رفتن به محتوای اصلی
یکشنبه 15 شهریور 1405 - Sunday, 6 September 2026

آزادی‌خواهی با اسلحه در دست؟

آزادی‌خواهی با اسلحه در دست؟

آزادی‌خواهی با اسلحه در دست؟
نگاهی به عملکرد نهضت آزادی و نقش علی شریعتی در فرهنگ سیاسی پیش از انقلاب اسلامی ۵۷ 

به قلم: ‌آناهیتا دی‌پیر و یاشار استهبان‌نژاد   
یکی از روایت‌های ماندگار درباره تاریخ سیاسی ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ این است که حکومت پهلوی با نیروهایی روبه‌رو بود که برای «آزادی» و «دموکراسی» مبارزه می‌کردند؛ نیروهایی که چون امکان فعالیت آزاد سیاسی نداشتند، به زندان افتادند، سرکوب شدند و سرانجام جامعه‌ای محروم از آزادی را به سوی انفجار سال ۵۷ سوق دادند. اما آیا این روایت، با واقعیت تاریخی سازگار است؟
پادکست «نگاهی به افکار و عملکردهای نهضت آزادی و علی شریعتی»، از مجموعه «فقدان آزادی و دموکراسی و... سقوط ۵۷؟!» در کانال «گفتگوی روز»، درست از همین پرسش آغاز می‌کند؛ اما نه برای دفاع بی‌قیدوشرط از حکومت پهلوی و نه برای انکار محدودیت‌های سیاسی آن دوران. پرسش بسیار مشخص‌تر است؛ آیا نیروهایی که خود را مخالف استبداد و مدافع آزادی معرفی می‌کردند، در اندیشه و به‌ویژه در عمل نیز به قواعد مبارزه دموکراتیک وفادار بودند؟
این تمایز اهمیت اساسی دارد. مخالفت با یک حکومت، به‌خودی‌خود کسی را دموکرات نمی‌کند؛ همان‌گونه که زندانی سیاسی بودن، به تنهایی گواه اعتقاد به آزادی سیاسی نیست. برای سنجش دموکرات بودن یک جریان، تنها نباید پرسید با چه کسی مخالف بود؛ باید پرسید برای رسیدن به قدرت از چه ابزارهایی استفاده می‌کرد و برای فردای پیروزی چه نوع جامعه‌ای می‌خواست؟ 

 

نهضت آزادی؛ میان صندوق رأی و مبارزه قهرآمیز
نهضت آزادی ایران در حافظه بخشی از جامعه، بیش از هر چیز با نام‌هایی چون مهدی بازرگان و آیت‌الله محمود طالقانی شناخته می‌شود؛ شخصیت‌هایی که بعدها، به‌ویژه در مقایسه با نیروهای تندرو جمهوری اسلامی، چهره‌ای معتدل‌تر یافتند. همین تصویر سبب شده است که گاه گذشته سیاسی این جریان نیز با معیارهای امروز بازسازی شود و نهضت آزادی تقریباً به صورت یک جریان لیبرال و دموکراسی‌خواه معرفی گردد.
پادکست «گفتگوی روز» این تصویر را به پرسش می‌گیرد. موضوع اصلی برنامه نقد باور مذهبی اعضای نهضت آزادی نیست. حتی هدف آن داوری جامع درباره همه اندیشه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آنان نیز نیست. نقطه تمرکز برنامه یک ادعای مشخص تاریخی است؛ «ادعای مبارزه نهضت آزادی برای آزادی و دموکراسی». 
اگر آزادی و دموکراسی را نه شعار، بلکه مجموعه‌ای از قواعد بدانیم، پذیرش مبارزه مسالمت‌آمیز، رقابت سیاسی، قانون، صندوق رأی و حق حیات و فعالیت مخالف، بخش جدایی‌ناپذیر آن خواهد بود. در چنین چارچوبی، پرسش درباره رابطه بخشی از فعالان نهضت آزادی با آموزش نظامی، تشکیلات مخفی و اندیشه مبارزه مسلحانه دیگر موضوعی حاشیه‌ای نیست؛ مستقیماً با ماهیت ادعای دموکراسی‌خواهی آنان ارتباط پیدا می‌کند.
برنامه به همین تناقض می‌پردازد: چگونه می‌توان از یک سو حکومت را به دلیل فقدان آزادی سیاسی محکوم کرد و از سوی دیگر، در فضایی مخفی، به سازماندهی و آموزش نیروهایی اندیشید که قرار است از ابزار قهر برای سرنگونی همان نظام استفاده کنند؟
اگر مبارزه از قلم و سخنرانی و حزب و انتخابات عبور کند و به آموزش نظامی، سازمان مخفی و اسلحه برسد، دیگر نمی‌توان هر واکنش حکومت را صرفاً با عبارت کلی «سرکوب آزادی‌خواهان» توضیح داد. اینجاست که مرز میان مخالف سیاسی و فعال برانداز مسلح اهمیت پیدا می‌کند؛ مرزی که در بسیاری از روایت‌های مربوط به تاریخ معاصر ایران عمداً یا سهواً کم‌رنگ شده است.

 

وقتی انقلاب جای اصلاح را می‌گیرد
این بحث در متن تحولات دهه ۱۳۴۰ معنای بیشتری پیدا می‌کند. انقلاب سفید، با همه کاستی‌ها و پیامدهایی که می‌توان درباره آنها بحث کرد، مجموعه‌ای از اصلاحات عمیق اجتماعی و اقتصادی را وارد جامعه ایران کرد؛ اصلاحات ارضی، حق رأی و حق انتخاب شدن زنان، سپاه دانش، سپاه بهداشت، سهیم شدن کارگران در سود کارخانه‌ها و برنامه‌های گسترده نوسازی.
پادکست بر این نکته تأکید می‌کند که نهضت آزادی نه تنها به منتقد برخی از این اصلاحات تبدیل شد، بلکه در رویارویی سیاسی سال‌های ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲ در جبهه‌ای قرار گرفت که روح‌الله خمینی یکی از اصلی‌ترین و ارتجاعی‌ترین رهبران فکری آن بود. برنامه این مقطع را نقطه‌ای مهم در شکل‌گیری مسیری می‌بیند که طی آن بخش‌هایی از مخالفان شاه، به جای رقابت بر سر چگونگی اصلاح و توسعه کشور، هدف «سرنگونی نظام» را به اولویت تبدیل کردند.
از این منظر، پرسش مهم دیگر این است؛ آیا مخالفت با حکومت پهلوی چنان اصالتی یافته بود که حتی همراهی تاکتیکی با نیروهایی که در موضوعاتی چون حقوق زنان، سکولاریسم و رابطه دین و حکومت دیدگاه‌هایی کاملاً متفاوت داشتند، قابل توجیه شده بود؟ این پرسش فقط درباره گذشته نیست. بخش مهمی از فرهنگ سیاسی ایران هنوز با همین مشکل روبه‌روست؛ تعریف سیاست نه بر اساس آنچه می‌خواهیم بسازیم، بلکه بر اساس آنچه می‌خواهیم نابود کنیم.

 

علی شریعتی؛ آزادی، قیام و شهادت
بخش مهم دیگری از این پادکست به علی شریعتی اختصاص دارد؛ روشنفکری که بدون شناخت تأثیر او بر نسل جوان دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، فهم فضای فکری منتهی به انقلاب ۵۷ دشوار است. باز هم مسئله برنامه این نیست که تمام دستگاه فکری شریعتی درست یا نادرست بود. عدالت‌خواهی او، نقد سنت مذهبی، برداشت او از تشیع، تأثیرپذیری‌اش از اندیشه‌های چپ یا پروژه «اسلام انقلابی» هر کدام می‌توانند موضوع پژوهشی مستقل باشند. 
پرسش این پادکست محدودتر و شاید از همین رو دشوارتر است؛ آیا زبانی که «قیام»، «شهادت»، «حسین انقلابی» و ضرورت مبارزه قهرمانانه را به ارزش سیاسی تبدیل می‌کرد، واقعاً جوانان را به سوی فرهنگ دموکراتیک هدایت می‌کرد؟
شریعتی الزاماً در هر سخنرانی دستور برداشتن اسلحه نمی‌داد؛ اما زبان سیاسی او آکنده از مفاهیمی بود که مرگ در راه آرمان، شهادت و قیام را تقدیس می‌کرد. پادکست استدلال می‌کند که چنین زبانی در فضای انقلابی آن روزگار می‌توانست برای جوانی آرمان‌خواه و کم‌تجربه، سیاست را از هنر گفت‌وگو، مصالحه و اصلاح تدریجی به میدان نبرد میان حق و باطل تبدیل کند. و این دقیقاً نقطه مقابل فرهنگ دموکراسی است. 
دموکراسی بر قهرمانان شهید بنا نمی‌شود؛ بر شهروندانی بنا می‌شود که حاضرند مخالف خود را تحمل کنند. دموکراسی نیازمند انسان‌هایی نیست که برای آرمان خود آماده مردن باشند؛ بیش از آن نیازمند انسان‌هایی است که آماده‌اند اجازه دهند دیگری با عقیده‌ای کاملاً متفاوت در کنارشان زندگی کند. فرهنگ «قیام و شهادت» ممکن است انقلابی بسازد، اما الزاماً جامعه آزاد نمی‌سازد.

 

تناقضی که باید درباره آن سخن گفت
شاید مهم‌ترین موضوع این قسمت از «فقدان آزادی و دموکراسی و... سقوط ۵۷؟!» همین تناقض باشد. بخشی از مخالفان حکومت پهلوی از نبود آزادی شکایت داشتند، اما خود هنوز به فرهنگی نرسیده بودند که آزادی مخالف را به رسمیت بشناسد. از دموکراسی سخن می‌گفتند، اما انقلاب خونین و حتی ارتجاعی را بر اصلاح ترجیح می‌دادند. از سرکوب سیاسی انتقاد می‌کردند، اما در بخشی از همان فضای سیاسی، مفاهیم «قیام»، «شهادت» و مبارزه قهرآمیز هر روز جذاب‌تر می‌شد. و شاید از همه تکان‌دهنده‌تر، آن چیزی باشد که پس از انقلاب اسلامی ۵۷ رخ داد. 
پادکست در آغاز بحث به نمونه مهدی بازرگان و نخستین اعدام‌های پس از انقلاب نیز می‌پردازد. برنامه با استناد به مصاحبه‌ای که از بازرگان نقل می‌کند، این تصویر رایج را به چالش می‌کشد که او از همان آغاز مخالف دادگاه‌های انقلابی و اعدام سران حکومت پیشین بوده است. متن برنامه از قول بازرگان نقل می‌کند که با اصل آن اعدام‌ها مخالفتی نداشته و حتی به‌عنوان یک شهروند از انجام آنها اظهار خشنودی کرده است. این موضوع، مستقل از داوری نهایی درباره شخص بازرگان، یک پرسش اخلاقی بزرگ‌تر ایجاد می‌کند؛ آزادی‌خواهی دقیقاً از چه زمانی باید آغاز شود؟
از زمانی که خود ما قربانی بی‌قانونی می‌شویم؟ یا از همان لحظه‌ای که بی‌قانونی علیه دشمن ما اعمال می‌شود؟ آزمون واقعی یک دموکرات، دفاع از آزادی دوستانش نیست. آزمون دشوار زمانی آغاز می‌شود که حقوق قانونی دشمن شکست‌خورده‌اش زیر پا گذاشته می‌شود.

 

آیا فقدان «آزادی» به تنهایی انقلاب اسلامی ۵۷ را توضیح می‌دهد؟
این پادکست قصد ندارد وجود محدودیت‌های سیاسی در دوران پهلوی را انکار کند. موضوع چیز دیگری است. روایت تک‌علتی و ساده‌ای که می‌گوید «چون آزادی نبود، انقلاب شد» نمی‌تواند به تنهایی توضیح‌دهنده فاجعه‌ای به بزرگی سال ۵۷ باشد. برای فهم آن انقلاب باید از مخالفان حکومت نیز پرسید: شما خود تا چه اندازه به آزادی اعتقاد داشتید؟
آیا آزادی برای شما یک اصل جهان‌شمول بود یا ابزاری برای مبارزه با حکومت؟ آیا دموکراسی را حتی هنگامی می‌خواستید که نتیجه انتخابات مطابق میل شما نبود؟ آیا حاضر بودید مخالف عقیدتی‌تان نیز آزادانه فعالیت کند؟ آیا قانون را حتی هنگامی محترم می‌شمردید که مانع رسیدن شما به هدف سیاسی‌تان می‌شد؟ و سرانجام، اگر اسلحه و انقلاب را بر صندوق رأی و اصلاح تدریجی ترجیح می‌دادید، دقیقاً کدام «دموکراسی» را طلب می‌کردید؟ اینها پرسش‌هایی هستند که «گفتگوی روز» در این برنامه پیش روی شنونده می‌گذارد. 
پادکست «نگاهی به افکار و عملکردهای نهضت آزادی و علی شریعتی» نه دادگاهی برای محاکمه تمام تاریخ نهضت آزادی است و نه تلاشی برای نفی همه آثار و اندیشه‌های علی شریعتی. موضوع بسیار مشخص‌تر است؛ بازبینی یک ادعای تاریخی؛ ادعای آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی. 
شاید پس از نزدیک به نیم قرن، زمان آن رسیده باشد که تاریخ انقلاب ۵۷ را تنها از منظر عملکرد حکومت وقت نخوانیم. حکومت‌ها باید پاسخگوی اعمال خود باشند؛ اما مخالفان حکومت نیز از داوری تاریخ معاف نیستند. اگر قرار است بفهمیم چرا جامعه ایران در سال ۵۷ به جای آزادی به حکومتی به‌مراتب بسته‌تر، خشن‌تر و ایدئولوژیک‌تر رسید، باید جرأت کنیم یک پرسش ناخوشایند را نیز مطرح کنیم؛ آیا همه کسانی که آزادی می‌خواستند، واقعاً آزادی‌خواه بودند؟
این قسمت از مجموعه «فقدان آزادی و دموکراسی و... سقوط ۵۷؟!» دعوتی است برای بازگشت به اسناد، شنیدن دوباره سخنان بازیگران آن دوران و سنجیدن فاصله میان شعارها و عملکردها؛ نه برای تقدیس گذشته و نه برای تطهیر هیچ حکومت یا شخصیتی، بلکه برای فهمیدن یکی از پیچیده‌ترین تناقض‌های تاریخ معاصر ایران؛ نمی‌توان آزادی را طلب کرد و همزمان قواعد آزادی را نپذیرفت. 
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

گفتگوی روز

تصویر

تصویر

تصویر