آناهیت پرتو، استکهلم،
مقاله «چرا چپ قادر به حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیست؟» نوشته ابوالفضل محققی، از یک نقطه آغاز قابل تأمل حرکت میکند: بازنگری در خطاهای تاریخی چپ ایران، بهویژه در قبال حکومت پهلوی، انقلاب ۱۳۵۷ و ظهور جمهوری اسلامی. نویسنده با تکیه بر تجربه شخصی خود از فعالیت سیاسی در گذشته، از این سخن میگوید که بخشی از چپ ایرانی گرفتار ایدئولوژی، ضدیت با غرب و آمریکا و ناتوانی در دیدن تحولات مثبت اجتماعی و اقتصادی ایران پیش از انقلاب بود و در نهایت نیز در برابر اسلام سیاسی و خمینی دچار خطای جدی شد.
این بخش از نوشته را میتوان جدی گرفت. اما مشکل اصلی مقاله از جایی آغاز میشود که نقد گذشته چپ، بهتدریج به یک نتیجه سیاسی مشخص، یعنی ضرورت حمایت از رضا پهلوی، تبدیل میشود؛ نتیجهای که از مقدمات مقاله بهطور منطقی به دست نمیآید.
چپ ایران یک جریان واحد نبوده و نیست
یکی از اساسیترین ضعفهای مقاله، استفاده مکرر از واژه "چپ|" بهعنوان یک موجود سیاسی و فکری یکپارچه است. نویسنده تفاوتهای میان حزب توده، فداییان، جریانهای مارکسیستی مختلف، چپ مستقل، مائوئیستها، نیروهای چپ ملی و جریانهای چپ و جمهوریخواه پس از انقلاب را تقریباً نادیده میگیرد.
این سادهسازی باعث میشود اشتباهات یک جریان به کل چپ نسبت داده شود و مواضع چپ دهه ۱۳۵۰ مستقیماً به چپ امروز منتقل شود.
اینکه بخشهایی از چپ در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ دچار خطاهای جدی شدند، واقعیتی تاریخی است؛ اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که هر نیروی چپگرا یا جمهوریخواه امروز نیز همان تحلیل و همان خطمشی را دارد.
در واقع، برای نقد چپ امروز باید به جای تکرار خطاهای تاریخی آن، نشان داد هر جریان یا فرد امروز دقیقاً چه میگوید و چرا آن موضع نادرست است. نسبت دادن موضع امروز افراد به "میراث ایدئولوژیک" گذشته، بدون بررسی مواضع فعلی آنان، نوعی تعمیم تاریخی است.
نقد گذشته چپ، به خودی خود اثباتکننده درستی پهلوی نیست
مهمترین پرش منطقی مقاله همینجاست.
فرض کنیم همه نقدهای نویسنده درباره چپ دهه ۵۰ درست باشد. فرض کنیم چپ در شناخت جامعه ایران اشتباه کرده، در ارزیابی حکومت پهلوی دچار یکسونگری بوده و حتی در برابر خمینی و اسلام سیاسی خطایی تاریخی مرتکب شده است.
از هیچکدام از اینها نتیجه نمیشود که رضا پهلوی باید مورد حمایت سیاسی قرار گیرد.
این دو گزاره از نظر منطقی مستقلاند:
"چپ در گذشته اشتباه کرده است"
و
"رضا پهلوی گزینه مناسبی برای آینده ایران است."
برای اثبات گزاره دوم باید مستقلاً درباره برنامه سیاسی رضا پهلوی، نقش پیشنهادی او در دوران گذار، رابطه او با انتخابات، حدود قدرت، جایگاه نهادهای انتخابی، شکل نظام سیاسی و نحوه پاسخگویی سیاسی او بحث کرد.
مقاله تقریباً هیچکدام از این مسائل را بررسی نمیکند. در نتیجه، نقد چپ تبدیل میشود به مقدمهای برای نتیجهای که قبلاً انتخاب شده است.
به بیان سادهتر، مقاله نشان میدهد چرا ممکن است یک چپگرا در گذشته اشتباه کرده باشد، اما نشان نمیدهد چرا باید از آن نتیجه گرفت که امروز باید از رضا پهلوی حمایت کند.
مقاله «چپ» را به شکل یک مرد پوشالی بازسازی میکند
تصویری که مقاله از چپ امروز ارائه میدهد، بسیار یکدست و افراطی است: آمریکا برابر امپریالیسم، اسرائیل برابر استعمار، سرمایهداری برابر دشمن مردم، ضدآمریکایی بودن برابر مترقی بودن و رضا پهلوی برابر "پروژه غرب".
ممکن است چنین دیدگاههایی در میان برخی نیروهای چپ وجود داشته باشد، اما برای اثبات اینکه این ویژگیها معرف "چپ" امروز است، باید نمونههای مشخص، اظهارات مشخص و مواضع مشخص ارائه شود.
در غیر این صورت، نویسنده ابتدا سادهترین و افراطیترین تصویر ممکن از رقیب خود میسازد و سپس همان تصویر را نقد میکند. این همان چیزی است که در منطق استدلالی به "مرد پوشالی" معروف است.
مخالفت با رضا پهلوی نیز لزوماً از یک ریشه ناشی نمیشود. یک چپگرا یا جمهوریخواه ممکن است با سلطنت مخالف باشد، اما همزمان مخالف جمهوری اسلامی و طرفدار سکولاریسم و دموکراسی باشد. ممکن است با نقش سیاسی رضا پهلوی موافق نباشد اما حاضر به همکاری با هواداران او برای گذار از جمهوری اسلامی باشد. این تفاوتهای مهم در مقاله تقریباً نادیده گرفته شدهاند.
انقلاب ۱۳۵۷ بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان آن را به خطای چپ فروکاست
مقاله در بخشهایی چنان سخن میگوید که گویی چپ با ایدئولوژی ضدشاه و ضدغرب خود جاده را برای خمینی هموار کرد و در نهایت جمهوری اسلامی محصول همان خط فکری بود.
این تصویر بیش از حد سادهشده است.
انقلاب ۱۳۵۷ حاصل مجموعهای از عوامل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بود. نیروهای مذهبی، روحانیت، بازار، ملیگرایان، چپها، دانشجویان، کارگران، شبکههای مذهبی و گروههای مختلف اجتماعی در آن نقش داشتند. علاوه بر این، ساختار سیاسی حکومت پهلوی، نحوه برخورد آن با مخالفان، بحرانهای سیاسی و اجتماعی و شرایط بینالمللی نیز بخشی از زمینه انقلاب بودند.
نقد نقش چپ در انقلاب کاملاً ضروری است، اما تبدیل آن به "علت اصلی" یا حتی "جاده صافکن اصلی" ظهور جمهوری اسلامی، نیازمند استدلال و شواهد بسیار بیشتری است.
بهخصوص باید میان "مسئولیت تاریخی در مخالفت با شاه:، "نقش در انقلاب"، "همکاری با خمینی" و "مسئولیت در ایجاد جمهوری اسلامی" تفکیک قائل شد. اینها چهار ادعای متفاوتاند و نمیتوان آنها را بدون توضیح در یک زنجیره علت و معلولی قرار داد.
مقاله همان نگاه تکبعدی را که از چپ انتقاد میکند، در مورد پهلوی نیز تکرار میکند
یکی از تناقضهای مهم مقاله این است که نویسنده چپ را متهم میکند که حکومت پهلوی را فقط از زاویه دیکتاتوری دیده و نتوانسته توسعه، مدرنیزاسیون، آموزش، شهرنشینی، حقوق زنان و نهادسازی را ببیند.
این نقد میتواند کاملاً قابل بررسی باشد.
اما خود نویسنده در جهت مخالف گرفتار همان روش میشود.
در تصویر او، پهلوی عمدتاً با مدرنیته، توسعه، رفاه، آزادی اجتماعی و پیشرفت پیوند میخورد و در مقابل، چپ با ایدئولوژی، عقبماندگی و ضدیت با مدرنیته.
در حالی که تحلیل تاریخی دقیق باید بتواند دو واقعیت را همزمان ببیند: حکومت پهلوی میتوانست در زمینههای مهمی دست به نوسازی و توسعه زده باشد و در عین حال از نظر سیاسی اقتدارگرا و محدودکننده آزادیهای سیاسی بوده باشد.
وجود یکی، دیگری را نفی نمیکند.
همین روش باید درباره جمهوری اسلامی نیز به کار رود: نقد شدید جمهوری اسلامی، به خودی خود نباید باعث شود تاریخ پهلوی به تصویری آرمانی و بیتناقض تبدیل شود.
"بد بودن جمهوری اسلامی" اثباتکننده "خوب بودن پهلوی" نیست
در مقاله بارها به سرکوب، حجاب اجباری، کنترل اجتماعی، سانسور و سرکوب جمهوری اسلامی اشاره میشود. اینها موضوعاتی جدی و قابل بررسیاند.
اما یک خطای استدلالی در اینجا شکل میگیرد: گویی اثبات جنبههای منفی جمهوری اسلامی، بهطور غیرمستقیم دوران پهلوی را اثبات میکند.
در حالی که باید هر دو نظام را مستقلاً بررسی کرد.
ممکن است حکومت جمهوری اسلامی در زمینهای بسیار سرکوبگرتر از حکومت پهلوی باشد و همزمان بتوان عملکرد حکومت پهلوی را در همان زمینه نیز مورد نقد قرار داد.
مقایسه تاریخی زمانی معتبر است که برای هر دو طرف معیارهای یکسانی مانند آزادی سیاسی، آزادی مطبوعات، فعالیت احزاب، حقوق زنان، توسعه اقتصادی، نهادسازی، فساد، سرکوب سیاسی و آزادیهای اجتماعی بهطور مستقل بررسی شود.
ادعای "اکثریت مردم ایران" بدون پشتوانه کافی است
از دیگر ضعفهای جدی مقاله، این ادعاست که جامعه امروز ایران "در اکثریت قریب به اتفاق" حسرت گذشته را میخورد و خواهان بازگشت به زندگیای است که در دوران پهلوی وجود داشته است.
این ادعا بسیار بزرگ است و برای اثبات آن به دادههای معتبر و قابل سنجش نیاز است.
نظرسنجیهای موجود تصویر پیچیدهتری ارائه میکنند. برای نمونه، پیمایش GAMAAN در سال ۲۰۲۴ نشان داده است که رضا پهلوی از حمایت قابل توجهی بهعنوان یک چهره سیاسی مخالف برخوردار است، اما حمایت از او با حمایت از "سلطنت" یکی نیست و در ترجیحات مربوط به شکل نظام سیاسی نیز جمهوری سکولار و سلطنت هر دو طرفدارانی قابل توجه دارند.
بنابراین میتوان گفت رضا پهلوی یک نیروی سیاسی مهم است و قابل چشمپوشی نیست؛ اما از این دادهها نمیتوان نتیجه گرفت که "اکثریت قریب به اتفاق مردم" خواهان بازگشت سلطنت یا حتی خواهان نقش سیاسی او هستند.
این تمایز بسیار مهم است.
رضا پهلوی با سلطنت یکی نیست
مقاله در این زمینه نیز دچار خلط مفهومی میشود.
"حمایت از رضا پهلوی"، "حمایت از نقش رضا پهلوی در دوران گذار" و "حمایت از سلطنت بهعنوان شکل نظام سیاسی آینده" سه موضوع متفاوتاند.
ممکن است فردی از رضا پهلوی بهعنوان یک چهره مخالف جمهوری اسلامی حمایت کند، اما جمهوری سکولار را ترجیح دهد.
ممکن است فرد دیگری سلطنتطلب باشد، اما با نقش سیاسی مشخص رضا پهلوی موافق نباشد.
و ممکن است فردی جمهوریخواه باشد اما حاضر به همکاری با نیروهای هوادار رضا پهلوی در یک ائتلاف ضد جمهوری اسلامی باشد.
نادیده گرفتن این تفاوتها باعث میشود بحث مقاله بیش از اندازه دو قطبی شود.
یک پرسش مهم که مقاله پاسخ نمیدهد
اگر نویسنده از چپ میخواهد از ایدئولوژی فاصله بگیرد، همان معیار باید درباره جریان پهلویگرا نیز اعمال شود.
یعنی باید پرسید:
رضا پهلوی دقیقاً چه برنامهای برای دوران گذار دارد؟
نقش او پس از سقوط جمهوری اسلامی چه خواهد بود؟
چه نهادی قدرت را کنترل خواهد کرد؟
انتخابات چگونه برگزار خواهد شد؟
تکلیف شکل نهایی نظام سیاسی چگونه تعیین خواهد شد؟
حقوق مخالفان سیاسی چگونه تضمین خواهد شد؟
و مهمتر از همه، چه تضمینی وجود دارد که ائتلافی که امروز برای سرنگونی جمهوری اسلامی شکل میگیرد، فردا به یک مرکز قدرت جدید تبدیل نشود؟
این پرسشها ضدپهلوی یا ضدسلطنت نیستند. دقیقاً همان پرسشهایی هستند که هر نیروی سیاسی مدعی دموکراسی باید با آنها روبهرو شود.
نقد نهایی: مقاله در جایی که باید غیرایدئولوژیک باشد، دوباره ایدئولوژیک میشود
تناقض اصلی مقاله همین است.
نویسنده بهدرستی میگوید نباید واقعیت را از پشت عینک ایدئولوژی دید. اما در پایان، خود مقاله تا حد زیادی به یک روایت دوگانه میرسد:
چپ = ایدئولوژی، گذشته، ضدغرب و ضدسلطنت
پهلوی = مدرنیته، آزادی، توسعه و آینده
واقعیت تاریخی بسیار پیچیدهتر از این دوگانه است.
نقد گذشته چپ کاملاً ضروری است. چپ ایرانی باید بتواند درباره حمایت بخشهایی از خود از خمینی، خط امام، جمهوری اسلامی و نظریههای ضدغربی و ضدآمریکایی گذشته، بازنگری جدی و صریح داشته باشد.
اما بازنگری چپ نباید به معنای تبدیل شدن به پهلویگرایی باشد.
همانطور که جمهوریخواهی نباید به معنای دفاع از جمهوری اسلامی باشد، مخالفت با سلطنت نیز لزوماً به معنای دفاع از جمهوری اسلامی نیست.
اگر قرار است ایدئولوژی کنار گذاشته شود، باید همه نیروهای سیاسی با یک معیار سنجیده شوند: آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، حاکمیت قانون، انتخابات آزاد، پاسخگویی قدرت و امکان انتقال مسالمتآمیز قدرت.
از این منظر، ارزشمندترین بخش مقاله نه نتیجهگیری آن درباره رضا پهلوی، بلکه دعوت آن به بازنگری تاریخی و خروج از اسارت ایدئولوژی است.
اما همین دعوت باید شامل خود نویسنده و جریانهای مورد حمایت او نیز بشود.
در غیر این صورت، مسئله فقط تغییر جهت ایدئولوژی است، نه عبور از ایدئولوژی.
و شاید دقیقترین نقد به مقاله همین باشد:
اگر قرار است تاریخ را بدون عینک ایدئولوژیک ببینیم، نباید فقط عینک چپ را کنار بگذاریم؛ باید عینک پهلویگرایی، جمهوریخواهی و هر ایدئولوژی سیاسی دیگری را نیز کنار بگذاریم و هر ادعا را بر اساس شواهد، تجربه تاریخی و برنامه سیاسی واقعی آن جریان بسنجیم.
آناهیت پرتو، استکهلم، سپتامبر 2026
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.
توجه داشته باشید کامنتهایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد!
دیدگاهها
امروز هم چپ همچنان پهلوی…
امروز هم چپ همچنان پهلوی ستیز است آنچان که قبلا بوده. اگر نه میشود لیبرال دمکرات. چپ به معنای گذشته اش دیگر وجود ندارد و تنها در همان پهلوی ستیزی خلاصه شده.
آناهیت پرتو، در نقد …
آناهیت پرتو، در نقد ابوالفضل محققی می نویسد :
یکی از اساسیترین ضعفهای مقاله، استفاده مکرر از واژه "چپ|" بهعنوان یک موجود سیاسی و فکری یکپارچه است. نویسنده تفاوتهای میان حزب توده، فداییان، جریانهای مارکسیستی مختلف، چپ مستقل، مائوئیستها، نیروهای چپ ملی و جریانهای چپ و جمهوریخواه پس از انقلاب را تقریباً نادیده میگیرد.
اینکه بخشهایی از چپ در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ دچار خطاهای جدی شدند، واقعیتی تاریخی است؛ اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که هر نیروی چپگرا یا جمهوریخواه امروز نیز همان تحلیل و همان خطمشی را دارد."
اما پاسخ من : اولا نویسنده زیرکانه چپ قبل از انقلاب را با چپ بعدا انقلاب در هم می ریزد .دوما قبل از انقلاب چند ین گروه ، سازمان و حزب داشتیم که بطور خلاصه می شد, انان را در 4 خط سیاسی _ فکری تقسیم بندی نمود : ۱- حزب توده خط یک ؛ ۲- چریک های فدایی خلق ، خط دو ۳- سازمان پیکار و گروههای مائویست خط سوم و سرانجام ۴- سازمان راه کارگر بعنوان خط چهارم را شامل می شد و ما جز این دسته بندی ؛ خزب ویا سازمان چپ دیگری نداشتیم
همه آنها گفتمان انقلاب ۵۷ را قبول داشتند که عبارت بود : ۱- پهلوی ستیزی ۲- امپریالیست ستیزی ( امریکا ستیزی - اسراییل ستیزی )۳ - عدالت اجتماعی ( ضدیت با سرمایه داری و تقسیم فقر )
گریز از مسئولیّت و ابزارهای توجیهی آن
درود بر کیانوش عزیز!
تحشیه ای از روضةالمذنّبین برای مومنان مادرزا معصوم و فرشته گون و همیشه حقّ به جانب در تاریخ و تئوری!
گفتن حرفهایی که بارها و از زوایای مختلف گفته شده، در حالت عادی شاید ضرورتی نداشته باشد، امّا در جامعه ای که بسیاری از کنشگران و مدّعیان رنگارنگش اصولا حاضر نیستند صدای هیچکس را بشنوند، مگر صدای خودشان را، تکرار کردن دیگر نشانه فقر سخن نیست؛ بلکه گاهی خود مسئولیّت است. باید گفت، دوباره گفت و باز هم تاکید کرد شاید از میان این همه هیاهوی خود حقّ پندارانه، چیزی به اندازه یک خردل در ذهن کسی بنشیند و اثر کند. در چنین فضایی، مسئله دیگر فقط این نیست که چه کسی، چه گفته است؛ بلکه مسئله اینست که چه کسی اساسا توان شنیدن دارد. شنیدن، خلاف آنچه که بسیاری تصوّر میکنند، یک عمل فیزیکی نیست؛ بلکه یک فضیلت فکریست. گوش داشتن با شنیدن فرق دارد، همانطور که چشم داشتن با دیدن. بسیاری سالهاست که گوش میدهند، امّا فقط صدای خودشان را میشنوند، میخوانند، امّا فقط چیزی را میبینند که پیشاپیش در ذهنشان نوشته شده است.
بنابر این، چندان مهم نیست که نویسنده این مطلب زن است یا مرد، نام واقعی دارد یا مستعار. حتّا مستعار بودنش نیز چندان دشوار نیست که بتوان به آن پی برد. مسئله مهمتر، ذهنیّتیست که پشت این نام پنهان شده؛ یعنی ذهنیّتی که به شدت در چارچوب ایدئولوژیک خودش گرفتار است، ولو با ظاهری شیک و متمدّن و واژگانی آراسته عرض وجود کند. آیا اگر ایدئولوژی ، کت و شلوار بپوشد، دیگر ایدئولوژی نیست؟ اگر زبانش را نرم و دانشگاهی کند، از زندان و در بند بودن ذهنیّت خودش دست میکشد؟ و اگر به جای شعارهای زمخت، چند واژه روشنفکرانه به کار ببرد، ناگهان تبدیل به حقیقت میشود؟ نه! هرگز!. زندان، اگر دیوارهایش را رنگ کنند، آزادی نمیشود.
در پسزمینه سخنی که ایشان مطرح کرده اند نیز، تا آنجا که من میبینم، چیز تازه ای به ایرادهایی که دیگران نسبت به مطلب آقای محقّقی گرفته اند افزوده نشده است؛ بلکه همان ایرادها با کلمات و صورتبندی دیگری بازگو شده اند. من نیز تا آنجا که ممکن بود، اشکالهای مطرح شده را نه صرفا در سطح الفاظ؛ بلکه در بستر وقایع تاریخی، تجربه سیاسی و اصول کلیدی مسئله توضیح دادم. به همین دلیل ، اگر قرار باشد همان ایرادها دوباره تکرار شوند، پرسش طبیعی اینست که دقیقا چه چیزی به فهم ما از مسئله افزوده شده است؟. نقد کردن البته لازم است، امّا نقدی که هیچ افق تازه ای برای اندیشیدن و هیچ راهی برای عمل باز نکند، دیر یا زود تبدیل میشود به نوعی تماشای روشنفکرانه شکست دیگران.
ایشان تاکید میکنند که نباید «چپ» را یکدست دید. فی نفسه سخن معقولیست و کسی نیز منکر تفاوتهای درونی گرایشهای چپ نیست، امّا یک گزاره، زمانی ارزش تحلیلی پیدا میکند که از سطح بدیهیّات عبور کند و وارد قلمرو استدلال شود. صرف گفتن اینکه «چپ یکدست نیست»، نه تاریخ را توضیح میدهد، نه تفاوتهای واقعی آن را روشن میکند و نه به مسئله امروز ما پاسخ میدهد. پرسش اساسی اینست که وقتی از «چپ» در تاریخ معاصر ایران حرف میزنیم، در باره چه پدیده ای سخن میگوییم و ریشه نظری و تاریخی و فرهنگی آن کجاست؟. از شکل گیری حزب توده تا شاخه ها و گرایشهای مختلف چپ در دهه های بعد، بخش عمده گرایشهای چپ ایران، به درجات گوناگون، از یک دستگاه فکری بیرون از بستر تاریخی و فرهنگی ایران تغذیه کرده اند؛ یعنی دستگاهی که نامش ایدئولوژی مارکسیسم است. میتوان در باره تفاوتهای میان این گرایشها بحث کرد، میتوان آنها را از حیث تاکتیک، میزان خشونت، نوع نگاه به شوروی، دمکراسی، طبقه، انقلاب و دهها موضوع دیگر از یکدیگر تفکیک کرد؛ امّا نمیتوان با حذف ریشه های نظری مشترک، صورت مسئله را پاک کرد.
مسئله من البته مخالفت با عدالت یا دفاع از نابرابری نیست؛ بلکه برعکس، عدالت یکی از بنیانیترین نیازهای هر جامعه انسانیست. بحث بر سر اینست که عدالت را از چه دستگاه فکری و با چه تصویری از انسان، جامعه و تاریخ تعریف میکنیم. میان یک گرایش عدالتخواهانه که میتواند از دل فرهنگ و تجربه تاریخی یک ملّت برخاسته باشد، با یک ایدئولوژی جهانشمول که مدّعی کشف قوانین قطعی تاریخ است، تفاوتی بنیانی وجود دارد. این تفاوت را پیشتر بارها توضیح داده ام و ضرورتی به تکرار همه آن بحثها نمیبینم. امّا گمان میکنم مسئله اصلی نویسنده ناشناس جای دیگریست و اتفاقا همینجا دچار یک سوءتفاهم اساسی شده است و آنهم اینکه حمایت از شاهزاده و نیروهای پادشاهیخواه، به هیچ وجه و به خودی خود به معنای انتخاب نظام پادشاهی/سلطنت برای آینده ایران نیست.
این دو مسئله باید از یکدیگر تفکیک شوند. نظام سیاسی آینده ایران، اگر قرار باشد در شرایط آزاد و پس از پایان این وضعیّت موجود تعیین شود، متعلّق به مردم ایران است؛ نه من، نه شما، نه شاهزاده، نه جمهوریخواهان، نه پادشاهیخواهان و نه هیچ حزب و گرایش دیگری حقّ ندارد پیشاپیش این انتخاب را از مردم مصادره کند. شاهزاده و نیروهای طرفدار پادشاهی، در این مرحله، میتوانند صرفا یکی از امکانات سیاسی و یکی از نیروهای موثّر در پروسه انتقال باشند. اینکه پس از عبور از جمهوری اسلامی، مردم ایران چه نظامی را انتخاب خواهند کرد، مسئله دیگریست که باید در شرایطی آزاد و بدون اجبار ایدئولوژیک تعیین شود. این تفکیک آنقدر روشن است که عجیب است چرا هنوز باید در باره آن توضیح داد. امّا ظاهرا در سیاست متعفّن شده ایرانی، حتّا برای عبور از یک پل نیز باید ابتدا در باره اینکه رنگ پل بعدی چه خواهد بود، جنگ داخلی راه انداخت. بدبینی ذاتی برخی گرایشهای سیاسی نسبت به شاهزاده و پادشاهیخواهان نیز، به هر علّتی که باشد و فعلا قصد ورود به ریشه های آن را ندارم، اگر باعث شود که در یک بزنگاه تاریخی از هر گونه همکاری عملی عقب بنشینند، دیگر صرفا یک اختلاف نظری نیست؛ بلکه میتواند تبدیل به یک خطای تاریخی شود. گاهی انسان آنقدر نگران اینست که مبادا فردا اشتباه کند؛ طوری که امروز هیچ کاری نمیکند و این شاید یکی از خطرناکترین اشکال محافظه کاری باشد؛ زیرا تاریخ معمولا به کسانی فرصت نمیدهد که میخواستند در نهایت با اطمینان صد در صد تصمیم بگیرند. تاریخ، تصمیمهای ناقص را در شرایط ناقص به انسان تحمیل میکند. در لحظه ای که خانه در آتش است، نشستن و بحث کردن در باره اینکه اگر خانه جدید را ساختیم، پرده هایش را چه رنگی کنیم، نشانه دوراندیشی نیست؛ بلکه نشانه گم کردن اولویّتهاست. یا به زبان ساده تر، وقتی نازخاتون هنوز به آرایشگاه نرفته، بحث در باره پُر پُشت بودن ابروهایش چه مشکلی را حل میکند؟ اول باید او را به آرایشگاه رساند، بعد میتوان در باره ابرو و چشم و لباس و آرایشش بحث کرد. تاریخ هم، خلاف ذهنییّت به شدّت آچمز روشنفکران و کنشگران جامعه ما، معمولا آنقدر صبور نیست که تا پایان همه مباحث نظری منتظر بماند.
ما ایرانیان گاهی آنقدر درگیر آینده ای میشویم که هنوز وجود ندارد؛ چنانکه از حال ویران شده ای که واقعا وجود دارد غافل میمانیم. به جای آنکه ببینیم چه کسی امروز میتواند در میدان عمل، کنار دیگری بایستد، مینشینیم و در باره اینکه شاید فردا چه اختلافی با او پیدا کنیم، پیشاپیش قهر میکنیم. این همان چیزیست که میتوان نامش را «قصاص پیش از جنایت» گذاشت؛ و این نوع قصاص، در سیاست، گاهی نه فقط بی عدالتی، بلکه خودکشیست. هیچ ملّتی با این منطق از بن بست عبور نمیکند که پیش از آغاز نبرد، نگران اختلافات پس از پیروزی باشد. در سیاست واقعی، انسانها ناچارند با کسانی همکاری کنند که با آنها در همه چیز موافق نیستند؛ زیرا اگر شرط همکاری، توافق کامل باشد، اصولا دیگر چیزی به نام همکاری باقی نمیماند.
کسانی که تصوّر میکنند با داشتن صدها برنامه تمرینی و تاکتیکی و تکنیکی و با برخورداری از انبوهی اطّلاعات در باره فوتبال، میتوانند نتیجه بازی را از پیش تعیین کنند، هنوز ماهیّت بازی را نفهمیده اند. فوتبال روی تخته تاکتیک بازی نمیشود. تئوری میتواند امکانها را توضیح دهد، امّا نتیجه را تعیین نمیکند. نتیجه را انسانهایی رقم میزنند که در لحظه واقعی بازی، زیر فشار، خستگی، ترس، اشتباه، هیجان و هزار عامل پیش بینی ناپذیر دیگر تصمیم میگیرند. ذهنیّت، اراده، اعتماد، همکاری، توانایی فردی، هماهنگی و حتّا واکنش به یک اتّفاق تصادفی میتواند سرنوشت یک بازی را تغییر دهد. سیاست نیز چنین است. تاریخ، آزمایشگاه علوم طبیعی نیست که همه متغیّرهایش را از پیش کنترل کنیم و بعد با خیال راحت وارد میدان شویم. تاریخ، میدان عمل انسانهای ناقص در شرایط ناقص است.
کسانی که منتظرند ابتدا همه اختلافها حل شود، همه آدمها اعتماد پذیر شوند، همه برنامه ها کامل شوند و بعد اقدام کنند، احتمالا هیچگاه اقدام نخواهند کرد؛ چونکه چنین لحظه ای هرگز وجود ندارد. هیچ انسان و هیچ گرایش سیاسی از خطا و بلاهت مصون نیست. حتّا بزرگترین مدّعیان حقیقت نیز گاهی چنان با اطمینان اشتباه میکنند که گویی حقیقت شخصا سند مالکیّتش را به نام آنها زده است. پس میدان همکاری با شاهزاده و نیروهای پادشاهیخواه همچنان باز است. همکاری، به معنای تسلیم نیست. ائتلاف، به معنای ذوب شدن در دیگری نیست. همراهی، به معنای چشم بستن بر اختلافها نیست. اتّفاقا بلوغ و شعور و سواد و دانش سیاسی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند با کسی همکاری کند که با او در همه چیز موافق نیست.
اگر قرار باشد که برای هر همکاری ابتدا همه اختلافهای فلسفی، تاریخی، سیاسی و شخصی را حل کنیم، اساسا دیگر چیزی به نام سیاست باقی نمیماند؛ بلکه فقط جلسه های بی پایان باقی میماند و ما در این کشور وامونده که در هر متر مکعبی از آن یک گیوتین خونریز حاکم است، به اندازه کافی جلسه داشته ایم. بیش از آنچه لازم بوده حرف زده ایم، نوشته ایم، تحلیل کرده ایم، محکوم کرده ایم، تردید کرده ایم، هشدار داده ایم و برای همدیگر نسخه پیچیده ایم و حتّا خط و نشان کشیده ایم. شاید وقت آن رسیده باشد که کمی هم وارد میدان شویم؛ نه برای آنکه ادّعا کنیم پاسخ همه پرسشها را میدانیم؛ بلکه دقیقا چون نمیدانیم. باید تواناییهای خود را در میدان واقعی آزمود. باید معلوم شود چه کسی میتواند همکاری کند، چه کسی فقط میتواند مخالفت کند، چه کسی در روزهای دشوار میایستد و چه کسی با نخستین اختلاف، همه چیز را به خیانت و انحراف و انحطاط تعبیر میکند. میدان عمل، بسیاری از بتهای ذهنی را خواهد شکست.
و شاید مسئله اصلی در نهایت حتّا شاهزاده، پادشاهی، جمهوری، چپ یا راست نباشد؛ بلکه مسئله بنیانیتر از این حرفهاست. مسئله اینست که آیا ما هنوز میتوانیم یاد بگیریم در جامعه ای زندگی کنیم که هیچکس مالک حقیقت نباشد. سالهاست کسانی بر ما حکومت میکنند که مدّعی اند حقیقت را از آسمان الهی تحویل گرفته اند و به همین دلیل، هر مخالفی را نه یک انسان صاحب حقّ؛ بلکه موجودی گمراه، منحرف و سزاوار حذف میبینند. امّا اگر قرار باشد که پس از سقوط این نظام، همان منطق را با لباس دیگری ادامه دهیم، چه چیزی واقعا تغییر کرده است؟ اگر یک عده بگویند حقیقت دست ماست چون »قرآن و محمّد» داریم، و عده ای دیگر بگویند حقیقت دست ماست چون »مارکس و کاپیتال» داریم، و گروهی دیگر بگویند حقیقت دست ماست چون تاریخ را بهتر فهمیده ایم، و گروه دیگری بگوید حقیقت دست ماست چون ما پادشاهیخواهیم، آیا واقعا از منطق استبداد عبور کرده ایم؟. استبداد فقط یک شکل حکومتی نیست؛ بلکه گاهی یک عادت ذهنیست. گاهی در لباس مذهب ظاهر میشود، گاهی در لباس مارکسیسم، گاهی در لباس ملّی گرایی و گاهی حتّا در لباس آزادیخواهی. هر کجا که انسانی تصوّر کند چون حقیقت را بهتر از دیگری میفهمد، حقّ دارد دیگری را از حق ّانتخاب محروم کند، بذر استبداد همانجا کاشته شده است.
جامعه آزاد، جامعه ای نیست که بالاخره یک «صاحب حقیقت» بهتر پیدا کند؛ بلکه جامعه آزاد، جامعه ایست که دیگر به هیچکس اجازه نمیدهد ادّعا کند که حقیقت را یکجا در جیب خود گذاشته و کلیدش را هم با خود برده است. شاید بزرگترین کاری که باید برای آینده ایران انجام دهیم، همین باشد. یاد بگیریم اختلاف داشتن را با دشمن بودن اشتباه نگیریم، همکاری را با تسلیم یکی ندانیم، نقد را با تخریب اشتباه نگیریم و مهمتر از همه، ندانستن را ننگ ندانیم. انسانی که میداند نمیداند، هنوز امکان یاد گرفتن دارد؛ امّا انسانی که خیال میکند همه حقیقت را میداند، دیگر چیزی برای آموختن ندارد و تاریخ، از آدمهایی که دیگر چیزی برای آموختن ندارند، معمولا قربانی میگیرد.
پس شاید وقت آن رسیده باشد که به جای نشستن پشت دیوارهای امن ایدئولوژی و شمردن عیبهای یکدیگر، از جای خود بلند شویم و وارد میدان شویم، نه با این ادّعا که معصومیم، نه با این خیال که راه آینده را میدانیم و نه با این تصوّر که طرف مقابل فرشته است؛ بلکه با این فهم ساده و تلخ که اگر قرار باشد ایران از این وضعیّت هولناک مزخرفات الهی و گیوتین خونریزش عبور کند، هیچکس به تنهایی قادر به انجام آن نیست. باید کنار هم ایستاد، اختلافها را به رسمیّت شناخت، تواناییها را آزمود، خطاها را دید و اصلاح کرد و اجازه داد که واقعیّت، بیش از ایدئولوژی در باره آدمها داوری کند. چون در نهایت، تاریخ به آنچه که ما در باره خودمان تصوّر میکنیم اهمیّتی نمیدهد؛ بلکه تاریخ فقط نشان میدهد وقتی که لحظه فرا رسید، چه کردیم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
براستی نمی دونم آناهیت پرتو،…
براستی نمی دونم "آناهیت پرتو، استکهلم" زن است ویا مرد , نام مستعار است ویا نه ؟!بهرحال من این نوشته را که به ادرس سایت ارسال شده بود را به حکم ازادی بیان درج کرده ام