شنبه 25 مهر 1405 - Saturday, 17 October 2026

نقدی بر نقدهای نیکروز اعظمی و شهلا شفیق ، فردیت و ایرانیت. گفتمان را پاس بداریم

نقدی بر نقدهای نیکروز اعظمی و شهلا شفیق ، فردیت و ایرانیت. گفتمان را پاس بداریم
تهیه و تنظیم:
هوشنگ اسدی سوادکوهی

دو متن،  نقد نیکروز اعظمی و متن شهلا شفیق، با روش انتقاد بنیادی از هوش مصنوعی خواسته شده است .
ادعا → شاهد → استدلال → نتیجه، و سپس پیدا کردن پرش‌های منطقی، تغییر معنای مفاهیم و نقاط قوت واقعی نقد.
میتونه هم برای نویسنده/ نویسندگان و هم کامنت گذاران جالب باشه . به عبارتی هدف ایجاد گفتمان است .


❗️نقدِ نقد نیکروز اعظمی بر شهلا شفیق
در خواندن دقیق دو متن، به نظرم نقد اعظمی یک ایراد مهم و موجه را درست تشخیص می‌دهد، اما سپس خودش در دام همان مشکلی می‌افتد که به شفیق نسبت می‌دهد. اختلاف اصلی دو نویسنده نیز کمتر بر سر «شیر و خورشید» است و بیشتر بر سر تعریف دو مفهوم «ایرانیت» و «فردیت» است.
▪️۱. قوی‌ترین بخش نقد اعظمی: «برخی» دقیقاً چه کسانی‌اند؟
اعظمی به نکته‌ای روش‌شناختی و کاملاً قابل توجه دست می‌گذارد.
شفیق می‌نویسد:
«شاهد پافشاری برخی ... بر تفریق و تفرق این خیزش با انقلاب شیر و خورشید هستیم.»
و سپس:
«اصرار اینان بر تقابل این دو رخداد شدت گرفته است.»
اما در متن ارائه‌شده، نمونه مشخصی از نوشته این «برخی» نمی‌آورد و نشان نمی‌دهد چه کسی، کجا و با چه استدلالی این دو رخداد را در «تقابل» قرار داده است.
▪️اعظمی به‌درستی می‌پرسد: اگر این نظریه آن‌قدر مهم است که موضوع مقاله شده، چرا نمونه‌ای از آن نقل نشده است؟
از منظر نقد متن، این ایراد جدی است. زیرا میان این دو گزاره تفاوت وجود دارد:
✅الف) عده‌ای میان دو جنبش تفاوت تحلیلی قائل‌اند.
✅ب) عده‌ای در پی «تفریق و تفرق» یا «تقابل» آنها هستند.
برای رفتن از الف به ب، باید شاهد آورد.
بنابراین در این نقطه، نقد اعظمی به متن شفیق اصابت می‌کند.
▪️۲. اما اعظمی یک پرش مهم انجام می‌دهد: «ایرانیت = فقدان فردیت»
از اینجا به بعد، مشکل اصلی استدلال اعظمی آغاز می‌شود.
▪️تز مرکزی او چنین است:
❌«در ایرانیت و الگوهای زیست اجتماعی برآمده از آن، هیچگاه فردیت جایگاه محوری نداشته است.»
و بعد نتیجه می‌گیرد:
«در نوزایی فرهنگی زن، زندگی، آزادی با الگوی فردیت مواجه هستیم و همین در نوع خود، گسستی با ایرانیت است.»
اینجا یک حلقه استدلالی مفقود است.
▪️حتی اگر بپذیریم که در بسیاری از دوره‌های تاریخی ایران، فردیت مدرن جایگاه مرکزی نداشته، از آن منطقا نتیجه نمی‌شود که «ایرانیت» امروز ذاتاً و الزاماً با فردیت ناسازگار است.
▪️اعظمی باید اثبات کند که:
ایرانیت یک ماهیت تاریخی ثابت دارد که نمی‌تواند فردیت مدرن را در خود جذب یا بازتعریف کند.
اما این اثبات در مقاله وجود ندارد.
در واقع او چیزی را که باید اثبات کند، به‌صورت مقدمه پذیرفته است.
این همان نقطه‌ای است که باید روی آن مکث کند:
▪️آیا یک هویت تاریخی را باید فقط بر اساس گذشته‌اش تعریف کرد یا بر اساس بازتعریف امروزی آن نیز می‌توان سنجید؟
شفیق دقیقاً مدعی دومی است.
▪️۳. اعظمی تعریف شفیق از «ایرانیت» را کامل دنبال نمی‌کند
این شاید مهم‌ترین ضعف نقد او باشد.
شفیق درباره یک ایرانیت تاریخیِ منجمد صحبت نمی‌کند. عبارتی که خودش به کار می‌برد این است:
«قوام خلاقانه آن ایرانیت...»
و بعد مشخصات آن را توضیح می‌دهد:
«ارج‌گذار رنگارنگی قومی، مذهبی و فرهنگی ایران»
▪️و مهم‌تر:
«با پذیرش ارزش‌های انسان‌دوستانه، از کین‌ورزی نسبت به دیگری و دیگران و خصومت با تفاوت‌ها روبرمی‌گرداند و نوای آزادی، عشق و دوستی سر می‌دهد.»
پس شفیق در واقع در حال ارائه تعریف خاص خودش از ایرانیت جدید است.
▪️اعظمی می‌تواند این تعریف را رد کند، اما برای رد کردنش باید نشان دهد چرا چنین بازتعریفی ناممکن یا متناقض است.
در عوض می‌گوید ایرانیت تاریخی فردمحور نبوده، پس ایرانیت با فردیت «هیچ سنخیتی» ندارد.
این نتیجه از مقدمات او به ضرورت حاصل نمی‌شود.
▪️۴. یک آزمون ساده، مشکل استدلال اعظمی را آشکار می‌کند
▪️اگر منطق اعظمی را تعمیم دهیم، نتیجه عجیبی به دست می‌آید.
بسیاری از هویت‌های تاریخی جهان در دوره‌های طولانی:
مردسالار، سلسله‌مراتبی، جمع‌گرا، مذهبی یا اقتدارگرا بوده‌اند.
اگر گذشته یک هویت ملی برای همیشه حدود معنایی آن هویت را تعیین کند، تقریباً هیچ هویت تاریخی نمی‌تواند با فردیت، حقوق زنان، سکولاریسم یا دموکراسی مدرن سازگار شود.
پس اعظمی نیازمند یک نظریه درباره تحول هویت است.
▪️آیا «ایرانیت» می‌تواند تغییر کند؟
اگر پاسخ «نه» است، باید دلیل بیاورد.
اگر پاسخ «بله» است، آنگاه صرف فقدان فردیت در گذشته برای رد ایرانیت امروز کافی نیست.
▪️۵. جالب اینکه خود شفیق از «بالیدن ایرانیت» سخن می‌گوید
این واژه در نقد اعظمی اهمیت زیادی پیدا می‌کند.
شفیق می‌نویسد:

«بالیدن ایرانیت، ترجمان رودررویی مردم با حکومتی است...»
یعنی ایرانیت مورد نظر او یک جوهر ثابت متعلق به هزار سال پیش نیست؛ مفهومی است که به ادعای او در جریان مبارزه اجتماعی دگرگون و بازسازی می‌شود.
اعظمی برای نقد مؤثرتر باید این ادعا را هدف قرار می‌داد:
▪️آیا شواهد شفیق واقعاً برای اثبات ظهور چنین «ایرانیت جدیدی» کافی‌اند؟
مثلاً آیا چند شعار، تتوی شیر و خورشید یک جان‌باخته و نوشته‌های شبکه‌های اجتماعی می‌توانند چنین نتیجه جامعه‌شناختی گسترده‌ای را اثبات کنند؟
این می‌توانست یکی از قوی‌ترین نقدها به شفیق باشد.
اما اعظمی عمدتاً از کنار آن می‌گذرد.
▪️۶. نقطه آسیب‌پذیر شفیق که اعظمی درست می‌بیند: «نافهمی و بدفهمی»
در اینجا نیز اعتراض اعظمی قابل دفاع است.
شفیق می‌پرسد:
«نافهمی و بدفهمی آنانی که... بر تحریف ربط درونی این خیزش‌های انقلابی اصرار می‌ورزند... چه معنا و چه دلیلی دارد؟»
مشکل این جمله این است که نتیجه پیشاپیش در صورت سؤال قرار گرفته است.
▪️مخالف ممکن است بگوید:
«من نه نافهمیده‌ام، نه بدفهمیده‌ام و نه چیزی را تحریف کرده‌ام؛ من اساساً تحلیل متفاوتی از رابطه این دو جنبش دارم.»
بنابراین پرسش شفیق از نظر جدلی یا پرسش بارگذاری‌شده است.
▪️اعظمی در تشخیص این مسئله موفق است.
اما بلافاصله خودش می‌نویسد:
«اما همین "خودِ با فهم" هنوز نمی‌بیند...»
در نتیجه نقد از سطح استدلال تا حدی وارد طعنه شخصی می‌شود.
▪️اینجا نقد اعظمی قدرت تحلیلی خودش را کاهش می‌دهد. او می‌توانست صرفاً نشان دهد که عبارت «نافهمی و بدفهمی» جای استدلال را گرفته است، بدون اینکه همان لحن را علیه نویسنده به کار گیرد.
▪️۷. مهم‌ترین نکته ضعف  احتمالی در نقد اعظمی
اعظمی در پایان می‌نویسد:
«اگر برای نشان شیر و خورشید ارزشی مساوی با ارزش فردیت در انقلاب جاری ایران قائلید، استدلالش کنید...»
اما شفیق در متن ارائه‌شده چنین ادعایی نکرده است.
او نگفته است:
ارزش شیر و خورشید = ارزش فردیت.
حتی اساساً چنین مقایسه‌ای را مطرح نکرده است.
شفیق «شیر و خورشید» را به‌عنوان نماد یک رخداد و ظهور ایران‌گرایی مطرح می‌کند، نه به‌عنوان یک ارزش فلسفی هم‌سنگ فردیت.
▪️بنابراین اعظمی در اینجا پرسشی را مقابل شفیق قرار می‌دهد که از متن او ضرورتاً حاصل نمی‌شود.
این یکی از روشن‌ترین نقاطی است که  می‌توان توجه کرد 
▪️۸. اعظمی میان «تمایز» و «گسست» هم پرش می‌کند
این جمله بسیار مهم است:
«زن، زندگی، آزادی بر فردیت استوار است و این دو از این حیث، هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند.»
حتی اگر قبول کنیم:
زن، زندگی، آزادی → فردیت را برجسته کرده است
و:
ایرانیت تاریخی → فردیت را در مرکز قرار نداده است
باز هم نتیجه:
«هیچ سنخیتی ندارند»
بسیار قوی‌تر از مقدمات است.
دو پدیده می‌توانند متفاوت باشند بدون اینکه متضاد یا بی‌سنخیت باشند.
یک فرد می‌تواند هم‌زمان:
زن باشد؛
دارای حقوق فردی باشد؛
سکولار باشد؛
خود را ایرانی بداند؛
به هویت محلی یا قومی خود تعلق داشته باشد.
▪️برای اثبات ناسازگاری، اعظمی باید نشان دهد که تحقق یکی مستلزم نفی دیگری است.
چنین استدلالی در مقاله ارائه نشده است.
❌نتیجه:
اگر نقد اعظمی را از لحن و موضع سیاسی جدا کنیم، دو بخش کاملاً متفاوت پیدا می‌کنیم.
▪️نقد او به روش استدلال شفیق در معرفی مخالفان، نقد قدرتمندی است. شفیق از «برخی»، «اینان»، «تحریف»، «نافهمی» و «بدفهمی» سخن می‌گوید، اما در همین متن نمونه مشخصی از نظریه‌ای که می‌خواهد رد کند ارائه نمی‌دهد. همچنین جمله پایانی او مخالف را پیش از ورود به بحث در موقعیت «بدفهم» قرار می‌دهد.
▪️اما تز اصلی خود اعظمی نیز اثبات نشده باقی می‌ماند. او از این مقدمه که ایران تاریخی فردمحور نبوده، به این نتیجه می‌رسد که «ایرانیت» با فردیتِ مورد نظر «زن، زندگی، آزادی» بی‌سنخیت است. این استنتاج تنها زمانی معتبر می‌شود که ابتدا ثابت کند هویت ایرانی نمی‌تواند تحول پیدا کند و مفاهیمی مانند فردیت، حقوق زنان، تکثر و آزادی را در خود بازتعریف کند.
و دقیقاً این همان چیزی است که شفیق مدعی وقوع آن است.
▪️بنابراین جدال واقعی میان این دو نویسنده، برخلاف ظاهر مقاله، «زن، زندگی، آزادی در برابر شیر و خورشید» نیست.
نزاع عمیق‌تر این است:
▪️اعظمی ظاهراً ایرانیت را عمدتاً از طریق میراث تاریخی آن می‌سنجد؛ شفیق از ایرانیتی سخن می‌گوید که در حال بازسازی و دگرگونی است.
تا زمانی که این اختلاف بنیادی روشن نشود، دو طرف تا حدی از کنار یکدیگر عبور می‌کنند.
❗️و شاید بهترین پرسش برای هر دو این باشد:
آیا «فردیت» و «ایرانیت» الزاماً دو قطب متقابل‌اند، یا ممکن است دقیقاً تحول تاریخی امروز ایران در حال ساختن نوعی ایرانیت باشد که فرد آزاد و حقوق فردی را در مرکز خود جای می‌دهد؟
این پرسش، به نظرم، بسیار بنیادی‌تر از بحث بر سر خودِ نماد شیر و خورشید است.

 

https://iranglobal.info/fa/node/203051

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

هوشنگ اسدی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

گفتگوی روز
گفتگوی روز

عنوان مقاله:
با درود به شما آقای استهبان نژاد

جناب جاویدان با درود. قبل از هر چیز سپاسگزارم از پاسخ ‌تان. گفته‌های شما و اطلاعاتی که دادید حداقل به خودم ثابت کرد که پاسخ من به شما به حق بود. در آنجا من فقط از یک «پرنسیپ»، حق آزادی بیان دفاع کردم زمانی که حتی متن کامنت آقای حیدریان را نخوانده بودم. اتفاقا پاسخ شما مرا بر آن داشت که مقاله ایشان را بخوانم. فرامرز حیدریان همه قوانینی که ما بتوانیم در باره پرنسیپ «حق آزادی بیان» و «حق تبادل اندیشه» بگوییم را بخوبی رعایت کرده.
۱- به من خواننده اطلاع داده که این مطلب مستقیم در باره نقد یا تأیید مقاله آقای اسدی نیست.
۲- از آقای اسدی عذرخواهی کرده و توضیح داده چرا این مطلب را در زیر مقاله ایشان گذاشته
۳- درخواست کرده که پخش این مقاله را به گوش شما برسانند.
۴- تأکید کرده که بر گفته‌هایش اصرار نداره، اما بیان میکند که اگر به او ثابت شود خطایی در نقد اوست، آنرا می‌پذیرد.
۵- و از همه مهمتر که من متأسفانه در خیلی از نویسندگان چنین شهامتی را نمیبینم، لینک مقاله اصلی که مناظره شما در زیر آن هست را هم جهت اطلاع خواننده پست کرده

اما انتقاد من به پاسخ شما چیست با احترام و پوزش
۱- شما می‌گویید: «پیشنهاد کردم که این کامنت که با بحث «ایرانیت و فردیت» نامربوط است به صورت یک پست و مطلب جداگانه منتشر شود.»
مقاله اقای اسدی «نقدی بر نقدهای نیکروز اعظمی و شهلا شفیق ، فردیت و ایرانیت. گفتمان را پاس بداریم» مقاله‌ای است کاملا باز که میشود از هر زاویه‌ای آن را گسترش داد. برخلاف شما، پس از مطالعه احساس کردم که این مطلب حداقل به اندازه کامنت شما در باره شاهنامه،‌ به این مقاله مربوط است. وانگهی شما در عدم پخش این مقاله، به هر دلیل ذینفع هستید، از این رو داوری را تنها باید به عهده ما خوانندگان بگذارید. تا حال هم ندیدم به جز شما کسی از پخش کامنت آقای حیدریان گله کرده باشد.
۲- شما می‌گویید: «وقتی مطلبی بصورت یک پست جداگانه با یک فرنام درشت در تریبون آزاد منتشر شود حتا بازخورد بیشتری دارد و افراد بیشتری آن را می‌بینند. بنابر این حرف من جلوگیری از پخش عقاید کسی نبود بلکه احترام به چارچوب و قواعد سایت بود.»
خوب گرامی،‌ مگر آقای حیدریان یک بچه دبستانی است که به راهنمایی من و شما در این باره احتیاج داشته باشد. اجازه بدید او تعیین کند که گفتارش کجا باید پخش یا بازپخش شود همانطور که شما هم مطلب خودتان را اینجا کپی‌پیست کردید که میگذرم.
۳- پوزش میخواهم و باز پوزش می‌خواهم که میگویم شما موضوع را به «لجبازی کودکانه» کشاندید وقتی باز هم اصرار دارید که «برای جلوگیری از هرج و مرج این سایت قواعدی وضع کرده و از جمله در بالای بخش کامنت در هر پست قید شده که کامنت باید مربوط به بحثی باشد که در مقاله مطرح شده وگرنه حذف می‌شود. فکر نمی‌کنم این فقط شعار باشد که اگر بود بالای تمام کامنتها و در تمام پست ها قید نمی‌شد.»
بله، صحیح است. اما داوری این نه با شماست و نه با من،‌ بلکه با مسئولین سایت ایران‌گلوبال. وقتی آنها حق انتشار کامنت آقای حیدریان را دادند، دیگر شما نباید خواهان حذف یا از دید من سانسوری یک مقاله یا کامنت شوید.
۴- آقای فرامرز حیدریان می‌گوید: «متن ذیل در پای مقاله آقای صباحی در سایت «ایران امروز» در پاسخ به نظر آقای «یوسف جاویدان» نوشته شد که متاسفانه منتشر نشد. من دیدگاهم را در اینجا بازنشر میدهم به این امید که آقای جاویدان، آن را بخواند».
برای من جناب جاویدان، خیلی تعجب‌آور است که شما که در باره «حق آزادی بیان» قلم می‌زنید، در اینجا از عملکرد سایت «ایران امروز» در سانسور پاسخ آقای حیدریان گله نکردید یا حتی بیشتر باید این حرکت را سرزنش میکردید. این حرکت شما حداقل اینگونه اثبات میکند که شما یا از این حرکت سایت «ایران امروز» آگاه بودید یا خوشنودید.
۵- به حق گفتید که « روی دیگر سکه‌ی دموکراسی قانون‌ورزی و احترام به قواعد است.»
اجازه بدید ضمن تأیید سخن شما، در پاسخ من این جمله ژرف‌اندیشانه را از فرامرز حیدریان قرض بگیرم که در مقاله خود ذکر کرده: «وفاداری به قانون، نباید به معنای وانهادن میراث زیسته فرهنگی باشد. برعکس، قانون، زمانی ارزشمند و پایدار است که بتواند فروزه‌های فرهنگی را در خودش جذب، منسجم و ماندگار کند.»
از این رو پرسش نهایی من از شما گرامی این است که آیا فرهنگ آزاداندیشی و اصول مروت و اخلاق‌مداری در دموکراسی، این حق را به من یا شما می‌دهد که به بهانه قانون‌ورزی،‌ خواهان حذف مقاله و کامنت شویم تنها به دلیل اینکه با نویسنده اختلاف اندیشه داریم؟
با سپاس و احترام:
یاشار استهبان‌نژاد

جمعه, 18.09.2026 - 23:34 پیوند ثابت
یوسف جاویدان
یوسف جاویدان

با درود به شما آقای استهبان نژاد
با سپاس از درج نظرتان، چند نکته در مورد آنچه نوشتید می‌نویسم.

یک - بله من مدافع آزادی بیان هستم و در مورد آن و در مورد ضرورت نقد سازنده بسیار نوشته‌ام. این مساله با درخواستی کردم هیچ منافاتی ندارد. اگر من درخواست کرده بودم مطلبی از این سایت حذف شود نقد شما در مورد جلوگیری از آزادی بیان وارد می‌بود، اما من چنین درخواستی نکردم. بر عکس پیشنهاد کردم که این کامنت که با بحث «ایرانیت و فردیت» نامربوط است به صورت یک پست و مطلب جداگانه منتشر شود.

وقتی مطلبی بصورت یک پست جداگانه با یک فرنام درشت در تریبون آزاد منتشر شود حتا بازخورد بیشتری دارد و افراد بیشتری آن را می‌بینند. بنابر این حرف من جلوگیری از پخش عقاید کسی نبود بلکه احترام به چارچوب و قواعد سایت بود.

دو - این سایت سال‌هاست که وجود دارد و با زحمت شبانه‌روزی گردانندگان آن اداره می‌شود، آن هم بدون گرفتن فاند و بدون درآمد آگهی که جای سپاس و قدردانی دارد. اما برای جلوگیری از هرج و مرج این سایت قواعدی وضع کرده و از جمله در بالای بخش کامنت در هر پست قید شده که کامنت باید مربوط به بحثی باشد که در مقاله مطرح شده وگرنه حذف می‌شود. فکر نمی‌کنم این فقط شعار باشد که اگر بود بالای تمام کامنتها و در تمام پست ها قید نمی‌شد.

مطمئنم که در طول این سالیان طولانی مواردی پیش آمده که مدیران سایت ناچار شده‌اند کامنتهای نامربوط را حذف کنند. اگر استدلال شما را بپذیریم پس باید بگوییم که هر بار کامنتی در این سایت حذف شده جلوی آزادی بیان کسی گرفته شده. اما این طور نیست، چون کامنت حذف شده را می‌توان مانند یک مطلب جداگانه انتشار داد.

سه - روی دیگر سکه‌ی دموکراسی قانون‌ورزی و احترام به قواعد است: قانون در سطح جامعه و قواعد برای اداره‌ی سامانمند هر جایی که عده‌ای در دنیای واقعی یا مجازی گرد هم بیایند، مانند این سایت. کمابیش صد و پنجاه سال است که مردم کشور ما دارند از هزار راه بهای این آرزو که رسیدن به یک جامعه‌ی قانون‌ورز هست را می‌پردازند. بدون قواعد و قانون دموکراسی امکانپذیر نیست.

چهار - برداشتن آنچه که من در مورد مرز دموکراسی نوشتم (که اشاره به قانون‌ورزی و رعایت قواعد دارد) با کلام خمینی مستبد و جنایتکار قیاس مع‌الفارق است.

پنج - درخواست من این بود که کامنت نامربوط به بحث کنونی حذف شود و بصورت یک مطلب جداگانه انتشار پیدا کند. اما مدیران سایت هر تصمیمی که بگیرند برای من به عنوان یک کاربر این سایت محترم است.

با مهر و سپاس

جمعه, 18.09.2026 - 03:43 پیوند ثابت
گفتگوی روز
گفتگوی روز

عنوان مقاله:
مدیران محترم سایت ایران…

آقای یوسف جاویدان متنی نوشته و در پایان تقاضا کرده: «از مدیران سایت تقاضا می‌کنم که کامنت آقای حیدریان را که مربوط به این پست نیست حذف کنند. پس از حذف آن کامنت اگر خواستید این نظر من هم که برای اطلاع رسانی است و غیرمربوط به بحث کنونی را حذف کنید.»
راستش «این را کجای دلم بگذارم»؟!‌ آقای جاویدان که بارها مقاله در باره «آزادی بیان» نوشته و آنرا «خیابانی دوطرفه و ابزاری برای حقیقت» میداند، خواهان حذف کامنت آقای فرامرز حیدریان است! چرا؟
راستش چرایی آن برایم مهم نیست. حق آزادی بیان یعنی آنچه جناب یوسف جاویدان و من یاشار استهبان‌نژاد نمیپسندیم، گفته شود، منتشر شود و در دسترس دیگران باشد.
آقای جاویدان می‌گویند:‌ «هر کس آزاد است که هر کاری بکند اما این آزادی مرز دارد.» پوزش می‌خواهم، باز هم پوزش می‌خواهم از آقای جاویدان که گفته ایشان مرا به یاد این جمله «امام خمینی» انداخت که گفت: «در صورت عدم توطئه، مارکسیست‌ها در ابراز عقیده آزادند». آن روز من ۱۲ ساله بخوبی این «در صورت عدم توطئه» را دیدم و میپرسیدم منظور خمینی از «توطئه» چیست؟ امروز با پوزش و باز هم با پوزش می‌پرسم «مرز» این حق آزادی بیان چیست و کجاست؟
اینکه آقای حیدریان بازپخش مقاله‌اش را به هر دلیل در اینجا لازم و منقول دیده» آیا انصاف است که ایشان دست به دامن آقای توکلی شوند برای حذف آن. آیا کار ساده‌تر این نبود که ایشان به درجه رشد افکار و خرد ما احترام بگذارد، تا خود قضاوت کنیم. اینکه مدیر یک سایت بر اساس پرنسیپ‌های سایت، کامنت یا مقاله‌ای را منتشر نکند یا حتی حذف کند، برای من گاهی ـ نه همیشه -قابل هضم است، اما وقتی کسی قضاوت خود را جای قضاوت دیگران می‌گذارد، و عملا خواهان «سانسور» مطلبی میشود (به هر دلیل و بهانه‌ای) آنجاست که حس می‌کنم «دود از سرم بلند شده»‌!‌
من اینجا طرف آقای حیدریان را نگرفتم،‌ اشتباه برداشت نکنید خواهشا، اما دارم از یک پرنسیپ دفاع می‌کنم، هیچ کسی به تنهایی این حق را نداره که خواهان سانسور افکار دیگری شود. قضاوت اینکه چاپ یک مقاله یا کامنت مناسب است یا نه، به عهده کسانی است که در انتشار یا حذف آن «ذی‌نفع» نیستند.
از پیش عذرخواهی می‌کنم از رک‌گویی و بی‌تعارفی باور و عقیده‌ام
یاشار استهبان‌نژاد

پ., 17.09.2026 - 23:51 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود!
توضیحی بی شرح!
همانطور که گفتم، هدف از بازنشر این مطلب با توجه به پیشاپیش عذر خواهی از آقای اسدی، فقط برای این بود که پیشداوری شما را در باره خطای زشت مدیر سایت ایران امروز، خنثا کرده باشم. همانطور که تاکید هم کردم، أصلا مایل نیستم با شما صحبتی کنم. ولی خیلی سپاسگزارم که بزرگواری کردید و به کودکی چون من، درس فصیح بزرگواری را آموختید و میزان بلوغ فکری و سطح شعور و دانش و آگاهی خودتان را یادآوری کردید. امیدوارم دیگران نیز از شما بسیار بیاموزند. فقط یک نکته را فراموش نکنید. شما و دیگران در این سایت فقط «میهمان» هستید. از قدیم الایّام نیز رایج و شایع است که میهمان از میهمان خوشش نمی آید و صاحبخانه از هر جفتشون. آقای توکلی و دیگرانی که مسئول سایت هستند، مختارند که کلّ مطالب مرا از سایت حذف کنند یا عذر مرا بخواهند. گمان نمیکنم با این کارشان، کائنات فرو ریزد یا خللی در گردش فلک اییجاد شود. من نزدیک به سی و پنج سال آزگار است که در قرنطینه مطبوعاتی هستم. ولی عجیبه که نفوذ افکارم خیلی شگفت انگیز و کاربردی هستند؛ برغم اینهمه دیوار چینهای که گرداگرد من کشیده شده اند.
شاد و خوشکام باشید.
فرامرز حیدریان

پ., 17.09.2026 - 19:48 پیوند ثابت
یوسف جاویدان
یوسف جاویدان

مدیران محترم سایت ایران گلوبال
شما بهتر از من می‌دانید یکی از دلایلی که آدم‌ها پروتکل و قواعدی برای اداره امور بوجود می‌آورند این است که افراد نظم و ترتیب را رعایت کنند. دلیل دیگرش شاید این باشد که اغلب در هر جمعی افرادی هستند که خود را بالاتر از قواعد می‌دانند و برای حقوق دیگران احترام قائل نمی‌شوند و قواعد را زیر پا می‌گذارند.

آزادی بیان مهم است و خیلی مهم است اما آزادی بیان بخشی از یک اصل دیگر است و آن آزادی به معنای گسترده و کلی آن است. هر کس آزاد است که هر کاری بکند اما این آزادی مرز دارد و آزادی یک فرد نباید فعالیت جمع را مختل کند و یا پا روی حق و آزادی دیگری بگذارد و مخل تراکنش و داد و ستد فکری یا عملی جمعی شود. یکی از ملزومات آزادی رعایت کردن قواعد است.

اگر واقعن به قواعدی که در این سایت منتشر شده (و از جمله قاعده‌ای که می‌گوید «توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!» و پای این پست هم درج شده) پایبند هستید، که مطمئنم هستید، کامنت های نامربوط به بحث‌ها را حذف کنید.

من ناچارم در پاسخ به کامنت زیر که خطاب به من است این کامنت را که مربوط به بحث کنونی نیست بنویسم؛ کامنتی که در زیر خطاب به من آمده مربوط به بحث خانم شفیق و آقای اعظمی نیست. اگر نویسنده این کامنت می‌خواهد می‌تواند آن را در مطلب جداگانه‌ای منتشر کند و من اگر مایل بودم آنجا پاسخ خواهم داد.

از وقتی که آقای اسدی این پست را گذاشتند و آقای حیدریان زیر آن کامنت گذاشتند من صبر دادم تا فرد دیگری کامنت بگذارد و بعد کامنتم را بعد از آن فرد بگذارم. دلیلش این بود که بخاطر رفتار نادرست آقای حیدریان و واکنش احتمالی او که اغلب کودکانه است نمی‌خواستم کامنت من بطور مستقیم بعد از او باشد و او را تحریک کند تا دست به یک کار کودکانه و واکنشی دیگر بزند. مدتی صبر دادم و چون کس دیگری کامنت نگذاشت ناچار نظر خودم را بعد از نظر ایشان گذاشتم. و همانطور که انتظار می‌رفت ایشان دست به یک واکنش کودکانه دیگر زد.

رفتار آینه‌ی بلوغ فکری است، به عبارت دیگر بلوغ فکری به رفتار است و نه به محفوظات ذهنی.

از مدیران سایت تقاضا می‌کنم که کامنت آقای حیدریان را که مربوط به این پست نیست حذف کنند. پس از حذف آن کامنت اگر خواستید این نظر من هم که برای اطلاع رسانی است و غیرمربوط به بحث کنونی را حذف کنید.

با سلام و احترام

پ., 17.09.2026 - 19:04 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای اسدی گرامی و غرض پوزش،

مطلب ذیل در حقیقت، پاسخی به دیدگاه «آقای جاویدان در سایت ایران امروز» بود که متاسفانه مدیر محترم آن، از نشر آن، خودداری کرد. من بلافاصله آن را در پای مقاله خودم در تاریخ ذکر شده بر پای دیدگاهم بازنشر کردم و امیدوار بودم کسانی که آقای جاویدان را میشناسند و با او در تماس هستند، پاسخ مرا به سمع ایشون برسانند. ولی گویا چنین آرزویی اتّفاق نیفتاد و آقای جاویدان تصوّر کرده بودند که من به قول خودشان «دمبم را روی کولم گذاشتم و فرار کردم».. من با بازنشر مجدّد آن، قصد ندارم که مجدّدا با آقای جاویدان گرامی، وارد مباحث بی نتیجه شوم یا خدای نکرده به ساحت ایشون توهینی شود و مباحث به شدّت لوث شوند و دلخوری و از این صحبتها ایجاد شود. به همین دلیل فقط برای اینکه آقای جاویدان گرامی بدانند که من واقعا پاسخ دادم به صحبت ایشون، این مطلب را بازنشر میکنم. جای بحث و انتقاد همیشه باز است. من آدم گشوده فکری هستم و از تصحیح خطاهای خودم هرگز هیچ ابایی ندارم و شرمنده نیز نمیشوم؛ زیرا انسان میتواند خطا ببیند، خطا بفهمد، خطا ارزیابی کند و خطا برداشت کند، امّا دلاوری آدمی در این است که مسئولیّت خطاهای خود را به عهده بگیرد و در صدد بازاندیشی آنها بر آید. اصل باید حقیقتجویی باشد؛ نه اثبات و به کرسی نشاندن دیدگاه خود. همه ما انسانها، مخدودیتها و مرزهای خود را داریم و هرگز نمیتوانیم جامعبّت چیزهایی را دریابیم و بفهیم که از دامنه تجربیاتمان بیرونند و ما به آنها دسترسی مستقیم نداریم. البته یک نکته را نیز تاکید کنم که محتوای مطلبم با بحث مطلب شما نیز همخوانی دارد در اصول کلیدی اش البته. سپاسگزارم.
شاد و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان
//////////////////////////////////////////////////

تاریخ: دوشنبه, 4. می 2026 - 13:46
نوشته شده در: ایرانیان در گزینشگاهِ دو راههِ تاریخ هزاره ای
نویسنده: فرامرز حیدریان
عنوان دیدگاه: تفاوت و تضاد تجربه زیسته با مفهوم قاپی!
دیدگاه:
دروود!
متن ذیل در پای مقاله آقای صباحی در سایت «ایران امروز» در پاسخ به نظر آقای «یوسف جاویدان» نوشته شد که متاسفانه منتشر نشد. من دیدگاهم را در اینجا بازنشر میدهم به این امید که آقای جاویدان، آن را بخواند یا کسانی که او را میشناسند، متوجه این نظر من کنند. لینک مقاله آقای صباحی را نیز در آخر نظرم میگذارم.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
////////////////////////////////////////////////
مجدّدا درود بر آقای جاویدان گرامی،
توضیحی دیگر.
من قصد نداشتم به تفصیل وارد این بحث شوم؛ امّا ناگزیرم برای روشنتر شدن افق مسئله، اشاراتی فشرده بیفزایم. مفاهیمی چون «مدرن»، «مدرنیته» و «پست‌ مدرن»، در ذات خود، صرفا واژگانی خنثا یا جهانشمول نیستند؛ بلکه برآمده از بسترهای تاریخی، فرهنگی و تجربیِ خاصّی‌ هستند که در جغرافیای فکری و زیست ‌جهان مردمان باخترزمین شکل گرفته‌اند. این مفاهیم، پیش از آنکه «گفته» شوند، « اندیشیده و زیسته» شده‌اند؛ پیش از آنکه به نظریّه بدل شوند، از دل بحرانها، گسستها، و خودآگاهیهای تاریخی زاده شده‌اند. به همین دلیل، اقتباس و ترویج و شیوع دادن این مفاهیم به جامعه ایرانی، لزوما به معنای ریشه‌ داشتن آنها در تجربه زیسته ما نیست. آنچه که رخ داده، بیشتر «حادث شدن» است تا «زاده شدن». بیشتر «اقتباس» است تا «اندیشیدن». مفاهیم، وقتی از بستر زایش خودشان جدا شوند و بی ‌آنکه در خاکی دیگر ریشه بدوانند، صرفا انتقال یابند، بدل به اشباحی مفهومی میشوند. حاضر در زبان؛ ولی غایب در زندگی.
در جوامع اروپایی، این مفاهیم از خلال سنجشگری، تجربه، و آزمونهای تاریخی، به تدریج قوام یافته‌اند؛ امّا در جامعه ایرانی، اغلب چون آواری فرو افتاده‌اند بی ‌آنکه پیشتر، ساختار ذهنی و اجتماعی و فرهنگی لازم برای پذیرش و گواریدن آنها فراهم شده باشد. نتیجه چنین وضعی، نه تعالی، بلکه تلاطم است؛ نه انسجام، بلکه تناقض؛ نه پیشروی، بلکه کشمکشی فرساینده میان لایه‌ های ناهمزمانِ آگاهیست. ما زمانی میتوانیم از «مدرنیته» سخن بگوییم که آن را در ساحت زیست خودمان اندیشیده، آزموده و به محک تجربه زده باشیم؛ آنهم نه در خلأ، بلکه بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان. مدرنیته، اگر قرار است «از آنِ ما» شود، باید از درون ما عبور کند؛ نه اینکه صرفا بر ما عارض شود. تصوّر اینکه با اقتباس مفاهیم، بتوان تجربه‌ای را بازتولید کرد که در جایی دیگر، طی قرنها اندیشیده و زیسته شده، خطایی است بنیانی؛ زیرا تجربه را نمیتوان کپی‌ برداری کرد؛ بلکه باید «تولید» شود. بخشی از بحرانهای فکری و اجتماعی و سیاسی ما را میتوان در این گسست، جست ‌و جو کرد. فاصله‌ای میان زبانِ مدرن و زیستِ نامدرن.
حتّا میتوان اذعان کرد که غلبه گرایشهای سنّت‌گرا یا بنیانگرا؛ یعنی آنچه که گاه به‌ درستی یا نادرستی «طالبانوار» نامیده میشود، نه صرفا واکنشی سیاسی؛ بلکه نشانه‌ای از همین شکاف عمیق است. شکاف میان مفاهیمی که از بیرون آمده‌اند و فرهنگی که هنوز آنها را درونی و اندیشیده و نگواریده است. امّا مقصود من از این بحث، نفی «قانون» یا بی‌ اعتبار کردن آن نیست؛ بلکه سخن بر سر «کرانه‌های قانون» است. قانون، هر چند که برای تنظیم مناسبات اجتماعی ضروری است؛ امّا کافی نیست. قانون، میتواند رفتار را تنظیم کند؛ امّا نمیتواند جانِ مناسبات بشری را بیافریند. آنچه که میان انسانها پیوندی زنده و پایدار برقرار میکند، چیزی فراتر از قانون است که نامش فرهنگ است. تمثیل ساده‌ای میتواند این نسبت را روشنتر کند. اگر قصد صعود به قلّه‌ای چون اورست را داشته باشیم، ابزارها و وسایل تا نقطه‌ای معیّن کارآمدند؛ امّا در لحظه‌ای، خودِ همان ابزارها میتوانند مانع شوند. هیچکس اسب را بر دوش نمیگیرد تا به قلّه برسد، هر چند که تا دامنه، یاری‌ رسان بوده است. قانون نیز چنین است. ضروری، امّا محدود. در موقعیّتهایی که قانون از پاسخگویی و راهگشایی بازمیماند، فروزه های «فرهنگ» هستند که وارد میدان میشوند، فرهنگی که در پرنسیپهای جوانمردی، گذشت، بخشش و پهلوانی و چشمپوشی تجلّی مییابند. این فروزه‌ها، نه زینتهای اخلاقی؛ بلکه ساز و کارهای عمیقِ حفظ پیوند انسانها هستند. جایی که قانون ناتوان است، اینها میتوانند از فروپاشی شیرازه جامعه جلوگیری کنند.
بنابر این، وفاداری به قانون، نباید به معنای وانهادن میراث زیسته فرهنگی باشد. برعکس، قانون، زمانی ارزشمند و پایدار است که بتواند فروزه‌های فرهنگی را در خودش جذب، منسجم و ماندگار کند. قانونی که از فرهنگ تغذیه نکند، به نظمی خشک و بی ‌روح بدل میشود و فرهنگی که در قانون، صورتبندی نشود، در معرض زوال و پراکندگی قرار میگیرد. من میپرسم که آیا مسئله ما واقعا «وارداتی بودن» مفاهیم است، یا ناتوانی ما در «تولید تجربه»؟. آیا ما از مدرنیته گریزانیم، یا از مسئولیّتی که مدرنیته بر دوش انسان میگذارد؟. آیا آنچه را که «فرهنگ» مینامیم، هنوز زنده و زایاست، یا صرفا خاطره‌ای زیباشناختی از گذشته‌ای از دست ‌رفته؟. اگر قانون، صورتبندی عقلانیِ زیست جمعی است، پس فرهنگ چیست؟ روح آن؟ یا توجیه‌گر نارساییهای آن؟. آیا «جوانمردی» میتواند جایگزین نهادهای ناکارآمد شود، یا خودش، بدون پشتیبانی ساختارهای دادگرانه، به فروزه ای استثنایی و شکننده فروکاسته میشود؟. آیا میتوان بدون بازاندیشی ریشه‌ای در «خود» صرفا با نفی «دیگری»، به هویّتی استوار دست یافت؟. شاید مسئله در «مدرن بودن» یا «مدرن نبودن» نیست؛ بلکه در اینست که ما تا چه حد جرأت داریم تجربه کنیم، بیندیشیم، و از نو بسازیم؛ نه بر ویرانه ‌های تقلید؛ بلکه بر زمینِ مخاطره‌آمیزِ آفرینش بر شالوده تاریخ و فرهنگ مردمان میهنمان.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
لینک مقاله آقای صباحی: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/127292/

پ., 17.09.2026 - 18:24 پیوند ثابت
یوسف جاویدان
یوسف جاویدان

با سلام به آقای هوشنگ اسدی
بهترین سندهای فردیت ایرانی را در شاهنامه می‌توان یافت. در پایین به چند نمونه و از جمله سیندخت، رودابه و سیاوش اشاره می‌کنم.
(۱)
اوریانتالیسم سبکی که با استعمار اروپایی شکل گرفت تاثیر زیادی روی اندیشه‌ی تحصیل‌کرده‌ها و کتابخوان‌ها و روشنفکران شرقی گذاشت. دوران استعمار گذشته ولی تاثیر مخرب آن هنوز پا برجاست. برای شناخت اوریانتالیسم باید جنبه‌های مختلف این مکتب را در ادبیات و تاریخ نویسی حتا در هنرهای تجسمی و نقاشی و تاثیر آن بر نویسندگان شرقی را واکاوی کرد.
(۲)
یکی از ایده‌هایی که اوریانتالیست‌ها رواج دادند این بود که در شرق فردگرایی وجود ندارد یا بسیار ضعیف است. یکی از دلایلی که ارائه می‌کنند این است که نقاش‌ها پای نگاره‌های خود را امضا نمی‌کردند.

این حرف ناشی از دانش ناکافی این دسته از اوریانتالیست‌هاست. مینیاتورهایی که آنها در موزه‌ها می‌بینند آثار جداگانه و تکی نیستند اکثر از نسخه‌های خطی جدا شده‌اند. ساختن یک نسخه خطی از شاهنامه یا هر کتاب دیگری هزینه سنگین داشت و کاری گروهی و جمعی بود. این نسخه‌ها در جایی که کتابخانه نامیده می‌شد تولید می‌شدند و بعضی وقتها از کاغذ و قلم مو و رنگ های نقاشان و خوشنویسان و تذهیب‌گران در همانجا تولید می‌شدند، از ابزار کار گرفته تا محصول آخری. یک نسخه خطی کار یک نقاش نبود که بیاید و زیر برگ را امضا کند، کار لشکر کوچکی کارورز و هنرورز بود. ممکن بود در تولید یک تک برگ به تنهایی ده نفر شرکت داشته باشند. تولید چنان نسخه‌هایی بسیار گران بود و معمولن نام امیر یا شخص پر نفوذی که آن را سفارش داده بود روی آن گذاشته می‌شد.

از دوره صفویه که کشیدن تک نگاره باب شد نقاش‌ها هم پای نگاره‌ها را امضا می‌کنند.
(۳)
سرتاسر شاهنامه نمونه‌های زیادی از فردیت ایرانی را می‌توان دید، در گفتگوهای بسیاری از کاراکترها از سخن گفتن زال با پدرش و گلایه از او تا گفتگوی بهمن نوجوان و رستم. سه تا از نمونه‌ها بطور خلاصه رودابه و سیندخت و سیاوش هستند. سیاوش برای آن که پیمان نشکند تصمیم و خواست خودش را بالاتر از تصمیم پدرش می‌گذارد (در فرهنگی که سرپیچی از فرمان پدر و پادشاه ناپسند است) و دست به کاری می‌زند که خیانت به حساب می‌آید، آن هم بدترین نوع آن. رودابه حتا وقتی که با خطر جنگ و زوال کابل روبرو می‌شود حاضر نیست از عشقش دست بکشد و خواست خودش را فراتر از هر مصلحتی می‌گذارد. در همان رابطه سیندخت نه تنها حل و فصل یک مشکل بزرگ را در دست خودش می‌گیرد بلکه مانند یک سردار به دیدار سام می‌رود و با او مذاکره می‌کند. نمونه‌های دیگر بزم پنهانی رودابه و زال و خاستگاری تهمینه از رستم هستند و گفتگوی گردیه به عنوان رییس سپاه با سپهسالار سپاه چین.
(۴)
این که در ایران کهن فردیت وجود نداشته بر اساس یکی دو فرض مطلق‌گونه است: یکی اینکه فرهنگ و تمدن ایران باستان از ابتدای آن (که از یکسو ریشه در تمدن هَلتَمتی در ایلام دارد و از سوی دیگر در آسیای مرکزی)، پدیده‌ای یکپارچه و منجمد و جامد بوده و دچار هیچ تغییری نشده است. فرض دیگر آن است که ایرانگرایی یعنی نبش قبر این پدیده «جامد» و «منجمد» و آوردن آن به قرن بیست و یکم.
این پیشفرض‌ها درست نیستند.
میهنگرایی نوین با دولت-ملت نو زاده شده و دو نمونه نامور آن را در ناسیونالیسم رایج در فرانسه و در آمریکا می‌بینیم.

در این مورد بیشتر می‌شود نوشت ولی برای طولانی نشدن مطلب همینجا بس می‌کنم.

پ., 17.09.2026 - 16:56 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درووود!
تحشیه ای به شدّت زائد و پرت از مرحله!

وقتی که قرار است مثلا در باره تاریخ ایران و فرهنگ ایرانی صحبتی بشود، باید پیش از هر چیز یاد گرفت که چگونه در زبان و تجربه‌های ملت خود اندیشید و کاوید؛ نه اینکه عینکهای دیگران را بر چشم گذاشت و بعد به تماشای خود پرداخت؛ زیرا کسی که از پشت چشم دیگری به خودش نگاه میکند، دیگر خودش را نمیبیند؛ بلکه تصویری را میبیند که دیگری از او ساخته است و مصیبت دقیقا از همینجا آغاز میشود؛ یعنی از جایی که تصویر دیگری از خویشتن را با خود خویشتن اشتباه میگیریم. کسی که از «عقلانیّت یونانی» سخن میگوید، باید در درجه نخست نشان دهد که یونانیان، و به ‌ویژه متفکّران و فیلسوفان یونانی، از «نئوس» و «لوگوس» چه مراد میکرده‌اند و در پسزمینه این مفاهیم چه تجربه‌هایی از زندگی، جهان، انسان و هستی نهفته بوده است. نمیشود کلمه‌ای را از بستر تاریخی و تجربه زیسته‌اش بیرون کشید، گرد و خاک قرنها را از روی آن تکاند و بعد تصوّر کرد که همان کلمه در هر زمان و هر فرهنگ دیگری دقیقا همان معنا را خواهد داشت. مفهوم، موجودی بی‌ریشه نیست. هر مفهوم اندیشیده شده، سررگذشتی و تاریخی دارد و هر تاریخ، تجربه‌ای انسانی را پشت سر خود حمل میکند. پس از آن باید نشان داد که نئوس یونانی چگونه در دستگاه فکری اصحاب کلیسا دگرگون و به «راسیو» تبدیل شد و این دگرگونی چه پیامدهایی به دنبال آورد، هم برای مسیحیّت و هم برای تمام آنچه بعدها در تاریخ اندیشه و فرهنگ اروپا اتّفاق افتاد. بعد باید نشان داد که راسیو، هنگامی که در زبان و قلم متفکّران و فیلسوفان اروپایی راه یافت، چگونه به «راسیونالیسم» تبدیل شد و چه نقشی در ساختن جهان جدید اروپا ایفا کرد. متعاقبش باید نشان داد که این روند چگونه به «فرنونفت» آلمانی رسید و در آنجا چه صورت دیگری به خود گرفت. در تمام این مراحل باید تفاوتها را با دقّت دید؛ چونکه تاریخ اندیشه، تاریخ جابجا شدن چند واژه از یک زبان به زبان دیگر نیست. هر بار که مفهومی از یک جهان فرهنگی به جهان دیگری وارد میشود، چیزی در آن تغییر میکند و چیزی نیز از آن کم یا بر آن افزوده میشود. اگر این تفاوتها را نبینیم، چند واژه را کنار هم میچینیم و اسم این کنار هم چیدن را «تاریخ فلسفه» میگذاریم، حال آنکه چیزی جز یک بازی با الفاظ نکرده‌ایم.
امّا وقتی که نوبت به تاریخ و فرهنگ ایران میرسد، مسئله از اساس چیز دیگری است. باید نشان داد که عقلانیّت در فضای جامعه اسلامی به چه معنا درآمده و مهمتر از آن، باید پرسید «خرد» و «خردورزی» در تجربه ایرانی یعنی چه. باید نشان داد که خردورزی ایرانی در سنجش و تقابل و دیگرسانی با تجربه یونانی و تجربه اروپایی چگونه فهمیده میشود خردورزی ایرانی را نمیشود به عنوان نسخه‌ای دیگر از عقلانیّت یونانی یا راسیونالیسم اروپایی فهمید. خردورزی ایرانی با مهرورزی همپاست. خرد و مهر در این تجربه از یکدیگر بریده و منفک نیستند. ویژگی برجسته آن، ادغام، انبثاق، پیوستگی و همآغوشی است. خرد در اینجا الزاما، تیغ بُرّنده‌ای نیست که جهان را به قطعات متضاد تقسیم کند تا از میان آنها به حقیقت برسد؛ بلکه بیشتر کوششی است برای دیدن پیوندها، برای فهمیدن نسبت میان هستومندها، برای دیدن کل در دل جزء و جزء در متن کل. در برابر، عقلانیّت یونانی و راسیونالیسم اروپایی و فرنونفت آلمانی، در سیر تاریخی خود، به سبب پیشینه و تاثیرپذیریهای عمیقشان از دوگانه ‌سازی خیر و شرّ که محصول دیدگاه زرتشت و دیانت زرتشتی بودند، خصلتی بُرّده، تفکیک‌کننده و گسست‌آفرین پیدا کرده‌اند. در اینجا، عقل میخواهد که مرز بکشد؛ میخواهد که جدا کند تا تعریف کند؛ میخواهد ببُرد تا روشن کند. این تفاوت را باید دید و فهمید، نه اینکه همه این تجربه‌های تاریخی را زیر یک عنوان کلی به نام «عقل» بریزیم و خیال کنیم که مسئله حل شده است. اما تاکید من بر چیز دیگری است و آن اینکه ما باید به جای دیدن خودمان از طریق عینک و چشم‌انداز دیگران، یاد بگیریم - اگر واقعا میخواهیم به اندازه یک ارزن اهل اندیشیدن باشیم -یکراست و بی‌ میانجی در باره تجربه‌های نیاکانمان بیندیشیم. باید خودمان به سراغ خودمان برویم. باید ببینیم نیاکان ما چگونه جهان را تجربه میکرده‌اند، زندگی را چگونه میفهمیده‌اند، مرگ برایشان چه معنایی داشته، زمین و آسمان و کیهان را چگونه میدیده‌اند، زن و زایش و مهر و شرّ و خیر و طبیعت و هستومندها را چگونه در دستگاه تجربه خود جای میداده‌اند. باید به زبان خودشان، به اسطوره‌های خودشان، به آیینهای خودشان و به تصاویر خودشان نزدیک شد؛ نه اینکه نخست تصویری را که دیگری از ما ساخته است بپذیریم و بعد با همان تصویر در باره خودمان داوری کنی؛. وگرنه کارمان میشود چیزی شبیه این که دیگری عینکی و آیینه ای ساخته، ما آن را به چشم زده‌ایم، خودمان را در آن دیده‌ایم، تصویر را باور کرده‌ایم، بعد هاج و واج مانده‌ایم که چرا ما چنین هستیم! چرا عقب مانده‌ایم؟ چرا در جا میزنیم؟ چرا در باتلاق فلاکتهای تاریخی خود فرو رفته‌ایم؟ و البته برای پاسخ به این پرسشها دوباره میرویم سراغ همان کسی که عینک و آیینه را ساخته است! این دیگر واقعا طنز تاریخ است، منتها از آن طنزهایی که آدم دلش نمی‌آید به آن بخندد.
ضمنا در باره اسلامیّت نیز باید از این دوگانه‌سازیهای ساده‌لوحانه دست برداشت. اسلامیّت را نمیشود صرفا «دین بیگانه» یا «دین وارداتی» نامید و با همین یک عبارت خیال کرد که تاریخ ایران را توضیح داده‌ایم. اسلامیّت در ایران در فضای تهی وارد نشد؛ بلکه با جهان دینی، اساطیری و فرهنگی پیش از خود درگیر شد، درآمیخت، تغییر کرد و خود نیز تغییر داد. اگر قرار است که نسبت ایران و اسلامیّت فهمیده شود، باید این درهم‌تنیدگی تاریخی را دید، نه اینکه تاریخ را به چند شعار آماده و مصرف‌ شده تقلیل داد. شمشیری که امروز در دست اسلام سیاسی است و بر شاهرگ جوانان و مردمان ایران همچون گیوتین فرود می‌آید، اگر فقط «شمشیر بیگانه» نامیده شود، بخش مهمی از حقیقت تلخ تاریخی خودمان را پنهان کرده‌ایم. بیگانه میتواند شمشیر را وارد کند، اما اگر این شمشیر در این سرزمین تا امروز چنین بُرّنده مانده است، باید پرسید چه ساختارهایی آن را تیز نگه داشته‌اند و چه دستهایی، در طول تاریخ، آن را در دست دیگری گذاشته‌اند. گاهی مسئله فقط این نیست که چه کسی شمشیر را به دست گرفته است؛ باید پرسید چه کسی آن را ساخته، چه کسی آن را تیز کرده و چه کسی دسته‌اش را برای گرفتن در دست دیگری آماده کرده است. شمشیری که در دست اعراب افتاد، طرّاح و سازنده و ریخته گرش، خود ایرانیان در تحت سیطره دیانت میترائی بودند. شمشیر الهی همان شمشیر میتراس است. اسلامیّـ در حقیقت وجودی اش، تفاله دیانت میترائی و دیانت مزدائی است و آنچه که به دروغ و ساده‌سازی تحت عنوان «حمله اعراب» در ذهن ما جا انداخته‌اند نیز باید از نو و بی‌ تعصّب بررسی شود. فروپاشی سلطله ساسانیان را نمیشود فقط با این فرمول توضیح داد که «اعراب آمدند و ایران را گرفتند». این توضیح، اگر همه داستان باشد، بیشتر به افسانه میماند تا تاریخ. باید از خود پرسید که در درون آن امپراتوری چه میگذشت؟ چه شکافهایی پدید آمده بود؟ چه کشمکشهایی میان نیروهای قدرت وجود داشت؟ ارتشتاران و سپهسالاران ایرانی چه میکردند؟ چه مناسباتی میان آنان برقرار بود؟ و آیا سقوط یک سلطله عظیم را میتوان بدون دیدن این عوامل درونی توضیح داد؟ گاهی دشمن از بیرون می‌آید، اما دروازه را کسانی از درون باز میکنند و گاهی حتّا لازم نیست که کسی دروازه را باز کند، کافی است دیوار را از درون پوک کرده باشند. بنابراین، بحث هویّت ایرانی، بحث نظریّه‌های استادان دانشگاهی و متفکّران باختری در باره ما نیست و اساسا قرار نیست ما هویّت خودمان را از کتابهایی استخراج کنیم که دیگران با مفروضات، زبان و تجربه تاریخی خودشان در باره ما نوشته‌اند. بحث هویّت ایرانی، بحث تجربیات بی ‌واسطه نیاکان ما از زندگی، گیتی، کیهان و هستومندهاست؛ یعنی تجربیاتی که پیش از آنکه به «نظریّه» تبدیل شوند، در زندگی زیسته شده‌اند. باید به سراغ اساطیر و تصاویر زنخدایان ایرانی رفت و آنها را رازشکافی کرد. باید دید در اساطیر ایرانی چه چیزی از تجربه تاریخی و انسانی نیاکان ما پنهان شده است. باید تصاویر زنخدایان ایرانی را خواند، نه به عنوان نقش و نگارهایی از گذشته‌ای دور و مرده؛ بلکه به عنوان حاملان تجربه‌هایی که یک ملّت رنگین کمانی در باره زایش، زندگی، طبیعت، مرگ، مهر و هستی داشته است.
اسطوره را نباید به این دلیل که زبانش زبان عقل مدرن نیست، بی‌ معنا تلقی کرد. چه بسا آنجا که زبان مفهومی هنوز نتوانسته است چیزی را بگوید، تصویر اسطوره‌ای آن را در خود حفظ کرده باشد. اسطوره گاهی همان چیزی را حمل میکند که بعدها فیلسوف میکوشد با صدها صفحه مفهوم‌پردازی بیانش کند. به همین دلیل، اگر قرار است که در باره هویّت ایرانی سخن بگوییم، باید از خود تجربه ایرانی آغاز کنیم. از زبان، اسطوره، آیین، تصویر و حافظه‌ای که نیاکانمان از جهان در آن به جا گذاشته‌اند. نه اینکه نخست به سراغ دیگران برویم، ببینیم در باره ما چه گفته‌اند، همان را حقیقت بپنداریم، بعد بر اساس همان حقیقت قرضی، خودمان را اندازه بگیریم و در پایان از اینکه چرا با آن تصویر جور درنمی‌آییم، حیران بمانیم. این همان دور باطلی است که باید از آن بیرون آمد. باید یک بار، فقط یک بار، عینک را از چشم برداشت و آن وقت شاید برای نخستین بار بفهمیم که آنچه سالها «خودمان» میپنداشتیم، در اصل، چهره ما در چشم دیگری بوده است و شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد که آدمی میتواند آنقدر با تصویر تحریف ‌شده خود زندگی کند؛ طوری که روزی که چهره واقعی‌اش را میبیند، آن را هم نشناسد.
شاد و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان

پ., 17.09.2026 - 05:36 پیوند ثابت