چهارشنبه 22 مهر 1405 - Wednesday, 14 October 2026

محمدعلی فروغی یا مصدق؟ کدام پدر ملت است؟

محمدعلی فروغی یا مصدق؟ کدام پدر ملت است؟

 

 عباس سوری چند برنامه در مورد محمدمصدق داشته. نمیدانم دوستانی که پای مقالات من در مورد مصدق کامنت شان را  از غیظ و عصبانیت نیمه تمام میگذاشتند شجاعت تماشای برنامه های «رسانه پارسی» و عباس سوری را دارند یا خیر. من هم به اندازه آن دوستان اکنون از دیدن برنامه های رسانه پارسا و سخنان عباس سوری بشدت کفری میشوم. کفری میشوم از این که نسل اول جبهه ملی چی های مخالف شاه که هیزم فاجعه 57 را آورد چگونه با مخلوطی از بلاهت و ساده لوحی، حرامزادگی، حسادت، و پست فطرتی نسل های  من و کمی با تجربه تر را منحرف کرد و دوشاب بجای دوغ در حلقوم ما ریخت و ما با ولع بلعیدیم. بله.. به خورد ما داد که محمدعلی فروغی فراماسون بوده.  نمیدانم بوده یا نه و اگر تصور یک فرد فراماسون یعنی کسانی مثل محمدعلی فروغی باید این فراماسون ها را بر چشم گذاشت. آیا شما هم از کسانی هستید که باور دارید که اگر تبلیغات جبهه ملی در سال 57 یا پیش از آن نبود در این انقلاب شرکت نمیداشتید؟ اگر چنین است با دیدن این برنامه باید کفری شوید که چرا به شما دروغ گفتند.  کافی بود جبهه ملی یک گوشه ای فقط تماشا کند نه این که برود پیشنویس قانون اساسی پس از پادشاهی را تهیه کند، شاید به این انقلاب نمی پیوستیم.  

 سی سال پیش با چند کتاب ناچیزی که چاپ ایران هم بود خواندم از لابلای خطوط پی بردم که مصدق چقدر نابکار بود و در هفته نامه چاپ نیمروز نوشتم که من هم حاضر بودم در کودتای 28 مرداد شرکت کنم. آن زمان اطلاعاتی که عباس سوری دارد را نداشتم اگرنه در همانجا خشتک مصدق را آن گونه که لایق اش است به سرش میکشیدم. شاید بگویید مصدق خدمت کرده. منکر نمیشوم که خدماتی کرده اما اولا نه به آن بزرگی که لای پای ما کردند، و دوم این که مگر هرکس که خدمتی کرد باید نابکاری و خباثت و پلشتی هم بکند؟ شاه این همه خدمت کرد یا نکرد؟  آیا من سلطنت طلب که معتقدم بزرگترین انسان ایرانی معاصر محمدرضاشاه بود حق دارم شکنجه ها در ساواک را به هر دلیلی به گل روی او ببخشم؟ هرگز! ما حق نداریم با آنچه که  کشور را میتواند به قهرا ببرد و نسل ها را گرفتار کند بنا به ملاحظاتی مدارا کنیم. وظیفه شاه بوده که خدمت کند ولی وظیفه نداشته که حقوق بشر را رعایت نکند به هر بهانه ای.  آیا مصدق به ایران خدمت کرد؟ شاید. اگر او نبود نفت ما ملی نبود؟ خیلی ساده لوحی است اگر بگوییم نخیر نفت ملی نمیشد. اگر به کارنامه محمدعلی فروغی نمره 100 بدهم به مصدق نمره 12 میدهم. والا مشقاسم نوکر دایی جان اگر بجای مصدق بود آنقدر سیاست داشت که بتواند منافع ایران را بهتر حفظ کند بدون آن که کشور را دچار بحران کند یا خود را به غش بزند یا برود زیر لحاف قایم شود یا حقه بازی های دیگر. وقتی به عکسهای مصدق که تمارض میکرد و روی تخت در خانه کارهای دولت را می گرداند و علیرغم توانایی در مجلس حضور نمی یافت و مظلوم نمایی میکرد نگاه میکنم، و نیز چهره بلاهت آمیز وزرایی که با لبخند و خشوع در کنار تخت او نشسته اند بیشتر به واپسماندگی ایرانیان روزگار مصدق پی می برم. مردمانی که سران شان این ابلهان باشند بسیار باید واپسمانده باشد. عوض آن که دست و پای مردک را بگیرند از مقام نخست وزیری بکشند پایین فریفته عوام شده و مصدق را روی سرشان می گذاشتند. آگاهانه این کار را میکردند و میدانستند چه میکنند. خب.. با سواد ابله کم نداریم مثل عبدالکریم سروش. 

و از همه بدتر.. ملت واپسمانده ایران که عشق امامحسین در کربلا کشته بودشون و عاشق مظلوم نماجماعت بودند چقدر خام این حقه بازی ها میشدند. و تو کسی که ساده لوح هستی و هنوز مصدق را با وجود این حقایق تاریخی می پرستی.  من به تو که نگاه می کنم بیشتر معتقد میشوم که ما واقعا به یک رضاشاه نیاز داشتیم که با پس گردنی ما را به حمام دوش ببرد و سر و ریش مان را بتراشد و شپش های مان را بزداید و قیافه مان را شکل آدم کند و بعد تا حد امکان دست دین را از سرنوشت کشور و مردم دور نگه دارد و تو... علیرغم سیلی جانانه ای که این انقلاب به صورتت نواخت هنوز اصرار داری همان ببوی ساده لوح که بودی بمانی. من هم مثل تو بودم. اما آدمی نبودم که ساده لوح و ببو بمانم و مرغ بلاهتم یک پا داشته باشد. خاک بر سرت! (ناراحت نشو.. از روی درد و خشم مینویسم.  من همچنان از دردی که بابت تاریخ تقلبی به پایم فرو کردند کفری هستم اگر تو این درد را حس نمیکنی برای آن است که غیرت نداری). 

باری.. ما در این برنامه با چهره «پدرملت» محمدعلی فروغی روبرو میشویم. من شخصا پدر ملت را تنها در فروغی خلاصه نمیکنم چرا که اگر پدر بزرگ ملت، یعنی رضاشاه نبود امروز قاجارهایی از قماش مصدق میراث فروغی را همراه پیکرش در ابن بابویه دفن کرده بودند. اما در این برنامه عباس سوری محمدعلی فروغی را با نگاهی جامعه شناسانه و تاریخی و از نگاه سوددهی به نفع منافع ملی می نگرد. من علاوه بر مقالات و نوشته ها در این 40 سال، کتابی در مورد محمدعلی فروغی و زندگی او خواندم و پی به بزرگی این مرد بردم. اما دیگر منابع و وقت کافی مثل عباس سوری در اختیار نداشتم که جای فروغی را در تاریخ معاصر بتوانم حدس بزنم.  عباس سوری با احاطه ای که بخاطر سواد و حرفه اش دارد دانسته های تاریخی مرا هرس کرد و سر جاهای مناسب نشاند تا من نگاه بهتری به چیدمان و نقشه تاریخ معاصر داشته باشم. تابحال محمدعلی فروغی برای من مرد شریفی بوده و خدماتی که کرده و متفقین را قانع کرده که دست از جمهوری بردارند و محمدرضای ولیعهد را به پادشاهی رساند. اما لقب پدر ملت که عباس سوری به فروغی میدهد واقعا شایسته و بایسته است.  امیدوارم شما نیز از این برنامه .. هنری.. عباس سوری هنرمند تاریخ است که به این زیبایی تاریخ را مقابل چشم بیننده به بوم نقاشی می کشد که ما میتونیم کاملا صحنه های تاریخ را تصور کنیم و کفری شویم. البته منظورم باغیرت هاست. ضمنا در جایی عباس سوری از دو شاهزاده قاجار نام میبرد که نامش را بخاطر ندارد. این دو پسران محمدحسن میرزا ولیعهد احمدشاه بودند که درجنگ جهانی دوم بعنوان افسر نیروی دریایی انگلیس خدمت میکردند. در جایی روایتی خواندم که فرستاده انگلیس با محمدحسن میرزا برای برکناری پهلوی و به پادشاهی رساندن اولاد محمدحسن میرزا با او وارد مذاکره میشود و محمدحسن میرزا با لبخندی می گوید که آنها از کودکی از ایران خارج شده و حتا زبان فارسی را بلد نیستند و علاقه ای نشان نداد. و این انگلیس ها را پاک ناامید کرد. برنامه را گوش کنید و حالش را ببرید. نوش جان اهل دلاش. 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

محسن کردی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

مجدّدا درود بر آق ای کردی گرامی،
تحشیه ای دیگر بدون شرح کشّاف.

از مطلبی که من نوشته‌ام، به هیچ روی نمیتوان «تبرئه» یا «بخشش بی‌ کیفر» را در باره هیچکس استنباط کرد. آنچه که من خواسته‌ام، فراخواندن موضوع از دامنه عاطفه و علاقه‌مندی شخصی به حوزه دادرسی و داوری تاریخی است و این دو، به گمان من، تفاوتی بنیانی با یکدیگر دارند. سخن من بر سر نادیده گرفتن جُرم یا بخشیدن خطا نیست؛ بلکه سخن بر سر آن است که دادگزاری را نباید با انتقام، یکی گرفت. اگر دادگزاری قرار باشد که صرفا معنای مقابله‌ به ‌مثل پیدا کند، آنگاه هر مخالفتی با آنانی که مصدر گیوتین الهی هستند، در نهایت به حرفی بی‌ اثر و بی ‌نتیجه تبدیل میشود؛ زیرا مصدر گیوتین خودش به خوبی میداند که اگر حتّا یک لحظه از شغل خویش عقب بنشیند، ممکن است که در لحظه بعد، خودش در زیر تیغ گیوتین قرار گیرد. در چنین نظامی، عدالت، دیگر، فضیلتی انسانی نیست؛ بلکه ساز و کاریست که فقط جای جلّاد و قربانی را عوض میکند و چرخه خشونت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکند.
اگر فرصت و حوصله دارید، یک بار با دقّت، «بهمن‌ نامه» را بخوانید و ببینید پسر اسفندیار زرتشتی چه بر سر «خاندان سام و زال و رستم» می‌آورد و در پایان، هنگامی که کار به بالشت رستم میرسد، چگونه میتوان به عمق فاجعه‌ای پی برد که کینه‌ توزی میتواند تا کجا انسان را با خود ببرد. تراژدی تاریخ ما همین است. جایی که آدمی میپندارد با مجازات دیگری، گذشته را اصلاح میکند، حال آنکه در بسیاری از موارد، تنها شکل خشونت را از دست پیشین میگیرد و به دست خویش میسپارد. ما قرار نیست که گیوتین را از آخوند جماعت تحویل بگیریم و سپس با کراوات و ادکلن ژیل‌ساندر و صورت سه ‌تیغه تراشیده، همان شغل آخوندی را با ظاهری تازه ادامه دهیم. اگر قرار باشد ماهیّت خشونت و سبک و سیاق انتقام، دست ‌نخورده باقی بماند، تغییر لباس و زبان و ظاهر، چیزی را در حقیقت ماجرا تغییر نمیدهد. مسئله، تغییر شیوه و منش است، نه صرفا تغییر صاحب قدرت.
«نلسون ماندلا» نیز اگر میخواست که سبک و سیاق آپارتاید را با صورت و نامی دیگر تکرار کند، تاریخ آفریقای جنوبی امروز چیزی جز تکرار همان چرخه خونین گذشته و قتل عامهای دیماهی نبود. اهمیّت ماندلا در این نبود که گذشته را پیش جشم خود داشت و هرگز فراموش نکرد و بسیار فرزانه وار با آن روبرو شد؛ بلکه در این بود که کوشید میان شناخت جنایت و تکرار شیوه جنایت، مرزی روشن ترسیم کند. جامعه‌ای که از تاریخ خود فقط مجازات کردن را بیاموزد، در حقیقت هنوز از تاریخش، هیچ چیزی نیاموخته است.
بحث تاریخ، بحث شناخت است؛ نه بحث تسویه‌ حساب و محاکمه جزایی. تاریخ را اگر به دادگاه انتقام تبدیل کنیم، دیگر گذشته را نمیخوانیم تا آن را بفهمیم؛ بلکه گذشته را میخوانیم تا محکوم کنیم و جامعه‌ای که تاریخ را تنها برای یافتن مقصّر میخواهد، دیر یا زود خودش نیز به بخشی از همان تاریخی تبدیل میشود که در پی محکوم کردن آن بوده است. در هر صورت، در بحث من، هیچ سخنی از آوانتاژ دادن به هیچکس نبود. تمام کوشش من اینست که انسانی که ادّعای «ایرانی» بودن میکند و خود را به بنمایه های فرهنگی مردمان خویش وفادار میداند، باید دادگزار باشد، حتّا در برابر خاصمان و دشمنان خویش. دادگزاری نیز از همان جایی آغاز میشود که عاطفه، نفرت و علاقه شخصی دیگر نتوانند معیار داوری قرار بگیرند. به همین دلیل است که مسئله «رزمان ‌پرهیزی» در تاریخ رزمهای ایرانی در برابر دشمن، به گمان من، اهمیّت ویژه‌ای دارد. در سنّت ایرانی، ارزش پیروزی فقط به شکست دادن دشمن خلاصه نمیشود؛ بلکه چگونگی رفتار با دشمن نیز بخشی از معنای پیروزی است. دشمنی که انسان را از انسان بودن خویش ساقط کند، در حقیقت پیش از آنکه دشمن را شکست داده باشد، خودش را شکست داده است. من در گذشته مثالهای فراوانی از تاریخ ایران در این زمینه آورده‌ام و مایل نیستم که آنها را تکرار کنم.
نکته دیگری که میخواستم بگویم این است که شما از کجا میدانید که من به سخنان آقای سوری گوش نمیکنم؟ اساسا موضوع بحث من، دیدگاه آقای سوری نبود و نیست. سخن من در باره شیوه رویارویی ما با تاریخ میهن خویش است و در باره نقشی که انسانهایی که در دوره خود، تاریخ ایران را رقم زده‌اند و در شکل دادن به جهان امروز ما سهم داشته‌اند؛ یعنی جهانی که بخشی از نتایج اعمال آنان را همچون میراثی تاریخی از گذشته به ارث برده ایم.
مسئله اساسی اینست که ما با گذشته خود چه میکنیم؟. آیا گذشته را به مجموعه‌ای از نامها و محکومیّتها تبدیل میکنیم، یا میکوشیم که ساختار درونی آن را بفهمیم؟. آیا میخواهیم که گذشتگان را فقط مجازات کنیم، یا میخواهیم از شناخت آنان، شناختی عمیقتر از خودمان به دست آوریم؟؛ زیرا تاریخ، در نهایت، فقط روایت کسانی نیست که پیش از ما زیسته‌اند؛ بلکه آیینه‌ای است که ما نیز ناگزیر چهره خود را در آن میبینیم.
نکته دیگر اینکه «کوروش»، پدر ملّت ایران نیست. او برآیند و تجسّد تاریخیِ بخشی از بینش و تجربه پیکریافته ایرانیان در زمینه کشورآرایی است؛ نه پدر ایرانیان. این دو تعبیر، از نظر معنایی و فلسفی، فاصله‌ای بسیار با یکدیگر دارند. ملّت را نمیتوان به فرزند یک فرد فروکاست همانگونه که یک تمدّن را نمیتوان محصول اراده یک تن دانست. شخصیّتهای بزرگ تاریخ، اغلب بیش از آنکه آفریننده مطلق یک فرهنگ باشند، برآیند نیروهای عمیق‌تر و دیرپاتری هستند که پیش از آنان در تاریخ شکل گرفته و در وجود آنان صورت تاریخی پیدا کرده است.
شما باید به معنایی که من در باره «خصال ذاتی مرد و زن» اشاره کردم نیز با دقّت بیشتری توجّه میکردید. کوروش برای ایرانیان چنین نقشی ندارد که «فردوسی» دارد. فردوسی تنها یک شخصیّت تاریخی نیست که در نقطه‌ای از گذشته ایستاده باشد؛ بلکه او در تداوم حافظه فرهنگی و بازسازی خودآگاهبود ایرانی نقشی از جنس دیگری دارد. تفاوت این دو را نمیتوان صرفا با میزان شهرت یا اهمیّت تاریخی سنجید؛ بلکه سخن بر سر نوع نسبت آنان با هویّت فرهنگی ایرانیان است.
در هر صورت، میدان بحث همیشه باز است و هر انسانی میتواند از چشم‌انداز خویش، پرتوی بر موضوع بیفکند. حقیقت تاریخی نیز چیزی نیست که با صدور یک حکم نهایی در اختیار کسی قرار گیرد. هر دیدگاهی اگر به راستی از سر تامّل و دانش شکل گرفته باشد، میتواند بخشی از تاریکی موضوع را روشن کند و دیگران میتوانند با دنبال کردن دیدگاهها، سنجیدن آنها و اندیشیدن مستقل، خودشان به نتیجه‌ای برسند.
در نهایت، شاید مهم‌تر از آنکه بر سر این یا آن شخصیّت تاریخی به توافق برسیم، این حرف باشد که بیاموزیم چگونه در باره گذشته بیندیشیم؛ زیرا ملّتی که گذشته خود را فقط برای نفرت ورزیدن، ستایش کردن یا انتقام گرفتن میخواهد، هنوز در اسارت گذشته است، امّا ملّتی که بتواند گذشته را بفهمد، حتّا در تاریکترین و دردناکترین بخشهای آن، امکان آن را پیدا میکند تا آینده را تکرار گذشته نسازد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 26.09.2026 - 18:42 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

یادم رفت مورد سوئد را بگویم.

خانم مونا سالین (Mona Sahlin)، رهبر پیشین حزب سوسیال دموکرات سوئد، دو بار در آستانه رسیدن به مقام نخست‌وزیری قرار گرفت اما هر بار به دلایل مشخصی موفق نشد:
۱. رسوایی توبلرون (سال ۱۹۹۵)در سال ۱۹۹۵، پس از اعلام کناره‌گیری نخست‌وزیر وقت (اینگوار کارلسون)، مونا سالین که معاون او بود، اصلی‌ترین و شانس اول جانشینی و تبدیل شدن به اولین نخست‌وزیر زن سوئد به شمار می‌رفت. اما روزنامه اکسپرسن افشا کرد که او از کارت اعتباری دولتی خود برای مخارج شخصی استفاده کرده است.جزئیات: مجموع این مخارج حدود ۵۳ هزار کرون بود و شامل خرید پوشک، اجاره ماشین برای تعطیلات و خرید شکلات‌های معروف توبلرون (Toblerone) می‌شد. علاوه بر این، مشخص شد او چندین جریمه پارکینگ و شهریه مهدکودک فرزندانش را به‌موقع پرداخت نکرده است.نتیجه: هرچند سالین اعلام کرد این کار را به عنوان «مساعده حقوق» انجام داده و تمام پول را پس داده است و دادگاه نیز او را مجرم نشناخت، اما افکار عمومی سوئد این سهل‌انگاری مالی را نپذیرفت. او مجبور به استعفا از دولت و کناره‌گیری از نامزدی نخست‌وزیری شد و این ماجرا به «رسوایی توبلرون» معروف گشت. در نتیجه، یوران پرسون به جای او نخست‌وزیر شد.
در تلویزیون سوئد بسیار به این موضوع پرداخته شد. مونا سالین کمی سهل انگار بود و کارتهایش را قاطی میکرد و هرکارتی در می آمد با آن پرداخت میکرد و یک یا دو روز بعد مبلغ را به کارت باز میگرداند. چند بار بناچار برای رسیدن به جلسات مجلس ماشینش را پارک ممنوع پارک کرده بود و بلافاصله هم جریمه را پرداخته بود اما مسئولان میگفتند جریمه پارکینگ برای این است که قانون رعایت شود و دیگر کسی پارک ممنوع نکند حتا اگر توان پرداخت جریمه را داشته باشد. اخلاق یعنی این! حالا مصدق را بگذارید کنار این پاکان سیاستمدار سوئد. تنها میتوان محمدعلی فروغی را کنار دست پاکان سوئدی گذاشت.

ش., 26.09.2026 - 17:58 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

آقای حیدریان گرامی

در بررسی تاریخ هیچ جای گذشت نیست. این گونه نگاه بخشایشگر شما به خطاهای سیاستمداران در گذشته هم بوده و به فاجعه انجامیده. من سیاست را در سوئد با ناباوری آموختم. یک نمونه به شما میدهم که متوجه شوید چقدر احترام به قانون توسط اهل سیاست و مسئولین مهم است و چگونه باید در سیاست مو را از ماست بیرون بکشید تا به فاجعه دچار نشوید. هنگامی که کوچکترین گذشتی حتا برای سیاستمدار محبوب تان قائل نشوید، ( که من در مورد ساواک برای آریامهر بزرگ هیچ چشم پوشی نمیکنم چرا که چشم پوشی دوباره فاجعه می اورد)، میتوانید کشوری مثل سوئد تا حد امکان بدون نقص داشته باشید.
در مورد پدر و این حرفها ما داریم بحث دوران معاصر را میکنیم. اگرنه پدر واقعی کورش کبیر بوده. تازه خود کورش هم میگه پدر من کمبوجیه بوده و اون هم فرزند ادم لابد. بگذریم.
شما نیز فکر میکنم زحمت گوش کردن به عباس سوری را به خودتان ندادید. ایرادات عباس سوری به مصدق واقعا شنیدنی است و ما باید درس بگیریم. آن سه تن رفته اند اما بررسی کارنامه شان ما را به راه درست هدایت می کند. وقتی نه ساواک بلکه شکنجه در ساواک را محکوم می کنید، وقتی کارهای مصدق را و ایرادات بیشمارش را نادیده بگیرید آنگاه جبهه ملی میتواند دو دهه آنچنان لای پای جامعه جوان و کم تجربه ما بکند که فاجعه خمینی به سرمان بیاید. آن هالوهای پپه در جبهه ملی نمیدانستند که دارند گور خودشان را می کنند. ما زخم خورده ایم آقای حیدریان و هنوز نیزه این زخم میان دنده های ما تا زمانی که این جمهوری نکبت اشغالگر بپاست دارد ما را شکنجه میکند. اگر امروز در مورد مصدق اغماض کنید فردا هم برای رضاپهلوی اغماض خواهد شد. باید در سیاست بشدت سختگیر بود. اما ستخگیری در مورد سیاستمداری که سر کار است و مسئول حکومت و بودجه کشور و اداره سیاسی کشور را در دست دارد. اگرنه به اپوزیسیون جماعت نه به مسعود رجوی اش و نه رضاپهلوی اش حرجی نیست. از همین رو من بحث های انتقادی در حال حاضر در مورد شاهزاده را نامربوط به امر براندازی می بینم. منتقدین انتقاد نامربوط میکنند هنگامی که توقع مسئولیت مسائل کشور را از کسی دارند که هیچ قدرتی ندارد. نه توپی و نه تانکی و نه نیروی انتظامی و نه حتا کنترل برخی هواداران مشوش اش را. اما آن که در مسند قدرت نشسته را اگر پیش بیاید تاریخ نیز گذشت نخواهد کرد. اگر شما یک بار سخنان عباس سوری را بدون پیشداوری قبلی گوش کنید و بنا را بر این بگذارید که مطالعه تاریخ و جامعه شناسی او از شما بیشتر است و در عین حال دلیل نمیشود که شما نتوانید نگاه انتقادی به او داشته باشید. نگاه انتقادی را باید همه به هم داشته باشیم تا کار تمیز در آید.
شاد زیید و خوشکام باشید...
یه روز اسدالله میرزا به دکتر ناصرالحکما رسید در مورد زخمی شدن دوستعلی خان دکتر گفت الکی باند پیچی کرده. اسدالله میرزا لپ دکتر را کشید و گفت: سلامت باشید... و دکتر هم با لبخندی گفت مومنت.... حالا ما هم لپ شما را کشیدیم که: شاد زیید و خوشکام باشید..

ش., 26.09.2026 - 17:11 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای کردی گرامی و آقای استهبان نژاد گرامی،
تحشیه ای از کتابخانه علّامه طبری در حجره تاریک بغداد و کعب الاخبار روایت داریم که.....

وقتی که زن و مرد را به حالت استعاری در مباحثی دیگر دخیل میدهیم، بیش از هر چیز منظورمان بر خصال ذاتی آنها معطوف است. مرد، چه خصال ذاتی دارد؟. زن، چه خصال ذاتی؟. مرد معمولا باردار کننده و ایجاد کننده و به حرکت درآورنده یا امکان پیدایش را فراهم آورده می آورد و زن، پذیرنده و زاینده و خاستگاه است. وقتی که میگوییم چیزی، پدر چیز دیگریست، منظورمان اینست که ایجاد کننده چیست یا کیست. همینطور، وقتی که میگوییم فلان چیز، مادر فلان چیز است، منظورمان خاستگاه و ریشه و بانی و باعث آن چیز است. از این توضیح مختصر که بگذریم، باید با صراحت گفت که «نه رضا شاه، پدر ایران بود، نه فروغی، نه مصدّق، نه خمینی نه دیگرانی که ممکن است چنین ادّعایی داشته باشند یا به آنها چنین چیزی را منتسب کنند». این اشخاص، هر یک، در مقاطعی از تاریخ ایران نقشهایی داشته اند؛ برخی بزرگ، برخی تعیین کننده، برخی سازنده و برخی ویرانگر؛ امّا «پدر ایران» بودن، معنایی بسیار بنیانیتر از آن دارد که بتوان آن را به یک پادشاه، نخست وزیر، سیاستمدار یا لیدر سیاسی نسبت داد.
حقیقت اینست که «پدر ایرانیان»، هیچکس دیگری نیست، سوای «ابوالقاسم فردوسی». در این معنا که او بنیانگذار ایران نبود؛ زیرا ایران پیش از فردوسی وجود داشت، با تاریخی کهن، با خاطره ها، اسطوره ها، شکستها، پیروزیها، زبانها، آیینها، تجربه های اجتماعی و صورتهای گوناگون زیستن. فردوسی فقط فرزانه ای بیدارفهم بود که بر زمینی شخم زد که قرنها تاریخ بر آن گذشته بود؛ زمینی که در کوره «دیانتهای میتراسی و مزدایی» و دیگر تجربه های دینی و فرهنگی سوخته، زیر و رو و دگرگون شده بود. او بر این زمین، تخمه هایی را که از تجربه های اصیل و بنیانین فرهنگ باهمستان مردمان ایران بر جای مانده بود، در جامعیّت وجودی پراکند. از این منظر، فردوسی چیزی را از هیچ نیافرید؛ بلکه آنچه را که در اعماق حافظه تاریخی این سرزمین پراکنده و خاموش مانده بود، دوباره گرد آورد، صورت بخشید و در معرض دید و فهم نسلهای پس از خود قرار داد. شاید عظمت کار او دقیقا در همین جاست. گاه بزرگترین آفرینش، آفرینش از هیچ نیست؛ بلکه توانایی دیدن و زنده کردن چیزیست که در زیر خاکستر تاریخ هنوز نفس میکشد. به همین دلیل، معنای سخن فردوسی درباره «پراکندن تخمه سخن» را نباید صرفا به رواج و نجات زبان فارسی فروکاست. این یک کژفهمی فاجعه بار است که تصوّر کنیم فردوسی مصدر رواج یا نجات زبان فارسی بوده است. پیش از فردوسی، مردمان ایران به زبانهای مادری خود سخن میگفتند و پس از او نیز چنین کرده اند و همچنان میکنند. ایران هیچگاه یک زبان، یک قوم، یک تبار، یک آیین یا یک صورت یگانه از زندگی نبوده است. فارسی، در این معنا، بیشتر یک امکان تاریخی برای حفظ شیرازه و همبستگی ایرانیان بوده است؛ همچون میدانی که راههای اقوام بزرگ و کوچک ایران را به یکدیگر متّصل، منشعب و مرتبط میکند. آنچه که فردوسی حفظ کرد، صرفا زبان نبود؛ بلکه او امکان به یاد آوردن را حفظ کرد. او به مردمانی که ممکن بود در هجوم فراموشی تاریخی، ریشه های خود را از یاد ببرند، دوباره امکان داد که خود را در آیینه نیاکانشان ببینند. او گذشته را صرفا روایت نکرد؛ بلکه آن را از دل فراموشی بیرون کشید. شاهنامه، از این منظر، فقط یک اثر ادبی نیست؛ بلکه حافظه بیدار یک باهمستان تاریخی و فرهنگی است و شاید پدر یک ملّت، همیشه کسی نباشد که آن ملّت را به وجود آورده باشد؛ بلکه گاه کسیست که در لحظه ای که یک ملّت دارد خودش را از یاد میبرد، حافظه او را دوباره بیدار میکند. این تا اینجا.
وقتی که سراغ تاریخ معاصر خود میرویم، باید ششدانگ حواسمان را جمع کنیم تا مقولات را با همدیگر قاطی نکینم. تاریخ را نمیشود با عاطفه سیاسی نوشت؛ همانگونه که نمیشود آن را با نفرت، شیفتگی، کینه یا دلبستگی ایدئولوژیک فهمید. هر موضوعی را باید علیحده بررسی، بازکاوی و سنجشگری کرد و بکوشیم که تا میتوانیم به کشف حقیقت کامیاب شویم؛ ولو نتیجه اش خلاف اعتقادات و مواضع و دلبستگیهای شخصی خود ما باشد. شاید دشوارترین فضیلت در پژوهش تاریخی همین باشد که انسان حاضر شود به حقیقتی تن بدهد که علیه باورهای خودش است. حقیقت، اگر حقیقت باشد، موظّف نیست با میل و پسند ما سازگار باشد. پژوهشگر موضوعات تاریخی هنگامی به معنای واقعی کلمه پژوهشگر است که حاضر باشد نه فقط در باره مخالفان دیدگاه خود؛ بلکه در باره قهرمانان خود نیز پرسش کند. نه فقط آنجا که پاسخ به نفع اوست؛ بلکه آنجا که پاسخ میتواند تصویری را که سالها از جهان برای خود ساخته است، فرو بریزد.
ما با دو واقعیّت زیسته از عصر مشروطه روبروییم. یکی «برآمدن رضا شاه کبیر و حضور شخصیّتی به نام محمّد علی فروغی در مقام نخست وزیر» و یکی نیز «محمّد رضا شاه آریامهر و حضور شخصیّتی به نام محمّد مصدّق در مقام نخست وزیر». این دو رویداد را نباید یکسان پنداشت؛ هر چند در بستر یک جامعه اتّفاق افتاده اند و در حوزه یک سلسله پادشاهی پدر و پسر. تشابه ظاهری، هرگز به معنای وحدت تاریخی نیست. زمانه، ساختار قدرت، وضعیّت جامعه، مناسبات اقتصادی، نیروهای اجتماعی، امکانات دولت و از همه مهمتر، وضعیّت قدرتهای جهانی در این دو دوره یکسان نبوده است. تاریخ را باید در زمان خودش فهمید، نه با دانسته های امروز و نباید از ارتفاع آینده به گذشته نگاه کرد.
برای بررسی نقش رضا شاه و فروغی همینطور دیگران نمیتوان با شتاب و بر اساس پیشداوریهای سیاسی به ضرس قاطع، در باره هر چیزی قضاوت قطعی کرد. فقط میتوان از نتایج حاصل از همکاریهای رشا شاه کبیر و فروغی با عنایت به وضعیّت و شرایط و امکانهای آن دوره و وضعیّت قدرتهای جهانی آن دوره به داوری معقول و بی غرض و مرض کامیاب شد. اگر بخواهیم نقش اشخاص را در تاریخ بفهمیم، نباید با برچسبهای انکاری، تقدیسگرانه یا تحقیرآمیز آغاز کنیم. نباید از ابتدا یکی را قهرمان و دیگری را خائن بنامیم و سپس همه شواهد را به خدمت این داوری اولیه بگیریم. اگر حتّا در مناسبات سیاسی به این نتیجه برسیم که کارگزاری، فردی شیّاد، فرصت طلب، خبیث یا فریبکار بوده است، ضرورتی ندارد که از همان ابتدا این حکم را به خواننده تحمیل کنیم. کافیست رفتار، تصمیمها، تناقضها، سخنان و پیامدهای اقدامات او را با دقّت نشان دهیم. اگر شیّادی و خباثتی در کردار او بوده باشد، خواننده بیدارفهم خود آن را خواهد دید. حقیقت تاریخی برای اثبات خودش نیازمند فریاد، دشنام و توهین نیست؛ واقعیّت، اگر دُرُست و بی پیرایه عرضه شود، توان آن را دارد که خودش پرده از چهره آدمها بردارد.
هدف از پژوهش تاریخی نباید حذف یکی برای برجسته کردن دیگری باشد. تاریخنگار نباید کار خود را به ساختن قهرمان و ساختن ضدّ قهرمان فروبکاهد. پرسش اصلی باید این باشد که مجموعه تصمیمها و اقدامات اشخاص، در کنار یکدیگر، چه چیزی برای ایران و مردمان ایران به وجود آورده اند؛ چه چیزی را ساخته اند، چه چیزی را ویران کرده اند، چه امکانی را گشوده اند، چه امکانی را بسته اند و چه پیامدهایی را، خواسته یا ناخواسته، بر زندگی نسلهای پس از خود بر جای گذاشته اند. در اینجا باید میان «نیّت» و «نتیجه» نیز تمایز گذاشت. انسان میتواند نیّتی نیک داشته باشد و نتیجه ای زیانبار به بار آورد همانگونه که ممکن است کسی با نیّتی آلوده، ناخواسته به نتیجه ای سودمند منجر شود. تاریخ، برخلاف داوری اخلاقی در باره نیّتهای شخصی، پیامدها را نیز میبیند. کسی را نمیتوان فقط بر اساس آنچه که میخواست انجام دهد سنجید؛ بلکه باید دید در جهان واقعی، با آنچه که انجام داد، چه کرد.
به گمان من، زمان آن رسیده است که تاریخ ایران را از میدان جنگ و کشمکشهای عقیدتی بیرون بیاوریم و دوباره آن را به موضوع پژوهش تبدیل کنیم؛ پژوهشی برای بالاندن آگاهی، بیدارفهمی و هوشیاری، نه محکمه ای برای متّهم کردن یکی و بیگناه نامیدن دیگری. تاریخ دادگاه جزایی نیست و مورّخ نیز قاضی أمور حقوقی نیست. شخصیّتهای تاریخی نه قدّیسانی هستند که باید از هر خطایی مبرّا شوند و نه شیاطینی که باید همه تیرگیهای تاریخ را به حساب آنان گذاشت. تاریخ به هیچکس «کارنامه با نمره بیست» نمیدهد؛ زیرا هیچ انسانی معصوم و فرشته نیست. امّا شاید حقیقت از این نیز تکاندهنده تر باشد: ما نیز که امروز در باره آنان داوری میکنیم، فرشتگان تاریخ نیستیم. ما نیز فرزندان همان گذشته ایم و خود، در درون بستر پویای همان تاریخ زندگی میکنیم. اگر آنان در محدودیّتهای زمان خود تصمیم میگرفتند، ما نیز در محدودیّتهای زمان خود می اندیشیم. اگر آنان گاه در شناخت آینده ناتوان بودند، ما نیز از آینده بی خبریم. پس شاید نخستین درس تاریخ این نباشد که بدانیم چه کسی مقصّر بود و چه کسی بیگناه؛ بلکه این باشد که بفهمیم انسان تا چه اندازه در اسارت زمان، جهل، قدرت، ترس، امید، آرزو و تصویریست که از جهان در ذهنیّت خودش ساخته است و دقیقا در همینجاست که تاریخ، از یک دفتر مردگان به آیینه زندگان تبدیل میشود. ما اگر گذشته را فقط برای محکوم کردن گذشتگان بخوانیم، در حقیقت چیزی از تاریخ نیاموخته ایم؛ زیرا همان تعصّبها، همان شیفتگیها، همان نفرتها و همان نیاز به ساختن قهرمان و دشمن را با خود به زمان حال آورده ایم. تاریخ هنگامی برای ما آموزنده میشود که بتوانیم در میان غبار داوریها، خود را نیز ببینیم. آن وقت شاید بفهمیم که مسئله فقط این نیست که رضا شاه چه کرد، فروغی چه کرد، مصدّق چه کرد یا دیگران چه کردند؛ بلکه مسئله عمیقتر این است که ما امروز با میراث اعمال آنان چه میکنیم و از آن مهمتر، با قدرت داوری خود چه میکنیم. آیا واقعا حقیقت را میجوییم، یا فقط میخواهیم گذشته را به شکلی بازسازی کنیم؛ طوری که باورهای امروزمان در آن پیروز و جام به دست و مدال طلا بر گردن از دادگاه بیرون بیایند؟. اگر پاسخ این پرسش را با صداقت بدهیم، شاید تازه از تاریخ سیاسی عبور کرده و به فهم تاریخی رسیده باشیم و شاید تازه در آن لحظه، تاریخ از روایت آنچه که بر ما گذشته است، به دانشی در باره آنچه که بر ما میگذرد تبدیل شود.
شاد زیید و خوشکام باشید!
فرامرز حیدریان

ش., 26.09.2026 - 07:27 پیوند ثابت
محسن کردی
محسن کردی

آقای استهبان نژاد گرامی

خواهشا ویدیو را تماشا کنید و بعد اظهار نظر کنید. اگر پس از تماشای ویدیو بازهم این نظر را داشتید نظر من این است که بسیار بی انصاف هستید. هرکس جایگاه خودش را دارد. چند جلد کتاب زندگی رضاشاه را خوانده ام و خاطرات رجال را. کسی که نه دبستان و نه دبیرستان و نه دانشگاه رفته.. عقلش به این کارهایی که رضاشاه کرده نمیرسه. عباس سوری میگوید رضاشاه این مدیرت را و این آگاهی را داشت که بداند که بدون مشاورانش چیزی نمیداند. سهم دیگرانی که زیر بازوی رضاشاه را گرفتند را، نادیده گرفتن، بسیار بی انصافی است. هرکس در تاریخ جای خود را دارد. و شاید برای تان عجیب باشد اما اولین کسی که ما ایرانیان مدیونش هستیم که رضاشاه آن شد که امروز می بینیم، نامش اردشیر ریپورتر است. بعد دیگرانی که پس از کودتای 1299 زیر بازوی سرتیپ رضاخان را گرفتند و بعد شد سردار سپه و سپس پادشاه ایران. محمدعلی فروغی سهم بزرگی در این راه داشت و نیز سهم بزرگی در ادامه سلطنت در خاندان پهلوی در بهبوهه جنگ جهانی دوم. رضاشاه بزرگ... سیاستمداری و آگاهی محمدعلی فروغی را نداشت. توصیه میکنم بدون تعصب ویدیو را تماشا کنید مطئنا نظرتان نسبت به فروغی مهربانانه تر خواهد شد.

ش., 26.09.2026 - 00:33 پیوند ثابت
گفتگوی روز
گفتگوی روز

عنوان مقاله:
محمدعلی فروغی یا مصدق؟ کدام پدر ملت است؟

پدر ملت ایران فقط «رضا شاه بزرگ» است
عنوان «پدر ایران نوین» برای رضا شاه پهلوی برخاسته از تحول ساختاری عمیقی است که ایران را از پرتگاه فروپاشی در اواخر دوره قاجار به کشوری یکپارچه و مدرن در قرن بیستم تبدیل کرد. در آستانه دهه ۱۳۰۰ خورشیدی، ایران با قحطی، بیماری‌های واگیردار، ناامنی راه‌ها، حضور نیروهای بیگانه و شورش‌های ملوک‌الطوایفی دست‌به‌گریبان بود. ظهور رضا شاه نقطه پایانی بر هرج‌ومرج و آغاز سازمان‌یافته‌ترین دوره ملت‌سازی مدرن شد.

احیای تمامیت ارضی و بازسازی دولتی
نخستین دستاورد زیربنایی او برقراری امنیت سراسری و تشکیل ارتش ملی و متحدالشکل بود که اقتدار مرکزی را در تمام ولایات تثبیت کرد و بساط گردنکشان محلی و غارتگران را برچید. رضا شاه در این مسیر از هوش و درایت برجسته‌ترین نخبگان، حقوق‌دانان و متفکران زمانه (همچون علی‌اکبر داور، محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش و علی‌اصغر حکمت) بهره برد تا شالوده حکمرانی علمی و کارآمد را پی‌ریزی کند. تأسیس دادگستری نوین با تدوین قوانین مدنی و کیفری، الغای کاپیتولاسیون و حذف اختیارات سنتی، حاکمیت قانون را جایگزین نظام‌های پراکنده و متناقض ساخت.

توسعه زیرساخت‌های استراتژیک
شاهکار مهندسی و مالی آن دوران، احداث راه‌آهن سراسری ایران بود؛ پروژه‌ای عظیم از خلیج فارس تا دریای کاسپین که برخلاف پروژه‌های استعماری گذشته، با اتکا به مالیات بر قند و چای و بدون دریافت حتی یک ریال وام خارجی اجرا شد. در کنار آن
ایجاد هزاران کیلومتر جاده ارتباطی شریانی (از جمله جاده چالوس و تونل کندوان)
توسعه پست و گسترش خطوط تلگراف و تلفن برای یکپارچگی ارتباطی
بنیان‌گذاری بانک ملی ایران و ایجاد انضباط مالی و استقلال پولی (که کنترل چاپ اسکناس را از بانک‌های انگلیسی بازپس گرفت)

انقلاب اجتماعی و هویت مدنی
تحول اجتماعی رضا شاه با رسمیت بخشیدن به شخصیت شهروندی افراد جامعه آغاز شد. با تأسیس سازمان ثبت احوال، برای نخستین بار هویت مدنی افراد با نام خانوادگی و صدور شناسنامه تثبیت شد؛ امری که برای دختران و زنان استقلال هویتی و حقوقی به ارمغان آورد.
در عرصه زنان، صدور فرمان کشف حجاب و رفع موانع سنتی حضور بانوان در عرصه عمومی، نقطه عطفی بود که درهای آموزش، اشتغال و مشارکت اجتماعی را به روی نیمی از جمعیت کشور گشود. ورود نخستین دختران به دانشسراها و دانشگاه‌ها محصول مستقیم این دگرگونی بود.

آموزش عالی و سلامت عمومی
تأسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ خورشیدی، نظام دانشگاهی نوین را در دل پایتخت بنیان نهاد. اعزام کاروان‌های متعدد دانشجویان مستعد به اروپا با بورسیه دولتی، کادر مدیریتی و فنی دهه‌های بعدی ایران را تربیت کرد. هم‌زمان، راه‌اندازی انستیتو پاستور، گسترش واکسیناسیون عمومی و احداث بیمارستان‌های مدرن، بیماری‌های مهلکی چون وبا و طاعون را ریشه‌کن کرد و بارقه‌های امید و سلامت را به جامعه بازگرداند.
مجموعه این اقدامات بنیادین، از یکپارچگی سرزمینی تا تأسیس نهادهای حقوقی، آموزشی، مالی و ترابری، پایه‌های کشوری را بنا گذاشت که امروز با نام ایران مدرن شناخته می‌شود.
پدر ملت ایران فقط «رضا شاه بزرگ» است و بعد از وی «محمدرضا شاه پهلوی» که دنبالرو خدمات پدر بود.
با احترام:
یاشار استهبان‌نژاد

جمعه, 25.09.2026 - 23:40 پیوند ثابت