مجموعه مقالات بازسازی روانشناختی ایران؛ از اقتدارگرایی به فرهنگ دموکراتیک
بخش اول
گذار از جمهوری اسلامی، هرچند شرط اساسی برای رهایی ایران از استبداد دینی است، بهتنهایی برای ساختن جامعهای آزاد و دموکراتیک کافی نخواهد بود. تغییر حکومت میتواند قانون اساسی را تغییر دهد، نهادهای سرکوب را برچیند، انتخابات آزاد را ممکن سازد و دین را از حکومت جدا کند؛ اما نمیتواند در یک روز آثار نزدیک به نیم قرن اقتدارگرایی، تبعیض، سرکوب، بیاعتمادی و تقسیم جامعه به «خودی» و «غیرخودی» را از ذهن و رفتار انسانها پاک کند.
حکومتهای توتالیتر تنها ساختار سیاسی را در اختیار نمیگیرند؛ آنها بهتدریج وارد روان جامعه نیز میشوند. ترس، خودسانسوری، سوءظن، اطاعت، عدم تحمل مخالف و عادت به حذف دیگری میتوانند از ابزارهای حکومتی به الگوهای رفتاری اجتماعی تبدیل شوند. حتی مخالفان یک نظام اقتدارگرا ممکن است ناخواسته بخشی از همان فرهنگی را بازتولید کنند که علیه آن مبارزه میکنند: مخالف سیاسی را دشمن بدانند، نقد را خیانت تلقی کنند، به جای استدلال برچسب بزنند و آزادی را تنها برای کسانی بخواهند که مانند خودشان فکر میکنند.
از همین رو ایران فردا با دو پروژه بزرگ و همزمان روبهرو خواهد بود: بازسازی ساختاری کشور و بازسازی روانشناختی جامعه. اولی به قانون، اقتصاد، مدیریت و نهادسازی نیاز دارد؛ دومی به زمان، آموزش، گفتوگو، اعتمادسازی و تغییر فرهنگ سیاسی. بدون پروژه دوم، حتی بهترین نهادهای دموکراتیک نیز ممکن است بر بستری اجتماعی بنا شوند که هنوز بخشی از منطق اقتدارگرایی را با خود حمل میکند.
چرا تغییر حکومت بهتنهایی برای ساختن دموکراسی کافی نیست؟
دموکراسی را نمیتوان تنها به انتخابات و صندوق رأی تقلیل داد. انتخابات آزاد یکی از ارکان ضروری دموکراسی است، اما جامعه دموکراتیک به حاکمیت قانون، استقلال نهادها، حقوق فردی، جامعه مدنی، رسانه آزاد و مهمتر از همه، فرهنگی نیاز دارد که بتواند اختلاف را تحمل کند.
میتوان قانون یک کشور را در مدت کوتاهی تغییر داد، اما تغییر الگوهای ذهنی و رفتاری که طی چند نسل شکل گرفتهاند بسیار دشوارتر است. انسانی که سالها آموخته است برای حفظ امنیت خود سکوت کند، به دیگران اعتماد نکند یا عقیده واقعی خود را پنهان سازد، صرفاً با اعلام آزادی سیاسی در فردای سقوط حکومت، ناگهان به شهروندی فعال و اعتمادکننده تبدیل نمیشود.
در روانشناسی اجتماعی، تجربه طولانیمدت محیط بر انتظارات و رفتار انسان اثر میگذارد. اگر فرد بارها تجربه کند که بیان عقیده هزینه دارد، قدرت پاسخگو نیست، قانون برای همه یکسان اجرا نمیشود و روابط شخصی بر ضابطه غلبه دارد، بهتدریج رفتار خود را با همین محیط سازگار میکند. چنین سازگاری ممکن است برای بقا ضروری باشد، اما اگر پس از تغییر شرایط ادامه پیدا کند، میتواند مانعی برای شکلگیری فرهنگ دموکراتیک شود.
یکی از مهمترین نمونهها، فرهنگ «خودی و غیرخودی» است. جمهوری اسلامی از آغاز شهروندان را بر اساس عقیده، مذهب، جنسیت، سبک زندگی و میزان وفاداری سیاسی طبقهبندی کرده است. در چنین ساختاری، برخورداری از حقوق برابر جای خود را به نزدیکی یا دوری از قدرت میدهد.
خطر آنجاست که همین الگو به درون اپوزیسیون نیز منتقل شود. هنگامی که پادشاهیخواه، جمهوریخواه، چپ، راست، مذهبی یا سکولار دیگری را نه رقیب، بلکه دشمن میبیند، هنوز بخشی از منطق «خودی و غیرخودی» را بازتولید میکند.
دموکراسی درست در نقطه مقابل این منطق قرار دارد. دموکرات بودن فقط به معنای دفاع از حق سخن گفتن کسانی نیست که دوستشان داریم. آزمون واقعی دموکراسی زمانی است که بتوانیم حق کسی را که عمیقاً با او مخالفیم نیز به رسمیت بشناسیم.
در یک ایران دموکراتیک، پادشاهیخواه و جمهوریخواه باید بتوانند برای جلب رأی مردم رقابت کنند، بدون آنکه مشروعیت وجود سیاسی یکدیگر را انکار کنند. چپ و راست باید بتوانند برنامههای کاملاً متفاوت اقتصادی و اجتماعی ارائه دهند. مذهبی و غیرمذهبی باید بتوانند بر اساس باور خود زندگی کنند. نتیجه رقابت را نه فحاشی، حذف و زور، بلکه قانون و رأی آزاد مردم تعیین خواهد کرد.
بنابراین نخستین مرحله بازسازی روانشناختی ایران، گذار از فرهنگ «پیروزی بر دیگری» به فرهنگ «زندگی با دیگری» است. دموکراسی جامعهای بدون اختلاف نمیسازد؛ هنر دموکراسی مدیریت مسالمتآمیز اختلاف است.
آزادی اندیشه، وجدان و دین
یکی از عمیقترین آسیبهای جمهوری اسلامی، دخالت سازمانیافته حکومت در خصوصیترین بخش هویت انسان یعنی وجدان او بوده است. حکومت نهتنها قوانین را بر اساس تفسیر خاصی از مذهب تنظیم کرده، بلکه کوشیده است درباره پوشش، روابط فردی، هنر، آموزش، سبک زندگی و حتی آنچه انسان مجاز است باور داشته باشد تصمیم بگیرد.
بازسازی روانشناختی ایران بدون بازگرداندن مالکیت وجدان به خود انسان ممکن نیست.
اصل بنیادین باید این باشد: وجدان انسان قلمرو حکومت نیست.
شهروند ایرانی باید بتواند مسلمان، مسیحی، یهودی، زرتشتی، بهایی، خداناباور یا پیرو هر جهانبینی دیگری باشد و این انتخاب هیچ تأثیری بر حقوق شهروندی او نداشته باشد. حکومت نه باید دین را تحمیل کند، نه با دین مبارزه کند و نه میان شهروندان بر اساس اعتقاداتشان تفاوت بگذارد.
در چنین برداشتی، سکولاریسم ضدیت با مذهب نیست. برعکس، جدایی دین و حکومت از خود آزادی دینی نیز حفاظت میکند. همانگونه که حکومت حق ندارد یک دین را بر شهروندان تحمیل کند، اکثریت جامعه نیز نباید بتواند اعتقاد مذهبی یا بیاعتقادی اقلیت را محدود کند.
اما آزادی وجدان فراتر از دین است. انسان آزاد باید بتواند درباره تاریخ، سیاست، اخلاق، جامعه و حتی ارزشهای مورد احترام اکثریت پرسش کند. جامعهای که تنها اندیشههای مورد پسند خود را تحمل میکند هنوز آزادی اندیشه را نیاموخته است.
این موضوع برای ایران آینده اهمیت ویژهای دارد. پس از دههها حکومت ایدئولوژیک ممکن است وسوسهای ایجاد شود که ایدئولوژی حاکم صرفاً با ایدئولوژی دیگری جایگزین شود. اما بازسازی واقعی زمانی رخ میدهد که اساساً حق حکومت برای تعیین حقیقت رسمی کنار گذاشته شود.
هیچ جریان سیاسی، حتی اگر اکثریت را در اختیار داشته باشد، نباید صاحب حقیقت مطلق تلقی شود. حقیقت در جامعه آزاد از طریق پژوهش، نقد، تجربه و گفتوگوی دائمی جستوجو میشود، نه از طریق فرمان سیاسی.
تنوع قومی
ایران از دیرباز جامعهای متشکل از زبانها، گویشها، فرهنگها و هویتهای محلی گوناگون بوده است. کرد، بلوچ، آذری، لر، عرب، فارس، ترکمن و دیگر گروههای ایرانی هر یک بخشی از تاریخ و فرهنگ این سرزمیناند. این تنوع نه نقصی در هویت ایران، بلکه بخشی از واقعیت تاریخی آن است.
اما مسئله هویت قومی در جوامعی که تجربه استبداد، تبعیض یا ناامنی داشتهاند میتواند به منبع حساسیت و تعارض تبدیل شود. از یک سو، انکار تفاوتهای قومی و زبانی میتواند احساس بیعدالتی و طردشدگی ایجاد کند؛ از سوی دیگر، تبدیل هر تفاوت فرهنگی به مرز سیاسی میان «ما» و «آنها» میتواند هویت مشترک ملی را تضعیف کند.
روانشناسی اجتماعی نشان میدهد که انسان میتواند همزمان چند هویت داشته باشد. یک فرد میتواند کرد و ایرانی، آذری و ایرانی، بلوچ و ایرانی یا عرب و ایرانی باشد. همانگونه که انسان همزمان عضو یک خانواده، یک حرفه، یک شهر و یک کشور است، تعلق قومی و ملی نیز الزاماً در تعارض با یکدیگر نیستند.
مشکل زمانی شکل میگیرد که از انسان خواسته شود یکی از این هویتها را علیه دیگری انتخاب کند.
بازسازی روانشناختی ایران در این حوزه باید بر مفهوم وحدت در عین تکثر استوار باشد. هویت ملی ایرانی نباید به معنای یکسانسازی فرهنگی باشد و تنوع قومی نیز نباید به معنای نفی پیوند تاریخی و سرنوشت مشترک ایرانیان تلقی شود.
شرط اصلی این تعادل، برابری واقعی شهروندان است. هیچ ایرانی نباید به دلیل زبان مادری، محل تولد، قومیت یا مذهب خود احساس کند شهروند درجه دوم است. فرصتهای آموزشی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی باید بر اساس حقوق برابر شهروندی توزیع شوند.
در عین حال باید مراقب بود که مبارزه مشروع با تبعیض به بازتولید قومگرایی افراطی و نگاه صفر و صدی منجر نشود. همانگونه که ملیگرایی اگر به نفی تفاوتها تبدیل شود خطرناک است، قومگرایی نیز اگر هویتهای مختلف را در رقابت دائمی برای قدرت و منابع قرار دهد میتواند همبستگی اجتماعی را تخریب کند.
جامعه سالم به شهروند اجازه میدهد هویت محلی و قومی خود را آزادانه حفظ کند، زبان و فرهنگش را دوست داشته باشد و همزمان ایران را خانه مشترک خود بداند. احساس تعلق ملی زمانی پایدار میشود که ایران برای همه ایرانیان باشد، نه متعلق به یک قوم، مذهب یا ایدئولوژی خاص.
تنوع فرهنگی
تنوع ایران فقط قومی نیست. جامعه امروز ایران از نظر سبک زندگی، نگرش به مذهب، خانواده، روابط اجتماعی، سنت، مدرنیته و ارزشهای فردی نیز بسیار متنوع شده است. چند دهه تلاش حکومت برای تحمیل یک الگوی واحد نهتنها این تنوع را از بین نبرده، بلکه شکاف میان فرهنگ رسمی حکومت و زندگی واقعی بخش بزرگی از جامعه را عمیقتر کرده است.
یکی از مهمترین وظایف ایران آینده پایان دادن به تصور «یک شیوه صحیح زندگی» خواهد بود.
در جامعه آزاد، دولت باید چارچوب حقوقی مشترک را حفظ کند، نه اینکه سبک زندگی مشترک تعیین کند. انسانها تا جایی که حقوق دیگران را نقض نمیکنند باید بتوانند نوع پوشش، روابط اجتماعی، باور، هنر، سبک زندگی و ارزشهای شخصی خود را انتخاب کنند.
اما پذیرش تنوع فرهنگی فقط با قانون حاصل نمیشود. اینجا نیز مسئلهای روانشناختی وجود دارد: آیا میتوانیم متفاوت بودن دیگری را بدون احساس تهدید تحمل کنیم؟
فرهنگ اقتدارگرا معمولاً تفاوت را با بینظمی اشتباه میگیرد. تصور میکند اگر انسانها متفاوت زندگی کنند، جامعه فرو خواهد پاشید و بنابراین کسی باید تعیین کند چه چیزی «درست» است. فرهنگ دموکراتیک بر فرض دیگری بنا شده است: انسانهای متفاوت میتوانند در چارچوب قانون مشترک، بدون شبیه شدن به یکدیگر، در کنار هم زندگی کنند.
تحمل تفاوت نیز به معنای تأیید آن نیست. من میتوانم سبک زندگی، عقیده یا انتخاب فرد دیگری را نپسندم، اما حق او برای داشتن آن انتخاب را به رسمیت بشناسم. این تمایز یکی از بنیادیترین مراحل بلوغ دموکراتیک است.
همین اصل باید وارد گفتوگوی سیاسی ما نیز شود. جامعهای که در آن هر اختلافی به توهین، برچسبزنی و حذف منجر شود، هنوز برای دموکراسی پایدار آماده نشده است. آزادی بیان بدون فرهنگ شنیدن، به مجموعهای از فریادهای متقابل تبدیل میشود. گفتوگوی دموکراتیک مستلزم توانایی شنیدن استدلال دیگری، کنترل هیجان، تفکیک نقد اندیشه از تخریب شخص و پذیرفتن امکان اشتباه خود است.
در نهایت، بازسازی روانشناختی ایران پروژهای برای تغییر شخصیت مردم ایران نیست؛ بلکه تلاشی برای رهایی ظرفیتهای انسانی جامعه از الگوهایی است که دههها اقتدارگرایی آنها را تقویت کرده است: ترس، خودسانسوری، بیاعتمادی، حذف، اطاعت و تقسیم انسانها به خودی و غیرخودی.
در برابر این میراث باید مجموعهای متفاوت از ارزشها قرار گیرد: اعتماد به جای سوءظن، مسئولیت به جای اطاعت، گفتوگو به جای حذف، برابری شهروندی به جای امتیاز ایدئولوژیک، تکثر به جای یکسانسازی و قانون به جای اراده صاحبان قدرت.
این تحول تنها وظیفه حکومت آینده نیست. از همین امروز میتواند در خانواده، رسانه، شبکههای اجتماعی، احزاب، گروههای اپوزیسیون و روابط روزمره ما آغاز شود. اگر مخالف سیاسی خود را تحقیر کنیم، اگر هر منتقدی را خائن بدانیم، اگر آزادی را فقط برای همفکر خود بخواهیم یا اگر تصور کنیم حقیقت سیاسی تنها در اختیار گروه ماست، بخشی از همان فرهنگی را بازتولید میکنیم که خواهان عبور از آن هستیم.
ایران آینده به انسانهایی نیاز ندارد که همه یکسان فکر کنند. به شهروندانی نیاز دارد که آموخته باشند با وجود متفاوت فکر کردن، یکدیگر را صاحب حقوق برابر بدانند.
تغییر حکومت میتواند در یک نقطه تاریخی اتفاق بیفتد، اما گذار از اقتدارگرایی به فرهنگ دموکراتیک یک فرایند است. قانون میتواند آزادی را تضمین کند، اما این رفتار ماست که آن را به فرهنگ تبدیل میکند.
از این منظر، شاید عمیقترین معنای بازسازی روانشناختی ایران همین باشد: جامعهای که پس از سالها اجبار، دوباره آزادی انتخاب را بیاموزد؛ پس از سالها تقسیم به خودی و غیرخودی، برابری شهروندی را تجربه کند؛ پس از سالها ترس از تفاوت، تکثر را بخشی از قدرت خود بداند؛ و پس از دههها فرمانبرداری از حقیقت رسمی، دوباره جرئت پرسیدن، نقد کردن و مستقل اندیشیدن را پیدا کند.
دموکراسی در نهایت فقط نوعی حکومت نیست؛ نوعی فرهنگ زندگی مشترک است. و بازسازی ایران زمانی کامل خواهد شد که این فرهنگ نهفقط در قانون اساسی و صندوق رأی، بلکه در ذهن، زبان و رفتار روزمره ما نیز جای گیرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
آقای محسن کردی درود، از نقد…
آقای محسن کردی درود،
از نقد شما سپاسگزارم.
اتفاقاً بخشی از نکاتی که مطرح کردهاید با مضمون اصلی مقاله من تعارضی ندارد. من نیز معتقدم ایران آینده باید بر برابری حقوقی همه شهروندان، یکپارچگی سرزمینی و هویت ملی مشترک استوار باشد و هیچ حزب یا جریان سیاسی، چه قومی و چه غیرقومی، نباید برای گروهی از ایرانیان حقوق یا امتیازاتی قائل شود که دیگر شهروندان از آن محروم باشند. اگر اساسنامه یا عملکرد حزبی عضویت یا حقوق سیاسی را بر مبنای تبار قومی محدود کند، این موضوع قطعاً قابل نقد است.
اما دقیقاً در همینجا به یکی از موضوعات اصلی مقاله میرسیم. از دیدگاه روانشناسی اجتماعی باید میان نقد یک سازمان سیاسی و قضاوت درباره یک گروه انسانی تمایز قائل شد. اگر عملکرد یا دیدگاه برخی رهبران و احزاب کرد را نقد میکنیم، این نقد زمانی منصفانه و دموکراتیک باقی میماند که به «کردها» بهعنوان یک مجموعه انسانی تعمیم داده نشود. میلیونها ایرانی کرد را نمیتوان با مواضع چند حزب یا سازمان سیاسی تعریف کرد؛ همانگونه که نمیتوان ایرانیان فارس، آذری، بلوچ یا عرب را با مواضع یک جریان سیاسی منتسب به آنان تعریف کرد.
در روانشناسی اجتماعی این پدیده با سازوکارهایی مانند تعمیم گروهی، کلیشهسازی و همگنپنداری برونگروه توضیح داده میشود: انسان ممکن است تفاوتهای فراوان درون گروه مقابل را کمتر ببیند و رفتار بخشی از آن را به کل گروه نسبت دهد. جملاتی مانند «نگاه قومگرای کردها باید عوض شود» ناخواسته چنین خطری دارد، زیرا «کردها» یک واحد سیاسی با اندیشه واحد نیستند. دقیقتر آن است که از جریانها یا گرایشهای قومگرایانه سخن بگوییم و همانها را، هرجا که وجود دارند، مستقیماً نقد کنیم.
حتی جملهای مانند «ما بچهتهرانها این مشکلات و گرههای ذهنی را نداریم» به گمان من، هرچند احتمالاً با نیت تأکید بر هویت ملی نوشته شده، خود میتواند نوعی تقسیمبندی ناخواسته میان «ما» و «آنها» ایجاد کند. یکی از اهداف مجموعه مقالات «بازسازی روانشناختی ایران» دقیقاً بررسی همین الگوهای ظریف است. فرهنگ دموکراتیک زمانی شکل میگیرد که بتوانیم شدیدترین نقد سیاسی را مطرح کنیم، بیآنکه هویت جمعی انسانها را موضوع داوری قرار دهیم.
من نیز با شما موافقم که فقر یک کودک بلوچ باید همان اندازه برای یک ایرانی کرد دردناک باشد که محرومیت یک کودک کرد برای یک تهرانی، آذری یا خوزستانی. اما این اصل باید متقابل و بدون پیشداوری باشد. نمیتوان پیشاپیش فرض کرد که چون فردی عضو یا هوادار یک جریان کردی است، نسبت به کودک بلوچ یا گورخواب تهرانی بیتفاوت است؛ همانگونه که نمیتوان از یک تهرانی خواست برای اثبات ایرانیبودنش ابتدا نشان دهد که برای فقر در کردستان یا سیستان و بلوچستان دل میسوزاند. درباره افراد و احزاب باید بر اساس برنامه، گفتار و عملکرد مشخص آنان داوری کرد، نه هویت قومیشان.
در عین حال، تأکید بر هویت مشترک ایرانی به معنای نادیده گرفتن زبانها و فرهنگهای گوناگون ایران نیست. به باور من این دو نه رقیب یکدیگر، بلکه قابل جمعاند: یک کشور، یک شهروندی برابر و یک سرنوشت ملی مشترک، در کنار تنوع فرهنگی و زبانی. یک ایرانی میتواند عمیقاً به فرهنگ کردی، آذری، بلوچی، لری، عربی یا ترکمنی خود دلبسته باشد و همزمان با همان قدرت به ایران تعلق خاطر داشته باشد. مسئله زمانی آغاز میشود که قومیت جای شهروندی را بگیرد یا برعکس، ملیت به ابزاری برای انکار تفاوتهای فرهنگی تبدیل شود.
در مورد تجربه سوریه نیز به نظرم باید کمی محتاط بود. تحولات آن کشور پیچیدهتر از آن است که بتوان موفقیت یا شکست آن را صرفاً نتیجه کنار گذاشتن قومگرایی دانست، و هنوز برای داوری تاریخی درباره ثبات و کیفیت نظم سیاسی جدید آن کشور زود است. ضمن آنکه ادغام نیروهای کردی مورد بحث، در ساختار دولت و ارتش سوریه مطرح بوده است، نه «ارتش ملی ترکیه». بنابراین بهتر است تجربه سوریه را یک نمونه در حال تحول بدانیم، نه الگویی که نتیجه نهایی آن از هماکنون روشن شده باشد.
اما شاید مهمترین نکته همان جمله آغازین شما باشد: «سخن تازهای نیست». درست است؛ آزادی اندیشه، برابری شهروندی، مدارا و تکثر مفاهیم تازهای نیستند. مسئله ایران نیز کمبود این مفاهیم در کتابها نیست. مسئله دشوارتر، تبدیل آنها از شعار و اصل نظری به فرهنگ رفتاری است. بسیاری از ما آزادی بیان را قبول داریم، تا زمانی که با سخنی روبهرو نشدهایم که عمیقاً مخالف آن هستیم؛ تکثر را میپذیریم، تا زمانی که گروهی با هویت و روایت متفاوت مقابل ما قرار نگرفته است؛ و برابری را میپذیریم، اما گاهی ناخودآگاه درباره یک جمعیت چندمیلیونی بر اساس رفتار بخشی از آن قضاوت میکنیم.
هدف مقاله من نیز ارائه یک کشف تازه در علوم سیاسی نبود. پرسش اصلی این مجموعه این است که چگونه اصولی که بسیاری از ما در سطح نظری قبول داریم، به رفتار سیاسی و اجتماعی روزمره تبدیل شوند؟
من با قومگرایی افراطی، تجزیهطلبی و هر سیاستی که حقوق شهروندی را تابع تبار قومی کند مخالفم. اما درست به همین دلیل معتقدم پاسخ به قومگرایی، شکل دیگری از تعمیم قومی نیست. پاسخ آن، تقویت هویت ملی فراگیر و شهروندی برابر است؛ ایرانی که در آن هیچکس مجبور نباشد میان کرد بودن و ایرانی بودن، بلوچ بودن و ایرانی بودن، آذری بودن و ایرانی بودن یکی را انتخاب کند.
اگر میخواهیم ایران فردا متعلق به همه ایرانیان باشد، این اصل باید از همین امروز در زبان و شیوه گفتوگوی ما دیده شود: نقد اندیشه به جای داوری درباره هویت، نقد حزب به جای تعمیم به قوم، استدلال به جای برچسب، و شهروند برابر به جای تقسیم انسانها به «ما» و «آنها».
به گمان من، همین گفتوگوی ما نشان میدهد که چرا بازسازی فرهنگ دموکراتیک، حتی پیش از تغییر نظام سیاسی، ضرورتی جدی است
سخن تازه ای نیست
سخن تازه ای نیست
نوشته اید: شرط اصلی این تعادل، برابری واقعی شهروندان است. هیچ ایرانی نباید به دلیل زبان مادری، محل تولد، قومیت یا مذهب خود احساس کند شهروند درجه دوم است. فرصتهای آموزشی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی باید بر اساس حقوق برابر شهروندی توزیع شوند.
هیچ گروه سیاسی ایرانی بجز کردها نمی بینم که در منشور خود تبعیض قائل شوند. کسانی که خود را نماینده عربهای ایران میدانند نیز در منشور شان تبعیض وجود دارد. عضویت در یک حزب کردی منوط به این است که شما از والدین کرد زاده شده باشید و این یعنی تبعیض. لذا.. اگر انتقادی هست باید به این احزاب انتقاد شود که چرا تبعیض قائل میشوند. چرا ملی نیستند و چرا برای همه ایران دل نمی سوزانند و فقط کردستان؟ در رژیم شاهنشاهی وفاداری به ملیت ایرانی و کشور تنها شرط رسیدن به هر مقام دولتی و بخش خصوصی بود و هیچ تبعیضی در کار نبود. در حزب توده، فداییان خلق، مجاهدین خلق هرگز نمی بینید که در منشور عقاید شان گنجانده باشند که کسی که کردزاد یا ترکزاد باشد حق حضور در این نیروها را ندارد. حزب ایران نوین و سپس حزب رستاخیز نیز هیچ تبعیضی برای هیچ ایرانی قائل نمیشد و عضویت منوط به اعتقاد به ملیت ایرانی بود. کافی بود شناسنامه تان را بدهید و عضو شوید. کسی نمیپرسید کرد هستی یا ترک یا بچه پپایین شهر تهران.
امروز این معجزه را که در سوریه می بینم برایم کمی باورش مشکل بود. این همه تنوع قومی و پدرکشتگی که بین اقوام در عراق، سوریه و لبنان وجود دارد به صلح رسیدن آنها را غیر ممکن میدیدم اما ممکن شد. چطور ممکن شد؟ نه با قوم گرایی و حقوق خاص و تبعیض آمیز طلب کردن برای کردهای سوریه، بلکه با ملی گرایی و اعتقاد به سوریه یکپارچه و ادغام نیروها در ارتش ملی ترکیه این مهم انجام گرفت و احمد شرع توانست با تکیه به این همگرایی ملی به جایی برسد که پس از سالها بتواند در رستورانی در سوریه پول غذایش را با کارت اعتباری بدهد. اگر سوریه توانست ما هم میتوانیم. بشرطی که نگاه قوم گرای کردها عوض شود و به ایرانی بودن شان افتخار کنند همان گونه که به کرد بودن شان افتخار می کنند. البته ما بچه تهرون ها از این مشکلات و گره های ذهنی واپسمانده نداریم و افتخاری نداریم بکنیم که بچه تهرون هستیم و به هیچ قومی هم وابسته نیستیم و هیچ تبعیضی را بخاطر این که ایرانی هستیم و نه کردزاد و ترکزاد یا بلوچ زاد، از هیچ طلبکاری نمی پذیریم و زیر بار حرف زور نمی رویم.
این که امکانات اقتصادی باید در مناطق محروم در اولویت قرار بگیرد،، تا جایی که من در برنامه های نیروها و احزاب و انجمن های ایرانی غیر قوم گرا دیده ام، در درجه اول سیر کردن شکم ایرانیان در هر جای این کشور پهناور که هستند باید باشد. بعد برنامه ریزان نگاه میکنند در استان ها چه استعدادهای جغرافیایی نهفته است. در جاهایی استعدادهای توریستی هستف صنعت توریسم مثل یزد، کرمان، و.. و در جایی استعدادهای جغرافیایی مثل رودخانه و دسترسی به جاده و زیرساخت ها و بسته به این استعدادها صنعت کشور توسعه می یابد. اما اقتصاد باید طوری برنامه ریزی شود که یک حقوق بگیر کرمانی و یزدی همانقدر به زن و بچه اش پول برسد که کارگر یا کارمند شرکت نفت آبادان. اگر هم آن اندازه نیست اما تفاوت زیادی نباید وجود داشته باشد. یک سیستم مالیات بندی شفاف نمیگذارد که یک ایرانی گرسنه بماند یا شب که میخوابد سقف بالای سرش نباشد. اما تا قبل از آن، این کشور ما آنقدر امکانات دارد که این ننگ از دامن ایرانی زدوده شود که فرزندان بلوچ ما زیر آفتاب درس می خوانند. این برای من ایرانی ننگ است که شاهد باشم در کردستان کودکان برای رسیدن به دبستان از یک پل کابلی آویزان می شوند و انگشتان دست شان قطع میشود. آیا حزب کومله و حزب دمکرات کردستان هم این نگاه ملی گرایانه را برای کودک بلوچ که زیر آفتاب درس میخواند و گرسنه است دارد؟ آیا شورای مرکزی این احزاب تابحال در برنامه اش فکری برای گورخواب های تهران کرده است؟ برای من بچه تهران ننگ است که ببینم زن با غیرت کرد ما از خاک ترکیه یخچال به کولش بگیرد و در برف و سرما کوه پیمایی کند و کار قاچاق کند تا شکم فرزندانش را سیر کند. آیا برای سران احزاب کرد هم ننگ است که فرزند بلوچ ما در زیر آفتاب درس میخواند؟ اگر برایش ننگ نیست....؟ پاسخ با شما.