روشنفکری و زنان روشنفکر/مسعود نقره کار
روشنفکری و زنان روشنفکر/مسعود نقره کار .
پزشک نویسنده و پژوهشگر فعال سیاسی گفتگوی اختصاصی در تریبون آزاد موضوع: «روشنفکری و زنان روشنفکر» در این برنامه با بررسی نقش تاریخی، چالشها و جایگاه زنان روشنفکر در تحولات سیاسی-اجتماعی ایران و مبارزه با استبداد دینی به گفتگو مینشینیم. میهمان برنامه: دکتر مسعود نقرهکار ▫️ پزشک، نویسنده، پژوهشگر و فعال سیاسی پخش از تلویزیون زن، زندگی، آزادی
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
اسماعیل مرادی
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
روشنفکر کیست؟ روشنفکری چیست؟.
درود بر آقای مرادی گرامی و آقای نقره کار گرامی،
تحشیه ای از همین کوچه ها و بیغوله های اطراف.
مجری محترم برنامه در آغاز سخن، پرسشی اساسی را مطرح کردند. پرسشی که، به گمان من، آقای نقره کار، آنگونه که شایسته یک گفت و گوی فکری بود دریافت نکردند؛ چه رسد به اینکه بتوانند آن را از سطح نخستینش فراتر ببرند، مفروضات پنهانش را آشکار کنند و سپس پاسخی درخورِ عمق و اهمیّت آن عرضه دارند. این، به گمان من، یکی از بنیانیترین تفاوتهای میان «سخن گفتن» و «اندیشیدن» است: سخن گفتن میتواند با پاسخ آغاز شود، امّا اندیشیدن ناگزیر باید از فهمِ دُرُستِ پرسش آغاز کند. چه بسیار پاسخهای مفّصل و پُر آرایهای که در حقیقت، پاسخِ هیچ پرسشی نیستند؛ زیرا پرسش از ابتدا دُرُست فهم نشده است.
سخنان آقای نقرهکار در باره خصال «روشنفکری» نیز، از نظر من، بیشتر حکایتهایی «پسینی» بودند تا توضیحی «پیشینی». مراد من از «پسینی» اینست که بسیاری از اوصافی که امروز، به ویژه در سایه تجربه فاجعه 1357، بر مفهوم «روشنفکری» بار میشوند، پیش از آن واقعه الزاما چنین معنایی نداشتند و در آن صورت و هیئت تاریخی شناخته نمیشدند. اگر قرار است در باره روشنفکری داوری کنیم، باید پیش از هر داوری دیگری بپرسیم که اصلا از «روشنفکر» چه مراد میکنیم؟ چه کسی را روشنفکر مینامیم؟ و مهمتر از آن، روشنفکری را با چه معیاری از تقلید، تحصیل، فعالیّت سیاسی، شهرت، روشنبینی، یا صرفا حضور در فضای فرهنگی متمایز میکنیم؟.
من تا آنجا که در توانم بوده در باره مفهوم «روشنفکر/روشنفکری» بسیار نوشته و منتشر کردهام و بارها گفتهام که این مفهوم، آنگونه که در زبان و فضای فکری ما به کار برده میشود، مفهومی نارسا، آشفته و در مواردی حتّا مضحک است؛ یعنی چیزی از جنس همان «غلطهای رایج» که تکرار مداومشان سرانجام چنان عادّیشان میکند که دیگر کسی در دُرُستی معنایشان تأمل نمیکند. با اینهمه، شاید پیش از طرد این واژه، بهتر باشد ببینیم که آیا میتوان معنایی را که در پسِ این لفظ گم شده است از زیر آوار کاربردهای تاریخی و سیاسی بیرون کشید؛ زیرا ممکن است که واژهای فرسوده شده باشد، امّا پرسشی که آن واژه، زمانی در پی پاسخ دادن به آن بوده، هنوز زنده باشد.
به همین دلیل، اگر آقای نقره کار میخواستند که به اصل مسئله نزدیک شوند، به گمان من میبایست نخست میگفتند خودشان «روشنفکر» را چگونه میفهمند و «کار روشنفکری» از نظر او چیست. سپس میپرسیدند که چرا آنچه در ایران بر خود یا بر دیگران عنوان «روشنفکری» نهاد، در بسیاری موارد نتوانست انتظاری را که از یک روشنفکر میرفت برآورده کند. موانع چه بودند، چه خطاهایی در فهم مسئله رخ داد، چه نسبت نادرستی میان اندیشه و سیاست برقرار شد و چه عواملی سرانجام ناکامی روشنفکری ایرانی را رقم زدند. این، به گمان من، مغز پرسش بود و این همان بخشی است که در آن گفت و گو به درستی بازگشایی نشد. امیدوارم ضیق وقت برنامه را دلیل این کاستی ندانند؛ زیرا کمبود وقت شاید بتواند کوتاهی سخن را توجیه کند، امّا نمیتواند جای خالیِ تعریف و توضیح را پُر کند.
اما از این سخنان بگذریم. من آقای نقره کار را از بحبوحه فاجعه 1357 میشناسم و بعدها با خواندن کتاب «بچههای اعماق» با او بیشتر آشنا شدم. کتابهای ایشان همچنان در قفسه کتابخانه من ردیف شدهاند و بسیاری از صفحاتشان با خطکشیها و یادداشتهای حاشیهای من همراه است. این را نیز از سر انصاف باید بگویم که یکی از خصال خوب آقای نقره کار برای من این بوده است که میتوان با ایشان چند کلامی رفیقانه سخن گفت و از مصاحبتشان دلشاد شد؛ یعنی خلاف بسیاری که آدم حتّا میلی به مبادله چند کلمه با آنان پیدا نمیکند. ذکر این نکته از آن جهت ضروری است که نقد یک اندیشه، نفی یک انسان نیست و اختلاف در مبانی فکری نباید ما را به آن ابتذال رایج بکشاند که هر نقدی را حمله به شخصیّت و هر مخالفتی را دشمنی تلقی کنیم.
اما روشنفکر کیست و روشنفکری چیست؟
برای پاسخ به این پرسش، من ترجیح میدهم به جای انباشتن واژهها، از تمثیلی ساده آغاز کنم. فرض کنید همه کسانی که در تاریخ اندیشه و فرهنگ، انگیزاننده ما بودهاند مثل: «شاعران، نویسندگان، فیلسوفان، نقّاشان، هنرمندان، سینماگران، رماننویسان، سیاستمداران، رجال، انبیا و دیگران» همچون چوب کبریت باشند و انسان، شمعی خاموش. کبریت میتواند با سایش بر سطحی مناسب، شعلهور شود و شعله خود را به فتیله خاموش شمع منتقل کند. در اینجا شمع روشن میشود. امّا آیا روشن شدن شمع پایان ماجراست؟ به گمان من، درست برعکس؛ روشن شدن، تازه آغاز پرسش است؛ زیرا اگر شمع پس از روشن شدن نتواند خودش بسوزد، شعله او هنوز به معنای واقعی کلمه از آنِ او نیست. کبریت دیگری روشنش کرده و برای تداوم روشنایی نیز باید همچنان به همان منبع یا منابع بیرونی وابسته بماند. چنین انسانی ممکن است بسیار خوانده باشد، بسیار بداند، نامهای بزرگ بسیاری را بشناسد و حتّا سخنان بزرگان را با دقّت و فصاحت تکرار کند، امّا همه اینها هنوز دلیلی بر اندیشمند بودن او نیست. ممکن است که حافظهای بسیار نیرومند داشته باشیم و ذهنی بسیار فقیر. ممکن است که کتابخانهای عظیم داشته باشیم و در درون خود، حتّا یک پرسش اصیل نداشته باشیم.
از اینجا به گمان من معنای حقیقی روشنفکری آشکار میشود: روشنفکر کسی نیست که فقط از طرف دیگری روشن شده باشد؛ بلکه روشنفکر کسی است که پس از روشن شدن، توانسته باشد خودش نیز بسوزد. سوختن در اینجا البته سوختنِ جسم نیست؛ بلکه سوختن در آتشِ تجربه، پرسش، تردید، تأمّل، مسئولیّت و گلاویز شدن با واقعیّتهای وطنی است. آنچه که از دیگری گرفتهایم باید از درون ما عبور کند، با تجربه زیسته ما درگیر شود، با تاریخ ما برخورد کند، با مسائل واقعی جامعه ما سنجیده شود و سرانجام به چیزی تبدیل گردد که دیگر صرفا بازتاب صدای دیگری نباشد.
هیچ انسانی با دست خالی و بدون ملاط آغاز نمیکند. ما همه از دیگری شروع میکنیم. از کتابی که خواندهایم، انسانی که دیدهایم، رنجی که کشیدهایم، تاریخی که به ارث بردهایم، شکستهایی که تجربه کردهایم و اندیشههایی که پیش از ما شکل گرفتهاند، متأثر میشویم. بنابر این، تأثیرپذیری نه تنها عیب نیست؛ بلکه شرط آغاز بسیاری از اندیشیدنهاست. مسئله، بی تأثیر بودن نیست؛ زیرا انسانِ بی تأثیر، لزوما انسانِ مستقل نیست. مسئله، استقلال درونِ تأثیرپذیری است. آنچه که دیگری به ما میدهد باید در ما دگرگون شود. باید از مرحله «گرفتن» به مرحله «ساختن» برسد.
مقلّد، اندیشه دیگری را همانگونه که دریافت کرده، بازمیگرداند، امّا اندیشمند، آن را وارد دستگاه وجودی و تجربی خود میکند و چیزی دیگر از آن بیرون میآورد. مقلّد، پاسخ را حفظ میکند؛ ولی اندیشمند، حتّا پس از پذیرفتن پاسخ، دوباره در باره خودِ پاسخ پرسش میکند. مقلّد، به مرجع و آئوتوریته و استاد تکیه میکند، ولی اندیشمند، از مرجع آغاز میکند و سرانجام از آن نیز عبور میکند. از این منظر، مثلا تکرار سخنان «مارکس»، روشنفکری نیست همانگونه که تکرار سخنان «نیچه، فروید، هایدگر، پوپر» یا هر متفکّر بزرگ دیگری روشنفکری نیست. امّا اگر کسی از «مارکس» انگیخته شود و سپس بتواند در باره اقتصاد، انسان، جامعه و تاریخ با تجربه و عقل خودش بیندیشد و حتّا در برابر «مارکس« بایستد، آنجاست که روشنفکری آغاز میشود. مارکس باید برای ما کبریت باشد، نه آتشدان. این جمله را میتوان در باره هر متفکّر بزرگی تکرار کرد؛ زیرا انسان میتواند از یک اقتدار فکری بگریزد و بی آنکه خودش بداند، در برابر اقتدار دیگری زانو بزند. حتّا شورش علیه یک مرجع نیز میتواند شکل دیگری از وابستگی باشد؛ زیرا اگر تمام اندیشه ما صرفا نفیِ دیگری باشد، هنوز دیگری تعیین میکند که ما در باره چه بیندیشیم. استقلال فکری زمانی پدید میآید که نه در تأیید نظرات دیگری و نه در مخالفت با نظرات او؛ بلکه در نسبت آزاد و نقّادانه با مسئله خودمان بیندیشیم. آزادی فکری فقط رهایی از مرجع نیست؛ بلکه توانایی ایستادن بر پای خویش پس از عبور از مرجع است.
از این حیث، روشنفکری را میتوان نوعی زایش دانست. انسان باید بتواند در برابر دیگری شاگرد باشد، امّا شاگردی را منزل نهایی خود نکند. باید بتواند فروتنانه بیاموزد، امّا در آموختهها منجمد نشود. باید از دیگری بگیرد، امّا آنچه را که میگیرد در کوره تجربه و اندیشه خویش ذوب کند و از آن چیزی پدید آورد که نشانی از خود او، زمانه او و جامعه او در آن دیده شود. مهم نیست چه کسی ما را باردار اندیشه کرده است؛ بلکه مهم اینست که ما خودمان به چه اندیشهای آبستن شدهایم و چه چیزی از درون خویش زادهایم. این شاید مغز و شیرازه روشنفکری باشد: شاگردی در برابر اندیشههای دیگران و پدر شدن در برابر مسائل و معضلات فردی و اجتماعی. در مرحله نخست باید بتوانیم بگیریم. در مرحله دوم باید بتوانیم بیافرینیم. اگر فقط بگیریم و پس بدهیم، واسطهایم و محلّل؛ نه روشنفکر. اگر بگیریم و دگرگون کنیم، اگر تجربه کنیم و بیازماییم، اگر از آنچه که آموختهایم مسئلهای تازه بسازیم و از مسئله تازه، اندیشهای نو بیافرینیم، آنگاه چیزی در ما متولّد شده است که میتوان نامش را اندیشه گذاشت.
به همین سبب، کتاب خواندن به تنهایی روشنفکری نیست. ممکن است که کسی تمام عمر، کتاب بخواند و چیزی جز انبار متحرّکِ نقل قولها و رفرنسها و گفتآوردها نشود. ممکن است که کتابخانهای بزرگ داشته باشد، امّا هیچ اندیشهای که از خودش آغاز شده باشد در ذهنش شکل نگرفته باشد. پرسش واقعی این نیست که چه خواندهای؛ بلکه پرسش اینست که پس از خواندن، چه چیزی در تو تغییر کرده است؟. چه پرسشی در تو زاده شده؟. چه چیزی را دیگر نمیتوانی مانند گذشته ببینی؟. چه اندیشهای را به محک تجربه خودت زدهای؟ و سرانجام، چه چیزی از خودت به جهان اندیشه افزودهای؟. تأثیرگذاری نیز به خودی خود نشانه روشنفکری نیست. ممکن است که کسی بر هزاران نفر اثر بگذارد و چیزی جز یک مقلّدِ بسیار موفق نباشد و ممکن است که انسانی اندیشمند سالها سخن بگوید بی آنکه در زمانه خودش شنیده شود. آنچه که اهمیّت دارد، پیش از هر چیز، کیفیّت زایش فکری است. پرسش اصلی این نیست که چند نفر را تحت تأثیر قرار دادهای؛ بلکه اینست که در خودت چه آفریدهای و آیا آنچه که آفریدهای میتواند ذهن دیگری را نیز به حرکت وادارد؟.
روشنفکری، نه یک عنوان است، نه یک طبقه اجتماعی، نه یک شغل آکادمیکی، نه یک ژست فرهنگی و نه حتّا صرفا یک موضع سیاسی. روشنفکری یک نحوه زیستن با اندیشه است. نوعی آمادگی دائمی برای پرسیدن، شکّ کردن، آزمودن، بازاندیشیدن و زایاندن. روشنفکر باید در برابر انسانها شاگرد باشد، در برابر مسئله حادّ، اندیشنده، در برابر اقتدار، پرسشگر و در برابر جامعه، مسئول. اگر در شاگردی متوقّف شود، فقط انباشته است. اگر در مخالفت با همه چیز متوقّف شود، فقط معترض است و اگر در تکرار دیگران متوقّف شود، فقط پژواک است و شاید به همین دلیل است که پرسش اصلی در باره روشنفکری نباید این باشد که «چه کسی مرا روشن کرد؟»؛ بلکه باید این پرسش باشد که: «من پس از روشن شدن، خودم چه چیزی را روشن کردهام؟». چه اندیشهای از من متولّد شده است؟ . کدام مسئله را توانستهام از نو ببینم؟. کدام حقیقت را از زیر عادت و تکرار بیرون کشیدهام؟. کدام تجربه شخصی و ملّی را توانستهام به زبان اندیشه تبدیل کنم؟ و از همه مهمتر، آیا چیزی از من باقی خواهد ماند که صرفا پژواک صدای دیگری نباشد؟. اگر پاسخ این پرسشها منفی باشد، هر چقدر هم که از بزرگان گفته باشیم، هر چقدر هم که کتاب خوانده باشیم و هر چقدر هم که نام متفکّران بزرگ را به نشانه فضل، بر زبان آورده و قد قد کرده باشیم، هنوز شاید کاری جز انتقال صداها نکرده باشیم. امّا اگر بتوانیم آنچه را که از دیگران گرفتهایم در وجود خودمان دگرگون کنیم و از آنها، اندیشهای بیافرینیم که ریشه در تجربه، تاریخ و مسئله خودمان داشته باشد، آنگاه شمعی که دیگری روشن کرده بود، به آتشی بدل شده است که دیگر صرفا وامدار شعله نخستین نیست.
کبریت دیگری میتواند شمع ما را روشن کند، امّا نمیتواند به جای ما بسوزد. دیگری میتواند ما را بیدار کند، امّا نمیتواند به جای ما بیندیشد. دیگری میتواند پرسش را به ما بدهد، امّا نمیتواند به جای ما آن را زندگی کند و شاید تمام فاصله میان «آموختن» و «اندیشیدن» در همینجاست: در لحظهای که آنچه از دیگری گرفتهایم، دیگر فقط مالِ دیگری نیست و در ما به چیزی تازه تبدیل شده است. از این منظر، روشنفکری شاید نه «داشتنِ نور»؛ بلکه توانایی زایش نور باشد. نه دانستنِ آنچه که دیگران گفتهاند؛ بلکه افزودن چیزی به جهان که بدون ما، به این صورت، وجود نمیداشت. روشنفکر کسی نیست که همیشه روشن باشد؛ بلکه کسی است که حتّا از تاریکیهای خویش نیز بتواند پرسشی بسازد و از آن پرسش، راهی به سوی فهم بگشاید. او نه پایانِ اندیشه؛ بلکه آغازِ اندیشیدن است. احتمالا بهتر باشد به جای آنکه با شتاب بر پیشانی خود یا دیگری عنوان «روشنفکر» بنویسیم، یک لحظه خاموش بمانیم و از خود بپرسیم که: اگر همه نامها، کتابها، استادان، مکتبها و اقتدارهای فکری را از من بگیرند، چه چیزی از اندیشه من باقی خواهد ماند؟. اگر هیچ، شاید هنوز فقط کبریت دیگری در دست گرفتهایم. امّا اگر چیزی باقی بماند ــ حتّا یک پرسش اصیل، یک نگاه تازه، یک فهم نو، یک ایده کوچک امّا زاینده - شاید همان شعله کوچکی باشد که نشان میدهد شمع، سرانجام، سوختن را از خودش آغاز کرده است و روشنفکری، شاید دقیقا از همین لحظه آغاز میشود.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان