درووود!
اندکی تحشیه گویی از خلال تفاسیر میلیارد صفحه ای بر تُرّهات قرآنی - اسلامی!
من، راستش را بخواهید، حوصله پرداختن به سخنان آقای خلجی و امثال ایشان را ندارم و علت این بی حوصلگی نیز برای من نه مبهم است و نه نیازمند توضیحی پیچیده. مسئله، اساسا، روشنتر از آن است که بتوان با بازیهای زبانی و موضعگیریهای نیم بند، آن را در مه فرو برد.
من تا زمانی که انسانی، با صراحت و صمیمیّتی برخاسته از مسئولیّت فردی خویش، موضع شخصی و بی پرده خود را در باره اسلام و تاریخ فاجعه بار آن بر زبان نیاورد؛ تا زمانی که آشکارا نیاید موضع شفّاف و علنی خودش را در باره هرگز حقّانیّت نداشتن گیوتین الهی ولایت آخوندی بر زبان و قلم نراند. تا نیاید موضع شفّاف و دقیق و سر راست خودش را در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران در جامعیّت وجودی با تمام اعتقادات متفاوت و متضاد بر زبان نراند و تا زمانی که دیدگاه شفّاف انتقادی خود را نسبت به نظرات باختر زمینان از قدیم الایام تا همین ثانیه های جاری در باره ایران و فرهنگ و تاریخش بر زبان نراند و نشان ندهد که تابع آئوتوریته های باختری نیست؛ بلکه قائم به ذات است و متّکی به فهم و شعور شخصی، آن انسان را هر کسی که میخواهد باشد، موجودی ریاکار و چند نبشه میدانم که دائم در فضای خاکستری در حال ویراژ دادنهای عقیدتی برای استتار ماهیّت حقیقتی خودش است.
«تودور آدورنو [1903 - 1969]» بر این اندیشه بود که [„Es gibt kein richtiges Leben im falschen.“ = هنجار دُرُست زیستن در واقعیّتی خطا آلود وجود ندارد].
Gesammelte Schriften (Band 4; Minima Moralia. Reflexionen aus dem beschädigten Leben
Suhrkamp Verlag, Frankfurt am Main, 2003, Seite 43
منظور آدورنو، به گمان من، ناظر به همین حقیقت بنیانین است که انسان نمیتواند در معنایی کامل و بیتناقض، دُرُست، اخلاقی و نیکمنش زندگی کند، چنانچه جامعهای که در آن نفس میکشد، از پایه بر بیدادگری، سرکوب، جنایت، اعدام، تجاوز و صدها خبط و تبهکاری و از خودبیگانگی و خصومت با تاریخ و فرهنگ اجتماعی انسانها استوار شده باشد. اخلاق فردی هرگز در فضای تهی شکل نمیگیرد. انسان، هر اندازه نیز که بخواهد خود را از مناسبات پیرامونش کنار بکشد، سرانجام در جهانی زندگی میکند که ساختارهای آن، خواه ناخواه، در انتخابها، سکوتها و مسئولیّتهای او حضور دارند. مسئله وطندوستی و تقابل با نظام حاکم بر یک وطن نیز الزاما به معنای یکی پنداشتن این دو با یکدیگر نیست. وطن، حکومت نیست همانگونه که تاریخ یک ملّت، ملک شخصی قدرت حاکم بر آن نیست. امّا از این تمایز نیز نمیتوان نتیجه گرفت که در شرایطی عاجل و تاریخی، بتوان نام وطندوستی را به پوششی برای استمرار و حفاظت از قدرت حاکم بدل کرد حتّا اگر انسان، در اعماق ذهن و دل خود، چنین قصدی نداشته باشد؛ زیرا نیّتِ پنهان، همیشه تعیین کننده معنای تاریخیِ یک موضع نیست. گاه آنچه که انسان انجام میدهد، بسیار گویاتر از آن چیزی است که در باره نیّت خویش ادّعا میکند.
زمانی که نیروهای متّفقین، آلمان را بمباران میکردند، هیچ انسان برخوردار از کمترین فهم تاریخی و سیاسی، صرفِ بمباران شدن خاک آلمان را دلیلی برای برخاستن به دفاع از نظام نازی نمیدانست. هیچکس نگفت: «اکنون که متّفقین، وطن مرا بمباران میکنند، من به آلمان بازمیگردم و همینجا نیز اعلام میکنم که مخالف سرسخت رژیم نازی هستم.» چنین موضعی اساسا مسئله زمانه را درنمییافت. علّت نیز روشن بود: نظام حاکم، نه نماینده مردم آلمان بود و نه تجسّم معنای حقیقی سرزمین و تاریخ و فرهنگ آن. بنابر این، فروپاشی آن نظام الزاما به معنای نابودی میهن نبود تا دفاع از میهن، به دفاع از رژیم تبدیل شود.
و این دقیقا همان نقطهای است که مسئله امروز ایران را باید از خلال آن فهمید.
حکومت گیوتینیِ حاکم بر ایران، از نخستین روزهای سیطره ناحقّ خویش تا همین ثانیههای گذرا، جز برای ذینفعان، خادمان و خویشاوندان عقیدتی خود، نه تنها هرگز نماینده مردمان ایران نبوده است و نیست؛ بلکه در عمل، بخش عظیمی از مردم این سرزمین را به دشمن و خصم خویش تبدیل کرده است. مسئله امّا تنها سرکوب انسانها نیست. این نظام، در بنیانهای عقیدتی و ایدئولوژیک خود، با ایران تاریخی، با حافظه فرهنگی این سرزمین، با کثرت اعتقادی و متنوع مذهب مردمانش و با هر آنچه که ایران را فراتر از یک قلمرو جغرافیایی صرف معنا میبخشد، رابطهای خصمانه داشته است؛ گویی نابودی حافظه، فرهنگ و تداوم تاریخی این ملّت را بتوان در شمار وظایف مقدّس و الهی جای داده باشد.
این حقیقتی نیست که آقای خلج و امثال ایشان از آن بی خبر باشند. آنان این واقعیّت را میدانند همانگونه که میدانند مسئله، نه سوءتفاهمی گذرا و نه خطایی اصلاحپذیر در حاشیه یک نظام سیاسی است؛ بلکه مواجهه با ساختاری است که از آغاز، حقّانیّت خود را بر نفی حقّ و اراده انسان استوار کرده است. با اینهمه، آنچه که همواره غایب میماند، شهامتِ گفتنِ صریح همین حقیقت است؛ یعنی موضعی روشن، بی ابهام و مسئولانه در برابر فاجعهای که دیگر نمیتوان آن را پشت واژههای خاکستری، احتیاطهای حسابگرانه و مصلحت اندیشیهای بی پایان و فریب دهنده مخاطب، پنهان کرد.
انسان را نه فقط از آنچه که میگوید؛ بلکه از آنچه که در لحظه ضرورت از گفتنش سر باز میزند نیز باید شناخت. سکوت، همیشه فقدان سخن نیست؛ بلکه گاه خودش، رساترین شکلِ موضعگیری است. بهویژه آنجا که حقیقت چنان آشکار است که پیچاندن زبان به دور آن، دیگر نشانه پیچیدگی اندیشه نیست؛ بلکه تنها شیوهای برای گریختن از مسئولیّتِ اندیشیدن و گفتن است. به همین دلیل است که من میگویم گوش سپردن و پرداختن به سخنان آقای خلجی و امثال ایشان، دستکم برای من، چیزی جز بر باد دادن وقت گرانبهای خویش نیست. همین.
شا زیید و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
ویراژ دادنهای عقیدتی برای استتار ماهیّت حقیقی خویش
درووود!
اندکی تحشیه گویی از خلال تفاسیر میلیارد صفحه ای بر تُرّهات قرآنی - اسلامی!
من، راستش را بخواهید، حوصله پرداختن به سخنان آقای خلجی و امثال ایشان را ندارم و علت این بی حوصلگی نیز برای من نه مبهم است و نه نیازمند توضیحی پیچیده. مسئله، اساسا، روشنتر از آن است که بتوان با بازیهای زبانی و موضعگیریهای نیم بند، آن را در مه فرو برد.
من تا زمانی که انسانی، با صراحت و صمیمیّتی برخاسته از مسئولیّت فردی خویش، موضع شخصی و بی پرده خود را در باره اسلام و تاریخ فاجعه بار آن بر زبان نیاورد؛ تا زمانی که آشکارا نیاید موضع شفّاف و علنی خودش را در باره هرگز حقّانیّت نداشتن گیوتین الهی ولایت آخوندی بر زبان و قلم نراند. تا نیاید موضع شفّاف و دقیق و سر راست خودش را در باره تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران در جامعیّت وجودی با تمام اعتقادات متفاوت و متضاد بر زبان نراند و تا زمانی که دیدگاه شفّاف انتقادی خود را نسبت به نظرات باختر زمینان از قدیم الایام تا همین ثانیه های جاری در باره ایران و فرهنگ و تاریخش بر زبان نراند و نشان ندهد که تابع آئوتوریته های باختری نیست؛ بلکه قائم به ذات است و متّکی به فهم و شعور شخصی، آن انسان را هر کسی که میخواهد باشد، موجودی ریاکار و چند نبشه میدانم که دائم در فضای خاکستری در حال ویراژ دادنهای عقیدتی برای استتار ماهیّت حقیقتی خودش است.
«تودور آدورنو [1903 - 1969]» بر این اندیشه بود که [„Es gibt kein richtiges Leben im falschen.“ = هنجار دُرُست زیستن در واقعیّتی خطا آلود وجود ندارد].
Gesammelte Schriften (Band 4; Minima Moralia. Reflexionen aus dem beschädigten Leben
Suhrkamp Verlag, Frankfurt am Main, 2003, Seite 43
منظور آدورنو، به گمان من، ناظر به همین حقیقت بنیانین است که انسان نمیتواند در معنایی کامل و بیتناقض، دُرُست، اخلاقی و نیکمنش زندگی کند، چنانچه جامعهای که در آن نفس میکشد، از پایه بر بیدادگری، سرکوب، جنایت، اعدام، تجاوز و صدها خبط و تبهکاری و از خودبیگانگی و خصومت با تاریخ و فرهنگ اجتماعی انسانها استوار شده باشد. اخلاق فردی هرگز در فضای تهی شکل نمیگیرد. انسان، هر اندازه نیز که بخواهد خود را از مناسبات پیرامونش کنار بکشد، سرانجام در جهانی زندگی میکند که ساختارهای آن، خواه ناخواه، در انتخابها، سکوتها و مسئولیّتهای او حضور دارند. مسئله وطندوستی و تقابل با نظام حاکم بر یک وطن نیز الزاما به معنای یکی پنداشتن این دو با یکدیگر نیست. وطن، حکومت نیست همانگونه که تاریخ یک ملّت، ملک شخصی قدرت حاکم بر آن نیست. امّا از این تمایز نیز نمیتوان نتیجه گرفت که در شرایطی عاجل و تاریخی، بتوان نام وطندوستی را به پوششی برای استمرار و حفاظت از قدرت حاکم بدل کرد حتّا اگر انسان، در اعماق ذهن و دل خود، چنین قصدی نداشته باشد؛ زیرا نیّتِ پنهان، همیشه تعیین کننده معنای تاریخیِ یک موضع نیست. گاه آنچه که انسان انجام میدهد، بسیار گویاتر از آن چیزی است که در باره نیّت خویش ادّعا میکند.
زمانی که نیروهای متّفقین، آلمان را بمباران میکردند، هیچ انسان برخوردار از کمترین فهم تاریخی و سیاسی، صرفِ بمباران شدن خاک آلمان را دلیلی برای برخاستن به دفاع از نظام نازی نمیدانست. هیچکس نگفت: «اکنون که متّفقین، وطن مرا بمباران میکنند، من به آلمان بازمیگردم و همینجا نیز اعلام میکنم که مخالف سرسخت رژیم نازی هستم.» چنین موضعی اساسا مسئله زمانه را درنمییافت. علّت نیز روشن بود: نظام حاکم، نه نماینده مردم آلمان بود و نه تجسّم معنای حقیقی سرزمین و تاریخ و فرهنگ آن. بنابر این، فروپاشی آن نظام الزاما به معنای نابودی میهن نبود تا دفاع از میهن، به دفاع از رژیم تبدیل شود.
و این دقیقا همان نقطهای است که مسئله امروز ایران را باید از خلال آن فهمید.
حکومت گیوتینیِ حاکم بر ایران، از نخستین روزهای سیطره ناحقّ خویش تا همین ثانیههای گذرا، جز برای ذینفعان، خادمان و خویشاوندان عقیدتی خود، نه تنها هرگز نماینده مردمان ایران نبوده است و نیست؛ بلکه در عمل، بخش عظیمی از مردم این سرزمین را به دشمن و خصم خویش تبدیل کرده است. مسئله امّا تنها سرکوب انسانها نیست. این نظام، در بنیانهای عقیدتی و ایدئولوژیک خود، با ایران تاریخی، با حافظه فرهنگی این سرزمین، با کثرت اعتقادی و متنوع مذهب مردمانش و با هر آنچه که ایران را فراتر از یک قلمرو جغرافیایی صرف معنا میبخشد، رابطهای خصمانه داشته است؛ گویی نابودی حافظه، فرهنگ و تداوم تاریخی این ملّت را بتوان در شمار وظایف مقدّس و الهی جای داده باشد.
این حقیقتی نیست که آقای خلج و امثال ایشان از آن بی خبر باشند. آنان این واقعیّت را میدانند همانگونه که میدانند مسئله، نه سوءتفاهمی گذرا و نه خطایی اصلاحپذیر در حاشیه یک نظام سیاسی است؛ بلکه مواجهه با ساختاری است که از آغاز، حقّانیّت خود را بر نفی حقّ و اراده انسان استوار کرده است. با اینهمه، آنچه که همواره غایب میماند، شهامتِ گفتنِ صریح همین حقیقت است؛ یعنی موضعی روشن، بی ابهام و مسئولانه در برابر فاجعهای که دیگر نمیتوان آن را پشت واژههای خاکستری، احتیاطهای حسابگرانه و مصلحت اندیشیهای بی پایان و فریب دهنده مخاطب، پنهان کرد.
انسان را نه فقط از آنچه که میگوید؛ بلکه از آنچه که در لحظه ضرورت از گفتنش سر باز میزند نیز باید شناخت. سکوت، همیشه فقدان سخن نیست؛ بلکه گاه خودش، رساترین شکلِ موضعگیری است. بهویژه آنجا که حقیقت چنان آشکار است که پیچاندن زبان به دور آن، دیگر نشانه پیچیدگی اندیشه نیست؛ بلکه تنها شیوهای برای گریختن از مسئولیّتِ اندیشیدن و گفتن است. به همین دلیل است که من میگویم گوش سپردن و پرداختن به سخنان آقای خلجی و امثال ایشان، دستکم برای من، چیزی جز بر باد دادن وقت گرانبهای خویش نیست. همین.
شا زیید و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان