آیا مخالفت با جنگ به معنای حمایت از جمهوری اسلامی است؟ این پرسش در یک برنامه تلویزیونی مطرح شد و بحث گسترده و به گمان من، مفیدی را آغاز کرده است. من یکی از شرکتکنندگان در آن برنامه بودم و مخالفت خود را با ادامه جنگ جاری علیه ایران با دلایلی که از دید خودم جدی بود، بیان کردم.
عکسالعمل هممیهنان به آن موضعگیری را میتوان در سه رده قرار داد. در رده اول، کسانی هستند که به جای بررسی و نقد مواضع موردبحث، به حملات شخصی، غالبا با زبان و لحنی که جایی در فرهنگ ایرانی ما ندارد، میپردازند. درباره آنان ضرورتی برای پاسخگویی نمیبینم.
در رده دوم هممیهنانی هستند که بر اثر خشم از جنایات جمهوری اسلامی در پنج دهه گذشته، هر وسیلهای را که حتی بهظاهر در جهت پایان این کابوس باشد، میپذیرند. خشم البته، اسبی است عنانگسسته که شما را ممکن است به هرجا ببرد، حتی جایی که هرگز نمیخواستید. با این حال با این رده از هممیهنان نیز میتوان به بحث و گفتگو پرداخت.
در رده سوم هممیهنانی هستند که به طور غریزی مخالف حمله خارجی به میهن خود هستند، اما فکر میکنند که در شرایط کنونی، مخالفت با حمله آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی میتواند به سود رژیمی باشد که از آغاز بر پایه دشمنی با فرهنگ خسروانی ایران بنا شد.
برای ادامه بحث لازم میدانم که در آغاز، یک نکته را روشن کنم. منظور من از جنگ در این بحث در واقع چندین جنگ است که همزمان جریان داشته و دارند. نخستین آنها جنگی است که آیتالله روحالله خمینی و موتلفان و پیروان ایشان علیه ایران بهعنوان یک ملتــدولت با فرهنگ خسروانی آغاز کردند؛ جنگی که هنوز هم ادامه دارد. این جنگ تنها در صحنه فرهنگی و سیاسی نیست و جلوههای شوم آن را در اعدامهای بیمحاکمه بهترین نظامیان، سیاسیون و مدیران ما، کشتار دستجمعی زندانیان سیاسی، کشتار معترضان در نقده، ترکمن صحرا و اهواز تا فرستادن میلیونها ایرانی به زندان برای مدتهای گوناگون، فشار روحی و فرهنگی و اقتصادی که به مهاجرت میلیونها ایرانی دیگر انجامید، غصب اموال خصوصی و عمومی در مقیاسی بیسابقه در تاریخ و صدور ترور به سراسر جهان، دیدهایم.
بدیهی است که هیچ ایرانی میهندوستی نمیتواند مخالف این جنگ نباشد. دومین جنگی که مطرح است، جنگی است که جمهوری اسلامی علیه اسرائیل و آمریکا و به اشکال گوناگون چندین کشور دیگر، از آغاز به راه انداخت. این جنگ نیز هیچ توجیهی ندارد و بدیهی است که هر ایراندوست، حتی هر انسان عاقل، مخالف آن است.
سومین جنگ را میتوان جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی نامید. این جنگ نیز بیش از چهار دهه سابقه دارد. هم آمریکا و هم اسرائیل، البته به دلایل متفاوت، از پیدایش جمهوری اسلامی ناراضی نبودند. آمریکا تصور میکرد که رژیم آیتالله ناچار خواهد شد یک موضع شدید ضدکمونیستی بگیرد و لااقل در آینده پیشبینیناپذیر، به پیدایش «کمربند سبز اسلامی» علیه اتحاد شوروی کمک کند. اسرائیل از سوی دیگر، با تکیه به جنگ شیعهــسنی، فکر میکرد که نظام خمینیگرا میتواند جبهه دیگری علیه اعراب بگشاید. این تصور با جنگ ایران و عراق جدی به نظر رسید؛ جنگی که عراق را که در آن زمان تنها قدرت بالقوه تهدیدآمیز علیه اسرائیل بود، برای هشت سال خنثی کرد. بدین سبب بود که اسرائیل با بمباران تاسیسات هستهای عراق در اوزیراک و قاچاق راکتهای ضدتانک به ایران، کوشید به طولانیتر شدن جنگ کمک کند.
اکنون که با گذشت دههها به این جنگ مینگریم، نمیتوانیم آن را توجیه کنیم. این جنگ که بخش عمده آن از طریق تحریمهای اقتصادی، سیاسی و علمی صورت گرفت، ایران را از مسیر توسعه و ترقی بیرون برد و به نظام خمینیگرا امکان داد که به بهانه مقاومت، هم سیاست سرکوب را توجیه کند و هم صرف منابع بزرگ مالی برای ایجاد و توسعه نیروهای نیابتی را موجه جلوه دهد.
بدیهی است که باز هم هیچ ایرانی میهنپرستی نمیتواند مخالف این جنگ چنددههای نباشد.
چهارمین جنگ پیش از یک سال پیش از سوی اسرائیل و آمریکا آغاز شد و اکنون جنگ ۱۲روزه نام دارد. این جنگ ۱۲روزه پس از اعلام آتشبس از سوی پرزیدنت دونالد ترامپ، برای مدتی متوقف شد. در لحظه نخست توقف، میشد آن جنگ را نوعی تسویهحساب میان دو طرف متخاصم فرض کرد. جمهوری اسلامی سالها با گروگانگیری، بمبگذاری در مسیر سربازان آمریکایی در عراق و تبلیغات گسترده در آمریکا، در حال جنگ بود.
بدینسان میشد گفت آمریکاییان حق داشته باشند که در پاسخ سالها شرارت و جنایت جمهوری اسلامی، در چارچوب اقدام متقابل، وارد عمل شود. اسرائیل نیز پس از تحمل سالها دشمنی جمهوری اسلامی که بخشی از آن به شکل کمکهای گسترده به گروههای تروریستی ضداسرائیل بود، شاید حق داشت که باز در چارچوب اقدام متقابل، جام رهبران تهران را با همان شراب زهرآلود پر کند.
اما آنچه اکنون میبینیم، جنگ پنجمی است که نه بر اساس اقدام متقابل قابلتوجیه است و نه با قوانین و کنوانسیونهای بینالمللی مربوط به جنگ سازگاری دارد. از این بدتر، جنگ جاری مانند جریانی است که هر روز یا هر لحظه، رنگ عوض میکند: یک روز مربوط است به «تهدید اتمی» خیالی از سوی ایران، روز دیگر در قالب «کمک در راه» برای معترضان ایرانی و یک روز هم بهعنوان اقدامی برای نجات اقتصاد جهانی یا باز کردن تنگه هرمز عرضه میشود.
بعضی هممیهنان که از این جنگ حمایت کردند، میپنداشتند که هدف آمریکا و اسرائیل تغییر رژیم در تهران است. به عبارت دیگر، آنان انتظار داشتند که آمریکا و اسرائیل تجربه افغانستان و عراق را تکرار کنند و با سرنگونی نظام آیتالله، راه را برای استقرار نظام موردعلاقه آن هممیهنان بگشایند. البته میدانیم که نه در افغانستان و نه در عراق، نظام موردعلاقه افغانان و عراقیانی که از جنگ حمایت کرده بودند، برپا نشد. فاتح جنگ کسانی را که خود میخواست، در مسند قدرت قرار داد.
این جنگ طی ماههای اخیر، اندکاندک به جنگی با کل موجودیت ایران بهعنوان یک ملتــدولت تبدیل شده است. بیش از ۳۰ درصد از نقاط بمبارانشده هدفهای کاملا غیرنظامی بودهاند. ۲۰ درصد دیگر از هدفها دارای استفاده دوگانه قلمداد میشوند. مانند یک پل که ممکن است نیروهای نظامی هم از آن استفاده کنند یا یک کارخانه شیر پاستوریزه که ممکن است بسیجیها هم محصولات آن را بنوشند.
برنامه قطع کامل صادرات نفتی ایران با ایجاد یک سپر نظامی در دریای عمان نیز در همین مسیر مطرح شده است. در سال ۱۹۶۰، آمریکا برای نشان دادن نارضایتی خود از انقلاب کوبا، آن کشور را تحریم کرد، اما تحت قرنطینه قرار نداد، اما در مورد ایران، ترامپ اکنون اعلام میکند که میخواهد از قرنطینه هم فراتر رود و هرگونه دادوستدی با ایران را متوقف سازد.
بدیهی است که چنین سیاستی بههیچروی توجیهپذیر نیست، حتی اگر در عالم واقعیات قابل اجرا نباشد. نتیجه اصلی این جلوه جدید از جنگ فقیرتر شدن مردم ایران، افزایش تلفات غیرنظامی، ویرانی بیشتر زیربناهای غیرنظامی و گسترش حس یأس در مقیاسی وسیع است. این برنامه بقایای یک رژیم ورشکسته و نامشروع را تقویت میکند و به آنان امکان میدهد که با نقاب ملیگراییــ خر در پوست شیرــ ظاهر شوند. بازنده واقعی این جلوه تازه از جنگ مردم ایران هستند. بدیهی است که ایرانیان میهنپرست یعنی تقریبا تمامی ملت ما، به استثنای مزدوران رژیم و مجنونان مسلکزده، مخالف این جنگ هستند.
با تمام این اوصاف، هنوز هم کسانی را میبینیم که خواستار ادامه یا حتی تشدید این جنگ هستند. یکی دو فرد گمراه حتی از بمباران اتمی ایران سخن گفتهاند. یکی از آنان پیام میفرستد: از دید شما این جنگ است، اما از دید ما انتقام است؛ انتقام ۱۰۰ هزار جاویدنامی که در دیماه کشتار شدند! انتقام مظهر عدل الهی است!
در اینجا با یک نمایش احساساتی یا یک احساسات نمایشی روبرو هستیم که خمینیچیهای افراطی در سال ۱۳۵۷ با عبارت یا «علی غرقش کن، من هم روش!» ابراز میکردند.
در یک جامعه انسانی متمدن، انتقام جایی ندارد. یک جامعه انسانی متمدن، یعنی منطبق با فرهنگ خسروانی ایرانی، قانونمند است. کشتن بدترین جنایتکاران خارج از حدود و ثغور قانون، چیزی جز جنایت نیست، حتی اگر نیت قاتل انتقام باشد.
در کتاب «قطره خونی که لعل شد» که نوعی زندگینامه نیمهرسمی آیتالله خامنهای است، از کتابهای موردعلاقه رهبر پیشین نظام سخن میرود. یکی از آنها کتاب «کنت مونتکریستو»، اثر الکساندر دوما، نویسنده فرانسوی، است. مضمون اصلی رمان دوما انتقام است. ادمون دانتز که ناجوانمردانه به زندان افکنده میشود، نامزد محبوب خود را از دست میدهد و سالها در یک سیاهچال رنج میبرد، بازمیگردد تا انتقام بگیرد و موفق هم میشود، اما جالب این است که دانتز انتقام خود را در چارچوب همان نظام قانونی میگیرد که زندگی او را تباه کرده بود. اگر طور دیگری عمل میکرد، در واقع صحه میگذاشت بر رفتار دشمنان خود.
در سیاست یا حتی در زندگی خصوصی، خطر بزرگی که همه ما را تهدید میکند، این است که اندکاندک شبیه دشمن خود بشویم. اگر بیقانون است، ما هم بیقانون شویم. اگر او فحاش است ما هم فحاش شویم. اگر او پولپرست است، ما هم پولپرست شویم. اگر او حاضر است وطن خود را قربانی جاهطلبیها کند، ما نیز چنان کنیم.
آقای خامنهای ظاهرا پیام رمان دوما را بد فهمیده بود. به همین سبب بود که ایشان فرمان «آتش به اختیار» را برای کشتار معترضان غیرمسلح به بهانه «انتقام از توطئه دشمنان» صادر کرد. فرهنگ خامنهای لااقل در این زمینه، بیشتر شبیه فرهنگ دون کورلئونه، رهبر مافیا، بود تا ادمون دانتز.
لئوناردو شاشا، نویسنده سیسیلی که از مافیای جزیره خود برای رمانهایش الهام میگیرد، حس انتقامجویی فردی را در برابر بادافره قانونی قرار میدهد و نتایج گاه مرگبار و گاه طنزآمیز گزینه نخست را نمایش میدهد. در یکی از رمانها، مافیا یک آدمکش حرفهای را مامور میکند که یکی از رقبای باند سیاه را بکشد. قربانی موردبحث در یک روز بارانی، به دیدار یک دوست میرود، در حالی که آدمکش حرفهای بیرون از محل دیدار، در انتظار او است. پس از چند ساعت، فردی که همان بارانی را به تن دارد، بیرون میآید و آدمکش حرفهای با شلیک چند گلوله او را میکشد، اما فرد کشتهشده دوست رقیب منفور مافیا است، نه خود او؛ دوستی که بارانی را قرض کرده بود تا برای خرید مشروب برود و برگردد.
قضیه وقتی پیچیدهتر میشود که معلوم میشود فرد کشتهشده عضو یک باند مافیایی دیگر است و حالا نوبت آن باند است که انتقام بگیرد. بدینسان چرخهای از کشتن آغاز میشود که معلوم نیست کی و کجا و چگونه بسته خواهد شد.
آقای خامنهای از طنز تلخ روزگار بیخبر است و نمیداند که بدفهمی او از کنت مونتکریستو سبب خواهد شد که بسیاری، شاید هزاران ایرانی، از «قتل هدفمند» او که در واقع نمونهای از تروریسم دولتی است، شادمان باشند.
میهنپرستان ایرانی نمیتوانند خطای آقای خامنهای را تکرار کنند. از دید آنان، هر نوع انتقامجویی فیزیکی خارج از چارچوب و موازین قانونی، محکوم است. «قتل هدفمند» بدترین دشمن آنان نیز جنایت به شمار میرود. در غیر این صورت، فرض کنیم همانطور که امید داریم، نظام دلخواه ما به ایران بازگردد. در آن صورت، آن نظام نیز مانند هر نظام دیگر، دشمنانی خواهد داشت. آیا میتوانیم بپذیریم که آن دشمنان احتمالی گردانندگان نظام دلخواه ما را به بهانه انتقام با «قتل هدفمند» ترور کنند؟
سناتور لیندسی گراهام متوفی اصرار داشت که به کار بردن هر وسیله و روشی برای نابودی جمهوری اسلامی توجیهپذیر است. پیروان ایرانی یا ایرانینمای او مدعیاند که جنگ موردبحث علیه جمهوری اسلامی است، نه ایران.
بدین ترتیب میتوان گفت که حمله اعراب به ایران در واقع حمله به ساسانیان بود و اعراب میخواستند انتقام سرکوب قبایل عرب از سوی شاپور ذوالاکتاف را بگیرند.
حمله چنگیز خان مغول به ایران نیز حمله به خوارزمشاهیان بود نه به ایران. خان مغول میخواست انتقام کشتن سفیر خود را به دست حاکمان ایرانی آن زمان بگیرد.
حمله روسیه تزاری به ایران نیز در واقع جنگ با قاجاریه بود، نه ایران. تزار میخواست انتقام کشته شدن گریبایدوف، وزیر مختار خود در تهران را که با فتوای ملایان به قتل رسید، بگیرد.
یک طرز فکر آنچنانی ما را به قانون جنگل بازمیگرداند. چنین بازگشتی شایسته یک ملت قانونساز و قانونمند نیست. سرزمین ما، فلات ایران، در واقع حتی پیش از هخامنشیان، زادگاه فکر قانونمندی بود. تمدنی که لایههای گوناگون آن یکدیگر را تکمیل کردند تا رسیدیم به نهضت مشروطیت و قانون اساسی آن که یکی از شاهکارهای معماری سیاسی برای اداره یک کشور در چارچوب قانون، خرد، درایت و مصلحت است.
مخالفت ما با جنگ در انواع آن، مخالفت با قتلهای هدفمند فراقانونی و اصرار ما در پاسداری از فرهنگ خسروانی ما که فصلی درخشان از شکلگیری انسان متمدن است، مانع از آن است که در تله «تقلید» یا میمتیسم (Mimetism) بیفتیم و با ادعای مخالفت با خمینیگرایی، شبیه خمینی و خامنهای و فرزندان و نوادگان آن بشویم.
نتیجه بحث مذکور در آغاز این مطلب: مخالفت با این جنگ بهترین نشانه مخالفت با نظام جنایتکار کنونی است. جنگطلبان با هر نقابی که ظاهر شوند، در کنار کسانی هستند که با الهام از خمینی، میگویند: «جنگ نعمت است!»
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
مرگ خوبه، ولی برای همسایه!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از دُرُشکه سواری در کهکشان فانتزیبافیهای الکساندر دومایی و ژول ورنی آقای طاهری!
من اساسا حوصله پرداختن به پرت و پلاگوییهای آقای طاهری را ندارم. گاه سطحی بودنِ یکسری حرفهای بی مایه و بی برهان، خودش دلیلی است برای آنکه آدمی درنگ کند و از خود بپرسد چگونه ممکن است که ادّعاگری مثل آقای طاهری، با این همه اعتماد به نفس، به جای اندیشیدن، به چرت و پرتگویی اقدام کند. پیشتر نیز بارها نوشتهام و بر این نکته تأکید کردهام که نه فقط آقای طاهری؛ بلکه نسل فکریِ ایشان و کسانی که همچون او میاندیشند، مدّتهاست از حیاتِ اندیشه خارج و فسیل فسیل شدهاند. مقصودم مرگِ زیستیِ اشخاص نیست؛ بلکه سخن از آن است که برخی ذهنیّتها، پیش از آنکه از حرکت بازایستند، در قالبهای عقیدتی خود منجمد میشوند و سپس همان انجماد را به نامِ حقیقت عرضه میکنند. فسیل، دستکم، در موزه تاریخ طبیعی جای خود را میداند؛ امّا شگفت آنکه بعضی فسیلهای عقیدتی، هنوز خود را صاحبِ کرسیِ داوری در باره ایران و جهان میپندارند. اگر گاه بر سخنان ایشان و امثال ایشان حاشیهای مینویسم، نه از سرِ امید به اصلاحِ ذهنیّت آچمز شده آنان است و نه به قصدِ آنکه از این گفت و گوها چیزی نصیبِ خودم شود. من خودم میدانم که اگر به اندازه صد میلیارد سال نوری نیز با منطقِ «سقراطی» با آقای طاهری و امثال ایشان گفت و گو شود، باز هم بعید است که چیزی بیاموزند؛ نه به این دلیل که سقراط کم گفته است؛ بلکه به این دلیل که آموختن، پیش از هر چیز، مستلزمِ پذیرفتنِ امکانِ نادانستن است. کسی که از پیش، خودش را مالکِ حقیقت میداند، حتّا اگر سقراط هم درِ خانهاش را بزند، احتمالا نخست خواهد پرسید: «شما از کدام نهاد، مجوّزِ تدریس گرفتهاید؟».
پس این صحبتها را برای ایشون و أمثال ایشون نمینویسم؛ بلکه برای ناظرانی مینویسم که هنوز هوشیارند، هنوز میاندیشند و به هر دلیل، خاموش ماندهاند. برای کسانی که شاید در میانِ این هیاهویِ یقینهای ارزان، بخواهند بدانند کدام سخن از جنسِ پرسش است و کدام، صرفا تکرارِ ملالآورِ یک باورِ کهنه. اگر حاشیهای هست، مخاطبِ اصلیِ آن، همین ناظرانِ خاموشند؛ وگرنه من خودم بهتر از هر کس دیگر میدانم که با برخی آدمها، حتّا اگر تمامِ فاصله میانِ ما را با استدلال پُر کنی، باز هم چیزی جز پژواکِ باورِ پیشینِ خودشان نخواهند شنید و جای تأسّف است که ایشان، در بسیاری از شبکههای اجتماعی، نه فقط صاحبِ تریبون؛ بلکه مصدرِ روضه خوانی نیز هست؛ گویی فضای مجازی را با منبرِ شخصیِ خویش اشتباه گرفتهاند و هر مخالفتی را نیز، نه به عنوانِ امکانِ گفت و گو؛ بلکه به منزله بی حرمتی به مجلسِ خود تلقی میکنند. در چنین وضعی، دیگر مسئله فقط یک سخنِ نادّرّست نیست؛ بلکه مسئله اینست که چگونه میتوان در فضایی که قرار است محلِ گفت و گو باشد، شاهدِ بازتولیدِ یقینهایی بود که از پاسخگویی به پرسش، بیش از هر چیز، گریزانند. با اینهمه، من همچنان مینویسم؛ نه برای آنکه مردگانِ فکری را زنده کنم؛ بلکه برای آنکه زندگانِ فکری، در میانِ اینهمه هیاهو، فراموش نکنند که اندیشیدن هنوز ممکن است و شاید همین، تنها فایده این حاشیهها باشد به این امید که دستکم یک نفر، در گوشهای از این جهانِ پُر ادّعا، لحظهای مکث کند و بپرسد که «نکند آنچه که من حقیقت میپندارم، فقط عادتی باشد که هنوز جرئتِ مردن پیدا نکرده است؟». در هر صورت بگذریم و بروم سر اصل مطلب.
حرفهای آقای طاهری از یک اصل اخلاقی مهم آغاز میکند که هیچوقت در باره آن نیندیشیده است. مخالفت با جنگ و قتلهای هدفمند فراقانونی ( کدام قانون؟)، مخالفت با تبدیل جان انسان به ابزار سیاست است. این اصل، فی نفسه، دفاع پذیر و ارزشمند است البته در جا و زمان خودش. اما مسئله از جایی آغاز میشود که مشارالیه میکوشد از این اصل، نتیجهای بسیار گستردهتر بگیرد و آنهم اینکه مخالفت با این جنگ «بهترین نشانه مخالفت با نظام جنایتکار کنونی» است. این ادّعا نیازمند استدلالی است که متن صحبتهای آقای طاهری، أصلا و ابدا، هیچ واکنشی در قبال آن، ارائه و تحریر نمیکند.
چرا مخالفت با جنگ باید بهترین نشانه مخالفت با یک نظام گیوتینی و شمشیر به دست باشد؟. آیا ممکن نیست کسی با جنگ مخالف باشد، امّا همچنان با شکنجه، اعدام، سرکوب، فساد، تجاوز، غارت، چپاول، ویرانی مملکت و تبعیض وحشتناک یا نابودی آزادیها نیز مخالف باشد؟؛ یعنی واقعیّتهای تلخی که شبانه روز بر مردمان میهن و خاک وطن همچون سیلاب آسمانی آوارند و میبارند و در هیچ کدام از تحریرات آقای طاهری، نشانه ای/ردّپایی از آنها نمیتوان پیدا کند. آیا ممکن نیست کسی با جنگ مخالف باشد، امّا از نظر سیاسی یا اخلاقی با همان نظام به شدّت خونریز و هرگز لژیتیماتسیون نداشتن که حتّا شما خودتان نیز آن را جنایتکار میدانید، همسو بماند؟. بنابر این، مخالفت با جنگ میتواند نشانهای مهم از مخالفت با یک نظام باشد، امّا به تنهایی نه شرط کافی است و نه لزوما بهترین معیار برای سنجش آن مخالفت.
مشکل دیگر، استفاده از مفهوم میمتیسم است. اگر منظور از تقلید این باشد که مخالفان یک نظام، ممکن است همان سبک و سیاق اخلاقی و سیاسی آن نظام را بازتولید کنند، این نکته بسیار مهم است. امّا صحبتهای شما روشن نمیکند که تقلید دقیقا در چه چیزی رخ میدهد: در زبان، در رفتار سیاسی، در تقدیس قدرت، در حذف مخالفان یا در توجیه خشونت؟. صرفا گفتن اینکه «شبیه خمینی و خامنهای نشویم» هنوز یک استدلال منطقی و متّقن و مستدل نیست؛ زیرا شباهت ظاهری یا سیاسی، بدون توضیح ساز و کار آن، بیشتر به یک برچسب بلّاغی تبدیل میشود تا یک تحلیل فلسفی. در اینجا پرسش اساسی اینست که آیا ما واقعا از تقلید کردن از دشمن میترسیم، یا از این میترسیم که دیگران ما را شبیه دشمن بدانند؟. اگر ترس ما برای از دست دادن اصول اخلاقی است، باید نشان دهیم که این اصول چیستند و چگونه در رفتار سیاسی ما عمل میکنند. مخالفت با جنگ، به خودی خود، تضمین نمیکند که ما از سبک و سیاق حذف، اطاعت بی چون و چرا یا تقدیس قدرت فاصله گرفتهایم.
آقای طاهری که کم کم شده است تکیه کلامش، در تمام یابس و طوبا بافیهایش، مدام به «فرهنگ خسروانی» اشاره میکند که نیازمند دقّت بیشتری است. اگر این فرهنگ را به عنوان بخشی درخشان از تاریخ تمدّن انسانی میستاییم، باید روشن کنیم که کدام ارزشهای آن را شایسته دفاع میدانیم. در این باره، آقای طاهری و أمثال ایشون، حرفهای تکراری میزنند و هرگز نمیتوانند در باره «چیستی» آنها یک جمله بنویسند یا بر زبان برانند. نمونه اش: خرد، دادگری، قانون، هنر و ارجمندی انسان؟. در این خصوص، آقای طاهری، هیچ حرفی برای گفتن ندارند؛ زیرا به اندیشیدن، أصلا و ابدا توانمند نیست. همچنین در باره شکوه تاریخی و غرور ملّی؟. دفاع از میراث فرهنگی و تاریخی، زمانی ارزشمند است که به دفاع از ارزشهای انسانیِ آن میراث بینجامد، نه اینکه گذشته را به یک هویّت مقدّس و سنجش ناپذیر تبدیل کند. مثلا ارزش و اصل و پرنسیپ: «گزند ناپذیری جان و زندگی» که به کرّات از طرف گیوتینداران الهی در ایران، شبانه روز، لت و پار میشود، تا امروز آقای طاهری یک جمله در نقد و تقابل با مُجریان گیوتین الهی ننوشته و موضع راستمنش نگرفته است. این خودش نشانه این است که آقای طاهری و أمثال ایشون از «فرهنگ خسروانی» فقط زر مفت زیادی زدن را یاد گرفته اند؛ نه کردار و منش و دلاوری و پایورزی کاوه گونه در برابر ضحّاکیان حاکم بر میهن که: «ستم را کرانه بُوَد».
امّا شاید مهمترین مشکل متن بی مایه آقای طاهری، جمله پایانی آن باشد: «جنگ طلبان با هر نقابی که ظاهر شوند، در کنار کسانی هستند که با الهام از خمینی، میگویند: « جنگ نعمت است!» این جمله از نظر بلّاغی کوبنده است، امّا از نظر استدلالی به شدّت بی مایه و ابلهانه و بیش از حد کلّی است. خمینی در بستر ذهنیّت اسلامیّت متعفّن، جنگ را نعمت میدانست؛ نه بیرون از چارچوب ذهنیّت اسلامی/قرآنی. فرق است بین جنگی که برای حفاظت و نگاهبانی از ارجمندی و کرامت بشری اتّفاق می افتد با جنگی که در راه عقیده و مذهب و ایدئولوژی مزخرف و متعفّن اجرا میشود. این تفاوت را آقای طاهری اگر ریگی به کفشش نیست، باید پیشاپیش میدانست و بداند. سئوال اینست که آیا هر کس از جنگ دفاع کند، لزوما در کنار خمینیگرایی است؟. آیا ممکن نیست کسی از جنگ دفاع کند، امّا هیچ نسبتی با آن منطق سیاسی نداشته باشد؟. آیا ممکن نیست کسی با جنگ مخالف باشد، امّا همچنان از نظر اخلاقی یا سیاسی با خمینیگرایی همسو بماند؟. در اینجا صحبت آقای طاهری، از نقد یک موضع به داوری در باره موضع اخلاقی و سیاسی اشخاص میرسد. این جهش، نه تنها از نظر منطقی لطمه پذیر است؛ بلکه ممکن است اثر اقناعی صحبتهای آقای طاهری را نیز کاهش دهد؛ زیرا خوانندهای که با شما هم نظر نیست، به جای آنکه در باره جنگ بیندیشد، احساس میکند پیشاپیش در جبهه و سنگر «دشمن» قرار گرفته است.
پرسش من اینست که آیا ما میخواهیم با واقعیّت هولناک جنایت مخالفت کنیم، یا میخواهیم ثابت کنیم که ما در جبهه خیر هستیم و دیگران در جبهه شرّ؟. این دو هدف یکسان نیستند. اگر هدف ما دفاع از جان انسان است، باید بتوانیم همان اصل را در برابر همه قدرتها و همه قربانیان به کار ببریم. اگر هدف ما مخالفت با یک نظام است، باید بتوانیم این مخالفت را بدون تبدیل کردن هر مخالفِ خود به همپیمان آن نظام، توضیح دهیم. بنابر این، نقد اصلی من به صحبتهای شما این نیست که چرا با جنگ مخالف هستید؛ بلکه اینست که چرا میخواهید مخالفت با جنگ را به معیاری انحصاری برای سنجش اخلاق سیاسی تبدیل کنید. مخالفت با جنگ، اگر از دفاع از جان انسان و مخالفت با رفتار حذف دیگران برخاسته باشد، موضعی اخلاقی و دفاع پذیر است. امّا این موضع زمانی نیرومندتر میشود که از ادّعاهای مطلق، برچسب بزنی و دوگانه سازی فاصله بگیرد. نمیتوان جنگ بیگانگان را محکوم کرد؛ ولی جنگ حاکمان نالایق و خونریز را در وطن و اعدام سرسام آور جوانان میهن را، تقدیر و حمایت کرد.
صحبت شما میتواند با حفظ هسته اخلاقی خود، از این صورتبندی دفاع کند: مخالفت با جنگ، مخالفت با منطق تبدیل انسان به ابزار سیاست است و مخالفت با هر نظام جنایتکار، زمانی اخلاقی و معتبر است که هیچ جنایتی را، از سوی هیچ قدرتی، توجیه نکند. این صورتبندی، هم با جنگ مخالفت میکند، هم از نسبیگرایی اخلاقی دور میماند، و هم اجازه نمیدهد که مخالفت با یک موضع سیاسی، جایگزین استدلال اخلاقی شود. با این تفاصیل باید پرسید که آیا ما واقعا با رفتار جنایتکارانه مخالفیم، یا فقط با جنایتی مخالفیم که از سوی طرف مقابل انجام میشود؟. اگر پاسخ ما این باشد که جان انسان، مستقل از هویّت سیاسی، ملّی و مذهبی یا ایدئولوژیک او، ارزشمند است، آنگاه مخالفت با جنگ از یک شعار سیاسی فراتر میرود و به یک اصل اخلاقی واقعی تبدیل میشود. این دقیقا اصلیست که آقای طاهری، لام تا کام در باره اش حرفی ندارد بزند. ایشون فقط مخالف جنگ هستند بدون هیچ راهکاری برای ساقط کردن گیوتیندارن الهی در میهن.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان