درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از دالانهای طول و دراز آکادمی افلاطون و گامنوردیهای ارسطویی در زیر رواقها و قدیفه پاره پوره دیو جانوس سگ مذهب!
اینکه مدرسه بی.بی.سی چه شاگردانی تربیت و فارغ التّحصیل میکند، چندان محتاج صغرا و کبراهای آنچنانی نیست؛ کافیست به محصول نگاه کنیم. پیششرط ورود به چنین مدارسی ظاهرا تعطیل کردن مغز و نیروی اندیشیدن و وجدان فردیست و سپس نصب و مونتاژ چیپ مطلوب در جمجمه شاگرد؛ زیرا حکومتی که سازنده و سرمایهگذار و پردازنده چنین مدرسهای با اهداف خاصّ خودش است، طبعا به انسان مستقل و اندیشنده و وفادار به وجدان خویش احتیاجی ندارد؛ بلکه مبلّغ میخواهد، بلندگو میخواهد، آمینگویی میخواهد و گاه آدمهایی که با بلبشو و گرد و خاک راه انداختن، فضای عمومی را چنان تیره و تار کنند که دولتهای بیگانه بتوانند در فضای گرگ و میش، اهداف خود را آسانتر پیش ببرند. اینها البته شگفتانگیز نیست. شگفتی و تأسف آنجاست که انسانی با تحصیل فلسفه و عنوان استاد فلسفه، وقتی در برابر چنین رسانهای یا کارآزموده آن قرار میگیرد، نتواند پرسشهای سطحی و ژورنالیستی مجری را از سطح ابتذال بیرون بکشد و به قلمرو فلسفیدن، یعنی به عمق مسئله، مسئولیّت، حقیقت، قدرت و سرنوشت انسان ببرد. استاد فلسفه باید بتواند از یک پرسش بی مایه، پرسشی جدّی بسازد و حتّا پرسشگر را وادار کند تا در باره پرسش خودش دوباره بیندیشد؛ وگرنه فلسفهای که فقط عنوان دانشگاهی دارد، چه تفاوتی با انباشت محفوظات دارد؟.
نقش دولتهای بیگانه در تحوّلات ایران نیز مبحث تازهای نیست. از همان روزی که انسانها جامعه ساختند، نیم نگاهی هم به خانه همسایه داشتهاند. جنگ اخیر و نقش آمریکا و اسرائیل نیز، فارغ از همه موافقتها و مخالفتها، یک واقعیّت را عریانتر کرد: حکومتگران گیوتینی تا زمانی که در برابر فشار واقعی قرار نگیرند، میلیمتری از مواضع خود عقب نمینشینند. امّا اگر همه این زیر و بمها را کنار بگذاریم، یک اصل همچنان باقی میماند که هیچ معاملهای با آمریکا و چین و روسیه و دیگر قدرتها نمیتواند آن را دور بزند: مسئله اصلی «مردمان ایران» هستند. هیچ حکومتی نمیتواند برای حفظ ابدی خود، ضمانتنامه بقا را از قدرتهای خارجی بخرد؛ زیرا مشروعیّت/لژیتیماتسیون؟اعتبار و امنیّت پایدار، اگر اصولا معنایی داشته باشند، باید از گوهر مردمان ایران در جامعیّت وجودی بدون هییچ استثنا و تبعیضی بجوشند، نه از میز مذاکره با قدرتهای بیرونی و اینجاست که یکی از تلخترین بخشهای ماجرا آغاز میشود؛ آنهم نقش مدّعیان مخالفت با حکومت فقاهتی؛ یعنی طیفهایی پریشان، متشتّت و گرفتار خودشیفتگی سیاسی که هر کدام خود را تنها رسول اصیل آزادی میپندارند و چنان علیه یکدیگر شمشیر میکشند که گویی مسئله اصلی ایران نه حکومت؛ بلکه رقیبِ چند کیلومتر آن طرفتر است. مردمان ایران زیر فشار استبداد، فقر، ناامنی و فرسودگی اجتماعی دست و پا میزنند و این آقایان و خانمها هنوز سرگرم اثبات اصالت خویش هستند. مصیبت فقط این نیست که نمیتوانند با یکدیگر کنار بیایند؛ بلکه مصیبت بزرگتر اینست که ظاهرا هنوز نفهمیدهاند که در سیاست، گاهی باید از هر امکان موجود برای پایان دادن هر چه سریعتر به یک وضعیّت فاجعهبار استفاده کرد، نه اینکه همه امکانات را قربانی اثبات برتری خود کرد.
آقای طبری سرانجام حرف حساب را زدند و گفتند این رژیم باید ساقط شود. بسیار خوب. امّا پرسش اساسی دقیقا از همینجا آغاز میشود، نه اینکه تمام شود: بعد از سقوط، چه؟ کدام آلترناتیوِ حاضر و پتانسیلدار باید بلافاصله وارد میدان شود تا «ایران آزاد» از خلأ قدرت، هرج و مرج و انتقامجویی سر برنیاورد؟ اگر بحث، خونریزی و کشتار و انتقامخواهی نیست - که نباید باشد - پس باید از همین امروز در باره دادگزاری، انتقال قدرت، ساختار آینده و آلترناتیوی که توان بر دوش کشیدن این مسئولیّت را دارد سخن گفت. این دقیقا نقطهای بود که انتظار میرفت یک استاد فلسفه، به جای تکرار پرسشهای سطحی مجری، بحث را بدانجا ببرد؛ امّا دریغ که چنین نشد.
حقیقت تلخ اینست که مسئله ایران فقط این نیست که چه کسی باید برود؛ بلکه مسئله بزرگتر اینست که چه چیزی باید جای او را بگیرد. سقوط یک حکومت، به خودی خود آزادی نمیآورد همانگونه که شکستن یک زندان، هنوز به معنای ساختن جامعهای آزاد نیست. اگر برای «روز بعد» اندیشهای و برنامه ای وجود نداشته باشد، تاریخ فقط زندانبان را عوض میکند و این شاید تلخترین شوخی تاریخ با ملّتی باشد که نیم قرن است بهای سنگین زیستن و هزینه آزادی را میپردازد.
شاد زی و خوش زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
فلسفه در دام ژورنالیسم مبتذل!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از دالانهای طول و دراز آکادمی افلاطون و گامنوردیهای ارسطویی در زیر رواقها و قدیفه پاره پوره دیو جانوس سگ مذهب!
اینکه مدرسه بی.بی.سی چه شاگردانی تربیت و فارغ التّحصیل میکند، چندان محتاج صغرا و کبراهای آنچنانی نیست؛ کافیست به محصول نگاه کنیم. پیششرط ورود به چنین مدارسی ظاهرا تعطیل کردن مغز و نیروی اندیشیدن و وجدان فردیست و سپس نصب و مونتاژ چیپ مطلوب در جمجمه شاگرد؛ زیرا حکومتی که سازنده و سرمایهگذار و پردازنده چنین مدرسهای با اهداف خاصّ خودش است، طبعا به انسان مستقل و اندیشنده و وفادار به وجدان خویش احتیاجی ندارد؛ بلکه مبلّغ میخواهد، بلندگو میخواهد، آمینگویی میخواهد و گاه آدمهایی که با بلبشو و گرد و خاک راه انداختن، فضای عمومی را چنان تیره و تار کنند که دولتهای بیگانه بتوانند در فضای گرگ و میش، اهداف خود را آسانتر پیش ببرند. اینها البته شگفتانگیز نیست. شگفتی و تأسف آنجاست که انسانی با تحصیل فلسفه و عنوان استاد فلسفه، وقتی در برابر چنین رسانهای یا کارآزموده آن قرار میگیرد، نتواند پرسشهای سطحی و ژورنالیستی مجری را از سطح ابتذال بیرون بکشد و به قلمرو فلسفیدن، یعنی به عمق مسئله، مسئولیّت، حقیقت، قدرت و سرنوشت انسان ببرد. استاد فلسفه باید بتواند از یک پرسش بی مایه، پرسشی جدّی بسازد و حتّا پرسشگر را وادار کند تا در باره پرسش خودش دوباره بیندیشد؛ وگرنه فلسفهای که فقط عنوان دانشگاهی دارد، چه تفاوتی با انباشت محفوظات دارد؟.
نقش دولتهای بیگانه در تحوّلات ایران نیز مبحث تازهای نیست. از همان روزی که انسانها جامعه ساختند، نیم نگاهی هم به خانه همسایه داشتهاند. جنگ اخیر و نقش آمریکا و اسرائیل نیز، فارغ از همه موافقتها و مخالفتها، یک واقعیّت را عریانتر کرد: حکومتگران گیوتینی تا زمانی که در برابر فشار واقعی قرار نگیرند، میلیمتری از مواضع خود عقب نمینشینند. امّا اگر همه این زیر و بمها را کنار بگذاریم، یک اصل همچنان باقی میماند که هیچ معاملهای با آمریکا و چین و روسیه و دیگر قدرتها نمیتواند آن را دور بزند: مسئله اصلی «مردمان ایران» هستند. هیچ حکومتی نمیتواند برای حفظ ابدی خود، ضمانتنامه بقا را از قدرتهای خارجی بخرد؛ زیرا مشروعیّت/لژیتیماتسیون؟اعتبار و امنیّت پایدار، اگر اصولا معنایی داشته باشند، باید از گوهر مردمان ایران در جامعیّت وجودی بدون هییچ استثنا و تبعیضی بجوشند، نه از میز مذاکره با قدرتهای بیرونی و اینجاست که یکی از تلخترین بخشهای ماجرا آغاز میشود؛ آنهم نقش مدّعیان مخالفت با حکومت فقاهتی؛ یعنی طیفهایی پریشان، متشتّت و گرفتار خودشیفتگی سیاسی که هر کدام خود را تنها رسول اصیل آزادی میپندارند و چنان علیه یکدیگر شمشیر میکشند که گویی مسئله اصلی ایران نه حکومت؛ بلکه رقیبِ چند کیلومتر آن طرفتر است. مردمان ایران زیر فشار استبداد، فقر، ناامنی و فرسودگی اجتماعی دست و پا میزنند و این آقایان و خانمها هنوز سرگرم اثبات اصالت خویش هستند. مصیبت فقط این نیست که نمیتوانند با یکدیگر کنار بیایند؛ بلکه مصیبت بزرگتر اینست که ظاهرا هنوز نفهمیدهاند که در سیاست، گاهی باید از هر امکان موجود برای پایان دادن هر چه سریعتر به یک وضعیّت فاجعهبار استفاده کرد، نه اینکه همه امکانات را قربانی اثبات برتری خود کرد.
آقای طبری سرانجام حرف حساب را زدند و گفتند این رژیم باید ساقط شود. بسیار خوب. امّا پرسش اساسی دقیقا از همینجا آغاز میشود، نه اینکه تمام شود: بعد از سقوط، چه؟ کدام آلترناتیوِ حاضر و پتانسیلدار باید بلافاصله وارد میدان شود تا «ایران آزاد» از خلأ قدرت، هرج و مرج و انتقامجویی سر برنیاورد؟ اگر بحث، خونریزی و کشتار و انتقامخواهی نیست - که نباید باشد - پس باید از همین امروز در باره دادگزاری، انتقال قدرت، ساختار آینده و آلترناتیوی که توان بر دوش کشیدن این مسئولیّت را دارد سخن گفت. این دقیقا نقطهای بود که انتظار میرفت یک استاد فلسفه، به جای تکرار پرسشهای سطحی مجری، بحث را بدانجا ببرد؛ امّا دریغ که چنین نشد.
حقیقت تلخ اینست که مسئله ایران فقط این نیست که چه کسی باید برود؛ بلکه مسئله بزرگتر اینست که چه چیزی باید جای او را بگیرد. سقوط یک حکومت، به خودی خود آزادی نمیآورد همانگونه که شکستن یک زندان، هنوز به معنای ساختن جامعهای آزاد نیست. اگر برای «روز بعد» اندیشهای و برنامه ای وجود نداشته باشد، تاریخ فقط زندانبان را عوض میکند و این شاید تلخترین شوخی تاریخ با ملّتی باشد که نیم قرن است بهای سنگین زیستن و هزینه آزادی را میپردازد.
شاد زی و خوش زی!
فرامرز حیدریان