چهارشنبه 22 مهر 1405 - Wednesday, 14 October 2026

از بَدشگونبارگاهِ ضحّاکیانِ جوانخوار و خُفتگانِ هزاره ای

از بَدشگونبارگاهِ ضحّاکیانِ جوانخوار و خُفتگانِ هزاره ای

تاریخ نگارش:26/09/2026  برابر با چهارم مهر ماه سال 2585 شاهنشاهی

از بَدشگونبارگاهِ ضحّاکیانِ جوانخوار و خُفتگانِ هزاره ای

[در پایورزیهای خستگی ناپذیر بر بُنمایه های فرهنگ باهمستان ایرانیان: گزندناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی]

[ ...... مسئولیّتِ واگذار نشدنیِ انسان در قبال آینده خویش، یکی از مؤلفه‌ های کرامت و ارجمندی انسانی است. به همین دلیل، تأمّل فلسفی در باره آینده، کنش و مسئولیّت، به عالیترین و اساسیترین موضوع اندیشیدن منوط است. هنگامی که این خیرِ  اعلاء - یعنی یکی از عناصر گوهر ارجمند انسانی - در معرض آن باشد که از دست ما خارج شود، باید به اعتراض برخاست. مسئله‌ای که با تعبیرِ «تصوّر پردازیِ شکننده ناکجاآباد معکوسِ امروزی» مطرح میشود، اینست که وقتی کنش بدون برخورداری از تصوّری متناسب از پیامدهای آن صورت میگیرد، دیگر نمیتوان پیامدهای بعدی را به فعل و عملِ خود نسبت داد؛ زیرا شیوه کنشِ مبتنی بر ریسک، مستلزم تصمیمگیری آگاهانه بود و پیامدهای به ‌خطر انداخته‌ شده را میشد به ‌مثابه زیان یا سودِ محتملِ آن تصمیمِ مخاطره‌آمیز، به تصمیمگیرنده منتسب کرد. امّا در وضعیّتِ پیچیدگیِ جهانِ فوق ‌مدرن، تصمیمگیری به‌ تدریج جای خود را به «به ‌کار گماری» یا «انتصاب» میدهد، ریسک جای خود را به «خطرِ نوپدید» میسپارد و کنشِ مسئولانه، جای خود را به «رفتارِ غیر مسئولانه» میدهد. برای آنکه بتوان انسان را پس از وقوعِ پیامدهای یک تصمیم، نسبت به آن پیامدها مسئول دانست، لازم است که پیامدهای کنش، از طریق اندیشیدنِ آینده ‌نگر و پیشاپیش، در پروسه تصمیمگیری، در نظر گرفته و ملاحظه و پیش‌بینی شده باشند.]

[Vorausschauendes Denken– Bruno Gransche (1980 –) – transcript Verlag– Bielefeld - 2015 – S. 376] 
(تذکّر سنگپایه ای:  
چرا ما نمیتوانیم، پس از اینهمه سگدو زدنهای قاره پیمایی در انواع و اقسام دانشگاهها و دانشکده ها و موسّسات پژوهشی و تحقیقاتی، سرانجام لحظه ای درنگ کنیم و با خود، بی هیچ ملاحظه و خودفریبی، صادق باشیم و دریابیم که دانش، هر اندازه گسترده و پُرشمار باشد، اگر به خردورزی و تشخیص و مسئولیّت و عمل راه نبرد، لزوما بر عمق فهم انسان نمی افزاید؟. چرا نمیتوانیم بپذیریم که میان دانستن و فهمیدن، فاصله ای است. میان فهمیدن و مسئول شدن، فاصله ای دیگر و میان مسئول شدن و عمل کردن شاید دشوارترین فاصله؟. چرا پس از اینهمه تاریخ کشمکشها و فلاکتها و تجربه ها و شکستها و کامیابیها و اندیشیدنها و دانشجوییها و دسترسی بی سابقه به تجربیات بشری، هنوز همان مصایب و معضلات کشورداری و باهمزیستی ناشاد و غمبار خود را، با صورتهایی تازه، دوباره تولید میکنیم و به نسلهای بعد تحویل میدهیم؟. آیا مشکل ما واقعا کمبود دانش است؟. اگر چنین است، چرا با افزایش دانش، مشکلاتمان به همان نسبت، کاهش نیافته اند؟. آیا مشکل ما کمبود امکانات است؟. اگر چنین است، چرا در جهانی که تقریبا هر ابزار ارتباطی و اطّلاعاتی را در اختیار ما گذاشته است، هنوز نمیتوانیم حتّا پنج انسان با عقیده ها و خاستگاههای متفاوت را گرد یک میز گفت و شنود بنشانیم تا نه برای شکست دادن یکدیگر؛ بلکه برای فهمیدن منظور و کلام یکدیگر سخن بگویند؟.
چرا هنوز گفت و گو برای ما بیشتر میدان اثبات خویشتن است تا میدان کشف حقیقت؟. چرا شنیدن سخن دیگری را، پیش از آنکه فهمیده باشیم، نوعی عقب نشینی تلقی میکنیم؟. چرا گمان میکنیم که اگر سخن دیگری را بشنویم، از حقّانیّت خود کاسته ایم؟. مگر ممکن نیست انسانی سخن دیگری را بشنود، با او موافق نباشد، امّا از شنیدن سخنان او چیزی بیاموزد؟. مگر خردورزی جز اینست که انسان بتواند از مرزهای تنگ تجربه شخصی خویش عبور کند و برای لحظه ای جهان را از چشم دیگران نیز ببیند؟. پس چرا ما هنوز تا این اندازه در زندان «خود» گرفتاریم؟. شاید یکی از بزرگترین دشواریهای ما همین باشد که هر کدام از ما قطعه ای از حقیقت را در اختیار داریم، امّا چنان به همان قطعه کوچک چسبیده ایم که آن را با تمام حقیقت اشتباه میگیریم و از همینجاست که اختلاف نظر به دشمنی تبدیل میشود، گفت و گو به مجادله، نقد به تحقیر، استقلال به خودرایی و آزادی به حقّانیّت مطلق خویشتن.
چرا با وجود اینهمه سرمایه مادّی و معنوی که در سراسر جهان در اختیار داریم، حتّا نمیتوانیم ساده ترین صورتهای آبادانی را در پیرامون خود به وجود آوریم؟. چرا نمیتوانیم باغچه ای کوچک در برابر تراس و ایوان خانه خود بسازیم، از آن مراقبت کنیم و آن را به بخشی از مسئولیّت روزمره خویش تبدیل کنیم؟. شاید باغچه، مسئله کوچکی باشد، امّا گاهی حقیقتهای بزرگ را باید در کوچکترین رفتارهای خود جستجو کرد. جامعه ای که از آبادانی جهان سخن میگوید، امّا از آباد کردن گوشه ای کوچک از زندگی خود ناتوان است، باید یک بار از خود بپرسد که آیا مسئله واقعا کمبود امکان است یا کمبود اراده، استمرار، نظم، مسئولیّتپذیری و توان تبدیل خواستن به انجام دادن؟. چه چیزی در ذهنیّت ما رسوب کرده است که میان آرزو و عمل، میان سخن و رفتار و میان دانستن و دیگر شدن، چنین فاصله عظیمی ایجاد کرده است؟. چرا هنوز نتوانسته ایم به «نیندیشیدن»، نه بگوییم؟. چرا گاهی چنان به دانسته های خود دل میبندیم که دیگر، پرسیدن و کاویدن و شکّ کردن را فراموش میکنیم؟ و مگر آغاز زوال اندیشیدن، از جایی جز آن لحظه ای شروع میشود که انسان دیگر در باورهای خود تردید نمیکند؟. جامعه ای که نتواند در باره مسائل خود، پرسش کند، دیر یا زود ناچار میشود که تاوان پاسخهایی را بدهد که هرگز به دُرُستی در باره آنها نیندیشیده است. چرا ما هنوز نمیخواهیم بپذیریم که برای رویارویی با دشواریهای باهمزیستی، تنها دانش و تخصّص کافی نیست؟. باهمزیستی هنر میخواهد، بصیرت میخواهد، سعّه صدر میخواهد، مسئولیّت میخواهد، توان شنیدن میخواهد و بیش از همه، انسانی میخواهد که بتواند از «جلد خود» بیرون بیاید و دیگران را نیز در جهان خودش به رسمیّت بشناسد. باهماندیشی، پیش از آنکه یک فنّ اجتماعی باشد، یک فضیلت اخلاقی است؛ زیرا مستلزم آنست که انسان بپذیرد همه حقیقت در اختیار او نیست و هیچ فرد و هیچ گروهی نمیتواند مدّعی مالکیّت انحصاری حقیقت باشد.
چرا با وجود اینهمه تاریخ پر فراز و نشیب و اینهمه فرهنگ ژرفمایه، هنوز نتوانسته ایم به حدّاقلی از «مخرج مشترک» برای باهمپویی و باهمزیستی کامیاب شویم و دست پیدا کنیم؟. آیا واقعا تاریخ و فرهنگ ما چیزی برای آموختن نداشته است، یا مسئله اینست که ما تاریخ را بیشتر برای فخر فروختن به گذشتگان میخواهیم تا برای آموختن از آنان؟. چه بسیار ملّتهایی که بزرگان خود را ستوده اند بی آنکه از آنان چیزی آموخته باشند. ما از «شمس الدّین حافظ» چه میخواهیم، اگر جز غزل خواندن، تحمّل تناقضهای انسانی او را نیاموزیم؟. از «مصلح الدّین سعدی» چه میخواهیم، اگر سخن از انسان و اخلاق او را بستاییم، امّا در مناسبات روزمره خود، حرمت انسان را رعایت نکنیم؟. از «ابوالقاسم فردوسی» چه میخواهیم، اگر نام و شکوه او را بر زبان آوریم، امّا مسئولیّت خود را در برابر زبان و فرهنگ و آینده این سرزمین جدّی نگیریم؟. از بزرگان خود چه میخواهیم، اگر آنان را در قابها و کتابها و مناسبتها نگه داریم، امّا در لحظه های دشوار زندگی، حتّا یک بار از خود نپرسیم که اگر آنان امروز در موقعیّت ما بودند، چه چیزی را در خود و در جامعه خویش به دامنه پرسش و پاسخ و همآوردی فرامیخواندند؟.
مسئله شاید این نیست که ما بزرگان خود را نمیشناسیم؛ بلکه مسئله اینست که آنان را میستاییم بی آنکه از آنان انگیخته به «خویشاندیشی» شویم. نامشان را حفظ کرده ایم، امّا راه اندیشیدنشان را نه. آثارشان را خوانده ایم [تذکّر: اگر یک دهمشان را خوانده و گواریده و فهمیده باشیم البته!]، امّا مسئولیّتی را که از خواندن آنها بر دوش ما میگذارد، نه. پس باید از خود بپرسیم که کی و کجا از اینهمه نام درخشان و عزیز بزرگان فرهنگی و تاریخی این سرزمین چیزی برای زندگی امروز خود آموخته ایم؟. کی و کجا، در یک تصمیم دشوار، در یک اختلاف، در یک مناسبت اجتماعی یا در یک انتخاب اخلاقی، از خود پرسیده ایم که دانسته های تاریخی و فرهنگی ما چه مسئولیّتی را بر عهده مان میگذارد؟ کی و کجا؟. چرا ما اینهمه از مسئولیّت گریزان شده ایم؟. چرا هنوز تا این اندازه مقهور سوائق و غرایز و امیال افسارگسیخته خویشیم؟. چرا میان آنچه که میدانیم و آنچه که انجام میدهیم، چنین شکاف دردناکی پدید آمده است؟. چرا «من» تک تک ما ایرانیان از «مای» میهن و مردمانش، فربه تر و شکم گنده تر است؟. شاید مسئله اصلی ما کمبود فضیلت نباشد. شاید مسئله، ناتوانی ما در پرداختن هزینه فضیلت باشد. آسان است که از عدالت سخن بگوییم، ولی دشوار آن است که وقتی عدالت به زیان ما تمام میشود، باز هم به آن وفادار بمانیم. آسان است که از آزادی دفاع کنیم، ولی دشوار آن است که آزادی کسی را تحمّل کنیم که سخنش را نمیپسندیم. آسان است که از فرهنگ و تمدّن خود بگوییم، ولی دشوار آن است که در رفتار روزمره خود، کوچکترین نشانه ای از آن فرهنگ و تمدّن را زندگی کنیم.
در فاصله میان آنچه که در باره خود میگوییم و آنچه که در عمل هستیم، باید بخشی از حقیقت خود را جستجو کنیم. چرا باید تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران به حضیض خفّت و ذلّت و نکبت فروغلتند تا هر یک از ما بتوانیم در اوج خودبزرگبینی متکبّرانه، خویشتن را بزرگ و برتر ببینیم؟. چه چیزی از این بزرگ بودن باقی میماند، اگر برای بزرگ دیده شدن خود، دیگری را کوچک کنیم؟. چه ارزشی دارد اگر «من»، بزرگ باشد، امّا، «ما» نتواند زندگی کند؟. شاید یکی از تراژدیهای بزرگ انسان همین باشد که گاهی حاضر میشود جهان پیرامونش کوچک شود تا خودش بزرگتر به نظر برسد و شاید یکی دیگر از تراژدیهای بزرگ ما نیز این باشد که هنوز نتوانسته ایم بفهمیم هیچ ملّتی با بزرگ نمایی افرادش بزرگ نمیشود. ملّتها زمانی بزرگ میشوند که انسانهایشان بتوانند در کنار یکدیگر، بدون حذف و تحقیر و نفی یکدیگر، چیزی بزرگتر از «من» بسازند. پس شاید نباید بپرسیم که چرا دیگران چنین کرده اند؛ بلکه پرسش باید این باشد که من چه کرده ام و خویشکاری من، چه بوده است؟ و بعد از آن بپرسیم که ما چه کرده ایم؟. چه چیزهایی را دیده ایم و خود را به ندیدن زده ایم؟. چه چیزهایی را فهمیده ایم و از پذیرفتنشان گریخته ایم؟. چه مسئولیّتهایی را میدانسته ایم و به دیگری واگذار کرده ایم؟. چه حقیقتهایی را به دلیل آسودگی و راحتی خود دفن کرده ایم؟ و از همه دردناکتر، چند بار حقیقت را در باره خود فهمیده ایم، امّا چون تغییر کردن، دشوارتر از فهمیدن بوده است، ترجیح داده ایم که همان فهم را نیز فراموش کنیم؟.
شاید مسئله ما این نیست که نمیدانیم. شاید مسئله اینست که آنچه را که میدانیم هنوز در ما به فهم تبدیل نشده است. آنچه را که میفهمیم هنوز به مسئولیّت تبدیل نشده است و آنچه را که مسئولیّت مینامیم هنوز به عمل تبدیل نشده است.  تا زمانی که این زنجیره دردناک و تاسّفبار، ناقص بماند، هر اندازه بر شمار دانشگاهها و کتابها و مدرکها و فناوریها و سخنرانیها و فارغ التّحصیلان و مدرکداران بیفزاییم، ممکن است که تنها بر حجم امکانات خود افزوده باشیم، نه بر ظرفیّت انسانی خود. پس چرا این بار پاسخ را در دیگری جستجو نکنیم. در تاریخ هم پنهان نشویم. در حکومت و جامعه و گذشته و دشمن و زمانه و بخت نیز پناه نگیریم. یک بار، فقط یک بار، همه این پرده ها را کنار بزنیم و بی هیچ بهانه ای روبروی خود بایستیم و از خویشتن بپرسیم که ما با خود چه کرده ایم که پس از اینهمه دانستن، هنوز اینهمه ناتوانیم از شدن و دیگرسانی؟. شاید روزی که بتوانیم بدون ترس، بدون خودستایی و بدون سرزنش دیگری به این پرسش پاسخ دهیم، تازه نخستین گام را برای فهمیدن خویش برداشته ایم و شاید پیش از آن روز، هر سخنی که در باره نجات و اصلاح و آینده خود میگوییم، بیش از آنکه نشانه امید باشد، ادامه همان گفتگویی باشد که قرنهاست با خویشتن آغاز کرده ایم و هنوز جرات نکرده ایم به پایانش ببریم.

1-    در کنار قدرت و علیه وسوسه قدرت

اگر بخواهیم در باره قدرت، داوری کنیم، باید پیش از هر چیز از یک خطای بنیانی پرهیز کنیم. قدرت را نباید موجودی/نیرویی/پتانسیلی/فروزه ای مستقل، بیرون از انسان و بیگانه با ساختار وجودی او تصوّر کنیم که صرفا می آید، او را میفریبد و سپس بر او مسلّط میشود؛ زیرا قدرت، پیش از آنکه در نهادها، سازمانها و ساختارهای سیاسی و اجتماعی مستقر شود، در نسبت میان انسانها، در امکان اثرگذاری بر دیگری، در میل به حُکمرانی، در احتیاج به امنیّت، در تمنّای دیده شدن و در آرزوی تحقّق بخشیدن به اراده خویشتن ریشه دارد. از این نظر، قدرت بیش از آنکه صرفا چیزی باشد که انسان، آن را به دست میآورد، آزمونی است که ماهیّت پنهان انسان را آشکار میکند؛ زیرا انسان تا هنگامی که از قدرت بی بهره است، میتواند خود را عدالتخواه، آزادیخواه، خیرخواه و اخلاقمدار بپندارد، امّا حضور قدرت است که سرانجام نشان میدهد کدام بخش از این ادّعاها در ژرفای شخصیّت او ریشه دارد و کدام بخش، تنها محصول شرایطی بوده است که او امکان اعمال اراده خود را بر دیگران نداشته است. به همین سبب، خطر اصلی قدرت فقط در ظرفیّت ویرانگر آن نیست؛ بلکه خطر عمیقتر آنجاست که انسان، آرام آرام، وسیله را با غایت اشتباه بگیرد و چیزی را که در ابتدا برای تحقّق آرمانی خواسته بود، خود به آرمان تبدیل کند. انسان، قدرت را برای رسیدن به هدفی میخواهد، سپس برای حفظ قدرت، هدف را توجیه میکند و سرانجام به نقطه ای میرسد که دیگر نمیداند قدرت را برای آرمان میخواهد یا آرمان را برای قدرت. در این نقطه، انحطاط سیاسی آغاز میشود؛ زیرا قدرت، دیگر ابزار تحقّق خیر عمومی نیست؛ بلکه خیر عمومی به ابزاری برای استمرار قدرت تبدیل میشود [= عین وضعیّت فعلی گیوتینداران الهی]. شاید از همینجا بتوان فهمید که مسئله اساسی سیاست، حذف قدرت نیست؛ زیرا جامعه بدون قدرت، همچون جامعه بدون هیچ امکان سازماندهی و تصمیمگیری جمعی، عملا نمیتواند پایدار بماند. مسئله اساسی، مهار قدرت، محدود کردن آن، پاسخگو کردن آن و جلوگیری از تبدیل شدن آن به اراده ای بی مهار است. بنابر این، ایستادن در کنار قدرت، اگر به معنای نزدیک شدن آگاهانه به محل اعمال قدرت، مشاهده آن، سنجش آن و ایجاد امکان نظارت و ممانعت بر آن باشد، میتواند از گریز بی حاصل از قدرت، مسئولانه تر باشد، امّا این نزدیکی تنها هنگامی معنا دارد که انسان همچنان توانایی فاصله گرفتن، اعتراض کردن، نقد کردن و در صورت ضرورت، مقاومت کردن را برای خود محفوظ نگه دارد؛ وگرنه ایستادن در کنار قدرت، بسیار آسان میتواند به ایستادن زیر سایه قدرت تبدیل شود.
رجال مسئول، بیدارفهم و دلباخته میهن و مردمانشان باید بدانند که مخالفت با مقتدر، به خودی خود فضیلت نیست همانگونه که همراهی با مقتدر نیز به خودی خود، خیانت یا ستایش او محسوب نمیشود. معیار، نسبت انسان با قدرت و میزان استقلال او در برابر آن است. جامعه بالغ و بیدار و هوشیار، جامعه ای نیست که امیدوار باشد همیشه انسانهای صالح، خردمند و خیرخواه بر مسند قدرت بنشینند؛ بلکه جامعه بالغ، جامعه ای است که ساختارهایش را چنان بنا میکند؛ طوری که حتّا اگر روزی انسانی ناصالح بر جایگاه قدرت نشست، نتواند اراده شخصی خود را بر سرنوشت همگان تحمیل کند. در این گستره است که اخلاق فردی از سیاست نهادی جدا میشود؛ زیرا نمیتوان بقای یک جامعه را به «خوب بودن» صاحبان قدرت وابسته کرد؛ بلکه باید قدرت را به قانون، نظارت، پاسخگویی، امکان نقد، امکان جابجایی و امکان مقاومت مقیّد کرد. یکی از خطاهای تکرار شونده کنش سیاسی در ایران معاصر نیز شاید همین بوده است که بسیاری از نیروهای سیاسی، به جای آنکه مسئله اصلی خود را مهار قدرت بدانند، مسئله را تصاحب قدرت دانسته اند و گمان کرده اند که اگر قدرت را تماما در اختیار گرایش، تشکیلات، حزب، گروه یا شخص خود قرار دهند، خواهند توانست تمامیّت آرمانهای خویش را محقّق کنند، غافل از اینکه هیچ آرمانی آنقدر مقدّس نیست که انسان را از پرسش در باره وسیله، بی نیاز کند و هیچ مقصدی آنقدر بزرگ نیست که بتواند تملّک بی مهار قدرت را توجیه کند. قدرتی که برای تحقّق آزادی، تصاحب میشود، اگر مهار نشود، میتواند خود آزادی را محدود کند. قدرتی که برای برقراری عدالت به کار گرفته میشود، اگر پاسخگو نباشد، میتواند عدالت را به تعریف صاحبان قدرت فروبکاهد و قدرتی که به نام مردمان به دست می آید، اگر از مردمان و نهادهای مستقل آنان بی نیاز شود، ممکن است که در نهایت، خود را جایگزین همان مردمانی کند که مدّعی خدمت به آنان بوده است. در نتیجه، قدرت را نباید تماما طرد کرد و نباید تماما تصاحب کرد؛ بلکه باید آن را به اندازه ای به کار گرفت که امکان سامان دادن و آباد کردن فراهم شود و به اندازه ای محدود کرد که امکان بلعیدن جامعه را پیدا نکند. قدرت همچون نیروگاه عظیم اتمی است. میتواند انرژی لازم را برای آبادانی فراهم آورد، امّا اگر از مدار دانش، مراقبت، مسئولیّت و کنترل خارج شود، همان نیرویی که قرار بوده زندگی بیافریند، میتواند به فاجعه ای برای زندگی تبدیل شود. بنابر این، پرسش کلیدی این نیست که «چه کسی قدرت را در اختیار دارد؟»؛ بلکه پرسش عمیقتر این است که «چه چیزی میتواند قدرتِ در اختیار هر کس را محدود کند؟». جامعه ای که برای مهار قدرت، تنها به اخلاق و نیکخواهی صاحبان قدرت امید بسته است، هنوز معنای واقعی سیاست را در نیافته است. قدرت را نباید صرفا به انسان خوب سپرد و آسوده شد؛ بلکه باید نظمی ساخت که حتّا انسان بد نیز نتواند با تکیه بر قدرت نامحدود، سرنوشت جامعه را به سرنوشت خویش گره بزند. شاید ژرفترین درس تاریخ نیز همین باشد که قدرت، پیش از آنکه دیگران را بیازماید، صاحب خود را می آزماید و انسان سیاسی مُجرّب، کسی نیست که از قدرت میگریزد یا آن را تقدیر میکند؛ بلکه کسی است که میتواند در مجاورت قدرت بایستد، از امکانهای آن بهره بگیرد، امّا هرگز اجازه ندهد که قدرت چنان در وجود او ریشه بدواند؛ طوری که دیگر نتواند میان «خدمت به جامعه» و «حفظ قدرت» تمایز بگذارد. در نهایت، مسئله فقط این نیست که چه کسی بر مسند قدرت نشسته است؛ بلکه مسئله اینست که آیا جامعه توان آن را دارد که قدرتِ نشسته بر مسند را ببیند، بسنجد، محدود کند و در صورت ضرورت از آن عبور کند. اگر چنین امکانی وجود نداشته باشد، قدرت دیر یا زود از ابزار به غایت، از خدمتگزار به ارباب و از وسیله آبادانی به امکان ویرانی تبدیل میشود و اینجاست که انسان بی آنکه خود بداند، به جای آنکه قدرت را در اختیار گرفته باشد، در اختیار قدرت قرار گرفته و مغلوب آن شده است.

2-    خشتکزاغه های سیاسی و مرگِ عقلانیّت

سیاست در تاریخ نیم قرن اخیر ایران، به یُمن گیوتین الهی و ذینفعان آن، فقط از معنا تهی نشد؛ بلکه به تدریج به «زاغه مهمّات خشتکی» تبدیل شد؛ یعنی زاغه ای که در آن هر چیزی که مربوط به عقل و فهم و تجربه و خویشتنداری و فرزانگی بود، به قعر ذلالت رانده و مدفون شد و در عوض، مهمّات غریزه و تحقیر و خشونت و ابتذال، بی هیچ کمبودی تولید و توزیع و مصرف شد. مسئله فقط این نیست که حکومتی با چنین مهمّاتی بر مردمان حکومت کرد و همچنان حکومت میکند. این، اگر چه فاجعه است، هنوز ساده ترین صورت فاجعه است. فاجعه عمیقتر آنجاست که ابزارهای یک حکومت، به تدریج به عادتهای یک جامعه تبدیل شوند؛ یعنی آنچه که روزی از بالا بر مردمان تحمیل میشد، فردا از پایین به دست خود مردمان بازتولید شود. اینجاست که سیاست، دیگر فقط مسئله قدرت نیست؛ بلکه مسئله فرهنگ است و استبداد به عمیقترین فتح الفتوح خود میرسد؛ زیرا وقتی که قربانی، بی آنکه بداند، بخشی از مرام و مسلک جلّاد را با خود حمل میکند.
اگر «زاغه مهمات» فقط در اختیار حکومتگران و ذینفعان و ارگانهای قدرت بود، میتوانستیم مسئله را به انحصار قدرت تقلیل دهیم، امّا طنز تلخ تاریخ اینجاست که در جامعه ای که سالها، عقل عمومی تحقیر شده است، مهمّات ابتذال، به سرعت عمومی میشود. دیگر لازم نیست که حکومت برای هر ابتذالی، مهمّات فراهم کند؛ زیرا جامعه خودش انبار دارد، خودش مهمّات دارد و گاهی با جدّیّتی حیرت انگیز، خودش به سوی خودش شلیک میکند!. اینجاست که «خشتک» از یک تعبیر رکیک به یک استعاره فلسفی تبدیل میشود. خشتک در اینجا فقط اشاره به بدن و غریزه نیست؛ بلکه اشاره به لحظه ای است که سیاست از سطح عقل به سطح غریزه سقوط میکند؛ یعنی لحظه ای که انسان، پیش از آنکه بپرسد، واکنش نشان میدهد. پیش از آنکه بفهمد، محکوم میکند. پیش از آنکه استدلال کند، تحقیر میکند و پیش از آنکه مسئولیّت رفتار خود را بپذیرد، مقصّر تازه ای را پیدا میکند. حکومت فقاهتی، سیاست و کشورآرایی را به چنین میدان آشفته ای تبدیل کرد، امّا خطای بزرگ اینجاست که خیال کنیم با سقوط یک حکومت، این سبک نکوهیده رفتاری نیز خود به خود سقوط میکند. نظام سیاسی، ممکن است که فرو بریزد، نهادها ممکن است که تغییر کنند، پرچمها ممکن است که عوض شوند و آدمهای تازه، ممکن است که بر روی صندلیهای قدیمی بنشینند، امّا اگر همان شیوه ارفتاری و کرداری و گفتاری باقی بماند، چیزی اساسی تغییر نکرده است. چه بسا جامعه ای از استبداد سیاسی آزاد شود، امّا هنوز از استبداد ذهنی آزاد نشده باشد. این شاید دشوارترین مرحله هر گذار تاریخی باشد؛ یعنی عبور از حکومتی که رفته است، به ذهنیّتی که هنوز نرفته است؛ زیرا حکومت را میتوان با بسیاری از ابزارهای ممکن برانداخت، امّا عادتی را که حکومت در ذهنیّت انسانها ساخته است، نمیشود با امریّه و قانونگذاری فوری برانداخت. برای آن باید دوباره آموخت که پرسیدن، فضیلت است، تردید، نشانه ضعف نیست. دانستن با یقین مطلق فرق دارد. مخالف عقیدتی، خصم آدمی نیست و آزادی فقط حقّ سخن گفتن نیست؛ بلکه مسئولیّت تحمّل حضور و سخن دیگری نیز هست.
مشکل جامعه ای که سالها با «مهمّات خشتکی» اداره شده است، فقط این نیست که خشتک را از سیاست بیرون بیاورد؛ بلکه  مشکل اینست که دوباره، عقلانیّت را به سیاست بازگرداند و عقلانیّت، خلاف ایدئولوژی و نصوص مذهبی با وعدهِ نجات نمی آید؛ بلکه با کارِ دشوارِ فهمیدن می آید. با پذیرفتن نادانی، با تحمّل اختلاف نظر شدید. با اصلاح خطا. با مهار خشم و با مسئولیّت پذیرفتن. هر جامعه ای، در کنار آنچه که بر او تحمیل شده است، سهمی هم در آنچه که بازتولید کرده است، دارد. این سخن به معنای مقصّر دانستن قربانی نیست؛ بلکه معنایش جدّی گرفتن انسان است. انسانی که هیچ سهمی در ساختن سرنوشت خود نداشته باشد، حتّا امکان تغییر آن را نیز از دست میدهد. بنابر این، مسئله فردای فروپاشی یک نظام فقط این نیست که چه کسی جای چه کسی مینشیند؛ بلکه مسئله اینست که چه چیزی جای چه چیزی مینشیند. عقلانیّت به جای خرافه؟. مسئولیّت به جای تقصیرسازی؟. قانون به جای اراده اشخاص؟. گفت و گو به جای حذف؟ یا فقط «خشتک» دیگری با صاحبانی تازه؟. اگر پاسخ، دومی باشد، تاریخ فقط بازیگرانش را عوض کرده است، نه موضوع نمایشنامه اش را. گاهی یک نظام سیاسی سقوط میکند، امّا مناسبات درونی آن نظام در ذهنیّت مردمانی که از آن رنج برده اند، به حیات خود ادامه میدهد. در چنین وضعی، انقلاب پایان کار نیست؛ بلکه تازه آغاز دشوارترین بخش کار است؛ آنهم انقلاب در شیوه اندیشیدن؛ زیرا دشوارترین دشمن، همیشه آن نیست که بیرون ایستاده است؛ بلکه گاهی آن چیزی است که سالها پیش در درون ما خانه کرده و دیگر برای ماندنش نیازی به نگهبان ندارد. از «خشتک» تا شعور، فاصله ای وجود دارد که با متر، اندازه گرفته نمیشود؛ بلکه با ظرفیّت انسان برای مهار غریزه، تحمّل حقیقت و پذیرفتن مسئولیّت، اندازه گرفته میشود و اگر این ظرفیّت ساخته نشود، «خود کرده را تدبیر نیست» فقط یک ضرب المثل نیست؛ بلکه گزارش کوتاه و بی رحم یک شکست تاریخی است.

3-    از ملّانصرالدّین تا «جمشید جم»

مردمان ایران از دیرباز، با آن لطافت طبع و تیزبینی پنهانی که در طنز و کنایه هایشان نهفته است، راهی یافته بودند تا آنچه را که در زبان جدّی و صریح نمیتوانستند بگویند، در لحن و کلام شوخگونه بر زبان آورند. مُلّانصرالدّین از همینجا زاده شد، نه صرفا شخصیّتی برای خنداندن؛ بلکه صورت خندان عقل عامّه بود؛ یعنی عقلی که میتوانست هیبت را از قدرت بگیرد، تقدّس را به دامنه پرسشگری فراخواند، تناقض را آشکار کند و حقیقتی تلخ را چنان بگوید؛ طوری که آدمی هم بخندد و هم اندکی از خویشتن شرم کند. طنز، در این معنا، سلاح انسان بی قدرت بود؛ یعنی سلاحی ظریف که میتوانست دست کم شکوه پوشالی قدرت را فروبکاهد بی آنکه خودش به قدرت تبدیل شود. امّا تاریخ، همیشه به آرزوهای آدمی وفادار نمیماند. آنچه که قرار بود چاشنی زندگی باشد، گاه چنان بر سفره زندگی غلبه میکند که خودِ زندگی را میبلعد. طنز، اگر از حدّ خود فراتر رود، میتواند از ابزار بیداری به شیوه فرار از واقعیّت تبدیل شود. انسان به جای آنکه با موضوعی مضحک بجنگد، به آن میخندد، سپس به آن عادت میکند و سرانجام چنان به آن خو میگیرد که دیگر نمیداند کجای نمایش ایستاده است. شاید یکی از تلخترین طنزهای تاریخ ما همین باشد که ما مُلانصرالدّین را برای آن آفریدیم که دیگری را تمسخر و تحقیر و خیط کنیم، امّا ممکن است روزی دریابیم که خودمان سالهاست در لباس او زندگی میکنیم. اینجا باید میان دو چیز تفاوت گذاشت. توانایی دیدن و توانایی ساختن. دیدنِ حماقت، خردمندی نیست؛ بلکه آغاز خردورزی  است. رسوا کردنِ فساد، اصلاح نیست؛ بلکه مقدّمه اصلاحگری است. مسخره کردنِ قدرت، آزادی نیست؛ شاید فقط نخستین لحظه آزادی باشد. گفتن اینکه «این نباید باشد» هنوز به معنای دانستن اینکه «چه باید باشد» نیست. مشکل تاریخی ما، اگر بخواهیم آن را در یک جمله، فشرده کنیم، شاید همین فاصله باشد؛ یعنی فاصله میان نفی کردن جهان موجود و توانایی آفریدن جهانی دیگر. جامعه‌ای که فقط میداند چه چیزی را نمیخواهد، هنوز صاحب آینده نیست؛ زیرا آینده را کسانی میسازند که برای خواسته خود، شکل، نهاد، قانون، هنجار و آداب و مسئولیّت می آفرینند.
مُلانصرالدّین، در بهترین معنای خویش، استاد نفی است. او پرده را کنار میزند، دروغ را مسخره میکند، تناقض را آشکار میکند و آدمی را متوجّه چیزی میکند که نمیخواهد ببیند. امّا تاریخ را کسانی میسازند که پس از کنار زدن پرده، صحنه را نیز از نو میسازند. مُلّانصرالدّین میتواند بگوید که «این پوچ است»، امّا «جمشید جم» باید بتواند بپرسد که «پس چه چیزی باید جای این پوچی بنشیند و چگونه باید ساخته شود؟». تفاوت این دو، تفاوت میان اعتراض و آفرینش، میان واکنش و اراده، میان تماشای تاریخ و ساختن تاریخ است. «جمشید جم»، در این معنا، نه یک پادشاه افسانه‌ای است و نه نامی برای آنکه یک فرد را به جای فردی دیگر بر تخت بنشاند. «جمشید جم»، استعاره انسانی است که از مرحله واکنش عبور کرده؛ یعنی انسانی که دیگر تمام هویّت خود را از دشمنش نمیگیرد، یعنی کسی که اگر قدرتی را نفی میکند، برای تعریف خویش به آن قدرت وابسته نمیماند و اگر سریری را نمیپذیرد، برای نشاندن خود بر سریری دیگر نیز تلاش نمیکند. او میفهمد که بزرگترین پیروزی، صرفا پایین کشیدن دیگری از تخت نیست؛ بلکه ساختن جامعه‌ای است که در آن هیچ فرد، طبقه یا گروهی نتواند دوباره بر تختی بنشیند که او را از پاسخگویی معاف کند. به همین دلیل بود که «جمشید جم»، هیچ جامی نداشت و فقط از چشمه گوهر خویش میجوشید. امّا مردمان در این تصوّر باطل بودند که فرزانگی «جمشید جم» از «جامداری» اوست. در نتیجه به دنبال تسخیر «جام جم» بودند و نمیدانستند که هر کدامشان به ذات خویش، «جمشید جم» هستند و به هیچ جامی محتاج نیستند؛ زیرا آن که «جم» است، «جام» ندارد. این تفاوت، کوچک نیست. این فاصله میان انقلاب در زبان و انقلاب در ساختار است. میان خشم و خردورزی، میان اعتراض و مسئولیّت، میان افشاگری و نهادسازی. آسان است که دیگران را رسوا کنیم، ولی دشوار آن است که خودمان شایسته جهانی شویم؛ طوری که مدّعی ساختنش هستیم. آسان است که بگوییم چه کسی نباید بر تخت باشد، امّا دشوار آن است که بفهمیم چرا اصلا باید جامعه را چنان ساخت؛ طوری که سرنوشت میلیونها انسان به نشستن یک نفر بر تخت وابسته و ملزم نباشد. سیاست بالغ و راهگشا، هنر پیدا کردن «آدم خوب» برای نشستن بر تخت نیست؛ بلکه هنر ساختن نظمی است که حتّا آدم بد را نیز از تبدیل شدن به صاحب تخت بازدارد.
شاید به همین دلیل است که در روزگار افول سیاست، مُلانصرالدّینها ناگهان فراوان میشوند. همه میبینند، همه افشا میکنند، همه طعنه میزنند، همه از خرابیها سخن میگویند و کمتر کسی میپرسد که پس از این همه ویران کردن تصویر دیگران، نوبت ساختن کدام تصویر از خویشتن است؟. ما میتوانیم سالها علیه یک قدرت، یک طبقه، یک ایده یا یک شخصیّت مبارزه کنیم و در تمام این مدّت، چنان به دشمن خود وابسته بمانیم؛ طوری که اگر او نباشد، ندانیم خودمان که هستیم. این همان لحظه‌ای است که مبارزه، به جای آنکه انسان را آزاد کند، هویّت او را به دشمنش گره میزند. از همینجاست که باید از خلعت مُلانصرالدّینی بیرون آمد، نه با کشتن مُلانصرالدّین؛ بلکه با کامل کردن او. مُلانصرالدّین باید بماند؛ زیرا جامعه‌ای که دیگر توان خندیدن به حماقت و رسوا کردن ریا را ندارد، دیر یا زود خود را در برابر حماقت و ریا تسلیم میکند. امّا مُلانصرالدّین نباید پایان راه باشد. طنز باید آغاز اندیشیدن باشد، نه جایگزین آن. افشاگری باید مقدّمه مسئولیّت باشد، نه جانشین آن. نفی باید پلی باشد به سوی آفرینش، نه خانه‌ای که انسان در آن تا پایان عمر اقامت کند. کار بزرگتر، نه خندیدن است و نه گریستن؛ بلکه کار بزرگتر، تبدیل آگاهی به مسئولیّت و تبدیل مسئولیّت به آفرینش است. از همینجاست که مُلانصرالدّین میتواند به «جمشید جم» تبدیل شود، نه با پوشیدن جامه‌ای با شکوهتر، نه با نشستن بر تختی بلندتر و نه با به دست آوردن قدرتی بیشتر؛ بلکه با عبور از یک مرز درونی. از انسانِ «علیه چیزی» به انسانِ «برای چیزی»، از کسی که فقط میگوید «نه» به کسی که مسئولیّت «آری» گفتن را نیز میپذیرد، از ویران کردن بُت به ساختن معبد آزادی، از خندیدن به تاریخ به پذیرفتن مسئولیّت تاریخ و شاید بلوغ آگاهی یک ملّت از لحظه‌ای آغاز میشود که دیگر نمیپرسد چه کسی را باید از تخت پایین کشید؛ بلکه میپرسد که چگونه باید جامعه‌ای ساخت؛ طوری که دیگر هیچ کس نتواند بر تختی بنشیند که فراتر از انسان، قانون و پاسخگویی باشد. آن روز، مُلانصرالدّین از میان نخواهد رفت؛ بلکه سرانجام به معنا و نقش اصیل خویش خواهد رسید. او دیگر کسی نخواهد بود که به جای ساختن جهان، فقط به جهان میخندد؛ بلکه کسی خواهد بود که نخست، جهان را میبیند، سپس به خطاهایش میخندد و سرانجام آستین بالا میزند تا سهم خویش را در ساختن جهانی دیگر بر عهده بگیرد. شاید همین لحظه، لحظه عبور انسان از «شخصیّت طنز تاریخ» به «صاحب تاریخ» باشد؛ یعنی از کسی که فقط حقیقت را میگوید، به کسی که توان تبدیل حقیقت را به زندگی نیز پیدا میکند.

4-    چُرتزنیهای قیلوله ای در محرابِ ایمانگریز

الف)- آن‌ که به اعتراضِ مُعترض، مُعترض است، استبداد را نه در هیئتِ پنهان؛ بلکه در عریانیِ خویش آشکار میکند. اعتراض، تنها زبانِ مخالف نیست؛ بلکه قدرت نیز میتواند با اعتراضِ به اعتراض، خود را بازتولید کند. طنز تلخِ تاریخِ استبداد همین است: «مُعترض» و «مُعترضِ به مُعترض»، اگر در دورِ باطلِ واکنش گرفتار بمانند، بیش از آنکه گره‌گشای استبداد باشند، شرطِ بقای آن‌ هستند.

ب)- آیا هرگز در این باره اندیشیده‌اید که بسیاری از «مواضع سیاسی»، نه محصول اندیشیدن؛ بلکه از عوارضِ مزاج‌ هستند؟. مدّعیانِ رقابت بر سر قدرت، گاه چنانکه مینمایند صاحبِ عقیده و نظر تجربی نیستند؛ بلکه صاحبِ طبع‌ دمدمی هستند. برای رازشکافیِ عمق خصومتشان در حقّ یکدیگر، به استدلالهای توجیهی و فریبنده آنها چندان اعتنا نکنید؛ بلکه مزاجشان را بشناسید. آنگاه خواهید دید که «به میخ و به نعل زدن آنها»، همیشه از پیچیدگیِ اندیشیدن و صحت ادّعاهایشان نیست؛ بلکه گاه تنها «حکمت بلغمیِ» کسانیست که حتّا دشمنیشان نیز جرأتِ موضع‌گرفتن ندارد.

پ)- ایراندوستی و مردمدوستی را نه در هیاهوی شعارها؛ بلکه در پهلوانیِ رویارویی با واقعیّتها بشناسید. آنانی که بسیار رجز میخوانند، اغلب ایران و مردمانش را نه غایت؛ بلکه نردبانِ مقاصد پنهان خویش میخواهند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فرامرز حیدریان

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!