بازسازی روانشناختی ایران؛ از اقتدارگرایی به فرهنگ دموکراتیک، بخش سوم:
اگر در دو بخش نخست این مجموعه از آزادی اندیشه، تکثر، فردیت و حق متفاوت بودن سخن گفتیم، بخش سوم به پرسشی دشوارتر میپردازد: جامعهای که نزدیک به نیم قرن سرکوب، تبعیض، مهاجرت، زندان، اعدام، فساد و بیاعتمادی را تجربه کرده، چگونه میتواند پس از جمهوری اسلامی دوباره خود را بازسازی کند؟
گذار سیاسی ساختار قدرت را تغییر میدهد، اما جامعه فردای جمهوری اسلامی وارث انسانهایی با تجربهها و رنجهای متفاوت خواهد بود. خانوادههای دادخواه، گروههای آسیبدیده از تبعیض، ایرانیان خارج از کشور و مردمی که با فقر و فرسایش اعتماد اجتماعی روبهرو بودهاند، باید دوباره در یک جامعه مشترک کنار هم زندگی کنند.
در چنین شرایطی، دموکراسی به روانشناسی دموکراتیک نیز نیاز دارد؛ جامعه باید میان عدالت و انتقام، مسئولیت فردی و مجازات جمعی، اختلاف و دشمنی تفاوت بگذارد. این بخش درباره همین گذار است: از ترس و فرمانبرداری به شهروندی آزاد و مسئول.
عدالت اجتماعی
آزادی سیاسی بدون حداقلی از عدالت اجتماعی برای بخش بزرگی از جامعه به مفهومی انتزاعی تبدیل میشود. انسانی که تمام انرژی روانی او صرف تأمین مسکن، غذا، درمان یا آینده فرزندانش میشود، امکان کمتری برای مشارکت مدنی دارد. فقر مزمن فقط محرومیت اقتصادی ایجاد نمیکند؛ میتواند احساس بیقدرتی، تحقیر و بیاعتمادی را نیز تقویت کند.
جمهوری اسلامی علاوه بر سرکوب سیاسی، ساختاری با فساد، رانت و نابرابری در دسترسی به فرصتها برجای گذاشته است. در چنین فضایی، نزدیکی به قدرت گاه بیش از استعداد، تحصیلات و تلاش فرد در تعیین موقعیت اجتماعی مؤثر است. پیام روانشناختی این وضعیت خطرناک است: موفقیت الزاماً حاصل شایستگی نیست، بلکه میتواند محصول رابطه و وابستگی باشد.
بازسازی ایران مستلزم احیای عدالت در فرصتهاست. عدالت اجتماعی به معنای یکسان کردن همه یا نفی اقتصاد بازار نیست. جامعه آزاد میتواند تفاوت درآمد و ثروت داشته باشد، اما شهروند باید مطمئن باشد قواعد برای همه یکسان است و دسترسی به آموزش، درمان و امکان پیشرفت به وابستگی سیاسی، مذهبی یا خانوادگی بستگی ندارد.
اقتصاد مولد، مالکیت خصوصی، کارآفرینی و رقابت آزاد میتوانند موتور توسعه باشند، اما حاکمیت قانون باید مانع انحصار و رانت شود. حمایت اجتماعی نیز باید مانع شود که بیماری، بیکاری یا فقر به محرومیت دائمی تبدیل گردد. عدالت زمانی اعتماد میآفریند که کرامت شهروند وابسته به ثروت یا ارتباط با قدرت نباشد.
آشتی ملی
پس از پایان جمهوری اسلامی، یکی از دشوارترین پرسشها این خواهد بود که با گذشته چه کنیم. جامعهای که دههها خشونت و سرکوب را تجربه کرده نمیتواند صرفاً تصمیم بگیرد گذشته را فراموش کند. خانوادههای اعدامشدگان، زندانیان سیاسی و آسیبدیدگان اعتراضات حق حقیقت و عدالت دارند.
اما عدالت با انتقام یکسان نیست. یکی از خطرهای دوران گذار این است که منطق «خودی و غیرخودی» فقط جهت خود را تغییر دهد. مسئولیت کیفری باید فردی باشد. کسی که مرتکب شکنجه، قتل، فساد یا جنایت شده باید در دادگاهی مستقل و عادلانه پاسخگو باشد؛ اما تعلق خانوادگی، باور مذهبی یا حمایت سیاسی گذشته نمیتواند بهتنهایی مبنای مجازات جمعی شود.
آشتی ملی نیز به معنای فراموش کردن جنایت یا معامله بر سر حقیقت نیست. آشتی پایدار زمانی ممکن میشود که حقیقت روشن شود، قربانی شنیده شود، مسئولیت پذیرفته شود و عدالت از مسیر قانون اجرا گردد. ایران فردا به عدالت انتقالی نیاز خواهد داشت که هم حق دادخواهی را محترم بشمارد و هم مانع چرخه انتقام شود.
هیچکس را نمیتوان مجبور به بخشش کرد، اما جامعه میتواند مانع شود که نفرت به میراث نسلهای بعد تبدیل شود. ایران آینده نمیتواند تا ابد زندانی زخمهای گذشته بماند.
از رعیت تا شهروند
یکی از بنیادیترین تحولات مورد نیاز ایران، گذار روانشناختی از رعیت بودن به شهروند بودن است. در فرهنگ اقتدارگرا، رابطه انسان با قدرت عمودی است: حاکم تصمیم میگیرد و مردم اطاعت میکنند. فرد از بالا انتظار حل مشکلات را دارد و قدرت نیز خود را صاحب اختیار جامعه میداند. این الگو ممکن است حتی پس از تغییر حکومت باقی بماند، زیرا اقتدارگرایی میتواند به عادت ذهنی جامعه تبدیل شود.
شهروند اما رعیت نیست. شهروند صاحب کشور است، نه میهمان حکومت. دولت از مالیات و اعتماد او قدرت میگیرد و در برابر او پاسخگوست. پلیس، قاضی، وزیر و رئیس دولت صاحب مردم نیستند؛ مستخدمان نهادهایی هستند که برای خدمت به جامعه ایجاد شدهاند.
شهروندی فقط مجموعهای از حقوق نیست؛ حقوق و مسئولیت دو سوی یک مفهوماند. شهروند حق آزادی بیان و انتخاب دارد، اما باید مسئولانه رفتار کند، قانون را رعایت کند و همان فسادی را که از حکومت نقد میکند، در زندگی روزمره بازتولید نکند.
گذار از رعیت به شهروند همچنین مستلزم خروج از فرهنگ منجیطلبی است. هیچ رهبر سیاسی، هر اندازه محبوب، نمیتواند جای نهادهای سالم و مسئولیت شهروندان را بگیرد. دموکراسی زمانی پایدار میشود که قانون و نهاد از فرد قدرتمندتر باشند.
روانشناسی دموکراسی
دموکراسی پیش از آنکه صندوق رأی باشد، نوعی رابطه با قدرت، اختلاف و حقیقت است. میتوان انتخابات برگزار کرد و همچنان فرهنگ سیاسی اقتدارگرا داشت. اگر بازنده نتیجه را فقط زمانی بپذیرد که خودش پیروز شده باشد، اگر اکثریت حق حذف اقلیت را برای خود قائل شود و اگر هر گروه مخالف خود را خائن بداند، صندوق رأی بهتنهایی جامعه را دموکراتیک نمیکند.
روانشناسی دموکراسی بر توانایی تحمل ناکامی و عدم قطعیت استوار است. انسان دموکراتیک میپذیرد که همیشه پیروز نخواهد شد، همه مانند او فکر نمیکنند و هیچ جریان سیاسی برای همیشه صاحب قدرت نیست. امروز من اکثریت هستم و فردا ممکن است اقلیت باشم؛ بنابراین همان حقوقی را که امروز برای مخالفم تضمین میکنم، شاید فردا خودم به آن نیاز داشته باشم.
یکی دیگر از ارکان این روانشناسی، پذیرش امکان اشتباه است. فرهنگ اقتدارگرا رهبر و ایدئولوژی را خطاناپذیر میخواهد؛ فرهنگ دموکراتیک میپذیرد انسان، حزب و حکومت ممکن است اشتباه کنند و به همین دلیل به رسانه آزاد، اپوزیسیون و نهادهای نظارتی نیاز داریم.
مصالحه نیز نشانه ضعف نیست. در جامعه متکثر، هیچ گروهی نمیتواند تمام خواستههای خود را بر دیگران تحمیل کند. هنر دموکراسی یافتن قواعد مشترک زندگی است. از همین رو، زبان سیاسی نیز اهمیت دارد. جامعهای که مخالف را دائماً «خائن»، «مزدور» یا «دشمن» مینامد، بهتدریج زمینه روانی حذف او را فراهم میکند.
درمان روان یک ملت؛ نقشه راه ایران پس از جمهوری اسلامی
«درمان روان یک ملت» به این معنا نیست که یک ملت بیمار روانی است. منظور، شناخت و ترمیم پیامدهایی است که دههها سرکوب، ترس، بیاعتمادی، خشونت و ناامنی بر روابط اجتماعی و روان جمعی برجای میگذارد.
پس از جمهوری اسلامی، جامعه ایران احتمالاً با احساسات متناقض روبهرو خواهد شد: شادی و امید در کنار خشم، سوگ، انتقامجویی و اضطراب. انتظار اینکه همه این زخمها با تغییر حکومت ناگهان ناپدید شوند، واقعبینانه نیست.
نخستین گام، بازگرداندن احساس امنیت است. شهروند باید بداند به دلیل عقیدهاش شبانه بازداشت نمیشود، فرزندش به خاطر اعتراض ناپدید نمیشود و قانون از او در برابر قدرت محافظت میکند. بدون امنیت، اعتماد شکل نمیگیرد و بدون اعتماد، جامعه مدنی پایدار نمیشود.
گام دوم، بازسازی حقیقت و حافظه جمعی است. اسناد سرکوب باید حفظ شوند، قربانیان فرصت روایت داشته باشند و تاریخ بدون سانسور بررسی شود. اما این حافظه نباید به ابزاری برای انتقال نفرت تبدیل شود؛ هدف شناخت گذشته باید جلوگیری از تکرار آن باشد.
آموزش نقشی محوری خواهد داشت. مدرسه ایران آینده نباید کودک را به اطاعت بیچونوچرا عادت دهد، بلکه باید پرسشگری، تفکر انتقادی، همکاری، احترام به تفاوت و حل مسالمتآمیز اختلاف را آموزش دهد. کودکی که در مدرسه حق پرسیدن و مخالفت محترمانه را تجربه میکند، در بزرگسالی کمتر در برابر اقتدار مطلق تسلیم خواهد شد.
رسانهها، دانشگاهها، انجمنهای مدنی، متخصصان و ایرانیان خارج از کشور نیز در این بازسازی نقش دارند. سرمایه انسانی دیاسپورا میتواند پلی برای انتقال تجربه نهادهای دموکراتیک باشد، به شرط آنکه تجربه کسانی که این سالها در داخل ایران زیستهاند نیز محترم شمرده شود.
بازسازی روانشناختی پروژهای نیست که دولت بتواند با فرمان اجرا کند. دولت میتواند قانون و نهاد ایجاد کند، اما فرهنگ دموکراتیک باید در خانواده، مدرسه، محل کار، رسانه و روابط روزمره ساخته شود.
سه بخش این مجموعه به یک نقطه میرسند: ایران آزاد فقط با کنار رفتن یک حکومت ساخته نمیشود. آزادی اندیشه، احترام به فردیت، عدالت اجتماعی، آشتی ملی و شهروندی اجزای یک مسیر واحدند.
این بازسازی حتی پیش از تغییر حکومت میتواند آغاز شود؛ هر بار که بهجای برچسب استدلال میکنیم، بهجای حذف گفتوگو میکنیم، مسئولیت رفتار خود را میپذیریم و حقوق مخالف را همانگونه محترم میشماریم که حقوق خود را.
ایران فردا فقط به شهرهای آباد، اقتصاد قدرتمند و نهادهای مدرن نیاز ندارد؛ به انسانهایی نیاز دارد که خود را شهروند بدانند، دیگری را صاحب حقوق برابر بشناسند و قدرت را نه وسیله سلطه، بلکه امانتی موقت در خدمت جامعه تلقی کنند.
شاید عمیقترین معنای بازسازی روانشناختی ایران همین باشد: رهایی از ترسی که استبداد در ذهن ما کاشته، عبور از نفرتی که سرکوب به جا گذاشته و ساختن فرهنگی که در آن آزادی، مسئولیت، عدالت و احترام متقابل نه فقط در قانون، بلکه در رفتار روزمره ما حضور داشته باشند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!