مردم ما امروز در چنگال حاکمانی بیرحم گرفتارند؛ حاکمانی که برای حفظ قدرت خود از هیچ ظلم و جنایتی فروگذار نمیکنند. در همین حال، فقر هر روز گستردهتر میشود، سفرهها خالیتر و توان مردم برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی کمتر میشود؛ تا جایی که برای بسیاری، حتی تهیه قوتِ لایموت نیز به رؤیایی دستنیافتنی شبیه شده است.
اما در پسِ واژه «فقر»، انسانهایی ایستادهاند؛ پدرانی شرمنده در برابر فرزندان، مادرانی نگران نان فردا، سالمندانی محتاج دارو و کودکانی که فقر، رؤیاهایشان را پیش از آنکه فرصت شکفتن پیدا کنند، از آنان میگیرد.
آیا میتوان این همه رنج را دید و بیتفاوت ماند؟
این فلاکتِ رو به گسترش، زخمی بر پیکر همه ماست. امروز بیش از هر زمان دیگری به یک جنبش بزرگ همیاری و همبستگی نیاز داریم؛ و ما ایرانیان خارج از کشور میتوانیم در شکلگیری آن نقشی جدی و مسئولانه داشته باشیم.
هیچکس بهتنهایی قادر نیست همه این رنج را پایان دهد؛ اما هر یک از ما میتوانیم دستی را بگیریم، سفرهای را پُرتر کنیم و چراغ امیدی را در خانهای روشن نگه داریم.
گفتوگوی صوتی زیر شاید تلنگری باشد برای اندیشیدن به مسئولیت مشترک ما؛ مسئولیتی در برابر مردمی که بخشی از ما هستند و امروز بیش از هر زمان دیگری به همدلی و همراهی ما نیاز دارند.
در برابر رنج مردممان، بیتفاوت نمانیم.
اگر هر کدام از ما دستی بگیریم، دستهای بسیاری از زمین بلند خواهند شد
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
جناب شامبیاتی گرامی، شما در…
جناب شامبیاتی گرامی،
شما در این نوشته بهدرستی به رنج و درد مردم اشاره کردهاید و دو نکته اساسی را مطرح کردهاید که به نظر من باید مورد توجه قرار گیرد. نخست اینکه «هیچکس بهتنهایی قادر نیست همه این رنج را پایان دهد» و دوم اینکه «امروز بیش از هر زمان دیگری به همدلی و همراهی ما نیاز دارند». تا اینجا، به جرئت میتوان گفت که شما به یک واقعیت مهم و اساسی توجه دارید و آن ضرورت همبستگی و همکاری برای نجات مردم از این وضعیت است.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که میپرسیم این «ما» چه کسانی هستند؟ چه نیروهایی را دربرمیگیرد و با چه نام و نشانی میتوان آنها را شناخت؟
برخی جریانها اتحاد را در چهارچوب برنامه و راهکار خود تعریف میکنند و عملاً از دیگران میخواهند زیر چتر همان برنامه و راهکار قرار بگیرند. در حالی که اگر واقعاً سخن از اتحاد و همکاری است، برنامه و راهکار مشترک باید در یک گفتوگوی متقابل، آزاد و دموکراتیک میان نیروهای مختلف شکل بگیرد. نمیتوان از یک سو همه را به همدلی و همراهی دعوت کرد و از سوی دیگر انتظار داشت که دیگران زیر چتر یک جریان، یک برنامه یا یک راهکار از پیش تعیینشده قرار بگیرند.
تقریباً همه جریانهای سیاسی برنامه و راهکار خاص خود را دارند. اگر دعوت به همکاری در واقع دعوت به پیوستن به برنامه یک جریان مشخص باشد، نهتنها اختلافات را کاهش نمیدهد، بلکه میتواند به اختلافات موجود دامن بزند. همکاری واقعی زمانی شکل میگیرد که هیچ جریان سیاسی خود را صاحب انحصاری راه نجات نداند و همه نیروها، با حفظ هویت و استقلال خود، برای رسیدن به یک توافق مشترک وارد گفتوگو شوند.
من این موضوع را در چندین مورد، حتی در همین سایت وزین ایرانگلوبال، مطرح کردهام. در مواردی تصویری از افراد و جریانهای مؤثر در مبارزه با جمهوری اسلامی منتشر کردم، صرفاً به عنوان نمونه و نه برای تبلیغ یا تأیید یک جریان خاص. با این حال، از سوی جناحهای مختلف مورد حمله، توهین و حتی اتهام قرار گرفتم.
واقعیت این است که این حملات و تخریبها نه برای رضای خدا بود و نه صرفاً متوجه شخص من. آنچه مورد حمله قرار گرفت، همان نکتهای بود که شما امروز بهدرستی بر آن تأکید کردهاید: «امروز بیش از هر زمان دیگری به همدلی و همراهی ما نیاز دارند.»
اگر شما یک قدم جلوتر بروید و این «ما» را با اسم و رسم معرفی کنید و از همکاری میان نیروهای مختلف بهصورت روشن و مشخص دعوت کنید، احتمالاً با همان توهینها، اتهامها و تخریبهایی روبهرو خواهید شد که من و بسیاری دیگر تجربه کردهایم.
اما این «ما» بینام و نشان نیست. دهها هزار انسان به دلیل فعالیت و مبارزه سیاسی خود علیه جمهوری اسلامی اعدام شدهاند و هزاران انسان دیگر سالهاست برای آزادی و دموکراسی مبارزه میکنند. مجاهدین خلق، حزب دموکرات کردستان ایران، کومله و دیگر نیروها و مبارزان سیاسی، هر کدام بخشی از تاریخ مبارزه با جمهوری اسلامی را با خود دارند. میتوان با برنامه، روش، ایدئولوژی و عملکرد هر یک از این نیروها موافق یا مخالف بود، اما نمیتوان وجود آنها و نقش بخشی از آنها در مبارزه علیه جمهوری اسلامی را نادیده گرفت.
من عضو یا هوادار همه این جریانها نیستم و اتفاقاً به همین دلیل معتقدم همکاری دموکراتیک زمانی معنا پیدا میکند که قرار نباشد هیچکس برای همکاری، هویت و باور سیاسی خود را کنار بگذارد یا زیر چتر جریان دیگری قرار گیرد.
اگر واقعاً هدف ما نجات مردم از فقر، سرکوب و استبداد است، باید از همینجا شروع کنیم: پذیرفتن یکدیگر، گفتوگوی برابر، احترام به اختلافات و پیدا کردن نقاط مشترک.
اتحاد واقعی از جایی آغاز میشود که هیچکس خود را صاحب انحصاری «ما» نداند.
با احترام، اسماعیل مرادی
تابوت کشانِ جنازه پوسیده و متعفّن!
درود بر کیانوش عزیز و آقای شامبیاتی گرامی،
تحشیه از سرودخوانیهای زندگی و آرمانهایی شور آفرینی که در غبار حماقتها و بلاهتها و کله خریهای ابلهانه محو و نابود شدند!
امروز اگر به کارنامه همانهایی که هنوز با نوعی اعتماد به نفس تاریخی، ادّعای «چپ» بودن دارند، فقط سرسری نگاهی بیندازید و بعدش این کارنامه تقریبا نیم قرنه را در کنار آرمانخواهیهای آنانی بگذارید و مقایسه کنید که روزگاری در سازمانها و گروهها و احزاب و تشکیلات «چپ»، عضو و هوادار و سمپات بودند، به قول جوانان امروزی، احتمالا «پشمانتان» از شدّت وحشت و تعجب میریزد! نه فقط از آنچه که بر سر «چپ» آمده است؛ بلکه بیشتر از آنچه که بر سر معنای انسان و آدمیگری آمده است.
کافیست که همین حالا بروید و مروری بر زندگینامه جانباختگان - مثلا سازمان چریکهای فدایی خلق - پیش از آن انشعابهای فاجعه بار، بیندازید. بعضی جاها واقعا گریه تان میگیرد؛ نه فقط از آنچه که اجرا کرده اند؛ بلکه از اینکه میخوانید: «..... از عشق به زحمتکشان و سفره خالی آنها، کینه سرمایه داری را به دل گرفت و...» به همین سادگی! امّا پشت همین جمله ساده، جهانی از یک «وجدان بیدار و مسئول» لمیده است که ظاهرا امروز باید با ذرّه بین و فانوس همچون «دیو جانوس در روز روشن» دنبالش گشت. دورانی بود که دیدن درد دیگری، پیش از آنکه مسئله تحلیل طبقاتی و تئوری انقلاب و مبارزه تاریخی باشد، مسئله وجدان آدمی بود. سفره خالی دیگری فقط یک «معلول اقتصادی» نبود؛ بلکه یک زخم بود. زخمی که اگر هنوز انسان بودی، باید جایی در وجودت درد میگرفت. آن روزها انسان هنوز میتوانست از گرسنگی انسانی دیگر شرم کند.
امّا بعد چه شد؟. بعد از فاجعه 1357، ظاهرا بخشی از این وجدان هم، همراه با بسیاری چیزهای دیگر، بار سفر بست و از دامنه مدّعیان «چپ» رخت بربست و رفت و جای آن را چیزی گرفت که گاهی آدم نمیداند نامش را «سیاست» بگذارد یا «فراموشی»، «ایدئولوژی» بنامد یا «ورشکستگی اخلاقی» و چه طنز تلخی!. کسانی که قرار بود در برابر هر نوع استثمار و تحقیر و بیعدالتی بایستند، گاه چنان سرگرم اثبات علمی و تاریخی حقّانیّت خود شدند که خود انسان، همان موجودی که قرار بود نجاتش دهند، از وسط معادله حذف شد و مگر فاجعه از این بزرگتر هم داریم؟؛ طوری که از قلّه آیده آلها و آرمانها سقوط کنی و به متعگی و رکابداری گیوتین الهی بروی!. انسان را برای نجات انسان حذف کنی و بعد با خیال راحت بنشینی و در باره «رهایی بشر» مقاله بنویسی!
من نمیخواهم همه را در یک ترازو بریزم و حکم نهایی صادر کنم. تاریخ، دادگاه ساده ای نیست که قاضی اش یک نفر باشد و پرونده ها همگی یک حکم داشته باشند. استثنا هم وجود داشته و دارد. امّا مشکل اینجاست که استثنا، وقتی استثنا باقی بماند، قاعده را نجات نمیدهد. قاعده شایع و رایج، اگر آنقدر گسترده باشد که استثنا مجال تبدیل شدن به هنجار را پیدا نکند، دیگر نمیتوان با چند نام و چند خاطره محترم، اصل فاجعه را تطهیر کرد.
مسئله من هم دقیقا همین است. بسیاری از کسانی که امروز خود را «چپ» مینامند، هیچوقت در معنای انسانی و اخلاقی کلمه، «چپ» نبودند؛ بلکه چپ یک ایدئولوژی بودند. چپ کتاب بودند، چپ جزوه بودند، چپ سازمان بودند، چپ قطعنامه بودند و گاه چنان در دیگ مذاب ایدئولوژیک مارکسیسم فرو رفتند که وقتی بیرون آمدند، دیگر معلوم نبود چیزی از انسان باقی مانده باشد یا نه.
ایدئولوژی، اگر مراقبش نباشی، اول برای انسان نقشه میکشد و بعد انسان واقعی را مجبور میکند تا خودش را با نقشه تطبیق بدهد و از همینجا فاجعه آغاز میشود. چون انسان واقعی، خلاف «انسان تئوریک»، شکم دارد، ترس دارد، خانواده دارد، آزادی میخواهد، اشتباه میکند، عاشق میشود، عقیده اش را عوض میکند و از همه بدتر، برای ایدئولوژی، حقّ دارد که خودش باشد. ایدئولوژی امّا انسان واقعی را دوست ندارد؛ بلکه انسانی را دوست دارد که مشمول طبقه بندی شود.
برای همین است که گاهی «خلق» در شعار، میلیونها نفر است، امّا در کوچه، همان یک نفر گرسنه ای که کنار دستت نشسته، به چشم نمیآید. چه آسان است برای «کارگران جهان» سخنرانی کردن، امّا سخت آن است که وقتی کارگر گرسنه ای پشت در خانه ات ایستاده، نان سفره خودت را با او قسمت کنی. چه آسان است از «برابری» گفتن، امّا دشوار آن است که از امتیاز شخصی خودت، داوطلبانه، به اندازه یک لقمه کم کنی. چه آسان است که «سرمایه داری/کاپیتالیسم/امپریالیسم» را نفرین کردن، امّا دشوار آن است که بفهمی انسان محروم، پیش از آنکه موضوع یک نظریّه باشد، موضوع یک مسئولیّت اخلاقی است.
شاید اصلا مسئله این نبوده که «سینمای فردین» را چگونه میان مردم تقسیم کنیم؛ بلکه مسئله این بوده که آیا خودمان حاضر بوده ایم نان سفره خودمان را با دیگری تقسیم کنیم یا نه. این دو، زمین تا آسمان با هم فرق دارند. یکی «عدالت» را تبدیل به شعار میکند، دیگری عدالت را به رفتار تبدیل میکند. یکی برای فقرا تاریخ مینویسد، دیگری نمیگذارد یک انسان فقیر، محتاج نان سفره او بماند. یکی از «رهایی بشر» سخن میگوید، دیگری شاید حتّا نامش را هم ندانی، امّا طوری زندگی میکند که زندگی یک انسان دیگر اندکی کمتر رنج آور باشد.
من گمان میکنم که اگر روزی همه کتابهای ایدئولوژیک را از روی میز برداریم، همه پرچمها را پایین بیاوریم، همه احزاب و سازمانها را تعطیل کنیم و انسان را، فقط انسان را، بگذاریم وسط اتاق، تازه آن وقت معلوم میشود که چه کسی واقعا برای «دیگری» دلش میسوخته و چه کسی عاشق تصویری بوده که از خودش در آیینه ایدئولوژی دیده است.
این همان نقطه ای است که «چپ» باید به آن پاسخ بدهد، نه اینکه چه کتابی خوانده ای، نه اینکه عضو کدام سازمان بوده ای، نه اینکه در کدام جلسه چه شعاری داده ای؛ بلکه اینکه وقتی هیچ دوربینی روشن نبوده، هیچ حزبی تشویقت نمیکرده و هیچ ایدئولوژیی از تو تقدیر نمیکرده، با درد انسانی دیگر، چه کرده ای؟.
همین سوال، بسیاری از قهرمانان کاغذی را از اسب پایین میآورد. چپ ایدئولوژیک، شاید یک قرن است که مرده، امّا جنازه اش هنوز کامل نپوسیده است. نه به این دلیل که زنده است؛ بلکه چون هنوز کسانی هستند که تابوت آن را بر دوش میکشند و گمان میکنند حمل جنازه همان زنده بودن است. نگاه کن به سایتهای: اخبار روز، عصر نو، رادیو زمانه و صدها سایت اینترنتی و فرستنده های تبلیغاتی و امثالهم.
امّا شاید وقت آن رسیده باشد که جنازه را زمین بگذاریم، نه برای اینکه عدالت را دفن کنیم؛ بلکه برای اینکه عدالت را از زیر آوار ایدئولوژی منحط و مزخرف مارکسیسم و مذهب زدگی تشیّع بیرون بکشیم.
شاید «چپ» اگر روزی دوباره بخواهد معنایی انسانی داشته باشد، ناچار باشد که از همان جایی شروع کند که ظاهرا خیلی وقت است فراموشش کرده ایم: از درد دیگری، از سفره خالی دیگری، از کرامت و ارجمندی دیگری، از جان و زندگی خدشه ناپذیر دیگر و در نهایت، از یک سوال بسیار ساده و بسیار بی رحم: اگر برای نجات انسان، خود انسان را فراموش کنیم، دقیقا چه چیزی را نجات داده ایم؟
همین.
شاد زی و خوشکام باش!
فرامرز حیدریان