چهارشنبه 22 مهر 1405 - Wednesday, 14 October 2026

آیا واقعاً از فرهنگ اردوگاهی عبور کرده‌ایم، یا فقط اردوگاه خود را عوض کرده‌ایم؟

آیا واقعاً از فرهنگ اردوگاهی عبور کرده‌ایم، یا فقط اردوگاه خود را عوض کرده‌ایم؟
سه نوشته، سه زاویه نگاه و یک پرسش مشترک

سه نوشته، سه زاویه نگاه و یک پرسش مشترک

سه نوشتهٔ اخیر ــ یکی در نقد گذشتهٔ چپ، دیگری در نقد انتخاب‌های سیاسی امروز، و سومی در نقد شیوهٔ داوری و مسئولیت سیاسی ــ از سه نقطهٔ متفاوت به مسئله‌ای نزدیک می‌شوند که امروز بیش از همیشه اهمیت دارد: چگونه می‌توان از فرهنگ سیاسی گذشته عبور کرد و در عین حفظ تکثر، امکان همکاری نیروهای متفاوت را به وجود آورد؟

منظورم نوشتهٔ ابوالفضل محققی با عنوان «چرا چپ قادر به حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیست؟»، نقد س. ملکوتی بر این نوشته، و نوشتهٔ امیر دها با عنوان «هیچ‌کس فقط تماشاگر نیست؛ یک ترازو برای همه» است.

این نوشته قرار نیست داوری نهایی دربارهٔ هیچ‌کدام از این سه متن باشد. برعکس؛ می‌خواهم آنها را در یک میزگرد خیالی روبه‌روی یکدیگر بنشانم و پرسش‌هایی را از دل جملات خودشان مطرح کنم.

زیرا اگر قرار است فرهنگ اردوگاهی را نقد کنیم، نخستین آزمون این است که معیار نقد را برای خودمان نیز همان‌قدر جدی بگیریم که برای دیگری.

از نقد گذشته تا انتخاب امروز

ابوالفضل محققی با صراحتی قابل توجه به گذشتهٔ سیاسی خود و بخشی از چپ ایرانی بازمی‌گردد و بسیاری از باورها و رفتارهای آن دوره را به نقد می‌کشد. او از نگاه ایدئولوژیک، ضدیت مکانیکی با غرب، ندیدن برخی تحولات دورهٔ پهلوی و خطاهای بخش‌هایی از چپ در جریان انقلاب ۵۷ و سال‌های پس از آن سخن می‌گوید.

اما عنوان نوشتهٔ او خود پرسش نخست را پیش روی ما می‌گذارد:

«چرا چپ قادر به حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیست؟»

پرسش ما از اینجا آغاز می‌شود:

چرا نقطهٔ پایان بازنگری در گذشتهٔ چپ باید حمایت از یک شخصیت سیاسی مشخص باشد؟

ممکن است کسی گذشتهٔ چپ خود را نقد کند و به جمهوری‌خواهی برسد؛ ممکن است سوسیال‌دموکرات شود، لیبرال شود، از پادشاهی مشروطه دفاع کند یا اساساً هیچ‌یک از این هویت‌ها را نپذیرد.

عبور از یک خطای فکری، الزاماً به معنای پذیرفتن خط فکری دیگری نیست.

محققی در جایی دیگر می‌نویسد:

«آلترناتیوی که بخش زیادی از مردم به آن دلبسته‌اند.»

این نیز یک ادعای سیاسی قابل بحث است.

اما پرسش دقیق این است:

«بخش زیادی از مردم» بر اساس کدام داده، نظرسنجی یا معیار قابل سنجش تعریف می‌شود؟

و حتی اگر وجود چنین حمایتی را بپذیریم، پرسش بعدی همچنان باقی است:

آیا محبوبیت یک شخصیت، به خودی خود پاسخ مسئلهٔ ساختار سیاسی دوران گذار است؟

این پرسش به معنای نفی نقش یا محبوبیت هیچ فردی نیست؛ فقط می‌گوید میان محبوبیت، رهبری سیاسی، ائتلاف و معماری دموکراتیک دوران گذار نباید خلط ایجاد کرد.

نقد نقدِ محققی

س. ملکوتی دقیقاً در همین نقطه وارد می‌شود و می‌نویسد:

«اگر ثابت کنیم که بخشی از چپ در تحلیل حکومت پهلوی اشتباه کرده، از این امر به خودی خود نتیجه گرفته نمی‌شود که رضا پهلوی باید رهبر سیاسی آینده ایران باشد.»

این استدلال، اگر به‌عنوان یک اصل عمومی پذیرفته شود، اهمیت زیادی دارد.

اما ملکوتی پرسش دیگری نیز مطرح می‌کند:

«چرا یک نیروی سیاسی باید حتماً از یک شخص حمایت کند تا نشان دهد از گذشتهٔ خود عبور کرده است؟»

پرسش مهمی است.

اما حالا باید یک قدم جلوتر برویم:

آیا همین اصل باید در جهت عکس نیز معتبر باشد؟

یعنی اگر کسی از رضا پهلوی حمایت کند، آیا نباید صرفاً به دلیل این انتخاب، او را بازماندهٔ فرهنگ سلطنت‌طلبی یا ناتوان از نقد گذشته دانست؟

اگر قرار نیست نقد گذشتهٔ چپ، خودکار به حمایت از رضا پهلوی منتهی شود، حمایت از رضا پهلوی نیز نباید خودکار به معنای بازگشت به گذشته تلقی شود.

ملکوتی در پایان نقد خود می‌نویسد:

«اگر قرار است اسطوره‌ها کنار گذاشته شوند، همه اسطوره‌ها باید کنار گذاشته شوند.»

این جمله می‌تواند یکی از معیارهای همین میزگرد باشد.

همه یعنی واقعاً همه؟

آیا اسطوره‌های چپ، جمهوری‌خواهی، پادشاهی‌خواهی، ملی‌گرایی و حتی اسطوره‌های جدیدی که امروز پیرامون شخصیت‌های سیاسی شکل می‌گیرند، همگی باید مشمول یک معیار انتقادی باشند؟

اگر پاسخ مثبت است، یک گام مهم به سوی خروج از فرهنگ اردوگاهی برداشته‌ایم.

«هیچ‌کس فقط تماشاگر نیست»

امیر دها بحث را از نقد محتوای یک انتخاب سیاسی به مسئلهٔ گسترده‌تر مسئولیت در فرهنگ نقد می‌برد.

او می‌نویسد:

«هیچ‌کس فقط تماشاگر نیست.»

و توضیح می‌دهد:

«کسی که دربارهٔ صلاحیت دیگری برای ایفای نقش در دوران گذار داوری می‌کند، خود نیز در شکل دادن به گزینه‌های پیش روی جامعه سهم دارد.»

این گزاره نیز ما را با پرسشی جدی روبه‌رو می‌کند.

اگر کسی که دربارهٔ صلاحیت یک شخصیت سیاسی داوری می‌کند، خود در شکل دادن به فضای سیاسی مسئول است، پس آیا نویسنده، روزنامه‌نگار، فعال سیاسی، جریان، حزب، منتقد و هوادار نیز به نسبت تأثیرگذاری خود مسئول نیستند؟

اگر زبان نقد یک کنش سیاسی است، زبان حمایت نیز کنش سیاسی است.

اگر تخریب یک رقیب سیاسی هزینه دارد، تقدیس یک چهره نیز می‌تواند هزینه داشته باشد.

اگر «نه گفتن» به یک همکاری یک انتخاب سیاسی است، «آری گفتن» نیز یک انتخاب سیاسی است.

هیچ‌کدام الزاماً درست یا غلط نیستند؛ اما همه می‌توانند موضوع پرسش و پاسخگویی باشند.

دها در جایی دیگر می‌نویسد:

«قرار نیست همه را هم‌وزن بدانیم؛ اما باید همه را با یک ترازو بسنجیم.»

به نظرم این جمله می‌تواند نقطهٔ اتصال هر سه نوشته باشد.

یک ترازو برای همه؛ نه یک وزن برای همه

یک ترازو برای همه به معنای آن نیست که مسئولیت همه یکسان است.

کسی که ادعای نقش محوری در دوران گذار دارد، طبیعتاً باید پاسخگویی بیشتری داشته باشد.

اما کسی که با قلم، رسانه، تشکیلات، شبکه‌های اجتماعی یا نفوذ سیاسی خود بر افکار عمومی اثر می‌گذارد نیز صرفاً «تماشاگر» نیست.

مسئولیت باید متناسب با نقش و قدرت اثرگذاری باشد؛ اما معیار داوری نباید با تغییر نام و اردوگاه تغییر کند.

اگر تغییر تاکتیک برای یک نفر نشانهٔ واقع‌بینی است، برای دیگری نباید خودکار نشانهٔ فرصت‌طلبی تلقی شود.

اگر تغییر موضع برای یکی نشانهٔ بلوغ سیاسی است، برای دیگری نباید بدون بررسی زمینه‌ها نشانهٔ بی‌اصالتی تلقی شود.

اگر گذشته برای یکی قابل توضیح و بازنگری است، برای دیگری نیز باید چنین امکانی وجود داشته باشد.

و اگر گذشتهٔ سیاسی یک نفر باید در ارزیابی امروز او لحاظ شود، این قاعده باید برای همه برقرار باشد.

مسئله فقط رضا پهلوی نیست

در بخش مهمی از فضای سیاسی ما، همه چیز خیلی زود به یک شخصیت تقلیل پیدا می‌کند.

موافق یا مخالف رضا پهلوی.

موافق یا مخالف پادشاهی.

موافق یا مخالف جمهوری.

موافق یا مخالف چپ.

اما جامعه‌ای متکثر نمی‌تواند با دوگانه‌های دائمی اداره شود.

مسئلهٔ اصلی این نیست که چه کسی در نهایت رهبر یا رئیس خواهد شد.

مسئله این است که چه قواعدی قرار است اجازه دهد مردم آزادانه دربارهٔ آیندهٔ خود تصمیم بگیرند.

آیا می‌توان بر سر گذار از حکومت اسلامی، حاکمیت مردم، آزادی‌های اساسی، برابری شهروندان، جدایی نهاد دین از حکومت و برگزاری یک فرایند آزاد برای تعیین شکل نظام آینده توافق کرد، بدون اینکه همه مجبور شوند ابتدا هویت سیاسی خود را کنار بگذارند؟

اگر پاسخ مثبت است، آنگاه تکثر سیاسی نه مانع همکاری، بلکه بخشی از واقعیت همان همکاری است.

تعلق سیاسی، فرهنگ اردوگاهی نیست

عبور از فرهنگ اردوگاهی به معنای بی‌هویت شدن، بی‌طرف ماندن یا دست کشیدن از تعلق سیاسی نیست.

یک جمهوری‌خواه می‌تواند از جمهوری دفاع کند؛ یک پادشاهی‌خواه می‌تواند از پادشاهی مشروطه دفاع کند؛ یک چپ می‌تواند از ارزش‌های چپ دفاع کند. هرکس حق دارد از انتخاب سیاسی خود دفاع کند.

مسئله این نیست که از کدام اردوگاه سخن می‌گوییم؛ مسئله این است که آیا وقتی پای خطای اردوگاه خودمان به میان می‌آید، همان شجاعت و همان معیار انتقادی را حفظ می‌کنیم یا نه.

نقد منصفانه از درون، نه تنها با تکثر سیاسی ناسازگار نیست، بلکه می‌تواند یکی از نشانه‌های بلوغ سیاسی باشد.

تعلق سیاسی زمانی به فرهنگ اردوگاهی تبدیل می‌شود که «خودی» از دایرهٔ نقد خارج شود و «دیگری» از پیش محکوم باشد.

بنابراین، شاید مسئله این نباشد که از کدام اردوگاه سخن می‌گوییم؛ مسئله این باشد که آیا وقتی به اردوگاه خودمان می‌رسیم، هنوز همان ترازو را در دست داریم؟

از فرهنگ اردوگاهی چه فهمیده‌ایم؟

محققی به‌درستی از خطاهای ایدئولوژیک گذشته سخن می‌گوید.

ملکوتی به‌درستی هشدار می‌دهد که نقد گذشتهٔ یک جریان نباید خودکار به اثبات یک بدیل مشخص تبدیل شود.

دها نیز بر مسئولیت همهٔ کنشگران و ضرورت یک معیار واحد تأکید می‌کند.

اما حالا باید پرسش را از هر سه فراتر برد:

آیا می‌توان این سه اصل را همزمان پذیرفت؟

اگر بله، نتیجه باید چیزی فراتر از نقد چپ یا نقد رضا پهلوی یا نقد منتقدان رضا پهلوی باشد.

نتیجه باید نقد فرهنگ اردوگاهی باشد.

فرهنگی که در آن، دیروز «خط سازمان» معیار حقیقت بود و امروز ممکن است «خط هواداری» همان نقش را ایفا کند.

فرهنگی که دیروز نقد شاه را معیار انقلابی بودن می‌دانست و امروز ممکن است میزان دشمنی با چپ را معیار ایران‌دوستی بداند.

فرهنگی که در آن هر جریان سیاسی می‌کوشد خود را صاحب انحصاری حقیقت و آینده معرفی کند.

اگر کسی از یک اردوگاه بیرون بیاید اما همان منطق «خودی و غیرخودی»، «ما و آنها»، «حق با ماست» و «آینده متعلق به ماست» را با خود به اردوگاه جدید ببرد، آیا واقعاً از فرهنگ اردوگاهی عبور کرده است؟

یا فقط جای خود را عوض کرده است؟

و حالا میزگرد واقعی آغاز می‌شود

از ابوالفضل محققی می‌توان پرسید:

اگر نقد گذشتهٔ چپ الزاماً نباید به حمایت از رضا پهلوی منتهی شود، چرا عنوان بحث را بر ناتوانی چپ از حمایت از او بنا کنیم؟

اگر از چپ می‌خواهیم اسطوره‌هایش را کنار بگذارد، آیا همان معیار را دربارهٔ هر شخصیت سیاسی امروز نیز می‌پذیریم؟

از س. ملکوتی می‌توان پرسید:

اگر معیار شما «نقد همهٔ اسطوره‌ها» و پذیرش تکثر است، آیا می‌توانیم از این اصل فراتر برویم و حتی دربارهٔ شیوهٔ نقد خود منتقدان نیز همین معیار را به کار ببریم؟

و از امیر دها می‌توان پرسید:

اگر «هیچ‌کس فقط تماشاگر نیست»، آیا این اصل شامل همهٔ کسانی می‌شود که با قلم، تریبون، سکوت، حمایت، مخالفت، ائتلاف یا عدم ائتلاف بر مسیر سیاسی جامعه اثر می‌گذارند؟

و پرسش مشترک از هر سه:

اگر قرار است معیار داوری واحد باشد، آیا حاضرید همان معیار را زمانی که به خود شما، همفکران شما و انتخاب سیاسی مورد قبول شما می‌رسد نیز بدون تخفیف به کار ببرید؟

این پرسش البته فقط برای این سه نفر نیست.

برای همهٔ ماست.

زیرا اگر هدف واقعاً ساختن آینده‌ای دموکراتیک است، قرار نیست از یک فرهنگ اردوگاهی بیرون بیاییم تا فرهنگ اردوگاهی دیگری بسازیم.

قرار نیست «خط سازمان» را با «خط هواداری» عوض کنیم.

قرار نیست یک «مالک حقیقت» را با مالک حقیقت دیگری جایگزین کنیم.

قرار نیست تکثر را فقط تا زمانی تحمل کنیم که نتیجهٔ آن مطابق انتظار ما باشد.

و قرار نیست از دیگران انتظار داشته باشیم گذشتهٔ خود را نقد کنند، اما انتخاب‌های امروز خودمان را خارج از حوزهٔ نقد قرار دهیم.

محققی گذشتهٔ سیاسی چپ را به چالش می‌کشد؛ ملکوتی انتخاب سیاسی امروز را به چالش می‌کشد؛ دها شیوهٔ داوری و مسئولیت سیاسی را.

خوب است این سه نقد را در برابر هم بگذاریم، نه برای انتخاب برنده، بلکه برای سنجش یک اصل مشترک:

آیا واقعاً معیار واحدی برای همه داریم؟

زیرا اگر قرار است آیندهٔ ایران بر پایهٔ آزادی، دموکراسی و تکثر ساخته شود، اولین نشانهٔ بلوغ سیاسی شاید این نباشد که بدانیم «چه کسی با ماست»، بلکه این باشد که بتوانیم حق اختلاف کسی را که با ما نیست نیز به رسمیت بشناسیم.

و شاید پرسش نهایی، ساده‌تر و سخت‌تر از همه باشد:

فرهنگ اردوگاهی زمانی پایان می‌یابد که دیگر از خود نپرسیم کدام اردوگاه حق دارد؛ بلکه از خود بپرسیم: آیا حاضریم همان ترازویی را که برای سنجش دیگری در دست گرفته‌ایم، پیش از دیگری روی خودمان بگذاریم؟

فرامرز بهار

با احترام به تکثر، و امید به گفت‌وگو

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

تصویر

تصویر

تصویر

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر کیانوش عزیز و آقای بهار گرامی،
تحشیه ای از سفره رنگین غذاهای خوشمزه ایرانی!

همانطور که اشاره ای کوتاه در پای مطلب آقای ملکوتی کردم، کاربست برخی کلمه ها و مفاهیم؛ ولو رایج و شایع و دم دست باشند، میتوانند به شدّت در خلط مباحث نقش داشته باشند و باعث کژفهمیهای فاجعه بار شوند. اینکه ترکیبی از طریق ژورنالیستهای بیسواد و سپس در زبان و قلم آکادمیکرهایی به شدّت بیسوادتر از ژورنالیستها باب شده باشد، به معنای دُرُست بودن آن نیست حتّا اگر صرفا جنبه ابزاری داشته باشد و برای مقصودی مشخّص به کار رود. برای نمونه، ترکیب «فرهنگ اردوگاهی» از نظر مفهومی کاملا نادُرُست و گمراه کننده است و صحیحش را میتوان «ذهنیّت اردوگاهی» نوشت و گفت. فرهنگ، مبحثی بسیار فراخ دامنه تر از آن است که بتوان آن را به حیث برچسبی برای بیان محدودیّتها و بسته بودن ذهن یا نوع خاصّی از مناسبات سیاسی و اجتماعی به کار برد. هر محدودیّتی، فرهنگ نیست و هر ذهنیّتی نیز فرهنگ محسوب نمیشود. این فقط یک تذکّر مفهومی است و هیچ اجباری در پذیرش آن نیست.
از این سخن که بگذریم، میرسیم به صحبت شما. جمع بندی شما، برای دیگرانی که بخواهند در باره این پرسشها بیندیشند، احتمالا میتواند تلنگری به حساب آید. امّا رویهمرفته، من میخواهم از بطن آنچه در سایه جمعبندی شما نهفته است، موضوعی را مطرح کنم. شاید دیگران نیز متوجّه اصل مطلب شوند. فرض کنید تمام گرایشهای سیاسی، از هر نوع که تصوّرش را بکنید، غذاهای متنوّع سفره ایرانی باشند. ایرانیان، از حیث تنوّع غذایی و رنگینی سفره، احتمالا یکی از متنوّع ترین سفره های فرهنگی را دارند. اکنون من ایرانی هستم که در انتخاب نوع غذا و میزان مصرف آن مختارم. میتوانم از یک غذا بیشتر بخورم، از دیگری کمتر، یکی را اصلا نخورم و از غذای دیگری فقط به اندازه ای استفاده کنم که با ذائقه و نیاز من سازگار باشد. اصل این است که این من هستم که انتخاب میکنم چه چیزی را، چه زمانی و به چه اندازه مصرف کنم.
در امر سیاست نیز، البته با تفاوتهایی اساسی، میتوان چنین نگاهی داشت. وقتی که قرار است نیروهایی در مسائل کشورداری سهیم شوند، شکّی در آن نیست که هر نیرویی خصال، امکانها، محدودیّتها، برنامه ها و آرزوهای خود را دارد، امّا اینها به تنهایی کفایت نمیکند. چیزی که واشر است، نمیتواند نقش پیچ یا مهره را ایفا کند؛ زیرا واشر است. همانطور که چیزی که شلنگ است نمیتواند نقش میل لنگ یا رادیاتور را ایفا کند. این مثالها صرفا جنبه تفهیمی دارند و به هیچ وجه به معنای کاستن انسان به ابزار نیستند. اتّفاقا تفاوت انسان با ابزار دقیقا در همین جاست. ابزار مکانیکی کارکردی تقریبا ثابت دارد، امّا روحیه و اراده و اندیشه آدمی ثابت نیست. انسان تجربه میکند، خطا میکند، می آموزد، بازاندیشی میکند و گاه در نتیجه همین تجربه و تامّل، به نتیجه ای میرسد که با نتیجه دیروزش تفاوت اساسی دارد. انسان، خلاف ابزار، تاریخچه درونی دارد و همین تاریخچه است که امکان تغییر و بازنگری را در او به وجود می آورد.
حضور و نقش شاهزاده و همپایی دیگران با او نیز به معنای کنار گذاشتن یا تایید و تصدیق تاریخ عصر پهلویها نیست. اساسا دخالت دادن تاریخ زیسته در واقعیّت عاجل و امروزی، به معنای نفهمیدن دو موضوع متفاوت از یکدیگر است. پدر یا پدربزرگ من ممکن است قاتل یا راهزن بوده باشند، امّا از قاتل یا راهزن بودن آنها نمیتوان نتیجه گرفت که من در عصر امروز قاتل یا راهزن هستم. چنین نتیجه گیری، نه با منطق مسئولیّت اخلاقی سازگار است و نه با اصل عدالت؛ زیرا من مسئول توضیح یا توبیخ اعمال پدر و پدر بزرگم نیستم. تاریخ پژوهشی میتواند در باره اعمال آنها، حسب پرونده ای که از آنها باقی مانده است، قضاوت کند، اسنادشان را بررسی کند و در باره رفتار و کردارشان داوری تاریخی داشته باشد، امّا من را باید حسب اعمال خودم داوری کرد. گذشته، موضوع شناخت است، امّا مسئولیّت، امری شخصی است و نمیشود آن را مانند یک ارث از نسلی به نسل دیگر منتقل کرد.
همینطور اگر فرض را بر این بگذاریم که آقای محقّقی در کنار شاهزاده می ایستد یا از او حمایت میکند، نباید به این معنا بفهمیم که ایشان کل مبارزه گذشته خود را باطل محسوب میکند؛ بلکه برعکس، ممکن است که معنای آن دقیقا این باشد که ایشان با تامّل در تجربیات گذشته خود، به نتیجه ای تازه رسیده است. او در آن مقطع، تحت آن شرایط، با آن روحیه و با آن میزان از شناخت و اطّلاعات، به این نتیجه رسیده بود که راه این است و ابزار نیز این. اینکه تاریخ چه نتیجه ای از آن انتخاب به دست داده، بحث دیگری است. اصل این است که همان انسان، پس از تجربه کردن آن مسیر و اندیشیدن درباره تجربیاتش، اکنون به این نتیجه رسیده است که باید در کنار شاهزاده ایستاد تا فرصتی تاریخی به واقعیّت تبدیل شود؛ آنهم از سر مسئولیّت فردی و وجدان بیدار و میهندوستی و مردمدوستی و آرمانخواهی که وجود او را رقم زده است. اینکه انسان بتواند پس از تجربه، در اندیشه خودش تجدید نظر کند، نه ضعف است و نه خیانت؛ بلکه از نشانه های زنده بودن اندیشه و روحیّه پویا است. اگر تجربه نتواند در فهم انسان، تغییری ایجاد کند، اصلا چه نیازی به تجربه وجود دارد؟.
ضرب المثل معروف «کفش کهنه در بیابان نعمت است»، اگر مصداق دقیقی بخواهد پیدا کند، در همین زمینه های تجربی است. چیزی امروز میتواند در فلان موقعیّت، کمک شایان و چه بسا نجات بخش باشد، امّا همان چیز در شرایط و زمان و موقعیّتی دیگر میتواند مانع باشد. تشخیص این مسئله به نیروی فهم و شعور و آگاهی و تجربه آدمی بستگی دارد. هیچ ابزار و هیچ وسیله ای ذاتا و برای همیشه کارگشا یا مانع نیست؛ بلکه کارکرد هر چیز را باید در نسبت با موقعیّت سنجید. «ایمانوئل کانت» وقتی که میخواست برای درسگفتارهایش به جلسه برود، با تئولوگها همپا میشد و قدم میزد، ولی وقتی به چند قدمی سالن تدریس میرسید، راهش را از آنان جدا میکرد. این نه توهین به آنها بود و نه تایید آنها؛ بلکه همراهی با انسانهایی بود که میتوانستند تا جایی با هم حرکت کنند و سپس، آنجا که مرزهای فکری و حرفه ای آنها اقتضا میکرد، مسیرشان را از یکدیگر جدا کنند.
از همین منظر، هماهنگی و همپایی و همسویی و همکاری با شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهیخواهان نیز میتواند دقیقا به همان سبک و سیاق غذا خوردن ما ایرانیان از سر یک سفره باشد: دو قاشق قورمه سبزی، یک مقدار میرزا قاسمی، اندازه ای سالاد و غیره و ذالک؛ یا اینکه فقط یک دیس خورشت قیمه. در هر صورت، این ما هستیم که میزان و مقدار و اندازه را تعیین میکنیم. قرار نیست که چون از یک غذای سفره خوردیم، مالکیّت تمام سفره را به آن غذا واگذار کنیم همانطور که قرار نیست چون در یک موضوع با یک گرایش سیاسی همسو شدیم، تمام مواضع آن تشکیلات را نیز بپذیریم. همراهی، الزاما به معنای یکی شدن نیست. همسویی، الزاما به معنای همفکری کامل نیست. همکاری، الزاما به معنای تسلیم نیست و حمایت از یک شخص یا گرایش در یک مقطع مشخّص نیز الزاما به معنای تایید تمام تاریخ و همه مواضع او نیست.
باید یاد بگیریم که دنبال کمالیّت نباشیم. چنین چیزی در مناسبات آدمی، مخصوصا در عرصه سیاست، اصلا و ابدا وجود ندارد. انسان کامل وجود ندارد همانطور که گرایش سیاسی کامل، برنامه سیاسی کامل و تصمیم سیاسی کامل نیز وجود ندارد. من، به حیث یک شهروند آزاد، میتوانم امروز به دلیل عالی بودن برنامه مثلا چپها در انتخابات به آنها رای بدهم. پس فردا ممکن است که به دلیل برنامه محشر پادشاهیخواهان به آنها رای بدهم و پسین فردا ممکن است که به دلیل برنامه خیلی خوب جمهوریخواهان به آنها رای بدهم. رای من به معنای تایید یا نفی تمام مواضع این گرایشها نیست؛ بلکه میتواند فقط به این معنا باشد که فلان گرایش، در فلان موقعیّت و در فلان مقطع، برنامه ای کارگشا دارد.
این تفکیک بسیار مهم است. رای دادن، عقد دائمی و کاتولیک گونه ازدواج نیست. حمایت کردن، بیعت ابدی نیست. همکاری کردن، تسلیم شدن نیست و همپایی کردن، مستحیل شدن در دیگری نیست. اگر این تفاوتها را بفهمیم، سیاست از حالت «تعلق قبیله ای و ذهنیّت اردوگاهی» بیرون می آید و به امری تبدیل میشود که در آن، انسان آزاد میتواند متناسب با موقعیّت، تشخیص دهد، انتخاب کند، همکاری کند، فاصله بگیرد و دوباره انتخاب کند. جامعه نیز از همین طریق میتواند بدون تنشهای ویرانگر، گام به گام پیش برود و متحوّل شود.
شاید مسئله اصلی این نباشد که کدام گرایش سیاسی برای همیشه صاحب حقیقت است؛ بلکه مسئله این باشد که در این لحظه تاریخی، برای این مسئله مشخّص، کدام نیرو چه چیزی میتواند به میدان بیاورد و ما تا کجا و به چه اندازه میتوانیم با او همراه شویم. این نگاه به معنای بی اصولی یا نسبی گرایی نیست؛ برعکس، مستلزم داشتن اصلی بالاتر است: اینکه انسان عقل و اختیار خود را به هیچ اردوگاهی واگذار نکند. ممکن است که امروز در کنار کسی بایستم و فردا از او فاصله بگیرم؛ نه به این دلیل که امروز دروغ گفته ام یا فردا خیانت کرده ام؛ بلکه به این دلیل که شرایط تغییر کرده، شناخت من تغییر کرده، مسئله تغییر کرده و در نتیجه انتخاب من نیز تغییر کرده است.
شاید آزادی سیاسی، پیش از آنکه در انتخاب میان نامها و گرایشها معنا پیدا کند، در همین توانایی نهفته باشد که انسان بتواند انتخاب کند، بی آنکه اسیر انتخاب پیشین خود شود. و شاید بلوغ سیاسی نیز چیزی جز همین نباشد: اینکه بدانیم هیچ کس قرار نیست برای همیشه جای همه چیز را بگیرد و هر کس و هر نیرویی را باید در نسبت با توانایی، نقش، شرایط و مسئله ای که در برابر ماست سنجید. سفره اگر رنگین است، برای این نیست که همه غذاهایش را یکجا بخوریم؛ بلکه برای این است که بتوانیم انتخاب کنیم. سیاست نیز اگر عرصه انتخاب است، برای این نیست که یک بار برای همیشه اردوگاه خود را انتخاب کنیم و سپس تا پایان عمر چشم و گوش خود را ببندیم؛ بلکه برای این است که در هر مقطع، با حفظ اصول و استقلال داوری، بفهمیم چه چیزی کارگشاست و چه چیزی نیست. شاید در نهایت، خرد سیاسی چیزی جز همین نباشد: اینکه بدانیم چه کسی را، در چه زمانی، برای چه کاری، تا کجا و به چه اندازه باید همراهی کرد.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان

ش., 26.09.2026 - 08:46 پیوند ثابت