چهارشنبه 22 مهر 1405 - Wednesday, 14 October 2026

«پادشاهی یا جمهوری؛ کدامیک؟»

«پادشاهی یا جمهوری؛ کدامیک؟»

گفت‌وگوی هفتگی «بسوی ایران با مردم ایران»


 

در برنامه «به ایران بیندیشیم»، گفت‌وگوی هفتگی «بسوی ایران با مردم ایران» با حضور آقای بابکان و مهمانان برنامه، دکتر محسن بنایی و محمد زمانی، با موضوع:

«پادشاهی یا جمهوری؛ کدامیک؟»

برگزار شد.

در این گفت‌وگو، دیدگاه‌های مختلف درباره شکل و محتوای حکومت آینده ایران مورد بحث و بررسی قرار گرفت و هر یک از مهمانان دیدگاه خود را درباره این موضوع و مسیر پیش‌روی جامعه ایران بیان کردند.


 

در کنار این بحث، با توجه به تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، بر اهمیت همگرایی، شبکه‌سازی، همکاری میان نیروهای دموکراسی‌خواه و حمایت از مردم ایران تأکید شد؛ با این نگاه که شکل نهایی نظام سیاسی باید در چارچوب یک فرایند دموکراتیک و با اتکا به اراده و رأی مردم ایران تعیین شود.


 

این گفت‌وگو تلاشی برای ادامه گفت‌وگوی ملی، شناخت دیدگاه‌های متفاوت و یافتن زمینه‌های مشترک برای همکاری و سازماندهی نیروهای حامی آزادی و دموکراسی در مسیر آینده ایران بود.


 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

انتشار از:

محمد زمانی

تصویر

تصویر

تصویر

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان
فرامرز حیدریان

درود بر آقای زمانی گرامی،
تحشیه ای تامّلاتی.

من مایل نیستم بحثم را طولانی کنم و وارد جزئیات شوم. چند اشاره گذرا کفایت میکند و میتواند برای عمیقتر دیدن قضیه و مشکلاتی که در پس این بحثها وجود دارد. به گمان من، آقای بنایی در این صحبت توانستند موضوع را بهتر و روشنتر توضیح دهند؛ زیرا هم تاریخ اسلام را تا اندازه ای رضایتبخش میشناسند و هم کوشیده اند تجربیات خودشان را تا کنون، به نوعی ارزشمند، در جهت و مسیری معنادار قرار دهند. طبیعی است که اگر در این نگاه کژیها و کاستیهایی وجود داشته باشد، میتوان آنها را تصحیح و نقد کرد. هیچ نگاه انسانی و تاریخی از نقد و اصلاح بی نیاز نیست. ولی در مجموع، چشم اندازی که ایشان نسبت به تاریخ و فرهنگ و شرایط عاجل تاریخی امروز و همچنین نقش شاهزاده رضا پهلوی دارند، به نظر من رضایتبخش است و با واقعیّت تاریخی و فرهنگی ایران تناسب بیشتری دارد.
مشکل کلیدی آقای زمانی، به گمان من، در نیّت صالح ایشان نیست؛ مسئله در موضع و خاستگاه نظری ایشان است. ایشان به جای آنکه بحث را از تاریخ و فرهنگ و تجربه تاریخی مردمان ایران آغاز کنند، از بطن نظریّه های رایج و تاریخ و تحوّلات سرزمینهای اروپایی حرکت میکنند و میخواهند برای آینده ایران، بر اساس آن تجربیات، جامه ای بدوزند. خطا، دقیقا از همینجا آغاز میشود. آنچه که آقای بنایی میکوشند با تکیه بر تاریخ و فرهنگ ایرانیان توضیح دهند و تفهیم کنند، آقای زمانی میخواهند از چارچوب و شابلون تجربیات اروپایی توضیح دهند و بر واقعیّت ایران منطبق کنند. باید به این نکته بسیار دقیق توجّه کرد: یکی میخواهد از بطن تاریخ و فرهنگ یک ملّت، توضیحی در باره مسائل حادّ آن ملّت به دست دهد؛ دیگری میخواهد از چارچوب نظری و تجربه تاریخی دیگران به آن ملّت بگوید که چگونه باید بشود. این دو نقطه عزیمت، صرفا دو اختلاف نظر در باره یک موضوع نیستند؛ بلکه دو شیوه متفاوت برای فهم تاریخ و جامعه و انسانند.
یکی از درون یک تاریخ زنده سخن میگوید و دیگری از بیرون به آن تاریخ نگاه میکند و میخواهد الگویی را که در جای دیگری شکل گرفته، بر آن منطبق کند. یکی ابتدا میپرسد ما چه بوده ایم، چه هستیم و چه چیزی از گذشته خود با خود حمل میکنیم تا بعد بتواند در باره آینده مان سخن بگوید؛ دیگری ابتدا به تجربه دیگران نگاه میکند و از آنجا میخواهد برای ما صورت آینده را ترسیم کند. تفاوت این دو، بسیار بنیانیتر از آن است که در نگاه نخست به نظر میرسد؛ زیرا هیچ ملّتی ماده خام و بی شکل نیست که بتوان هر نظریّه ای را بر آن غالب و قالب زد. هر ملّتی تاریخ دارد، حافظه دارد، تجربه دارد، زخم دارد، عادت دارد، آرزو دارد و در طول قرنها، آگاهانه و ناآگاهانه، صورت خاصّی از زندگی را ساخته است. آینده نیز اگر قرار است آینده ای پایدار و واقعی باشد، نمیتواند در فضایی تهی ساخته شود؛ بلکه باید از دل همین گذشته تاریخی و فرهنگی بر آید و با آن وارد گفت و گو شود. این صحبت من به هیچوجه به معنای بی ارزش بودن آنچه که آقای زمانی میگویند نیست؛ برعکس، بارها توضیح داده ام که تجربیات دیگران؛ یعنی ممالک اروپایی و امریکا و دیگر جوامع، در جای خود میتوانند بسیار مهم و آموزنده باشند. ما میتوانیم از تجربه دیگران بیاموزیم. میتوانیم ببینیم چه راههایی را رفته اند، کجا موفّق شده اند، کجا شکست خورده اند، چه چیزهایی را آزموده اند و چه پیامدهایی از آنها گرفته اند. اما مسئله اساسی این است که آموختن با تقلید کردن یکی نیست. تجربه دیگران باید به ما کمک کند تا خودمان زاینده شویم، نه اینکه زایندگی تاریخی و فرهنگی خودمان را از دست بدهیم. باید از تجربه دیگران استفاده کنیم تا بتوانیم راه خودمان را پیدا کنیم و روی پای خودمان بایستیم، نه اینکه راه دیگران را به صورت یک نسخه آماده بر سرنوشت خودمان تحمیل کنیم.
این مسئله بسیار مهم است. تمدّنها و تجربه های تاریخی را نمیتوان همچون کالا از جایی به جای دیگر منتقل کرد و انتظار داشت همان نتیجه را بدهند. آنچه که در یک جامعه از دل قرنها تاریخ و تجربه و مناسبات اجتماعی و فرهنگی پدید آمده، وقتی وارد جامعه ای دیگر میشود، دیگر همان چیز سابق نیست؛ مگر آنکه آن جامعه بتواند آن را در درون تجربه تاریخی خودش هضم کند و به چیزی از جنس خود تبدیل کند. ما باید از جهان بیاموزیم، امّا در نهایت باید خودمان زاینده باشیم. هیچ ملّتی نمیتواند به جای ما تجربه کند و هیچ جامعه ای نمیتواند به جای ما تاریخ بسازد. اگر قرار باشد راهی برای آینده ایران پیدا شود، این راه باید از درون فهم درست ایران آغاز شود، نه از تقلید صورتهایی که در جای دیگری و در شرایطی دیگر پدید آمده اند. نکته دیگری که آقای زمانی، به گمان من، متوجّه آن نیستند و شاید در این زمینه به اندازه کافی تحقیق نکرده اند، مسئله اعراب و سیستم حکمرانی آنهاست. این مسئله را نمیتوان با چند مثال ساده از قبایل و کشورهای عربی توضیح داد. بخش بزرگی از جهان عرب، در طول تاریخ، در پیوندی بسیار پیچیده و عمیق با حوزه تاریخی و فرهنگی ایران قرار داشته است و این پیوند را نمیتوان صرفا با مرزهای سیاسی امروز یا تقسیمبندیهای جدید فهمید. آنچه که امروز در بسیاری از قبایل و عشایر عرب میبینیم، در مواردی صورتهایی از همان زیست بدوی است که نسل به نسل تکرار شده و تنها رنگ و لعاب زمانه را به خود گرفته است؛ ظاهر تغییر میکند، امّا در زیر این ظاهر، بسیاری از مناسبات و باورهای کهن همچنان به حیات خود ادامه میدهند. بنابر این، برای آوردن مثال در باره مسئله پادشاهی و نقد چند و چون آن، نمیتوان به سادگی سراغ این نمونه ها رفت و از آنها نتیجه ای کلّی درباره مفهوم پادشاهی گرفت.
اصلا در فضای تاریخی و اجتماعی اعراب، مفهوم «پادشاهی» لزوما همان معنایی را ندارد که در تاریخ و فرهنگ ایران یا در سنّت تاریخی مغربزمین پیدا کرده است. آنها «سلطان» و «خلیفه» و «امیر» را داشته اند و دارند؛ امّا این عناوین و نهادها را نمیتوان صرفا به دلیل شباهت ظاهری، با مفهوم شاه و شاهی در تاریخ ایران یا با پادشاهی در سنّت اروپایی یکی گرفت. پشت هر یک از این مفاهیم، تاریخ خاصی از قدرت، مشروعیّت/لژیتیماتسیون، جامعه و مناسبات میان حاکم و مردم وجود دارد. واژه ها به تنهایی چیزی را توضیح نمیدهند؛ بلکه باید دید که واژه در چه جهان تاریخی و فرهنگی معنا پیدا کرده است. یکی از خطاهای رایج ما نیز همین است که شباهت ظاهری عناوین و نهادها را با وحدت معنای تاریخی و فرهنگی آنها اشتباه میگیریم. به همین دلیل، اگر قرار است که در باره پادشاهی در ایران بحث کنیم، باید پیش از هر چیز ببینیم «شاه» و «شاهی» در تاریخ و فرهنگ ایران چه معنایی داشته اند و چه جایگاهی در حافظه تاریخی ایرانیان پیدا کرده اند. نمیشود مفهومی را از یک بستر تاریخی جدا کرد، سپس آن را در بستری کاملا متفاوت قرار داد و انتظار داشت همان معنا و همان کارکرد را داشته باشد. تاریخ را نمیشود با شابلون فهمید. تاریخ، تجربه زنده انسانهاست و هر مفهومی که از این تجربه جدا شود، ممکن است در ظاهر همان واژه باشد، ولی در معنا دیگر همان چیز نباشد.
با همه اینها، به هر صورت، وجود چنین صحبتها و بحثهایی خوب است و میتواند تا اندازه ای چشم اندازی باشد برای شناخت وضعیّت وامانده ما ملّت گل و بلبل. دستکم این گفت و گوها ما را وادار میکند که دوباره در باره پرسشهایی فکر کنیم که سالهاست از کنارشان گذشته ایم؛ یعنی پرسشهایی درباره تاریخ، فرهنگ، هویّت، قدرت، حکومت و آینده. شاید مسئله اصلی ما این نباشد که هیچ راهی پیش پایمان نیست. شاید مسئله این باشد که هنوز خودمان را آنچنان که باید نشناخته ایم تا بدانیم کدام راه، واقعا راه ماست. ما باید پیش از آنکه بپرسیم چه نظامی میخواهیم، بپرسیم خودمان چه ملّتی هستیم؛ از کجا آمده ایم، چه چیزهایی را از دست داده ایم، چه چیزهایی را هنوز در خود زنده نگه داشته ایم و چه چیزهایی را از دیگران گرفته ایم، بی آنکه توانسته باشیم آنها را در وجود تاریخی خود هضم کنیم. ملّتی که گذشته خود را درست نفهمیده باشد، هر چقدر هم درباره آینده سخن بگوید، ممکن است در نهایت آینده را با همان ناآگاهی گذشته بسازد. شاید درد بزرگ ما همین باشد: نه اینکه راهی نداریم؛ بلکه هنوز به اندازه کافی نمیدانیم که چه کسانی هستیم که قرار است این راه را بپیماییم. بحث درباره آینده ایران، پیش از آنکه بحث در باره شکل حکومت باشد، باید بحث در باره فهم دوباره ایران باشد؛ فهم تاریخ، فرهنگ، حافظه، تجربه و روان تاریخی مردمانی که قرنها در این سرزمین زیسته اند. ما میتوانیم از اروپا بیاموزیم، از امریکا بیاموزیم و از تجربه هر جامعه دیگری که چیزی برای آموختن دارد استفاده کنیم، حتّا باید چنین کنیم. امّا باید این آموخته ها را به ماده خام اندیشه خودمان تبدیل کنیم، نه اینکه آنها را جایگزین اندیشه و تجربه تاریخی خودمان کنیم. در نهایت، اگر قرار است ایران دوباره راه خود را پیدا کند، این راه باید از درون خود ایران بجوشد؛ زیرا هیچ ملّتی نمیتواند آینده خود را با نسخه دیگران زندگی کند. آینده ای که از آنِ ما باشد، ناگزیر باید در جایی از ژرفای تاریخ و فرهنگ خود ما ریشه داشته باشد؛ وگرنه هر چقدر هم ظاهر آن نو و مدرن و آراسته باشد، در باطن، چیزی جز شکل تازه ای از بیگانگی با خویشتن نخواهد بود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

چ., 30.09.2026 - 10:36 پیوند ثابت