درود بر کیانوش عزیز و آقای کریمی گرامی،
تحشیه ای از گوشه کتابخانه سلطنتی لندن در روبروی میز تحریر خاخام یهودی با کیپای گل منگولی اش، حضرت کارل هاینریش مارکس!
من دلیل آنکه ناگزیرم در باره سخنان شما نظر خود را بیان کنم، از همینجا آغاز میکنم: آنچه که شما و بسیاری دیگر از همعقیدگانتان «چپ» مینامید، در اساس خویش، خواه دلباخته «دیکتاتوری پرولتاریا» باشند، خواه شیفته داعیههای دموکراتیک، و خواه آمیزهای متناقض از این دو، در نهایت چیزی جز گونه های متفاوتی از یک «چپ ایدئولوژیک» نیستند؛ یعنی چپی با ذهنیّتی مغلوب، مفعول و تابع. مسئله اصلی این نیست که اینان چه اندازه از آزادی، عدالت، برابری، انساندوستی، رهایی و آزادی، دمکراسی و دیگر آرمانهای با شکوه بشری سخن میگویند؛ بلکه مسئله بنیانیتر اینست که ذهنیّت آنان، پیش از آنکه به اندیشیدن با مغز خودشان آغاز کند، پیشاپیش به اطاعت و تسلیم، تن در داده است. آنان با همه تفاوتهای ظاهری و نزاعهای درونگروهیشان، همچنان بر مدار اقتداری میچرخند که مرکز آن، نظرات «کارل هاینریش مارکس و صحابه و حواریون عقیدتی او» هستند.
آدمی میتواند یک عمر از آزادی سخن بگوید ولی خودش در بند عقیده نصّی باشد. میتواند هزاران صفحه علیه سلطه بنویسد و در همانحال، ذهنیّت خویش را به سلطه یک آئوتوریته عقیدتی سپرده باشد. این، شاید بزرگترین و در عین حال مضحکترین تناقض «چپ ایدئولوژیک» باشد. به این معنا که مدّعی رهایی و آزادی انسان است، امّا خودش هنوز جرئت رهایی از پیشوای عقیدتی/ایدئولوژیکی خویش را نیافته است. چنین چپهایی اگر دهها و حتّا صدها سال نیز در زبان و قلم از انواع و اقسام مفاهیم علمی، ارزشها و ایدهآلهای انسانی سخن بگویند، تا زمانی که توان و شهامت عبور از چارچوب ذهنیّت قالببندیشده ایدئولوژیک خویش را پیدا نکردهاند، همچنان زندانی همان زندانی خواهند بود که نامش را «اندیشه نقّاد [= kritische Theorie]» گذاشتهاند. چه تفّاوتی میکند که دیوارهای زندانی را از سنگ ساخته باشند یا از مفاهیم مقدّس و آموزههای هرگز پرسش ناپذیر؟.
آنچه که شما «چپ» مینامید، دستکم به معنایی که در ایران طی حدود هشتاد و اندی سال گذشته رواج یافته است، نه ریشهای اصیل در تاریخ و فرهنگ مردمان ایران داشته و نه محصول طبیعی تأمّلات تاریخی و اجتماعی این سرزمین بوده است. این پدیده، بیش از آنکه از بطن تجربیات ایرانیان روییده باشد، چونان کالایی فکری از بیرون وارد شده و سپس، بی آنکه با تاریخ، فرهنگ، روانشناسی اجتماعی و تجربه زیسته مردمان این سرزمین، نسبت حقیقی برقرار کند، کوشیده است بر واقعیّت ایران تحمیل شود. فاجعه دقیقا از هنگامی آغاز میشود که ایدئولوژی به جای آنکه ابزار فهم واقعیّتها باشد، به عینکی بدل میشود که صاحبش جز آنچه که عدسیهایش اجازه میدهند، چیزی دیگر را نمیبیند. در چنین وضعیّتی، تاریخ و فرهنگ، دیگر آن چیزهایی نیستند که رخ داده اند؛ بلکه چیزهایی هستند که باید با نظریّه عقیدتی سازگار شوند. انسانها دیگر انسان نیستند؛ بلکه به «طبقه» تقلیل مییابند و خصلت بارز آنها فقط «جنگ طبقاتی علیه یکدیگر» است. فرهنگها، دیگر موجودیّتهایی تاریخی، پیچیده و چندلایه نیستند؛ بلکه به روبناهایی فروکاسته میشوند که باید در برابر «زیرساخت اقتصادی» سر تعظیم فرود آورند و واقعیّتها، اگر با دستگاه نظری ناسازگار باشند، چه باک؟، واقعیّتها هستند که باید متهّم شوند، نه نظریّه عقیدتی.
امّا اگر آنچه که «چپ» نامیده میشود واقعا توان اندیشیدن دارد ـ و نه صرفا توان تکرار کردن -؛ آنگاه نخستین وظیفهاش اینست که خود را از «سیطره آئوتوریته مارکس و مارکسیسم» برهاند. نه به این دلیل که مارکس را باید انکار کرد؛ بلکه به این دلیل که هیچ متفکری، هر اندازه بزرگ، نباید به جای اندیشیدن فردی بنشیند. نظرات مارکس میتوانند موضوع مطالعه، بررسی و حتّا تحسین باشند، امّا هنگامی که به معیار نهایی حقیقت بدل شوند، دیگر با یک متفکّر روبرو نیستیم؛ بلکه با یک اقتدار مقدّس مواجهیم. اندیشیدن دقیقا از جایی آغاز میشود که انسان حتّا جرئت کند از کسی که بیش از همه ستایشش میکند، فاصله بگیرد و دیدگاههای او را نیز در معرض پرسش قرار دهد. چپی که نتواند از مارکس عبور کند، پیش از آنکه ایرانی باشد، مارکسی است و پیش از آنکه مسائل جامعه خویش را بشناسد، در جست و جوی تطبیق جامعه ایرانی با پاسخهای عقیدتی/ایدئولوژیکی است که بیش از یک قرن پیش برای مسائل تاریخی و اجتماعی دیگری صورتبندی شدهاند. چنین ذهنیّتی، به جای آنکه از واقعیّتها آغاز کند و به نظریّه برسد، نظریّه را در دست میگیرد و سپس با سماجتی حیرتانگیز و بلاهتی و حماقتی هولناک میکوشد که واقعیّت را به زور در قالب آن فرو کند.
حال آنکه نخستین وظیفه هر تشکیلات فکریِ جدّی، شناخت تاریخ و فرهنگ مردمانی است که مدّعی سخن گفتن از جانب آنان است. چگونه میتوان برای جامعهای نسخه رهایی نوشت که تاریخ و فرهنگش را هنوز نمیشناسیم؟. چگونه میتوان از انسان ایرانی سخن گفت، بی آنکه تجربه تاریخی، حافظه فرهنگی، زبان، اسطورهها، شکستها، آرزوها، ایده آلها و ساختارهای اجتماعی و شیوه زیست او را نفهمیده باشیم؟. «چپ ایرانی»، اگر اساسا قرار باشد روزی معنایی جدّی و ارزشمند پیدا کند، نمیتواند ترجمهای ناقص و دیرهنگام از نسخههای اروپایی سوسیالیسم و مارکسیسم و سوسیال دمکراسی باشد؛ بلکه باید از بطن تجربیات تاریخی و فرهنگی مردمان ایران زاده شود. باید با واقعیّتهای این جامعه درگیر شود. از آنها بیاموزد. آنها را بشناسد و سپس، شاید، بتواند چیزی تازه به اندیشه سیاسی و اجتماعی عرضه کند. ایدهای که از بطن تحوّلات تاریخی و فرهنگی جامعهای برنخاسته باشد، ممکن است که مدّتی بر زبانها حکومت کند، امّا هرگز و الزاما در ذهنها و زندگی مردمان ریشه نخواهد دواند و ایدئولوژیی که ریشه در تجربه زیسته نداشته باشد، دیر یا زود به همان سرنوشتی گرفتار میشود که بسیاری از ایدئولوژیهای وارداتی گرفتار شدهاند: تکرار، تقلید، فرقهگرایی، نفرت، شکست و سپس توجیه شکست.
تا زمانی که «چپ ایدئولوژیک» نتواند - و مهمتر از آن، نخواهد - خود را از «باتلاق مارکسیسم و از طلسم آن ذهنیّت به شدّت نصمحور و آئوتوریته زدهای که پیرامون مارکس و حواریون عقیدتی اش» شکل گرفته است، رها کند، درِ فلاکتهای گفتاری، رفتاری و کرداری مدّعیان چپ همچنان بر همان پاشنه ای خواهد چرخید که تاکنون چرخیده است؛ زیرا کسی که از تاریخ نیاموخته، تنها محکوم به تکرار آن نیست؛ بلکه گاه، گرفتار سرنوشتی تلختر است به این معنا که محکوم میشود تا شکستهای گذشته را با واژگانی تازه، شعارهایی نو و چهرههایی دیگر، بار دیگر تقدیس کند و شاید تلخترین طنز این ماجرا نیز همین باشد که کسانی که خود را وارثان «نقد [=kritische Theorie ]» میدانند، کمتر از هر چیز حاضرند ذهنیّت خود و سرچشمههای عقاید مقدّسشان را نقد کنند. آنان جهان را به محکمه نقد فرامیخوانند، امّا هنگامی که نوبت به بتهای ذهنی خودشان میرسد، ناگهان زبان پرسش خاموش و قلم نقد در جوف میرود. اینجاست که روشن میشود تفاوت میان اندیشیدن و ایمان آوردن چیست. اندیشیدن هیچ اقتداری را از پرسش معاف نمیکند، امّا ایدئولوژی، دقیقا درست از لحظه ای دست و پا پیدا میکند که انسان، تصمیم میگیرد برخی نامها، برخی کتابها و برخی آموزهها را برای همیشه از قلمرو تردید بیرون بکشد و تا زمانی که مدّعیان چپ، چنین توان و شهامتی برای رهایی ذهنیّت خویش پیدا نکنند، هر چه بیشتر از آزادی سخن بگویند، تصویر بندهای خویش را آشکارتر خواهند کرد. هر چه بیشتر از رهایی انسان بنویسند، ناتوانی خود را در رهایی از زندان عقیدتی خویش نمایانتر خواهند کرد. نگاهی سرسری به اینهمه سایتهای چپهای مثلا ایرانی بیندازید تا عمق فاجعه را خودتان دریابید. همین.
شادکام و خوش باشی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
ای سادگی مقدّس!
درود بر کیانوش عزیز و آقای کریمی گرامی،
تحشیه ای از گوشه کتابخانه سلطنتی لندن در روبروی میز تحریر خاخام یهودی با کیپای گل منگولی اش، حضرت کارل هاینریش مارکس!
من دلیل آنکه ناگزیرم در باره سخنان شما نظر خود را بیان کنم، از همینجا آغاز میکنم: آنچه که شما و بسیاری دیگر از همعقیدگانتان «چپ» مینامید، در اساس خویش، خواه دلباخته «دیکتاتوری پرولتاریا» باشند، خواه شیفته داعیههای دموکراتیک، و خواه آمیزهای متناقض از این دو، در نهایت چیزی جز گونه های متفاوتی از یک «چپ ایدئولوژیک» نیستند؛ یعنی چپی با ذهنیّتی مغلوب، مفعول و تابع. مسئله اصلی این نیست که اینان چه اندازه از آزادی، عدالت، برابری، انساندوستی، رهایی و آزادی، دمکراسی و دیگر آرمانهای با شکوه بشری سخن میگویند؛ بلکه مسئله بنیانیتر اینست که ذهنیّت آنان، پیش از آنکه به اندیشیدن با مغز خودشان آغاز کند، پیشاپیش به اطاعت و تسلیم، تن در داده است. آنان با همه تفاوتهای ظاهری و نزاعهای درونگروهیشان، همچنان بر مدار اقتداری میچرخند که مرکز آن، نظرات «کارل هاینریش مارکس و صحابه و حواریون عقیدتی او» هستند.
آدمی میتواند یک عمر از آزادی سخن بگوید ولی خودش در بند عقیده نصّی باشد. میتواند هزاران صفحه علیه سلطه بنویسد و در همانحال، ذهنیّت خویش را به سلطه یک آئوتوریته عقیدتی سپرده باشد. این، شاید بزرگترین و در عین حال مضحکترین تناقض «چپ ایدئولوژیک» باشد. به این معنا که مدّعی رهایی و آزادی انسان است، امّا خودش هنوز جرئت رهایی از پیشوای عقیدتی/ایدئولوژیکی خویش را نیافته است. چنین چپهایی اگر دهها و حتّا صدها سال نیز در زبان و قلم از انواع و اقسام مفاهیم علمی، ارزشها و ایدهآلهای انسانی سخن بگویند، تا زمانی که توان و شهامت عبور از چارچوب ذهنیّت قالببندیشده ایدئولوژیک خویش را پیدا نکردهاند، همچنان زندانی همان زندانی خواهند بود که نامش را «اندیشه نقّاد [= kritische Theorie]» گذاشتهاند. چه تفّاوتی میکند که دیوارهای زندانی را از سنگ ساخته باشند یا از مفاهیم مقدّس و آموزههای هرگز پرسش ناپذیر؟.
آنچه که شما «چپ» مینامید، دستکم به معنایی که در ایران طی حدود هشتاد و اندی سال گذشته رواج یافته است، نه ریشهای اصیل در تاریخ و فرهنگ مردمان ایران داشته و نه محصول طبیعی تأمّلات تاریخی و اجتماعی این سرزمین بوده است. این پدیده، بیش از آنکه از بطن تجربیات ایرانیان روییده باشد، چونان کالایی فکری از بیرون وارد شده و سپس، بی آنکه با تاریخ، فرهنگ، روانشناسی اجتماعی و تجربه زیسته مردمان این سرزمین، نسبت حقیقی برقرار کند، کوشیده است بر واقعیّت ایران تحمیل شود. فاجعه دقیقا از هنگامی آغاز میشود که ایدئولوژی به جای آنکه ابزار فهم واقعیّتها باشد، به عینکی بدل میشود که صاحبش جز آنچه که عدسیهایش اجازه میدهند، چیزی دیگر را نمیبیند. در چنین وضعیّتی، تاریخ و فرهنگ، دیگر آن چیزهایی نیستند که رخ داده اند؛ بلکه چیزهایی هستند که باید با نظریّه عقیدتی سازگار شوند. انسانها دیگر انسان نیستند؛ بلکه به «طبقه» تقلیل مییابند و خصلت بارز آنها فقط «جنگ طبقاتی علیه یکدیگر» است. فرهنگها، دیگر موجودیّتهایی تاریخی، پیچیده و چندلایه نیستند؛ بلکه به روبناهایی فروکاسته میشوند که باید در برابر «زیرساخت اقتصادی» سر تعظیم فرود آورند و واقعیّتها، اگر با دستگاه نظری ناسازگار باشند، چه باک؟، واقعیّتها هستند که باید متهّم شوند، نه نظریّه عقیدتی.
امّا اگر آنچه که «چپ» نامیده میشود واقعا توان اندیشیدن دارد ـ و نه صرفا توان تکرار کردن -؛ آنگاه نخستین وظیفهاش اینست که خود را از «سیطره آئوتوریته مارکس و مارکسیسم» برهاند. نه به این دلیل که مارکس را باید انکار کرد؛ بلکه به این دلیل که هیچ متفکری، هر اندازه بزرگ، نباید به جای اندیشیدن فردی بنشیند. نظرات مارکس میتوانند موضوع مطالعه، بررسی و حتّا تحسین باشند، امّا هنگامی که به معیار نهایی حقیقت بدل شوند، دیگر با یک متفکّر روبرو نیستیم؛ بلکه با یک اقتدار مقدّس مواجهیم. اندیشیدن دقیقا از جایی آغاز میشود که انسان حتّا جرئت کند از کسی که بیش از همه ستایشش میکند، فاصله بگیرد و دیدگاههای او را نیز در معرض پرسش قرار دهد. چپی که نتواند از مارکس عبور کند، پیش از آنکه ایرانی باشد، مارکسی است و پیش از آنکه مسائل جامعه خویش را بشناسد، در جست و جوی تطبیق جامعه ایرانی با پاسخهای عقیدتی/ایدئولوژیکی است که بیش از یک قرن پیش برای مسائل تاریخی و اجتماعی دیگری صورتبندی شدهاند. چنین ذهنیّتی، به جای آنکه از واقعیّتها آغاز کند و به نظریّه برسد، نظریّه را در دست میگیرد و سپس با سماجتی حیرتانگیز و بلاهتی و حماقتی هولناک میکوشد که واقعیّت را به زور در قالب آن فرو کند.
حال آنکه نخستین وظیفه هر تشکیلات فکریِ جدّی، شناخت تاریخ و فرهنگ مردمانی است که مدّعی سخن گفتن از جانب آنان است. چگونه میتوان برای جامعهای نسخه رهایی نوشت که تاریخ و فرهنگش را هنوز نمیشناسیم؟. چگونه میتوان از انسان ایرانی سخن گفت، بی آنکه تجربه تاریخی، حافظه فرهنگی، زبان، اسطورهها، شکستها، آرزوها، ایده آلها و ساختارهای اجتماعی و شیوه زیست او را نفهمیده باشیم؟. «چپ ایرانی»، اگر اساسا قرار باشد روزی معنایی جدّی و ارزشمند پیدا کند، نمیتواند ترجمهای ناقص و دیرهنگام از نسخههای اروپایی سوسیالیسم و مارکسیسم و سوسیال دمکراسی باشد؛ بلکه باید از بطن تجربیات تاریخی و فرهنگی مردمان ایران زاده شود. باید با واقعیّتهای این جامعه درگیر شود. از آنها بیاموزد. آنها را بشناسد و سپس، شاید، بتواند چیزی تازه به اندیشه سیاسی و اجتماعی عرضه کند. ایدهای که از بطن تحوّلات تاریخی و فرهنگی جامعهای برنخاسته باشد، ممکن است که مدّتی بر زبانها حکومت کند، امّا هرگز و الزاما در ذهنها و زندگی مردمان ریشه نخواهد دواند و ایدئولوژیی که ریشه در تجربه زیسته نداشته باشد، دیر یا زود به همان سرنوشتی گرفتار میشود که بسیاری از ایدئولوژیهای وارداتی گرفتار شدهاند: تکرار، تقلید، فرقهگرایی، نفرت، شکست و سپس توجیه شکست.
تا زمانی که «چپ ایدئولوژیک» نتواند - و مهمتر از آن، نخواهد - خود را از «باتلاق مارکسیسم و از طلسم آن ذهنیّت به شدّت نصمحور و آئوتوریته زدهای که پیرامون مارکس و حواریون عقیدتی اش» شکل گرفته است، رها کند، درِ فلاکتهای گفتاری، رفتاری و کرداری مدّعیان چپ همچنان بر همان پاشنه ای خواهد چرخید که تاکنون چرخیده است؛ زیرا کسی که از تاریخ نیاموخته، تنها محکوم به تکرار آن نیست؛ بلکه گاه، گرفتار سرنوشتی تلختر است به این معنا که محکوم میشود تا شکستهای گذشته را با واژگانی تازه، شعارهایی نو و چهرههایی دیگر، بار دیگر تقدیس کند و شاید تلخترین طنز این ماجرا نیز همین باشد که کسانی که خود را وارثان «نقد [=kritische Theorie ]» میدانند، کمتر از هر چیز حاضرند ذهنیّت خود و سرچشمههای عقاید مقدّسشان را نقد کنند. آنان جهان را به محکمه نقد فرامیخوانند، امّا هنگامی که نوبت به بتهای ذهنی خودشان میرسد، ناگهان زبان پرسش خاموش و قلم نقد در جوف میرود. اینجاست که روشن میشود تفاوت میان اندیشیدن و ایمان آوردن چیست. اندیشیدن هیچ اقتداری را از پرسش معاف نمیکند، امّا ایدئولوژی، دقیقا درست از لحظه ای دست و پا پیدا میکند که انسان، تصمیم میگیرد برخی نامها، برخی کتابها و برخی آموزهها را برای همیشه از قلمرو تردید بیرون بکشد و تا زمانی که مدّعیان چپ، چنین توان و شهامتی برای رهایی ذهنیّت خویش پیدا نکنند، هر چه بیشتر از آزادی سخن بگویند، تصویر بندهای خویش را آشکارتر خواهند کرد. هر چه بیشتر از رهایی انسان بنویسند، ناتوانی خود را در رهایی از زندان عقیدتی خویش نمایانتر خواهند کرد. نگاهی سرسری به اینهمه سایتهای چپهای مثلا ایرانی بیندازید تا عمق فاجعه را خودتان دریابید. همین.
شادکام و خوش باشی!
فرامرز حیدریان