاب کند که به ذائقهاش و مزاجش خوش میآیند.
با اینهمه، استمرار حمله گسترده و چندلایه به سلسله پهلویها و مخصوصا شاهزاده رضا پهلوی، در طول نزدیک به نیم قرن، خودش پدیدهای است که نیازمند بررسی تاریخی - پژوهشی عمیق است. هنگامی که دستگاه حاکم حتّا به تحریف و تولید روایتهای عجیب و غریب در باره هواداری از رضا پهلوی و پادشاهیخواهی متوسّل میشود، این پرسش به میان میآید که چرا «آلترناتیو» برای چنین ساختاری تا این اندازه مسئله ساز شده است.
روایتهایی که میکوشند حتّا هواداری از شاهزاده رضا پهلوی را به «پروژه جمهوری اسلامی» نسبت دهند، اگر چیزی را ثابت کنند، بیش از هر چیز نشان دهنده هراس از شکلگیری یک بدیل سیاسی منسجم و کارگذار و اصیل و ریشه ای و به حقّ هستند. نوع روایتسازی، بیش از آنکه استدلال باشد، تلاشی برای آلودهکردن مفهوم «آلترناتیو» است؛ زیرا حکومتی که از رقیب خود اطمینان دارد، معمولا نیازی ندارد برای بی اعتبار کردن او، به داستانهای عجیب پناه ببرد.
منطق قدرت در اینجا بسیار ساده است: اعتراض پراکنده، برای هر نظام سرکوبگری آسانتر از اعتراض سازمان یافته است. اختلاف، کم هزینهتر از همگرایی است و جامعهای که هر بخش آن، جداگانه فریاد میزند، برای حاکمیّتی که ابزار سرکوب را در اختیار دارد، بسیار کم خطرتر از جامعهای است که بتواند بر سر یک امکان سیاسی مشترک به تفاهم برسد. «آلترناتیو» دقیقا از همینجا اهمیّت پیدا میکند؛ زیرا آلترناتیو فقط یک نام یا یک فرد نیست؛ بلکه امکان پایان یافتن انحصار قدرت و امتیاز و اقتدار است. به همین دلیل است که مسئله ایران را نمیتوان صرفا با دعوای جمهوریخواه و پادشاهیخواه، مذهبی و سکولار، چپ و راست، سنّتگرا و مدرن فروکاست. پیش از همه این برچسبها باید یک پرسش بنیانیتر را پاسخ داد: آیا ایران برای ما «موضوعی در حاشیه عقاید» است، یا «اصلِ مسئله»؟
اگر ایران اصل مسئله باشد، آنگاه هر ایدئولوژی، هر مذهب، هر حزب، هر سازمان و هر شخصیّت سیاسی باید در نسبت با ایران سنجیده شود، نه ایران در نسبت با آن ایدئولوژی و مذهب و دین ایمانخواه و اعتقادات تشکیلاتی. این جابجاییِ ظاهرا کوچک، در حقیقت، تفاوت میان «ایرانمحوری» و «ایرانمصرفی» است. در حالت نخست، عقیده در خدمت فهم و حفظ ایران قرار میگیرد، ولی در حالت دوم، ایران تبدیل میشود به مادهای برای مشروعیّت دادن/اعتبار دادن به عقیده.
اگر روندِ گسست تاریخی، فرهنگی و حافظهای همچنان برای دههها ادامه پیدا کند، شاید روزی مسئله دیگر این نباشد که ایرانیان در باره تاریخ خود چه روایتی دارند؛ بلکه مسئله این باشد که آیا اصلا حافظهای تاریخی برای روایت کردن باقی مانده است یا نه. شاید آن روز، نسلهایی در این سرزمین بزرگ شوند که نام ایران را بشنوند و به جای آنکه بپرسند «چه بر سر ایران آمد؟»، بپرسند: «ایران اصلا چه بود و کجا بود و مردمانش چه کسانی بودند؟». کسانی که امروز این احتمال را اغراقآمیز میدانند، حقّ دارند که باور نکنند. تاریخ امّا به باور داشتن و باور نداشتن ما، هیچ التزامی و تعهّدی ندارد. ممکن است که زمان، به آنان فرصت دهد تا نتیجه را خودشان ببینند و چه طنز تلخی خواهد بود اگر آیندگان، در باره سرزمینی که ما امروز بر سر معنای آن جدل میکنیم، روزی فقط یک سؤال داشته باشند:
«این ایران که میگویید، دقیقا کجا بود؟». همین پرسش، شاید از هزاران صفحه تاریخ، برای بیدار کردن یک ملّت، کافی باشد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان