میزگرد جمهوریخواهان ایران با اجرای کوروش پارسا و با حضور حسن شریعتمداری، سیاستمدار جمهوری خواه ؛ رضوان مقدم، از کنگره آزادی ایران؛ و احمد هاشمی، تحلیلگر سیاسی، در این قسمت به موضوع «اپوزیسیون دموکراتیک چه کم دارد و چگونه میتواند بدیلی معتبر و متکی بر جامعه بسازد؟» میپردازد.
در این میزگرد، چالشهای پیشِ روی نیروهای دموکراتیک مخالف جمهوری اسلامی و موانع شکلگیری یک بدیل سیاسی معتبر مورد بحث قرار میگیرد. پرسش اصلی این است که چه عواملی مانع تبدیل پراکندگی سیاسی و نارضایتی اجتماعی به نیرویی سازمانیافته و دارای پشتوانه اجتماعی شده است.
مهمانان برنامه همچنین درباره رابطه اپوزیسیون با جامعه، ضرورت اعتمادسازی، همکاری میان جریانهای دموکراتیک، نقش جامعه مدنی و چگونگی پیوند میان مطالبات شهروندان و فعالیت نیروهای سیاسی گفتوگو میکنند.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
دیدگاهها
بس کنید اینهمه بی مسئولیّتی فاجعه بار را!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از همچنان سرگردان بیابانهای جاه طلبی بودن و بیخیالیهایی هولناک!
من لزومی نمیبینم که وارد جزئیات شوم. گاهی چند اشاره گذرا کافیست. از میان این سه نفر، تنها خانم «مقدّم» بودند که واقع بینانه سخن گفتند. آقای «هاشمی» بار دیگر نشان دادند که همچنان در حصار ذهنیّت ایدئولوژیک خویش گرفتارند؛ چنانکه گویی جهان بیرون و رویدادهای میهنی با همه تحوّلاتش هنوز نتوانسته اند راهی به اقامتگاه ذهنی ایشان پیدا کنند. آقای «شریعتمداری» نیز نشان دادند که شناختشان از تاریخ و فرهنگ ایرانی هنوز عمدتا در سطح همان روایتهای سطحی، رایج و تکرار شده و نخ نما و مزخرفیست که بیشتر به حافظه عمومی تعلّق دارد تا به فهم تاریخی و فرهنگی و ریشه ای ایران و تار و پودش. مسئله «پادشاهی و چگونگی گزینش شاه» در تاریخ و فرهنگ ایرانی نیز خلاف تصوّر ساده انگارانه رایج، به این سادگی در مفهوم «موروثیّت» خلاصه نمیشود، امّا این بحث را فعلا به مجال دیگری وامیگذارم.
آنچه که از این محافل برای من تأسّف بارتر است، اصرار ملال آور بر این گزاره فرسوده است که «هنوز بدیلی نداریم». گویی تاریخ، موظّف است منتظر بماند تا حضرات سرانجام از منازعات ذهنی و رقابتهای شخصی و قدرت طلبیهای چندش آور فارغ شوند و بعد اجازه دهند فرصت تاریخی از راه برسد! حال آنکه تاریخ، اهل تعارف نیست. فرصت تاریخی می آید، لحظه ای در برابر یک ملّت میایستد و اگر آن ملّت نتواند آن را بشناسد و به عمل تبدیل کند، بیصدا میگذرد و تنها حسرتش را برای نسلهای بعد باقی میگذارد. محفلهایی که مدام بر طبل توخالی «بدیل نداریم» میکوبند، بیش از آنکه راهی به آینده بگشایند، عملا دارند بر آتش فرصتهای تاریخی نفت میریزند؛ فرصتهایی که شاید دیگر هرگز با همان کیفیّت و امکان تکرار نشوند.
اگر این اشخاص و این گرایشها واقعا ایران و مردمان ایران را دوست دارند و اگر حقیقتا میخواهند برای میهن گامی ارزشمند و ثمربخش بردارند، باید شجاعت همپیمانی را بیاموزند و در کنار «شاهزاده و پادشاهیخواهان» بایستند؛ نه به معنای چشم پوشی از نقد و تعطیل کردن عقل؛ بلکه به معنای فهم این حقیقت ساده که در لحظات سرنوشت ساز، اختلاف نظر نباید به دشمنی و نقد نباید به مانع تراشی تبدیل شود. میتوان در کنار یکدیگر ایستاد، نقد کرد، اختلاف داشت و حتّا مخالفت کرد، بی آنکه هر اختلافی را به جنگی برای تصاحب صحنه تبدیل کنیم. مشکل از جایی آغاز میشود که «نقد» دیگر برای اصلاح نیست؛ بلکه به پوششی آبرومند برای «من هم باید در رأس باشم» تبدیل میشود و شاید یکی از تلخترین بیماریهای سیاست وامونده و متعفّن ایرانی همین باشد که بسیاری بیش از آنکه نگران نجات کشتی باشند، نگران اینند که چه کسی سکاّن آن را در دست خواهد گرفت.
برای اینکه منظورم از همپایی و همکاری روشن باشد، به حکایتی اشاره میکنم که جایی خوانده ام. پدری شش پسر داشت و هنگامی که در بستر مرگ بود، آنان را نزد خود فراخواند و شش چوب آورد. نخست به هر کدام یک چوب داد و گفت آن را بشکنید؛ شکستند. سپس دو چوب، بعد سه، چهار و پنج چوب را به آنان داد و هر بار، با دشواری، توانستند آنها را بشکنند. آنگاه هر شش چوب را یکجا به آنان داد و گفت حالا بشکنید؛ هیچکدام نتوانستند. پدر به آنان گفت دیدید که چوب تنها و حتّا چند چوب پراکنده به آسانی شکسته میشود، امّا وقتی که در کنار یکدیگر قرار میگیرند، دیگر به این سادگی شکسته نمیشوند. اگر شما نیز پشت یکدیگر باشید و برای یکدیگر بایستید، هیچکس به آسانی نمیتواند شما را بشکند و به ذلّت بنشاند.
حکایت امروز ما نیز کمابیش همین است. اگر مدّعیان اپوزیسیون حقیقتا خود را خدمتگزار ایران و مردمانش میدانند، باید بفهمند که مسئله امروز دیگر اثبات برتری «من» بر «او» نیست؛ بلکه مسئله نجات «ما» از وضعیّتیست که اگر ادامه پیدا کند، همه را با خود به أعماق فلاکت و نابودی خواهد برد. میتوان در کنار شاهزاده ایستاد، میتوان پادشاهیخواه نبود، میتوان نقد کرد و میتوان اختلاف نظر داشت، امّا نمیشود همزمان مدّعی ایراندوستی بود و با هر حرکت جمعی، صرفا از بیم آنکه مبادا دیگری زودتر به مقصد برسد، چوبی تازه لای چرخ تحوّلات گذاشت. تاریخ، صحنه تمرین جاه طلبیهای شخصی نیست و ملّت گرفتار نیز آزمایشگاه خودشیفتگیهای سیاسی نیست.
تلختر از همه اینست که گاهی انسانها آنقدر سرگرم اثبات حقّانیّت خویش میشوند؛ طوری که فراموش میکنند تاریخ در نهایت نه نیّتهایشان را محاکمه میکند و نه توضیحاتشان را میشنود؛ بلکه فقط نتیجه را به یاد میسپارد. اگر فرصت امروز از دست برود، فردا هیچکس نخواهد پرسید که چه کسی در فلان جلسه چه استدلالی داشت؛ بلکه خواهند پرسید که چرا وقتی میتوانستید کاری بکنید، نکردید. فرصت تاریخی را نمیشود تا ابد در سالنهای گفت و گو و محفلهای سیاسی معطل گذاشت. تاریخ، خلاف حضرات، اهل تعارف نیست و گاهی یک ملّت را فقط به دلیل چند سال تأخیر، برای چند نسل تنبیه میکند. پس بس است این همه «من، من، من، من» گفتن. ایران بیش از مدّعیان تازه، به انسانهایی نیاز دارد که در لحظه لازم بتوانند خود را کوچک کنند تا ایران بزرگ بماند. زمان برای بازیهای کودکانه قدرت طلبی و منم منم کردن بی پایان نیست. ملّتی که در آستانه یک دگرگونی تاریخی ایستاده، اگر امروز نتواند میان اختلافاتش و ضرورتهای تاریخی تمایز بگذارد، فردا شاید دیگر فرصتی برای جبران نداشته باشد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان