درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از آزمایشگاه دکتر گالیکاری و آشپزخانه حکیم باشی!
ما گویا فقط همین تنها کمبود را در سپهر سیاست و اندیشه کم داشتیم که امثال آقای کرمی نیز از راه برسند و با اتکاء به مفاهیم و مناسبات فیزیک و شیمی و مکانیک، برای عالم سیاست نسخه پردازی و آن را تشریح کنند! گویی پیچیدگی تاریخی و مفهومی سیاست، چیزی بیش از یک دستگاه مکانیکی نیست که بتوان با چند استعاره فیزیکی و چند قیاس شیمیایی، اجزاء و مناسبات آن را توضیح داد و سپس با اعتماد به نفسی مثال زدنی، حکم نهایی نیز صادر کرد. این وضعیّت، کمابیش به آن میماند که آشپزباشی، با تکیه بر مهارتی که در تنظیم حرارت اجاق و ترکیب ادویهها اندوخته است، وارد اتاق جرّاحی قلب شود و در باره ظرایف عمل جراحی، انواع مداخلات درمانی و شیوههای مواجهه با پیچیدگیهای بدن انسان اظهار نظر کند و تازه چنان به محصول سخنان خویش اطمینان داشته باشد که گمان برد نتیجه این مداخلات نیز، همانقدر مطبوع و کامیاب خواهد بود که غذاهای حاصل از هنر آشپزیاش! و نام این وضعیّت را، با همه احترامات فائقه، چه میتوان گذاشت جز «بلاهت معصومانه»!؛ آنهم از آن نوع بلاهتی که نه تنها از ناآگاهی خویش شرمسار نیست؛ بلکه با اعتماد به نفسی آرام و اطمینانی ستودنی، خود را در هیئت دانایی عرضه میکند.
البته مسئله این نیست که کسی، صرفا به دلیل آنکه متخصّص سیاست نیست، حقّ سخن گفتن را در باره سیاست نداشته باشد. چنین تصوّری خودش خلاف روح اندیشه و آزادی عقلانی است. هر انسانی حقّ دارد که در باره امور عمومی بیندیشد، پرسش کند، تردید بورزد و حتّا خطا کند. مسئله امّا از آنجا آغاز میشود که میان «حقّ سخن گفتن» و «صلاحیّت داوری کردن» هیچ تمایزی باقی نماند؛ بویژه در جایی که ناآشنایی با موضوع، در لباس نظریّه ظاهر شود و فقدان مطالعه و شناخت، با انبوهی از قیاسهای پُر طمطراق و اعتماد به نفس شخصی جبران شود.
سیاست، بر خلاف آنچه که گاه تصوّر میشود، میدان سادهای نیست که بتوان آن را به قوانین حرکت اجسام، واکنش عناصر یا روابط نیروهای مکانیکی فروکاست. سیاست، عرصه امیال و غرائز و سوائق انسان است و انسان، بر خلاف یک جسم فیزیکی، نه صرفا تابع نیرو؛ بلکه حامل معنا، اراده، تاریخ، حافظه، ترس، امید، تجربه، منافع، ارزشها و تناقضهاست. دولت، قدرت، مشروعیّت/لژیتیماتسیون، آزادی، عدالت، اقتدار و مقاومت، پدیدههایی نیستند که بتوان با انتقال بی واسطه مفاهیم علوم طبیعی به قلمرو سیاست، حقیقتشان را آشکار کرد. استعاره، اگر در جای خود به کار رود، میتواند روشنگر باشد، امّا هنگامی که جای مفهوم را بگیرد، دیگر ابزار فهم نیست؛ بلکه پوششی است برای پنهان کردن فقدان فهم.
همانگونه که آشنایی با دستور پخت غذا، کسی را به جرّاح قلب تبدیل نمیکند، دانستن چند مفهوم از فیزیک و مکانیک نیز هیچکس را به صاحب نظر در فلسفه و دانش سیاست بدل نمیسازد. هر حوزهای منطق درونی، تاریخ مفهومی، مسائل بنیانین و زبان خاصّ خود را دارد. ورود به آن، نه با اعتماد به نفس؛ بلکه با فروتنی معرفتی آغاز میشود؛ یعنی با این پرسش ساده امّا دشوار که: «آیا واقعا میدانم در باره چه چیزی سخن میگویم؟».
آقای کرمی، دستکم بر اساس آنچه که از سخنان و شیوه استدلال ایشان برمیآید، در حوزه سیاست و دانش سیاست، هیچ سر رشتهای جدّی ندارد. با این حال، اگر ایشان و امثال ایشان حقیقتا علاقهمندند که در باب سیاست سخن بگویند، چه بهتر که نخست خود را در معرض پرسشهایی قرار دهند که سیاست را به مسئلهای جدّی برای اندیشیدن بدل کردهاند؛ نه آنکه پیش از شناخت مسئله، برای آن پاسخ بتراشند.
بهتر است از خود بپرسند: قدرت چیست و چه زمانی مشروعیّت/لژیتیماتسیون پیدا میکند؟. دولت بر چه مبنایی حقّ اعمال اجبار دارد؟. آزادی فردی و اجتماعی تا کجا امتداد مییابد و نسبت آن با امنیّت فردی و عامّه چیست؟. عدالت/دادگزاری چیست و چه کسی حقّ تعریف آن را دارد؟. انسان در برابر ساختارهای قدرت تا چه اندازه مختار و تا چه اندازه محصول شرایط تاریخی و اجتماعی خویش است؟. نسبت اخلاق و سیاست چیست؟. آیا سیاست را باید بر اساس واقعیّت موجود فهمید یا بر اساس آنچه که باید باشد؟. اینها پرسشهایی هستند که قرنها ذهنهای فرزانگان را به خود مشغول داشتهاند؛ یعنی پرسشهایی که پاسخ دادن به آنها نه با چند اصطلاح علمی و نه با قیاسهای مکانیکی ممکن است؛ زیرا سیاست، بیش از آنکه عرصه پاسخهای فوری باشد، قلمرو پرسشهای دشوار است. تراژدی اندیشه، شاید از همینجا آغاز میشود؛ یعنی از لحظهای که انسان، پیش از آنکه دشواری یک مسئله را دریابد، تصوّر میکند که پاسخ آن را یافته است. نادانیِ واقعی، صرفا ندانستن نیست؛ بلکه ناتوانی در تشخیص حدود دانستن خویش است و چه بسیار کسانی که نه به سبب دانش فراوان؛ بلکه به دلیل بی خبری از عظمت نادانستههایشان، با اطمینانی حیرتانگیز سخن میگویند عین آقای کرمی.
تفاوتی بنیانی وجود دارد میان «اندیشیدن در باره سیاست» و «نمایش دادن اندیشه سیاسی». اولی با تردید آغاز میشود، از مطالعه و ژرفاندیشی انتقادی میگذرد، با تاریخ و واقعیّت درگیر میشود و همواره امکان خطا را پیش چشم دارد. امّا دومی غالبا از یقین و اطمینان خاطر آغاز میشود؛ یعنی پیش از آنکه مسئله فهمیده شود، پاسخ، آماده است و پیش از آنکه پرسشی طرح گردد، حکم صادر شده است. سیاست، بیش از هر چیز، به انسانهایی نیاز دارد که توانایی پرسیدن داشته باشند؛ نه صرفا کسانی که برای هر پرسشی، پاسخی آماده در جیب دارند؛ زیرا گاه یک پرسش عمیق، از صدها پاسخ سطحی ارزشمندتر است. شاید مسئله آقای کرمی و امثال ایشان نیز این نباشد که چرا در باره سیاست سخن میگویند؛ بلکه این باشد که چرا پیش از آنکه سیاست را موضوع اندیشیدن قرار دهند، آن را موضوع نمایش و تظاهر به دانایی خویش میکنند و این همان نقطهای است که انسان، با همه احترامات فائقه، ناگزیر میشود بار دیگر به همان نامگذاری نخست بازگردد:
بلاهت معصومانه، امّا این بار، با اعتماد به نفسی چنان عظیم که گویی خودِ نادانی نیز دیگر از نادان بودن خویش شرمسار نیست.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
ربط گوز با شقیقه!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از آزمایشگاه دکتر گالیکاری و آشپزخانه حکیم باشی!
ما گویا فقط همین تنها کمبود را در سپهر سیاست و اندیشه کم داشتیم که امثال آقای کرمی نیز از راه برسند و با اتکاء به مفاهیم و مناسبات فیزیک و شیمی و مکانیک، برای عالم سیاست نسخه پردازی و آن را تشریح کنند! گویی پیچیدگی تاریخی و مفهومی سیاست، چیزی بیش از یک دستگاه مکانیکی نیست که بتوان با چند استعاره فیزیکی و چند قیاس شیمیایی، اجزاء و مناسبات آن را توضیح داد و سپس با اعتماد به نفسی مثال زدنی، حکم نهایی نیز صادر کرد. این وضعیّت، کمابیش به آن میماند که آشپزباشی، با تکیه بر مهارتی که در تنظیم حرارت اجاق و ترکیب ادویهها اندوخته است، وارد اتاق جرّاحی قلب شود و در باره ظرایف عمل جراحی، انواع مداخلات درمانی و شیوههای مواجهه با پیچیدگیهای بدن انسان اظهار نظر کند و تازه چنان به محصول سخنان خویش اطمینان داشته باشد که گمان برد نتیجه این مداخلات نیز، همانقدر مطبوع و کامیاب خواهد بود که غذاهای حاصل از هنر آشپزیاش! و نام این وضعیّت را، با همه احترامات فائقه، چه میتوان گذاشت جز «بلاهت معصومانه»!؛ آنهم از آن نوع بلاهتی که نه تنها از ناآگاهی خویش شرمسار نیست؛ بلکه با اعتماد به نفسی آرام و اطمینانی ستودنی، خود را در هیئت دانایی عرضه میکند.
البته مسئله این نیست که کسی، صرفا به دلیل آنکه متخصّص سیاست نیست، حقّ سخن گفتن را در باره سیاست نداشته باشد. چنین تصوّری خودش خلاف روح اندیشه و آزادی عقلانی است. هر انسانی حقّ دارد که در باره امور عمومی بیندیشد، پرسش کند، تردید بورزد و حتّا خطا کند. مسئله امّا از آنجا آغاز میشود که میان «حقّ سخن گفتن» و «صلاحیّت داوری کردن» هیچ تمایزی باقی نماند؛ بویژه در جایی که ناآشنایی با موضوع، در لباس نظریّه ظاهر شود و فقدان مطالعه و شناخت، با انبوهی از قیاسهای پُر طمطراق و اعتماد به نفس شخصی جبران شود.
سیاست، بر خلاف آنچه که گاه تصوّر میشود، میدان سادهای نیست که بتوان آن را به قوانین حرکت اجسام، واکنش عناصر یا روابط نیروهای مکانیکی فروکاست. سیاست، عرصه امیال و غرائز و سوائق انسان است و انسان، بر خلاف یک جسم فیزیکی، نه صرفا تابع نیرو؛ بلکه حامل معنا، اراده، تاریخ، حافظه، ترس، امید، تجربه، منافع، ارزشها و تناقضهاست. دولت، قدرت، مشروعیّت/لژیتیماتسیون، آزادی، عدالت، اقتدار و مقاومت، پدیدههایی نیستند که بتوان با انتقال بی واسطه مفاهیم علوم طبیعی به قلمرو سیاست، حقیقتشان را آشکار کرد. استعاره، اگر در جای خود به کار رود، میتواند روشنگر باشد، امّا هنگامی که جای مفهوم را بگیرد، دیگر ابزار فهم نیست؛ بلکه پوششی است برای پنهان کردن فقدان فهم.
همانگونه که آشنایی با دستور پخت غذا، کسی را به جرّاح قلب تبدیل نمیکند، دانستن چند مفهوم از فیزیک و مکانیک نیز هیچکس را به صاحب نظر در فلسفه و دانش سیاست بدل نمیسازد. هر حوزهای منطق درونی، تاریخ مفهومی، مسائل بنیانین و زبان خاصّ خود را دارد. ورود به آن، نه با اعتماد به نفس؛ بلکه با فروتنی معرفتی آغاز میشود؛ یعنی با این پرسش ساده امّا دشوار که: «آیا واقعا میدانم در باره چه چیزی سخن میگویم؟».
آقای کرمی، دستکم بر اساس آنچه که از سخنان و شیوه استدلال ایشان برمیآید، در حوزه سیاست و دانش سیاست، هیچ سر رشتهای جدّی ندارد. با این حال، اگر ایشان و امثال ایشان حقیقتا علاقهمندند که در باب سیاست سخن بگویند، چه بهتر که نخست خود را در معرض پرسشهایی قرار دهند که سیاست را به مسئلهای جدّی برای اندیشیدن بدل کردهاند؛ نه آنکه پیش از شناخت مسئله، برای آن پاسخ بتراشند.
بهتر است از خود بپرسند: قدرت چیست و چه زمانی مشروعیّت/لژیتیماتسیون پیدا میکند؟. دولت بر چه مبنایی حقّ اعمال اجبار دارد؟. آزادی فردی و اجتماعی تا کجا امتداد مییابد و نسبت آن با امنیّت فردی و عامّه چیست؟. عدالت/دادگزاری چیست و چه کسی حقّ تعریف آن را دارد؟. انسان در برابر ساختارهای قدرت تا چه اندازه مختار و تا چه اندازه محصول شرایط تاریخی و اجتماعی خویش است؟. نسبت اخلاق و سیاست چیست؟. آیا سیاست را باید بر اساس واقعیّت موجود فهمید یا بر اساس آنچه که باید باشد؟. اینها پرسشهایی هستند که قرنها ذهنهای فرزانگان را به خود مشغول داشتهاند؛ یعنی پرسشهایی که پاسخ دادن به آنها نه با چند اصطلاح علمی و نه با قیاسهای مکانیکی ممکن است؛ زیرا سیاست، بیش از آنکه عرصه پاسخهای فوری باشد، قلمرو پرسشهای دشوار است. تراژدی اندیشه، شاید از همینجا آغاز میشود؛ یعنی از لحظهای که انسان، پیش از آنکه دشواری یک مسئله را دریابد، تصوّر میکند که پاسخ آن را یافته است. نادانیِ واقعی، صرفا ندانستن نیست؛ بلکه ناتوانی در تشخیص حدود دانستن خویش است و چه بسیار کسانی که نه به سبب دانش فراوان؛ بلکه به دلیل بی خبری از عظمت نادانستههایشان، با اطمینانی حیرتانگیز سخن میگویند عین آقای کرمی.
تفاوتی بنیانی وجود دارد میان «اندیشیدن در باره سیاست» و «نمایش دادن اندیشه سیاسی». اولی با تردید آغاز میشود، از مطالعه و ژرفاندیشی انتقادی میگذرد، با تاریخ و واقعیّت درگیر میشود و همواره امکان خطا را پیش چشم دارد. امّا دومی غالبا از یقین و اطمینان خاطر آغاز میشود؛ یعنی پیش از آنکه مسئله فهمیده شود، پاسخ، آماده است و پیش از آنکه پرسشی طرح گردد، حکم صادر شده است. سیاست، بیش از هر چیز، به انسانهایی نیاز دارد که توانایی پرسیدن داشته باشند؛ نه صرفا کسانی که برای هر پرسشی، پاسخی آماده در جیب دارند؛ زیرا گاه یک پرسش عمیق، از صدها پاسخ سطحی ارزشمندتر است. شاید مسئله آقای کرمی و امثال ایشان نیز این نباشد که چرا در باره سیاست سخن میگویند؛ بلکه این باشد که چرا پیش از آنکه سیاست را موضوع اندیشیدن قرار دهند، آن را موضوع نمایش و تظاهر به دانایی خویش میکنند و این همان نقطهای است که انسان، با همه احترامات فائقه، ناگزیر میشود بار دیگر به همان نامگذاری نخست بازگردد:
بلاهت معصومانه، امّا این بار، با اعتماد به نفسی چنان عظیم که گویی خودِ نادانی نیز دیگر از نادان بودن خویش شرمسار نیست.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان