هشدار دهم البرز سلیمی
ایران در آستانه قحطی گسترده و انفجار مدنی
این دهمین هشدار من است؛ اما آنچه امروز در برابر ایران قرار گرفته، دیگر صرفاً یک بحران اقتصادی، ارزی یا تورمی نیست.
کشور در حال نزدیک شدن به نقطهای است که چند بحران، همزمان و زنجیرهای، یکدیگر را تشدید میکنند: سقوط ارزش پول حکومتی، جهش ارز و طلا، تورم افسارگسیخته، بحران بانکی و مالی، کاهش درآمدهای ارزی، اختلال در تجارت خارجی، بحران انرژی و سوخت، اختلال در حملونقل و ترابری و سرانجام تهدید جدی برای شبکه توزیع کالاهای اساسی.
در چنین شرایطی، دیگر سخن گفتن صرف از «گرانی» گمراهکننده است.
مسئله، قابلیت ادامه زندگی عادی در کشور است.
در روزهای اخیر، ارزش پول حکومتی بار دیگر سقوطهای سنگینی را تجربه کرده است. نرخ دلار در بازار آزاد به محدوده بیش از ۲۰۰ هزار تومان رسیده و سکه نیز به محدوده بیش از ۲۲۰ میلیون تومان نزدیک شده است. این ارقام فقط نشانه گران شدن ارز و طلا نیستند؛ آنها نشانهای از تشدید بیاعتمادی به پول حکومتی و فرار نقدینگی به سمت داراییهای جایگزین هستند.
حتی برآوردهای بسیار محافظهکارانه نهادهایی مانند صندوق بینالمللی پول نیز برای سال ۲۰۲۶ از تورم ۶۸.۹ درصدی و انقباض ۵.۴ درصدی اقتصاد ایران سخن میگویند. اما این ارقام را نباید سقف بحران دانست. برآوردهای بینالمللی، بهویژه در شرایط جنگ، محاصره، اختلال تجاری و تحولات سریع سیاسی، همواره با تأخیر نسبت به واقعیت حرکت میکنند و نمیتوانند تمام شوکهای جدید را بهموقع در مدلهای خود وارد کنند.
از این رو، این هشدار متکی به یک جدول آماری یا یک پیشبینی صندوق بینالمللی پول نیست؛ متکی بر مشاهده زنجیرهای از بحرانهایی است که اکنون به یکدیگر متصل شدهاند.
خطر واقعی از جایی آغاز میشود که بحران ارز و تحریم، به بحران تأمین کالا تبدیل شود.
ایران امروز فقط با مشکل تأمین کالاهای مصرفی، دارو و تجهیزات پزشکی روبهرو نیست. خطر اکنون به سطحی رسیده که باید درباره آخرین سنگرهای معیشت مردم، یعنی گندم، غله، آرد و نان، با صراحت بیشتری سخن گفت.
قحطی الزاماً با خالی شدن یکباره فروشگاهها آغاز نمیشود.
قحطی میتواند از جایی آغاز شود که قیمت مواد غذایی از توان خرید بخش بزرگی از جامعه خارج شود؛ هنگامی که کالا وجود دارد اما مردم توان خرید آن را ندارند؛ هنگامی که کیفیت و وزن کالا کاهش مییابد، اقلام ضروری از سبد خانوار حذف میشوند، صفها طولانیتر میشوند و دسترسی مناطق محروم دشوارتر میشود.
اما یک مرحله خطرناکتر نیز وجود دارد: اختلال واقعی در زنجیره تأمین.
گندم ممکن است در مزرعه وجود داشته باشد؛ اما برای آنکه به نان مردم تبدیل شود، به مجموعهای از حلقههای بههمپیوسته نیاز است: تولید یا واردات، نهاده، ذخیرهسازی، حملونقل، سوخت، آسیاب، توزیع و در نهایت نانوایی.
اگر هر یک از این حلقهها از کار بیفتد، وجود کالا در نقطهای از کشور به معنای دسترسی مردم به آن نیست.
و اینجاست که بحران بنزین اهمیتی تعیینکننده پیدا میکند.
زیرا بنزین فقط سوخت خودروهای شخصی نیست.
سوخت یعنی حمل گندم.
سوخت یعنی حمل آرد.
سوخت یعنی رساندن نان.
سوخت یعنی حرکت کامیونها و وسایل حملونقل.
سوخت یعنی کار ماشینآلات کشاورزی.
سوخت یعنی فعالیت کارخانهها و واحدهای تولیدی.
بنابراین اگر بحران سوخت با بحران ارزی، تحریم، اختلال بنادر و ترانزیت و کاهش توان واردات همزمان شود، بحران بنزین میتواند از یک مشکل انرژی به یک فاجعه عمومی در زنجیره تأمین تبدیل شود.
اینجاست که بحران از سطح «گرانی» عبور میکند و به سطح بقا میرسد.
اگر سوخت کافی برای حملونقل وجود نداشته باشد، اگر کامیونها حرکت نکنند، اگر واردات و تخلیه کالا در بنادر مختل شود، اگر شبکه بانکی و مالی نتواند تجارت را پشتیبانی کند و اگر ارزش پول حکومتی بیش از این سقوط کند، آنگاه بحرانهای جداگانه به یکدیگر متصل خواهند شد.
و حاصل میتواند چنین زنجیرهای باشد:
سقوط پول حکومتی
→ جهش ارز و طلا
→ انفجار هزینه واردات
→ کاهش تولید و اشتغال
→ بحران بانکی و مالی
→ اختلال تجارت خارجی
→ بحران سوخت و انرژی
→ اختلال حملونقل
→ اختلال توزیع
→ کاهش دسترسی به کالاهای اساسی
→ بحران غله، آرد و نان
→ و در نهایت، خطر انفجار اجتماعی و مدنی.
این همان نقطهای است که باید با صدای بلند هشدار داد.
در چنین شرایطی، حتی آمارهای رسمی و برآوردهای نهادهای بینالمللی نیز باید با احتیاط خوانده شوند. تجربه نشان داده است که مدلهای اقتصادی، بهخصوص در شرایط جنگ و شوکهای سیاسی و تجاری، نمیتوانند همیشه با سرعت واقعیت را دنبال کنند.
بنابراین اگر یک نهاد بینالمللی برای اقتصاد ایران تورم ۶۸.۹ درصدی و رشد منفی ۵.۴ درصدی را پیشبینی میکند، این را نباید پایان بحران دانست؛ بلکه باید آن را یکی از نشانههای عمق بحران تلقی کرد.
واقعیت جامعه ممکن است بسیار سریعتر از مدلها تغییر کند.
از سوی دیگر، فشار اقتصادی ایالات متحده نیز دیگر صرفاً به تحریم چند شرکت یا چند بخش اقتصادی محدود نیست. فشار بر شبکههای مالی، کشتیرانی، حملونقل، صادرات نفت، دسترسی به ارز و طرفهای خارجی معامله با ایران، میتواند هزینه تجارت خارجی را افزایش داده و مسیرهای تأمین کالا و درآمد ارزی کشور را بیش از پیش تحت فشار قرار دهد.
در چنین وضعیتی، اگر کشورهای بیشتری به سیاست فشار و محدودسازی اقتصادی بپیوندند، آثار آن میتواند از مرزهای مالی عبور کرده و به تجارت، حملونقل، انرژی و زندگی روزمره مردم برسد.
به همین دلیل، آنچه در برابر ایران قرار دارد را نمیتوان صرفاً «یک دوره دیگر تحریم» نامید.
خطر، همزمانی چند بحران است.
بحران پول حکومتی.
بحران تورم.
بحران بانکها و ساختارهای مالی.
بحران انرژی.
بحران بنزین.
بحران حملونقل.
بحران تجارت خارجی.
بحران واردات و تأمین کالا.
و سرانجام بحران غذا.
اگر این بحرانها همزمان تشدید شوند، جامعه ممکن است وارد مرحلهای شود که دیگر با بخشنامه، دستور اداری یا تزریق کوتاهمدت منابع قابل مدیریت نباشد.
در آن مرحله، مسئله فقط اقتصاد ایران نخواهد بود.
مسئله، ادامه حیات عادی جامعه خواهد بود.
پرسش پایانی؛ چه کسی باید پیش از رسیدن به نقطه بیبازگشت برخیزد؟
در برابر چنین خطری، چه کسانی و چه نیروهایی هنوز میتوانند برای جلوگیری از فروپاشی و نجات کشور و مردم نقش ایفا کنند؟
نقش مردم در سراسر ایران چیست؛ و بهویژه نقش آن بخش آگاه، مسئول و آیندهنگر جامعه که میتواند پیش از رسیدن بحران به نقطه بیبازگشت، خطر را ببیند و صدای هشدار را به دیگران برساند؟
نقش شبکههای اجتماعی و رسانههای داخل و خارج از کشور چیست؟
آیا میتوانند به جای بازتولید هیجان، شایعه، نفرت و تفرقه، به شبکهای برای آگاهیرسانی، همگرایی و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی تبدیل شوند؟
نقش نهادهای مدنی، صنفی، حرفهای و جنبشهای اجتماعی مرتبط با آنها در این مرحله چیست؟
نقش نیروهای سیاسی ایراندوست، آزادیخواه و عدالتطلب کجاست؛ نیروهایی که مسئولیت تاریخی خود را بر هیاهو، نفاق، حذف یکدیگر و رقابتهای فرساینده سیاسی مقدم بدانند؟
و شاید مهمتر از همه:
در درون دستگاه دیوانسالاری، ساختارهای مالی و اداری، نظام بانکی و اقتصادی و حتی در میان نیروهای نظامی و امنیتی کشور، آیا هنوز انسانهای آگاه، مسئول و شرافتمندی هستند که عمق این خطر را ببینند و مسئولیت خود را در قبال ایران و مردم فراموش نکنند؟
این هشدار خطاب به یک جریان یا یک گروه خاص نیست.
خطاب به همه کسانی است که هنوز میتوانند صدای خود را به صدای دیگری پیوند بزنند.
به مردم.
به رسانهها.
به شبکههای اجتماعی.
به نهادهای مدنی.
به نیروهای سیاسی ایراندوست و آزادیخواه.
به مدیران و کارشناسان کشور.
به صاحبان سرمایه و فعالان اقتصادی.
و به همه کسانی که در ساختارهای اداری، مالی، نظامی و اجرایی کشور، هنوز ایران و مردم ایران را بر منافع شخصی و گروهی مقدم میدانند.
کشور در برابر یک انتخاب تاریخی قرار گرفته است:
آیا باید منتظر ماند تا زنجیره بحرانها یکی پس از دیگری فروبپاشد و سپس برای ویرانهها چارهجویی کرد؛ یا هنوز میتوان پیش از رسیدن به نقطه بیبازگشت، مسئولانه برخاست، هشدار داد، همگرا شد و برای ادامه حیات کشور و نجات مردم اقدام کرد؟
این شاید مهمترین پرسش امروز ایران باشد.
و پاسخ آن دیگر فقط در دست یک دولت، یک حزب، یک رسانه یا یک شخصیت سیاسی نیست.
پاسخ آن در مسئولیت جمعی همه کسانی است که هنوز ایران را خانه خود، و نجات مردم ایران را وظیفه خود میدانند.
البرز سلیمی
سوم شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مخاطب هشدارهای شما، چه کسانی هستند؟.
درود بر آقای سلیمی گرامی،
تحشیه ای از شالیزارهای فرسوده خطّه گیلان و سوزاندن جنگلهایش برای تهیّه کردن سیخ کباب حضرت قاضی صلواتی و ملک الموت، الهیویلا محسنی اژه ای، متخصّص «السیف و مقصلة» [= شمشیرر و گیوتین الهی].
من به داده های آماری شما نمیپردازم؛ زیرا میتوان دایره آنها را افزون و افزونتر کرد. صحت و ناصحت و ناتکمیل بودنشان را میتوان به آسانی برآورد و محاسبه کرد. بالاخره موضوعی هستند که سالهاست برای همه ایرانیان، اظهر من الشّمسند و محتاج بازگویی نیستند. من امّا میپردازم به آنچه که در لابلای صحبت شما پنهان از متن؛ امّا جاری در کلام شماست. اشاره هایی مختصر میکنم و حوصله طول و تفصیل دادن را ندارم.
آنچه را که ما «بحران» مینامیم، از هفت آسمان الهی نازل نشد هر چند که خودش را بر روی خاک ایران، «نعمت الهی» اتیکت زده است. شاید خطای بزرگ ما این باشد که بحران را فقط زمانی جدّی میگیریم که آثار آن در خیابان، سفره، بازار، بانک و زندگی روزمره آشکار شده باشد. بحرانهای بزرگ معمولا بسیار زودتر آغاز میشوند؛ آنهم پیش از آنکه ساختارها فرو بریزند، اعتماد انسانها را فرسوده میکنند. پیش از آنکه نهادها از کار بیفتند، امید به اصلاح را میخشکانند و پیش از آنکه جامعه در ظاهر فرو بپاشد، در ذهنیّت انسانها آغاز به فرو پاشیدن کرده است. در چنین مرحلهای، مسئله دیگر فقط اقتصاد ایران نخواهد بود – که هیچوقت چیزی به نام اقتصاد در معنای فلسفی - دانشی نداشت و هنوزم ندارد- ؛ مسئله، امکان ادامه یک زندگی عادی، امن، شرافتمندانه و پیشبینی پذیر برای میلیونها انسان خواهد بود. مسئله این خواهد بود که آیا هنوز چیزی به نام «آینده مشترک» وجود دارد یا نه.
امّا پرسش اصلی اینجاست: چه کسی باید پیش از رسیدن به نقطه بی بازگشت برخیزد؟. پاسخ آسان این است: دولت، مردم، رسانهها، نهادهای مدنی، نیروهای سیاسی، مدیران، کارشناسان، صاحبان سرمایه و همه کسانی که هنوز امکان اثرگذاری دارند. امّا همین پاسخ آسان میتواند خطرناکترین پاسخ هم باشد؛ زیرا وقتی که میگوییم «همه مسئول هستند»، گاهی در عمل؛ یعنی «هیچکس مسئول نیست». مسئولیّت جمعی نباید به پناهگاهی برای فرار از مسئولیّت فردی تبدیل شود. پرسش واقعی شاید این نباشد که چه کسی/کسانی باید کشور را نجات دهد؛ بلکه این باشد که چه کسی/کسانی حاضر است پیش از آنکه دیگر نجات دادن ممکن نباشد، سهم خود را از مسئولیّت بپذیرد. مردم در سراسر ایران فقط تماشاگر این پروسه دهشتناک نیستند. امّا «نقش مردم» نیز نباید به شعاری مبهم فرو کاسته شود. شهروند مسئول کسی نیست که فقط خشمگین باشد همانگونه که شهروند آگاه کسی نیست که تصوّر کند همه حقیقت نزد اوست. نیروهای سیاسی ایران نیز در برابر آزمونی تاریخی قرار دارند. کشور بیش از آنکه به قهرمانان تازه نیاز داشته باشد، به سیاستورزی مسئولانه نیاز دارد. نیروهایی که خود را آزادیخواه، عدالت طلب و ایراندوست میدانند، باید نشان دهند که این واژهها برایشان فقط شعار نیست. ایراندوستی اگر به نفرت از ایرانی متفاوت از خود تبدیل شود، دیگر ایراندوستی نیست. آزادیخواهی اگر فقط آزادی همعقیدگان را بخواهد، آزادیخواهی نیست. عدالت طلبی اگر تنها علیه رقیب اجرا شود، عدالت نیست. پرسش دشوار این است که آیا نیروهای سیاسی میتوانند برای لحظهای از رؤیای حذف یکدیگر فاصله بگیرند و بپذیرند که آینده کشور الزاما محصول پیروزی مطلق یک گروه بر همه گروههای دیگر نیست؟.
شاید باید از خود بپرسیم: نقطه بی بازگشت دقیقا کجاست؟. آیا زمانی است که اقتصاد – آنهم اقتصاد نداشته البته! - دیگر توان بازگشت ندارد؟. زمانی است که سرمایه انسانی کشور، مهاجرت کرده است؟. زمانی است که زیرساختها فرسوده شدهاند؟. زمانی است که اعتماد عمومی از میان رفته است؟ یا شاید نقطه بی بازگشت بسیار زودتر فرا میرسد؛ یعنی زمانی که انسانها دیگر حتّا تصوّر نمیکنند که چیزی میتواند تغییر کند. خطرناکترین جمله در یک جامعه شاید این نباشد که «همه چیز خراب است»؛ بلکه این باشد که «همیشه همین بوده و همیشه همین خواهد بود»؛ زیرا در این لحظه، بحران از یک وضعیّت بیرونی به یک باور درونی تبدیل شده است. جامعه، زمانی واقعا در معرض فروپاشی قرار میگیرد که مردم نه فقط از آینده ناامید شوند؛ بلکه دیگر احساس نکنند آینده به آنها تعلّق دارد. وقتی که متخصّص، رفتن را عقلانیتر از ماندن بداند. وقتی که جوانان، ساختن را بی معنا و مهاجرت را تنها راه نجات ببیند. وقتی که شهروند به جای اعتماد به قانون به رابطه و راه فرار فکر کند. وقتی که دروغ آنقدر تکرار شود که حقیقت، دیگر ارزش دفاع کردن نداشته باشد، آنگاه چیزی عمیقتر از اقتصاد در حال فرو ریختن است؛ آنهم قرارداد نانوشته میان انسان و جامعه.
پس مخاطب هشدار شما، یک جریان، حزب، جناح یا گروه خاصّ نیست؛ بلکه خطاب به همه کسانی است که هنوز امکان انتخاب دارند. به مردم که نگذارند خشم جای اندیشه را بگیرد. به رسانهها که نگذارند هیجان جای حقیقت را بگیرد. به شبکههای اجتماعی که نگذارند شایعه جای مسئولیت را بگیرد. به نهادهای مدنی که نگذارند اختلاف به دشمنی تبدیل شود. به نیروهای سیاسی که نگذارند رقابت سیاسی به جنگ بر سر نابودی یکدیگر تبدیل شود. به مدیران و کارشناسان که تخصّص خود را در خدمت توجیه خطا قرار ندهند. به صاحبان سرمایه و فعالان اقتصادی که آینده کشور را فقط در ترازنامههای شخصی خود نسنجند و به همه کسانی که در ساختارهای اداری، مالی، اجرایی و دیگر نهادهای کشور، مسئولیّتی بر عهده دارند تا لحظهای از خود بپرسند که اگر فردا، نسلی از آنان بپرسد «وقتی که خطر را دیدید، چه کردید؟»، چه پاسخی خواهند داشت.
کشور در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد: میتوان منتظر ماند تا زنجیره بحرانها یکی پس از دیگری فرو بپاشد و سپس بر ویرانه ها به دنبال راه حل گشت یا هنوز، پیش از آنکه هزینه اصلاح از توان جامعه فراتر رود، میتوان مسئولانه برخاست، هشدار داد، گفت و گو کرد، اختلافها را مدیریّت کرد، حقیقت را از هیجان جدا کرد و برای حفظ امکان یک آینده مشترک کوشید. امّا نجات کشور نباید بهانهای برای نجات هر ساختار، هر قدرت یا هر امتیازی باشد. اگر قرار است که چیزی نجات پیدا کند، باید پیش از هر چیز، جان و زندگی، کرامت و ارجمندی، آزادی، امنیّت و آینده انسانهایی باشد که این سرزمین را خانه خود میدانند. ایران چیزی جدا از مردمان ایران نیست و هیچ مفهومی به نام «نجات کشور» نمیتواند از پرسش در باره کیفیّت زندگی، آزادی، کرامت و آینده انسان ایرانی فرار کند. شاید مهمترین پرسش امروز همین باشد: اگر هنوز برای جلوگیری از نقطه بی بازگشت فرصتی باقی مانده است، ما دقیقا منتظر چه کسی هستیم؟ منتظر دولت؟ منتظر یک رهبر؟ منتظر یک حزب؟ منتظر یک قهرمان؟ یا منتظر لحظهای هستیم که دیگر هیچکس نتواند کاری انجام دهد؟ تحوّلات ناگهانی و چرخشگاههای اجتماعی، همیشه با صدای انفجارها آغاز نمیشوند؛ بلکه گاهی با سکوت آدمهایی آغاز میشوند که خطر را دیدهاند، امّا تصوّر کردهاند که هنوز برای سخن گفتن و چانه زدن و خط و نشون کشیدن، وقت بسیار است. شاید هنوز دیر نشده باشد. امّا اگر روزی مجبور شویم بپرسیم «چرا زودتر کاری نکردیم؟»، ممکن است که پاسخ دردناک این باشد: زیرا هر کسی، منتظر دیگری بود و هیچ جامعهای با انتظارِ برای دیگری نجات پیدا نمیکند.
حقیقت این است که امروز آلترناتیوی به نام «شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان» وجود دارند؛ یعنی واقعیّتی سیاسی و اجتماعی که نمیتوان صرفا با انکار، سکوت یا نسبت دادن آن به این و آن، از برابر دیدگان کنار زد. امّا مسئله اساسی و تعیین کننده، فقط میزان تمایل یا عدم تمایل هر گرایشی، شخصی و تشکیلاتی به شاهزاده و پادشاهیخواهان نیست؛ مسئله عمیقتر اینست که مدّعیان «اپوزیسیونها» تا چه اندازه به نیروی فهم و شعور، دانش و تجربه، مسئولیّت پذیری، رادمنشی و بینش خویش باور دارند و تا چه اندازه حاضرند به جای مصلحتهای کوچک و محاسبات فرسوده، فرمانروایی خرد و وجدان را بر خویش بپذیرند. پرسش واقعی این نیست که چه کسی با شاهزاده موافق است یا مخالف؛ پرسش این است که چه کسی آن اندازه دلاوری و استقلال رأی دارد که اگر آینده ایران را در همراهی با او و پادشاهیخواهان ممکن و مطلوب میداند، بیلرزش در کلام و بی تزلزل در اراده، در کنار آنان بایستد و برای ایرانی آزاد همرزمی و همقدمی کند.
فارغ از آنکه در باره استثنایی بودن یا نبودن شخص شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان چه داوریی داشته باشیم، درد ریشهسوز و فاجعه هولناک آنجاست که «اپوزیسیونها» در فاصله تقریبا نیم قرن گذشته، در بخش بزرگی از خود، به جای آنکه به نیرویی مسئول، خردمند و آیندهنگر برای نجات ایران تبدیل شوند، به چیزی شبیه «شرکت بی مسئول با بلبشوی نامحدود» بدل شده اند؛ یعنی شرکتی که در آن، هر کس، عنوان و پُست و مقامی برای خود ساخته و یسلکشان گوناگون نیز گویی همچون کارمندان استخدامی، سالهاست در این دستگاه فاجعه به انجام «وظایف اداری» خویش مشغول هستند. شگفت آنکه گویی برنامه آنان از همان آغاز نیز چندان مبهم نبوده است: «سرنگونی باقیمانده سلسله پهلوی» و سپس تلاش بی محابا برای تثبیت و تحکیم گیوتین الهی در سراسر ایران و فعّال نگاه داشتن آن بر شاهرگ ملّتی که هنوز بهای آن انقلاب فاجعه بار و پیامدهایش را با خون و زندگی و جان «جوانان و نوجوانان و زیباترین دختران خودش» میپردازد.
آنچه که طی این سالیان به جای آنکه به آلترناتیوی روشن و مسئول در برابر حکومت گیوتینیِ الاهیون تبدیل شود، خودش گرفتار نوعی خصومت تاریخی شده است، از یک سو به یُمن و همت کارگزاران و متعصّبان ولایت گیوتین الهی دوام یافته و از سوی دیگر، به مدد همت بی شائبه و جان نثارانه کارمندان «شرکت اپوزیسیونها» ادامه پیدا کرده است؛ یعنی خصومتی چنان ریشهدار که گویی اگر روزی تمام مردم ایران، از صغیر و کبیر، به پا خیزند و یک صدا فریاد بزنند «جاوید شاه»، باز هم عدهای خواهند گفت این نه صدای مردم؛ بلکه توطئه قدرتهای جهانی است. نه اراده جامعه؛ بلکه نقشه صهیونیسم جنایتکار است. نه انتخاب تاریخی ایرانیان؛ بلکه «پروژه خود جمهوری اسلامی» است و اگر هیچیک از این توجیهات کفایت نکرد، لابد باید آن را حاصل کار «هوش مصنوعی بسیار پیشرفته» دانست!. اینجاست که پرسشی بنیانی پیش روی ما قرار میگیرد: اگر واقعیّتی با پیشفرضهای ذهنی ما سازگار نباشد، آیا باید واقعیّت را انکار کنیم یا آنکه پیشفرضهای خود را در برابر واقعیّت به محک آزمایش بگذاریم؟.
نخیر، آقای سلیمی گرامی! حقیقت تلخ را نمیتوان با هیچ توجیهی قند و عسل کرد. حقیقت، حتّا اگر کامِ عادتهای سیاسی، غرورهای شخصی و باورهای رسوبکرده را تلخ کند، باز حقیقت است. هشدار نیز فقط به گوشهایی معنا دارد که هنوز توان شنیدن دارند؛ نه به گوشهایی که خود را در سیمان هزار لایه تعصّب فرو بردهاند و به جای گوش شنوا، بلندگوی تبلیغاتی خویش را بر دهان و قلم خود نصب کردهاند. کسی که واقعا میخواهد «کاری کارستان» کند، دیر یا زود باید از سایه بیرون بیاید و مسئولیّت انتخاب خویش را بپذیرد. اگر باور دارد که ایستادن در کنار شاهزاده و پادشاهیخواهان میتواند بخشی از راه کلیدی و شاهراه عظیم رهایی ایران باشد، باید در کنار آنان بایستد؛ نه با لکنت در کلام، نه با تردید در اراده و نه با یک پا در میدان و پای دیگر در محاسبات مصلحت جویانه.
آن کس که ریگی به کفش ندارد، از عریان شدن در ملأ عام نمیهراسد؛ زیرا چیزی برای پنهان کردن ندارد. انسان سیاسی، اگر هنوز معنایی از شرافت، مسئولیّت و آزادگی در سیاست باقی مانده باشد، نباید هنر خویش را در پنهان شدن پشت واژهها و ابهامها بداند؛ بلکه باید آن اندازه دلیر و فهیم باشد که در میدان همآوردی، آشکارا عرض وجود کند و مسئولیّت آنچه را که میگوید و بدان باور دارد، بر دوش بگیرد. سیاست، میدان پناه گرفتن پشت واژههای پُر طمطراق نیست؛ بلکه میدان ایستادن در برابر آفتاب و پذیرفتن پیامد انتخاب خویش است. به همین دلیل، انسان اهل سیاست باید آن اندازه دلاوری داشته باشد که در میدان واقعی حضور یابد، نه آنکه شجاعت خویش را پشت مانیتور و لپ تاپ و صفحات مجازی و آیفون و هزار پناهگاه دیجیتالی دیگر پنهان کند. صفحه نمایش، میدان سیاست نیست همانگونه که صدای بلند، الزاما نشانه استواری استدلال نیست و تکرار یک ادّعا نیز آن را به حقیقت تبدیل نمیکند. میدان واقعی آنجاست که انسان باید میان باور و مصلحت، میان حقیقت و محبوبیّت، و میان مسئولیّت و آسودگی، یکی را برگزیند و هزینه انتخاب خود را نیز بپذیرد.
شاید مسئله ایران بیش از آنکه کمبود شعار و صدا و مدّعی داشته باشد، با کمبود انسانهایی روبروست که در لحظه انتخاب، بتوانند میان آنچه که میگویند و آنچه که بدان عمل میکنند، فاصلهای باقی نگذارند. لحظهای که انسان باید از خود بپرسد: اگر حقیقت را شناختهام، آیا جرئت ایستادن در کنار آن را نیز دارم؟. اگر آزادی را میخواهم، آیا آمادگی پرداخت هزینه آزادی را دارم؟ و اگر مدّعی آیندهسازی برای یک ملّت هستم، آیا حاضرم پیش از مطالبه اعتماد دیگران، خود را در برابر ترازوی وجدان، خرد، شجاعت و مسئولیّت قرار دهم؟. وجدان کهنسال و استخوانسوخته ایرانی در نهایت به شمار بلندگوها، حجم تبلیغات، تعداد نوشتهها و هیاهوی صفحات مجازی پاسخ نمیدهد؛ بلکه به کسانی پاسخ میدهد که در لحظهای که زمانِ ایستادن فرا رسید، واقعا ایستادند. در پایان، آنچه یک انسان را از انبوه مدّعیان جدا میکند، نه آن چیزی است که در خلوت در باره خویش میپندارد؛ بلکه چیزی است که در میدان، هنگامی که انتخاب، دشوار میشود، جرئت میکند آشکارا بر زبان آورد و مسئولانه پای آن بایستد. شاید بزرگترین آزمون سیاسی هر انسان نیز همین باشد: آیا حقیقت را برای آن میخواهد که حقیقت است، یا تنها تا آنجا که با منافع، عادتها و پیشداوریهای خودش سازگار است؟. برای چیره شدن بر «بحران الهی» باید با تمام نیرو و امکانهای دم دست به خلع و غزل زمامداران گیوتین الهی اقدام کرد و تمام نشانه های ریز و دُرُشت آنها را نابود نابود نابود کرد.
شادزی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان