درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از جلسات اساتید اقدم در پستوخانه های واتیکان برای رد گم کردن!
به دلیل اینکه ایرانی جماعت، به شهادت تاریخ، فرهنگ، معاشرتهای روزمره و حتّا بخش شایان توجّهی از مناسبات عاطفی و اجتماعیاش، با سفره و دیگ و قابلمه و به قول اصفهانیها، سماق پالون و خوراک، نسبت ملموستر و صمیمانهتری دارد تا با بسیاری از مفاهیم انتزاعی و نظری، من نیز ترجیح میدهم که برای تفهیم مسئلهای که میخواهم در بارهاش سخن بگویم، از همان جهان آشپزخانه مثال بیاورم؛ نه به این دلیل که موضوع، ذاتا در حد آشپزخانه است و بخواهم مبحث را لوث کنم؛ بلکه از آن جهت که برخی حقایق، خلاف توهّم اهل فضل، هر چه سادهتر بیان شوند، عریانتر و رسواتر، ماهیّت خود را نشان میدهند. حقیقت، اگر حقیقت باشد، نباید برای اثبات خویش محتاج لشکری از اصطلاحات، پاورقیها، ارجاعات دانشگاهی و اداهای روشنفکرانه و پیپ زیر لب گذاشتن باشد. کسی که چیزی را واقعا فهمیده باشد، باید بتواند آن را برای انسانی معمولی نیز توضیح دهد و آن کسی که قادر نیست ساده سخن بگوید، اغلب نه با پیچیدگی حقیقت؛ بلکه با پیچیدگی ذهنیّت خویش دست بهگریبان است.
به همین دلیل است که من با شنیدن و خواندن گفتارها و نوشتارهای آقای طاهری، به وضعیّتی دچار میشوم؛ چنانکه گویی انسانی را در میانه بیابانی بی انتها رها کردهاند و به جای نقشه و ناویگاسیون و قطب نما، هزاران صفحه در باره تاریخچه نقشهکشی، فلسفه جهت یابی و نظریّههای متعارض و مناقشه ای و به شدّت رایج و شایع در دانشگاههای جهان و حوزه های باتلاقشناسی بیابانی در باره مفهوم «راه» به دستش دادهاند. ایشان بسیار میگویند و بسیار مینویسند؛ آنقدر که اگر میزان سخنگفتن و نوشتن، معیار توانایی حل مسئله بود، اکنون باید دستکم؛ نه تنها ایران وامونده خودمان؛ بلکه چند قاره را از بحرانهای خانمانسوز نجات داده باشند. امّا انسان پس از عبور از این همه کلمه، به جای آنکه به یک راه برسد، تنها با انبوهی از واژهها مواجه میشود؛ یعنی حرفها و واژههایی که همچون مه، نه راه را روشن؛ بلکه افق را تار میکنند. حاصل، همان سرگردانی میان زمین و آسمان است: نه میدانیم چه باید کرد، نه میفهمیم از کجا باید آغاز کرد، و نه حتّا مطمئنیم که این همه سخن، اساسا قرار بوده ما را به کجا برساند و این، دقیقا همان تفاوت بنیانی میان سخن گفتن و اندیشیدن است. هر کسی میتواند سخن بگوید، امّا هر سخنی، اندیشه و اندیشیدن نیست همانگونه که هر صفحه نوشته شدهای نیز الزاما گامی در مسیر فهمیدن محسوب نمیشود.
وقتی مسئله، مسئله سرنوشت یک کشور و یافتن نیرویی برای عبور از یک نظام استبدادی و سرکوبگر است، دیگر نمیتوان تا ابد پشت مفاهیم کلی، شعارهای زیبا و احتیاطهای روشنفکرانه پنهان شد. در چنین موقعیّتی، نخستین وظیفه عقل، نه خیالپردازی در باره جهان مطلوب؛ بلکه تشخیص جهان ممکن است. سیاست، خلاف محافل ذهنیّتهای آچمز، هنر انتخاب میان آنچه که دوست داریم و آنچه که در واقعیّت، امکان تحقّق دارد نیست؛ بلکه هنر شناختن فاصله میان آرزو و امکان است. انسان خردمند، ممکن است که دهها راه را مطلوب بداند، امّا در لحظه تصمیم، باید بتواند یک راه را که از دیگر راهها ممکنتر و عملیتر است، انتخاب کند. این انتخاب، به معنای نفی ارزش دیگر گزینهها نیست؛ بلکه نشانه فهم تفاوت میان «وجود داشتن» و «کارآمد بودن» است. هر چیزی که وجود دارد، الزاما برای هر کاری مناسب نیست. این حقیقت چنان ساده است که ظاهرا برای فهمیدن آن، به مدرک دانشگاهی و کسب انواع و اقسام دکترای افتحاری یا مصدر کرسی فلان دانشگاه برگزیده و معروف شدن، هیچ نیازی نیست؛ گر چه گاهی هر چه مدارک بیشتر میشوند، فهم اینگونه بدیهیات دشوارتر به نظر میرسند!.
فرض کنیم در آشپزخانه با استخوان ضخیم گاو نری مواجهایم که باید به دو نیم تقسیم شود. در برابر ما نیز مجموعهای کامل از ابزارها قرار گرفته است: کارد گوشتبری، کارد پوستکنی، چاقوی آشپزخانه، چاقوی میوهخوری و انواع تیغههایی که هر کدام در جای خود کاربرد دارند. اکنون پرسش ساده است: برای شکافتن و دو شقه کردن این استخوان چه باید برداشت؟. پاسخ، برای انسانی که هنوز پیوند میان ابزار و کاربرد را فراموش نکرده باشد، روشن است: ساطور. ممکن است کسی بگوید چاقوی دیگری زیباتر است؛ زیرا دسته اش از شاخ گوزن است!. ممکن است دیگری به تیغه فلان کارد علاقه عاطفی داشته باشد؛ زیرا از مغازه چاقوسازی پدر رفیق کبیر «حمید اشرف» است. ممکن است که شخص سومی رسالهای مفصّل در باره حقّ برابر همه کاردها برای مشارکت در شکافتن استخوان بنویسد؛ زیرا به قوم محروم و سرکوب شده «خلق آذربایجان و قربانیان استعمار فارسیون!» تعلّق دارد، امّا استخوان، متأسفانه یا خوشبختانه، با احساس سیاسی و ملاحظات اخلاقی ما کاری ندارد. استخوان، استخوان است و برای شکافتن آن، ابزار متناسب لازم است.
ممکن است ساطور با یک ضربه، کار را تمام کند، ممکن است که دو ضربه لازم باشد و شاید سه ضربه. این به توان بازوی کسی منوط است که آن را در دست گرفته و به سختی استخوانی که باید شکافته شود. امّا مسئله اساسی، تعداد ضربهها نیست. پیش از آنکه بازو به حرکت درآید، عقل باید کار خود را کرده باشد. نخست باید فهمید که کدام ابزار را باید برداشت و اینجا دقیقا همان نقطهای است که تفاوت میان انسان آگاه و انسانی که صرفا انبار اطّلاعات است آشکار میشود. دانش، تعداد اصطلاحاتی نیست که انسان بتواند بر زبان جاری کند. عقل، حجم کتابهایی نیست کهدر قفسه کتابخانه برای پُز دادن چیده میشود و همینطور بتوان نامشان را ردیف کرد. فرهیختگی نیز توانایی سخن گفتن در باره همه چیز نیست. گاه تمام عقل آدمی در یک تشخیص ساده خلاصه میشود: این مسئله چیست و کدام ابزار برای حل آن، مناسبتر است؟
اکنون اگر از آشپزخانه بیرون بیاییم و وارد صحنه سیاست شویم، مسئله ناگهان پیچیده نمیشود؛ تنها کنشگران و هماوردان عوض میشوند. در میان این همه گروه، دسته، سازمان، محفل، شخصیّت و جماعتی که هر کدام با اعتماد به نفسی تقریبا معادل نجات دهندگان بشریّت همچون «سوپر من، اسپایدرمن، بتمن، شزم، زورو و امثالهم» خود را «اپوزیسیون» نامیدهاند، مسئله اصلی این نیست که چه کسی بلندتر فریاد میزند، چه کسی مقالات بیشتری منتشر میکند، چه کسی در شبکههای اجتماعی هوادار بیشتری دارد یا چه کسی میتواند با واژههای فاخرتر از «گذار»، «دمکراسی»، «ائتلاف»، «مردمان»، «کنگره»، «آینده» و «حقوق بشر» استفاده کند. اینها، هر چند ممکن است که در جای خود، اهمیّت داشته باشند، امّا پاسخ مسئله اصلی نیستند. پرسش بنیانی اینست که در میان نیروهای موجود، کدام نیرو در جهان واقعی، نه در جهان آرزوها، بیشترین ظرفیّت را برای تبدیل شدن به محور یک تحوّل سیاسی و آلترناتیوی دارد؟
از منظر نویسنده این سطور، پاسخ، برغم همه حسّاسیّتها و دلخوریهایی که ناشی از رقابتهای سخیف و حقیر و ابلهانه هستند و ممکن است در محافل سیاسی ایجاد کند، روشن است: شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان، در میان نیروهای موجود، بیش از دیگران از ظرفیّت اجتماعی، نمادین و سیاسی لازم برای ایفای چنین نقشی برخوردارند. معنای این سخن آن نیست که سایر نیروها هیچ ارزشی ندارند. این همان سوءفهم کودکانهای است که متأسفانه در سیاست ما بسیار رایج و شایع است. اگر بگویی «الف در این شرایط مناسب تر است»، فورا جماعتی نتیجه میگیرند که پس حتما گفتهای «ب و ج و د موجودات زائد و بی مصرفی هستند». خیر. جهان سیاست، کلاس اول دبستان نیست که هر انتخابی به معنای حذف تمام مدادهای دیگر از جعبه باشد. مسئله بر سر تشخیص نقشهاست.
هیچکس نمیگوید کارد گوشتبری بی مصرف است، امّا اگر کسی بخواهد با آن استخوانی را که باید با ساطور شکافته شود خرد کند و سپس ساعتها در باره آزادی انتخاب ابزار سخنرانی کند، مشکل دیگر در ارزش کارد نیست؛ بلکه مشکل در فهم صاحب آن است. همه ابزارها ممکن است که ارزشمند باشند، امّا همه ابزارها در یک لحظه و برای یک وظیفه به کار نمیآیند. سیاست نیز دقیقا همین است. اینکه نیرویی دارای هوادارانی شریف، اهدافی زیبا، تاریخچهای محترم یا آرمانهایی جذاب باشد، الزاما به این معنا نیست که در لحظه مشخّص تاریخی، همان نیرو بیشترین ظرفیّت عملی برای انجام وظیفه اصلی را دارد. میان «شایستگی اخلاقی» و «توانایی تاریخی» تفاوت وجود دارد و یکی از مصیبتهای مزمن سیاست ایرانی، ناتوانی در فهم همین تفاوت ابتدایی است.
ما چنان شیفته امکانهای نظری شدهایم که امکان عملی را به فراموشی سپردهایم. چنان عاشق بحث در باره راهها شدهایم که راه رفتن را از یاد بردهایم. آنقدر از تکثر گزینهها دفاع کردهایم که در لحظه انتخاب، قدرت انتخاب را از خود سلب کردهایم. هر کسی راه خود را دارد، هر کسی نظریّه خود را دارد، هر کسی نقشهای برای آینده دارد، و در پایان، همه با افتخار، کنار نقشههایشان ایستادهاند، در حالی که کشور همچنان در همان نقطهای قرار دارد که پیش از آغاز بحث بود. این دیگر تکثرگرایی نیست؛ این فلج اراده است. این ناتوانی در تصمیمگیری است که لباس روشنفکری پوشیده، عینک نظریّه بر چشم گذاشته و پیپ زیر لب و قفسه کتابخانه در پشت سرش قرار داده است به این معنا که من میدانم و شما أصلا نمیدانید و نمیفهمید! و با واژههای پر زرق و برق میکوشد ترس خود را از انتخاب به عنوان «پیچیدگی مسئله» عرضه کند.
اگر آقای طاهری و امثال ایشان و نیز آن دسته از شخصیّتهایی که نسبتشان با ایران گاه بیش از آنکه نسبتی زیسته، تاریخی و ملموس باشد، نسبتی ذهنی، انتزاعی و از راه دور است [مثل آقای تقی زاده و أمثال ایشون]، بتوانند این اصل ابتدایی را بفهمند، شاید بخش بزرگی از این سرگردانی بی پایان، خاتمه یابد. مسئله این نیست که همه باید یکسان فکر کنند. چنین چیزی نه ممکن است و نه حتّا مطلوب. مسئله این است که انسان بتواند میان حقّ داشتنِ یک عقیده و توانایی تبدیل کردن آن عقیده به واقعیّت تمایز قائل شود. همه حقّ دارند رؤیای سیاسی خود را داشته باشند. همه حقّ دارند ابزار محبوب خود را بهترین ابزار جهان بدانند، همه مردان، حق دارند، آلت کوبنده ظل السلطانی خود را تنها آلت مقبول زنان و دختران هوسباز بدانند. امّا تاریخ، موظّف نیست به دلیل علاقه شخصی ما، قوانین واقعیّت را تغییر دهد.
تاریخ، خلاف نشستهای سیاسی و میزگردهای روشنفکری، حوصله نامحدود ندارد. ملّتها نیز برای همیشه در سالن انتظار نظریّه پردازانی که هنوز در باره این بحث میکنند که آیا اساسا باید از سالن با صلوات یا بدون تکبیر خارج شد یا نه، باقی نمیمانند. گاه لحظهای فرا میرسد که انسان باید از میان صدها امکان، یکی را انتخاب کند؛ نه به این دلیل که آن یکی ،کامل و بی عیب است؛ بلکه به این دلیل که از میان گزینههای موجود، بیش از دیگران امکان تحقّق دارد. کمالگرایی در لحظه بحران، غالبا نام محترمانهای برای بی عملی است. کسی که تا پیدا شدن ابزار مطلقا کامل حاضر نیست هیچ ابزاری را به دست بگیرد، در واقع تصمیم گرفته است هیچ کاری نکند، فقط هنوز جرئت نکرده نام واقعی تصمیم خود را بر زبان آورد.
تمام مسئله، در نهایت، به همین سادگی است: همه ابزارها محترمند، امّا همه ابزارها برای یک کار ساخته نشدهاند؛ همه راهها تصوّر شدنی هستند، امّا همه راهها در لحظه ضرورت، راه خروج نیستند. همه افراد حقّ دارند سخن بگویند، امّا همه سخنها راهگشا نیستند و عقل، پیش از آنکه هنر سخن گفتن باشد، هنر تشخیص دادن است. شاید بزرگترین فاجعه یک جامعه نیز زمانی آغاز شود که توانایی سخن گفتن از توانایی فهمیدن پیشی بگیرد؛ یعنی زمانی که انسانها آنقدر در باره واقعیّت حرف بزنند که دیگر خود واقعیّت را نبینند و آنقدر در پیچ و خم نظریّهها و اختلاف دیدگاهها سرگردان شوند که سادهترین رابطه میان مسئله و راه حل از چشمشان پنهان بماند.
پس اگر هنوز کسی پس از این همه تجربه تاریخی، این تمایز ابتدایی میان ابزار و کاربرد، میان آرزو و امکان، میان حقّانیّت ذهنی و توانایی عملی را درنیافته است، شاید مشکل، دیگر کمبود اطّلاعات نباشد. گاه انسان نه به دلیل ندانستن؛ بلکه به دلیل نخواستنِ فهمیدن گمراه میشود؛ زیرا فهمیدن، مسئولیّت میآورد و مسئولیّت، انسان را ناگزیر از انتخاب میکند و انتخاب، خلاف حرف زدن، هزینه دارد. آسان است که انسان تا ابد در باب صد راه ممکن سخنرانی کند؛ امّا دشوار آن است که یکی را انتخاب کند و مسئولیّت انتخاب خویش را نیز بپذیرد. شاید تمام حرف همین باشد: وقتی استخوانی سخت پیش روی توست که باید شکافته شود، پیش از آنکه رسالهای در باب فلسفه وجودی کاردها بنویسی، پیش از آنکه کنفرانسی در باره حقّ برابر همه ابزارها تشکیل دهی و پیش از آنکه با هزار اصطلاح روشنفکرانه، بدیهیترین مسئله جهان را به هزارتویی بی انتها تبدیل کنی، نخست یک لحظه مکث کن و از خود بپرس که کدام ابزار واقعا میتواند این استخوان را [= گیوتین پسمانده های ولایت فقاهتی] بشکند و دو شقه کند؟. اگر پاسخ را دانستی، حتما ساطور را بردار. باقی ماندهاش، تمام آن هارت و پورتهای پُر طمطراق، خطابههای بی انتها، ژستهای روشنفکرانه و تحلیلهای معلّق میان زمین و آسمان است که تاریخ، دیر یا زود، با بی رحمی خاصّ خود از کنارشان عبور خواهد کرد.
فهم کنند زیرکان.
همین.
دیدگاهها
زیر چوبه دار و سیلاب نظریّه ها در باره حقوق بشر!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از جلسات اساتید اقدم در پستوخانه های واتیکان برای رد گم کردن!
به دلیل اینکه ایرانی جماعت، به شهادت تاریخ، فرهنگ، معاشرتهای روزمره و حتّا بخش شایان توجّهی از مناسبات عاطفی و اجتماعیاش، با سفره و دیگ و قابلمه و به قول اصفهانیها، سماق پالون و خوراک، نسبت ملموستر و صمیمانهتری دارد تا با بسیاری از مفاهیم انتزاعی و نظری، من نیز ترجیح میدهم که برای تفهیم مسئلهای که میخواهم در بارهاش سخن بگویم، از همان جهان آشپزخانه مثال بیاورم؛ نه به این دلیل که موضوع، ذاتا در حد آشپزخانه است و بخواهم مبحث را لوث کنم؛ بلکه از آن جهت که برخی حقایق، خلاف توهّم اهل فضل، هر چه سادهتر بیان شوند، عریانتر و رسواتر، ماهیّت خود را نشان میدهند. حقیقت، اگر حقیقت باشد، نباید برای اثبات خویش محتاج لشکری از اصطلاحات، پاورقیها، ارجاعات دانشگاهی و اداهای روشنفکرانه و پیپ زیر لب گذاشتن باشد. کسی که چیزی را واقعا فهمیده باشد، باید بتواند آن را برای انسانی معمولی نیز توضیح دهد و آن کسی که قادر نیست ساده سخن بگوید، اغلب نه با پیچیدگی حقیقت؛ بلکه با پیچیدگی ذهنیّت خویش دست بهگریبان است.
به همین دلیل است که من با شنیدن و خواندن گفتارها و نوشتارهای آقای طاهری، به وضعیّتی دچار میشوم؛ چنانکه گویی انسانی را در میانه بیابانی بی انتها رها کردهاند و به جای نقشه و ناویگاسیون و قطب نما، هزاران صفحه در باره تاریخچه نقشهکشی، فلسفه جهت یابی و نظریّههای متعارض و مناقشه ای و به شدّت رایج و شایع در دانشگاههای جهان و حوزه های باتلاقشناسی بیابانی در باره مفهوم «راه» به دستش دادهاند. ایشان بسیار میگویند و بسیار مینویسند؛ آنقدر که اگر میزان سخنگفتن و نوشتن، معیار توانایی حل مسئله بود، اکنون باید دستکم؛ نه تنها ایران وامونده خودمان؛ بلکه چند قاره را از بحرانهای خانمانسوز نجات داده باشند. امّا انسان پس از عبور از این همه کلمه، به جای آنکه به یک راه برسد، تنها با انبوهی از واژهها مواجه میشود؛ یعنی حرفها و واژههایی که همچون مه، نه راه را روشن؛ بلکه افق را تار میکنند. حاصل، همان سرگردانی میان زمین و آسمان است: نه میدانیم چه باید کرد، نه میفهمیم از کجا باید آغاز کرد، و نه حتّا مطمئنیم که این همه سخن، اساسا قرار بوده ما را به کجا برساند و این، دقیقا همان تفاوت بنیانی میان سخن گفتن و اندیشیدن است. هر کسی میتواند سخن بگوید، امّا هر سخنی، اندیشه و اندیشیدن نیست همانگونه که هر صفحه نوشته شدهای نیز الزاما گامی در مسیر فهمیدن محسوب نمیشود.
وقتی مسئله، مسئله سرنوشت یک کشور و یافتن نیرویی برای عبور از یک نظام استبدادی و سرکوبگر است، دیگر نمیتوان تا ابد پشت مفاهیم کلی، شعارهای زیبا و احتیاطهای روشنفکرانه پنهان شد. در چنین موقعیّتی، نخستین وظیفه عقل، نه خیالپردازی در باره جهان مطلوب؛ بلکه تشخیص جهان ممکن است. سیاست، خلاف محافل ذهنیّتهای آچمز، هنر انتخاب میان آنچه که دوست داریم و آنچه که در واقعیّت، امکان تحقّق دارد نیست؛ بلکه هنر شناختن فاصله میان آرزو و امکان است. انسان خردمند، ممکن است که دهها راه را مطلوب بداند، امّا در لحظه تصمیم، باید بتواند یک راه را که از دیگر راهها ممکنتر و عملیتر است، انتخاب کند. این انتخاب، به معنای نفی ارزش دیگر گزینهها نیست؛ بلکه نشانه فهم تفاوت میان «وجود داشتن» و «کارآمد بودن» است. هر چیزی که وجود دارد، الزاما برای هر کاری مناسب نیست. این حقیقت چنان ساده است که ظاهرا برای فهمیدن آن، به مدرک دانشگاهی و کسب انواع و اقسام دکترای افتحاری یا مصدر کرسی فلان دانشگاه برگزیده و معروف شدن، هیچ نیازی نیست؛ گر چه گاهی هر چه مدارک بیشتر میشوند، فهم اینگونه بدیهیات دشوارتر به نظر میرسند!.
فرض کنیم در آشپزخانه با استخوان ضخیم گاو نری مواجهایم که باید به دو نیم تقسیم شود. در برابر ما نیز مجموعهای کامل از ابزارها قرار گرفته است: کارد گوشتبری، کارد پوستکنی، چاقوی آشپزخانه، چاقوی میوهخوری و انواع تیغههایی که هر کدام در جای خود کاربرد دارند. اکنون پرسش ساده است: برای شکافتن و دو شقه کردن این استخوان چه باید برداشت؟. پاسخ، برای انسانی که هنوز پیوند میان ابزار و کاربرد را فراموش نکرده باشد، روشن است: ساطور. ممکن است کسی بگوید چاقوی دیگری زیباتر است؛ زیرا دسته اش از شاخ گوزن است!. ممکن است دیگری به تیغه فلان کارد علاقه عاطفی داشته باشد؛ زیرا از مغازه چاقوسازی پدر رفیق کبیر «حمید اشرف» است. ممکن است که شخص سومی رسالهای مفصّل در باره حقّ برابر همه کاردها برای مشارکت در شکافتن استخوان بنویسد؛ زیرا به قوم محروم و سرکوب شده «خلق آذربایجان و قربانیان استعمار فارسیون!» تعلّق دارد، امّا استخوان، متأسفانه یا خوشبختانه، با احساس سیاسی و ملاحظات اخلاقی ما کاری ندارد. استخوان، استخوان است و برای شکافتن آن، ابزار متناسب لازم است.
ممکن است ساطور با یک ضربه، کار را تمام کند، ممکن است که دو ضربه لازم باشد و شاید سه ضربه. این به توان بازوی کسی منوط است که آن را در دست گرفته و به سختی استخوانی که باید شکافته شود. امّا مسئله اساسی، تعداد ضربهها نیست. پیش از آنکه بازو به حرکت درآید، عقل باید کار خود را کرده باشد. نخست باید فهمید که کدام ابزار را باید برداشت و اینجا دقیقا همان نقطهای است که تفاوت میان انسان آگاه و انسانی که صرفا انبار اطّلاعات است آشکار میشود. دانش، تعداد اصطلاحاتی نیست که انسان بتواند بر زبان جاری کند. عقل، حجم کتابهایی نیست کهدر قفسه کتابخانه برای پُز دادن چیده میشود و همینطور بتوان نامشان را ردیف کرد. فرهیختگی نیز توانایی سخن گفتن در باره همه چیز نیست. گاه تمام عقل آدمی در یک تشخیص ساده خلاصه میشود: این مسئله چیست و کدام ابزار برای حل آن، مناسبتر است؟
اکنون اگر از آشپزخانه بیرون بیاییم و وارد صحنه سیاست شویم، مسئله ناگهان پیچیده نمیشود؛ تنها کنشگران و هماوردان عوض میشوند. در میان این همه گروه، دسته، سازمان، محفل، شخصیّت و جماعتی که هر کدام با اعتماد به نفسی تقریبا معادل نجات دهندگان بشریّت همچون «سوپر من، اسپایدرمن، بتمن، شزم، زورو و امثالهم» خود را «اپوزیسیون» نامیدهاند، مسئله اصلی این نیست که چه کسی بلندتر فریاد میزند، چه کسی مقالات بیشتری منتشر میکند، چه کسی در شبکههای اجتماعی هوادار بیشتری دارد یا چه کسی میتواند با واژههای فاخرتر از «گذار»، «دمکراسی»، «ائتلاف»، «مردمان»، «کنگره»، «آینده» و «حقوق بشر» استفاده کند. اینها، هر چند ممکن است که در جای خود، اهمیّت داشته باشند، امّا پاسخ مسئله اصلی نیستند. پرسش بنیانی اینست که در میان نیروهای موجود، کدام نیرو در جهان واقعی، نه در جهان آرزوها، بیشترین ظرفیّت را برای تبدیل شدن به محور یک تحوّل سیاسی و آلترناتیوی دارد؟
از منظر نویسنده این سطور، پاسخ، برغم همه حسّاسیّتها و دلخوریهایی که ناشی از رقابتهای سخیف و حقیر و ابلهانه هستند و ممکن است در محافل سیاسی ایجاد کند، روشن است: شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان، در میان نیروهای موجود، بیش از دیگران از ظرفیّت اجتماعی، نمادین و سیاسی لازم برای ایفای چنین نقشی برخوردارند. معنای این سخن آن نیست که سایر نیروها هیچ ارزشی ندارند. این همان سوءفهم کودکانهای است که متأسفانه در سیاست ما بسیار رایج و شایع است. اگر بگویی «الف در این شرایط مناسب تر است»، فورا جماعتی نتیجه میگیرند که پس حتما گفتهای «ب و ج و د موجودات زائد و بی مصرفی هستند». خیر. جهان سیاست، کلاس اول دبستان نیست که هر انتخابی به معنای حذف تمام مدادهای دیگر از جعبه باشد. مسئله بر سر تشخیص نقشهاست.
هیچکس نمیگوید کارد گوشتبری بی مصرف است، امّا اگر کسی بخواهد با آن استخوانی را که باید با ساطور شکافته شود خرد کند و سپس ساعتها در باره آزادی انتخاب ابزار سخنرانی کند، مشکل دیگر در ارزش کارد نیست؛ بلکه مشکل در فهم صاحب آن است. همه ابزارها ممکن است که ارزشمند باشند، امّا همه ابزارها در یک لحظه و برای یک وظیفه به کار نمیآیند. سیاست نیز دقیقا همین است. اینکه نیرویی دارای هوادارانی شریف، اهدافی زیبا، تاریخچهای محترم یا آرمانهایی جذاب باشد، الزاما به این معنا نیست که در لحظه مشخّص تاریخی، همان نیرو بیشترین ظرفیّت عملی برای انجام وظیفه اصلی را دارد. میان «شایستگی اخلاقی» و «توانایی تاریخی» تفاوت وجود دارد و یکی از مصیبتهای مزمن سیاست ایرانی، ناتوانی در فهم همین تفاوت ابتدایی است.
ما چنان شیفته امکانهای نظری شدهایم که امکان عملی را به فراموشی سپردهایم. چنان عاشق بحث در باره راهها شدهایم که راه رفتن را از یاد بردهایم. آنقدر از تکثر گزینهها دفاع کردهایم که در لحظه انتخاب، قدرت انتخاب را از خود سلب کردهایم. هر کسی راه خود را دارد، هر کسی نظریّه خود را دارد، هر کسی نقشهای برای آینده دارد، و در پایان، همه با افتخار، کنار نقشههایشان ایستادهاند، در حالی که کشور همچنان در همان نقطهای قرار دارد که پیش از آغاز بحث بود. این دیگر تکثرگرایی نیست؛ این فلج اراده است. این ناتوانی در تصمیمگیری است که لباس روشنفکری پوشیده، عینک نظریّه بر چشم گذاشته و پیپ زیر لب و قفسه کتابخانه در پشت سرش قرار داده است به این معنا که من میدانم و شما أصلا نمیدانید و نمیفهمید! و با واژههای پر زرق و برق میکوشد ترس خود را از انتخاب به عنوان «پیچیدگی مسئله» عرضه کند.
اگر آقای طاهری و امثال ایشان و نیز آن دسته از شخصیّتهایی که نسبتشان با ایران گاه بیش از آنکه نسبتی زیسته، تاریخی و ملموس باشد، نسبتی ذهنی، انتزاعی و از راه دور است [مثل آقای تقی زاده و أمثال ایشون]، بتوانند این اصل ابتدایی را بفهمند، شاید بخش بزرگی از این سرگردانی بی پایان، خاتمه یابد. مسئله این نیست که همه باید یکسان فکر کنند. چنین چیزی نه ممکن است و نه حتّا مطلوب. مسئله این است که انسان بتواند میان حقّ داشتنِ یک عقیده و توانایی تبدیل کردن آن عقیده به واقعیّت تمایز قائل شود. همه حقّ دارند رؤیای سیاسی خود را داشته باشند. همه حقّ دارند ابزار محبوب خود را بهترین ابزار جهان بدانند، همه مردان، حق دارند، آلت کوبنده ظل السلطانی خود را تنها آلت مقبول زنان و دختران هوسباز بدانند. امّا تاریخ، موظّف نیست به دلیل علاقه شخصی ما، قوانین واقعیّت را تغییر دهد.
تاریخ، خلاف نشستهای سیاسی و میزگردهای روشنفکری، حوصله نامحدود ندارد. ملّتها نیز برای همیشه در سالن انتظار نظریّه پردازانی که هنوز در باره این بحث میکنند که آیا اساسا باید از سالن با صلوات یا بدون تکبیر خارج شد یا نه، باقی نمیمانند. گاه لحظهای فرا میرسد که انسان باید از میان صدها امکان، یکی را انتخاب کند؛ نه به این دلیل که آن یکی ،کامل و بی عیب است؛ بلکه به این دلیل که از میان گزینههای موجود، بیش از دیگران امکان تحقّق دارد. کمالگرایی در لحظه بحران، غالبا نام محترمانهای برای بی عملی است. کسی که تا پیدا شدن ابزار مطلقا کامل حاضر نیست هیچ ابزاری را به دست بگیرد، در واقع تصمیم گرفته است هیچ کاری نکند، فقط هنوز جرئت نکرده نام واقعی تصمیم خود را بر زبان آورد.
تمام مسئله، در نهایت، به همین سادگی است: همه ابزارها محترمند، امّا همه ابزارها برای یک کار ساخته نشدهاند؛ همه راهها تصوّر شدنی هستند، امّا همه راهها در لحظه ضرورت، راه خروج نیستند. همه افراد حقّ دارند سخن بگویند، امّا همه سخنها راهگشا نیستند و عقل، پیش از آنکه هنر سخن گفتن باشد، هنر تشخیص دادن است. شاید بزرگترین فاجعه یک جامعه نیز زمانی آغاز شود که توانایی سخن گفتن از توانایی فهمیدن پیشی بگیرد؛ یعنی زمانی که انسانها آنقدر در باره واقعیّت حرف بزنند که دیگر خود واقعیّت را نبینند و آنقدر در پیچ و خم نظریّهها و اختلاف دیدگاهها سرگردان شوند که سادهترین رابطه میان مسئله و راه حل از چشمشان پنهان بماند.
پس اگر هنوز کسی پس از این همه تجربه تاریخی، این تمایز ابتدایی میان ابزار و کاربرد، میان آرزو و امکان، میان حقّانیّت ذهنی و توانایی عملی را درنیافته است، شاید مشکل، دیگر کمبود اطّلاعات نباشد. گاه انسان نه به دلیل ندانستن؛ بلکه به دلیل نخواستنِ فهمیدن گمراه میشود؛ زیرا فهمیدن، مسئولیّت میآورد و مسئولیّت، انسان را ناگزیر از انتخاب میکند و انتخاب، خلاف حرف زدن، هزینه دارد. آسان است که انسان تا ابد در باب صد راه ممکن سخنرانی کند؛ امّا دشوار آن است که یکی را انتخاب کند و مسئولیّت انتخاب خویش را نیز بپذیرد. شاید تمام حرف همین باشد: وقتی استخوانی سخت پیش روی توست که باید شکافته شود، پیش از آنکه رسالهای در باب فلسفه وجودی کاردها بنویسی، پیش از آنکه کنفرانسی در باره حقّ برابر همه ابزارها تشکیل دهی و پیش از آنکه با هزار اصطلاح روشنفکرانه، بدیهیترین مسئله جهان را به هزارتویی بی انتها تبدیل کنی، نخست یک لحظه مکث کن و از خود بپرس که کدام ابزار واقعا میتواند این استخوان را [= گیوتین پسمانده های ولایت فقاهتی] بشکند و دو شقه کند؟. اگر پاسخ را دانستی، حتما ساطور را بردار. باقی ماندهاش، تمام آن هارت و پورتهای پُر طمطراق، خطابههای بی انتها، ژستهای روشنفکرانه و تحلیلهای معلّق میان زمین و آسمان است که تاریخ، دیر یا زود، با بی رحمی خاصّ خود از کنارشان عبور خواهد کرد.
فهم کنند زیرکان.
همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان