درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از کرسی قاضی القضاتی هم فنّ حریفی برای صدور حُکم قطعی بدون کوچکترین شناخت از موضوع مشاجره!
احتیاجی به تکرار نیست. در باره بوقهای تبلیغاتی، به اندازه لازم و کافی سخن گفتهام. مسئله روشن است: این حضرات بوقهای تبلیغاتی، به جای آنکه در میان اهل تحقیق و صاحبان صلاحیّت، به دنبال متخصّصان و کارشناسان واقعی بگردند و کسانی را پای میز بحث بنشانند که سالها از راه مطالعه و تجربه با موضوع زیسته و اندیشیدهاند، تمام همّتشان را صرف پیدا کردن کسانی میکنند که یا کم اطّلاعترین آدمهای ممکن هستند، یا صرفا اسم در کردهاند، یا به هر دلیل در مناسبات ارتباطی و پشت پرده جایی پیدا کردهاند. ظاهرا در این روزگار، شهرت و منم منم کردن و تیتل آکادمیکی داشتن، جای دانش و فکر را گرفته و ارتباط جای صلاحیّت را. با این همه، از این حاشیه میگذرم و به چند نکته اساسی میپردازم.
1- هیچکدام از مشارکین این بحث، اساسا صلاحیّت داوری کردن را در باره «چپ ایدئولوژیک، نقش آن و سابقهاش در مجموعه گرایشهای گوناگون» ندارند؛ نه از آن جهت که حقّ سخن گفتن ندارند؛ بلکه به این دلیل که مورّخ مسئول، بی طرف و جوینده شناخت نیستند. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت: هر انسانی حقّ دارد که روایت خودش را عرضه کند، امّا هیچکس به صرف داشتن تریبون، صاحب صلاحیّت داوری تاریخی نمیشود. داوری در باره تاریخ، کار حافظههای شخصی، کینههای سیاسی و شهرتهای رسانهای نیست. مورّخ باید بتواند حتّا در برابر چیزی که از آن بیزار است، لحظهای از بیزاری خود فاصله بگیرد و بپرسد: «چه بوده است؟ چرا پدید آمده است؟ چه میخواسته است؟ چه کرده است؟ و چه پیامدهایی به بار آورده است؟» اگر کسی از ابتدا پاسخ همه این پرسشها را در جیب خود داشته باشد، دیگر پژوهش نمیکند؛ فقط برای پیشداوری خودش شاهد جمع میکند. این نکته را باید از پیش میدانستند، امروز نیز بدانند و در آینده نیز رعایت کنند.
2- در میان کسانی که در باره این مسائل سخن گفتهاند، شعور و روش زنده یاد «سرهنگ علی زیبایی» برای من همچنان نمونهای کم نظیر است. او، بدون حُب و بغض، ابتدا با رجوع به منابع اصیل، شمّهای از نظریّه مارکسیسم را توضیح میدهد و سپس گام به گام، بر شالوده اسناد و منابع دست دوم، به بررسی مواضع حزب توده میپردازد. ممکن است که کسی با نتیجهگیریهای او موافق نباشد؛ مسئله این نیست. اهمیّت کار او در روش است. یعنی نخست شناختن موضوع از زبان منابع اصلی و سپس بررسی تاریخی و مستند نمودهای آن. این، ابتداییترین صورت تحقیق است؛ چیزی در حدّ آموزش اصول پژوهش به دانشآموز دبستانی. با اینهمه، گاهی همین ابتدایی ترین اصل چنان کمیاب میشود که ناچار باید برای یادآوریاش منتظر ظهور یک استثنا ماند.
3- کسی که میخواهد در باره «چپ ایدئولوژیک» تحقیق کند، پیش از هر چیز باید از دو آفت فاصله بگیرد: شیفتگی و نفرت. پژوهش تاریخی، دادگاه جزایی نیست که محقّق از پیش خودش، قاضی، دادستان و هیئت منصفه باشد. باید این پدیده را هم از منظر جهانبینی خودش فهمید و هم از منظر پراکتیک و عملکرد تاریخیاش؛ آنهم گام به گام، در متن رویدادهای تاریخ یک قرن اخیر ایران. هر گرایش چپ ایدئولوژیکی باید فصل و مجال مستقل خود را داشته باشد. پژوهنده نیز باید بتواند نقد خودش را، با انصاف و دلاوری، در متن تحقیق بیان کند، امّا در همان حال، آنقدر آزادی و امکان در اختیار خواننده بگذارد که او بتواند مسیر استدلال را از آغاز تا پایان دنبال کند و سرانجام خودش داوری کند. تحقیق واقعی آن نیست که خواننده را به نتیجه مطلوب نویسنده برساند؛ بلکه تحقیق واقعی آن است که خواننده را چنان مجهز کند؛ طوری که دیگر محتاج نتیجهگیری نویسنده نباشد. چنین پژوهشگرانی در تاریخ معاصر ما، أصلا و ابدا وجود نداشته و هنوزم وجود ندارند.
4- آقای سرکوهی چنان از ایدهآلهای بشری سخن میگوید؛ چنانکه گویی «عدالت»، «دادگزاری»، «دمکراسیخواهی» و دیگر آرمانهای انسانی، قبالهای بوده که از ازل به نام «چپ ایدئولوژیک» صادر شده و باقی آدمیان نیز، به حکم ذات، سهمی جز بی عدالتی و استبداد ندارند. نخیر، حضرت آقا. عدالت، دادخواهی، آزادی، کرامت انسانی و دیگر آرمانهای بزرگ، ملک طلق هیچ ایدئولوژیی/مذهبی/نظ ریّه ای نیستند. اینها پیش از آنکه واژگان یک دستگاه سیاسی باشند، پرسشهای دیرپای انسان هستند. انسان موجودیست که پیوسته در جستجوی تصویری از «باید» است؛ یعنی تصویری از جهانی که به گمان او شایسته زیستن است. اختلاف از جایی آغاز میشود که انسانها در باره معنای آن «باید»، راه رسیدن به آن و بهایی که حاضرند برای تحقّقش بپردازند، با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند. آنچه که در ذهنیّت ایدئولوژیک و گندیده آقای سرکوهی «عدالت» نامیده میشود، ممکن است در ذهن یک آخوند یا یک انسان مذهبی «ضدّ عدالت» تلقی شود؛ همانگونه که مفهوم عدالت در ذهن یک لیبرال، یک ملّیگرا، یک سوسیالیست یا یک محافظهکار میتواند معنایی متفاوت پیدا کند. پس مسئله، مالکیّت عدالت نیست؛ مسئله، تعریف عدالت و نسبت آن با انسان و جامعه است. عدالت، سند مالکیّت ایدئولوژی مارکسیسم نیست. هیچ ایدئولوژیی نمیتواند یک آرمان انسانی را به نام خود ثبت کند. آرمانها متعلّق به انسان هستند و ایدئولوژیها و مذاهب و نظریّه ها فقط مدّعی تفسیر و تحقّق آنها هستند و درست از همینجا باید در باره آنها پرسید: چه تفسیری ارائه دادند؟ چه وعدهای دادند؟ با چه روشی خواستند آن را تحقّق بخشند؟ و حاصل تاریخی آن چه بود؟
5- آقای تقی زاده نیز، کمافیالسّابق، همچنان مشغول ارائه شرحی زنده از این حقیقتند که داشتن کتابخانه در پشت سر، الزاما به معنای داشتن اندیشه در سر نیست. ایشان ظاهرا هنوز تصوّر میکنند اگر چندین قفسه کتاب را پشت سر خود ردیف کنند، میتوانند به ترّهات و ناآگاهی، هیئت دانش ببخشند. غافل از اینکه کتاب، پشتوانه اندیشه است، نه دکور جهل. آدمی میتواند هزاران جلد کتاب پشت سر خود داشته باشد و همچنان از ابتداییترین اصول فهم تاریخی بیخبر بماند. بهتر است که ایشان به همان تخصّص خودشان بپردازند. هم به خودشان خدمت بیشتری کردهاند، هم به دیگران.
6- امّا در باره علت مخالفت ایرانیان با «چپ ایدئولوژیک» باید بالاخره یک بار از تعارف و ملاحظه عبور کرد. مخالفت ایرانیان با چپ ایدئولوژیک را نمیتوان صرفا با اعتقادات سیاسی، اختلاف طبقاتی، اختلاف نظری یا حتّا عملکرد تاریخی آن توضیح داد. در پس این مخالفت، یک مسئله عمیقتر تاریخی و فرهنگی وجود دارد که کمتر کسی شهامت کرده است آن را بی پرده بر زبان آورد.
به باور من، یکی از بنیانیترین ریشههای این تقابل، خصومت تاریخی بخشهایی از چپ ایدئولوژیک با تاریخ شاهنشاهی و بنیانهای فرهنگی و تاریخی ایران است؛ یعنی با آن چیزی که ایرانیان، صرف نظر از اختلافات سیاسی و داوریهایشان در باره حکومتها، بخشی از تداوم تاریخی و هویّت فرهنگی خود میدانند. این، مسئلهای فراتر از یک اختلاف سیاسی معمولیست. وقتی که یک ایدئولوژی، بخشی از گذشته یک ملّت را نه به عنوان موضوع شناخت تاریخی؛ بلکه به عنوان چیزی ذاتا مطرود و شایسته نفی میبیند، طبیعیست که نزاع از سطح سیاست فراتر برود و به لایههای عمیقتری از حافظه تاریخی و هویّت جمعی نفوذ کند. اینجاست که باید میان «نقد تاریخ» و «انکار تاریخ» فرق گذاشت. هیچ ملّتی نباید گذشته خود را مقدّس کند، امّا هیچ ملّتی نیز نمیتواند با انکار گذشته، آیندهای سالم بسازد. انسان میتواند حکومتش را عوض کند، ایدئولوژیاش را تغییر دهد، حتّا تاریخش را دوباره تفسیر کند، اما نمیتواند با پاک کردن گذشته از حافظه، از گذشته خلاص شود. گذشته، حتّا وقتی که انکار میشود، از در پشتی وارد اکنون میشود و خود را در زبان، قضاوت، نفرت و حتّا در نوع دشمنیهای ما تکرار میکند. به همین دلیل، اگر قرار است در باره «چپ ایدئولوژیک» سخن بگوییم، نخست باید از هیاهوی موافقان و مخالفان عبور کنیم و آن را همچون یک پدیده تاریخی ببینیم؛ نه فرشتهای که عدالت را از آسمان آورده، نه دیوی که همه شرارتهای جهان را با خود آورده است. باید دید چه میگفت، چه میخواست، چرا در ایران پدیدار شد، با کدام بخش از تاریخ و فرهنگ ایران در افتاد، چه چیزی را فهمید و چه چیزی را نفهمید، چه وعدهای داد و در میدان عمل چه کرد.
چون تاریخ، برخلاف تبلیغات، اهل تعارف نیست و سرانجام، آنچه که میماند نه صدای بوقهای تبلیغاتیست، نه قفسههای کتاب در پشت سر، نه شهرت آدمها و نه ژستهای روشنفکرانه؛ بلکه آنچه که میماند، سند است، اندیشه است و حقیقتی که دیر یا زود از زیر آوار روایتهای ساختگی بیرون میزند. تاریخ را نمیشود با صدای بلندتر گفت؛ فقط میتوان آن را دقیقتر فهمید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دیدگاهها
صلاحیّت نداشتن و اظهار لحیه کردن!
درود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای از کرسی قاضی القضاتی هم فنّ حریفی برای صدور حُکم قطعی بدون کوچکترین شناخت از موضوع مشاجره!
احتیاجی به تکرار نیست. در باره بوقهای تبلیغاتی، به اندازه لازم و کافی سخن گفتهام. مسئله روشن است: این حضرات بوقهای تبلیغاتی، به جای آنکه در میان اهل تحقیق و صاحبان صلاحیّت، به دنبال متخصّصان و کارشناسان واقعی بگردند و کسانی را پای میز بحث بنشانند که سالها از راه مطالعه و تجربه با موضوع زیسته و اندیشیدهاند، تمام همّتشان را صرف پیدا کردن کسانی میکنند که یا کم اطّلاعترین آدمهای ممکن هستند، یا صرفا اسم در کردهاند، یا به هر دلیل در مناسبات ارتباطی و پشت پرده جایی پیدا کردهاند. ظاهرا در این روزگار، شهرت و منم منم کردن و تیتل آکادمیکی داشتن، جای دانش و فکر را گرفته و ارتباط جای صلاحیّت را. با این همه، از این حاشیه میگذرم و به چند نکته اساسی میپردازم.
1- هیچکدام از مشارکین این بحث، اساسا صلاحیّت داوری کردن را در باره «چپ ایدئولوژیک، نقش آن و سابقهاش در مجموعه گرایشهای گوناگون» ندارند؛ نه از آن جهت که حقّ سخن گفتن ندارند؛ بلکه به این دلیل که مورّخ مسئول، بی طرف و جوینده شناخت نیستند. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت: هر انسانی حقّ دارد که روایت خودش را عرضه کند، امّا هیچکس به صرف داشتن تریبون، صاحب صلاحیّت داوری تاریخی نمیشود. داوری در باره تاریخ، کار حافظههای شخصی، کینههای سیاسی و شهرتهای رسانهای نیست. مورّخ باید بتواند حتّا در برابر چیزی که از آن بیزار است، لحظهای از بیزاری خود فاصله بگیرد و بپرسد: «چه بوده است؟ چرا پدید آمده است؟ چه میخواسته است؟ چه کرده است؟ و چه پیامدهایی به بار آورده است؟» اگر کسی از ابتدا پاسخ همه این پرسشها را در جیب خود داشته باشد، دیگر پژوهش نمیکند؛ فقط برای پیشداوری خودش شاهد جمع میکند. این نکته را باید از پیش میدانستند، امروز نیز بدانند و در آینده نیز رعایت کنند.
2- در میان کسانی که در باره این مسائل سخن گفتهاند، شعور و روش زنده یاد «سرهنگ علی زیبایی» برای من همچنان نمونهای کم نظیر است. او، بدون حُب و بغض، ابتدا با رجوع به منابع اصیل، شمّهای از نظریّه مارکسیسم را توضیح میدهد و سپس گام به گام، بر شالوده اسناد و منابع دست دوم، به بررسی مواضع حزب توده میپردازد. ممکن است که کسی با نتیجهگیریهای او موافق نباشد؛ مسئله این نیست. اهمیّت کار او در روش است. یعنی نخست شناختن موضوع از زبان منابع اصلی و سپس بررسی تاریخی و مستند نمودهای آن. این، ابتداییترین صورت تحقیق است؛ چیزی در حدّ آموزش اصول پژوهش به دانشآموز دبستانی. با اینهمه، گاهی همین ابتدایی ترین اصل چنان کمیاب میشود که ناچار باید برای یادآوریاش منتظر ظهور یک استثنا ماند.
3- کسی که میخواهد در باره «چپ ایدئولوژیک» تحقیق کند، پیش از هر چیز باید از دو آفت فاصله بگیرد: شیفتگی و نفرت. پژوهش تاریخی، دادگاه جزایی نیست که محقّق از پیش خودش، قاضی، دادستان و هیئت منصفه باشد. باید این پدیده را هم از منظر جهانبینی خودش فهمید و هم از منظر پراکتیک و عملکرد تاریخیاش؛ آنهم گام به گام، در متن رویدادهای تاریخ یک قرن اخیر ایران. هر گرایش چپ ایدئولوژیکی باید فصل و مجال مستقل خود را داشته باشد. پژوهنده نیز باید بتواند نقد خودش را، با انصاف و دلاوری، در متن تحقیق بیان کند، امّا در همان حال، آنقدر آزادی و امکان در اختیار خواننده بگذارد که او بتواند مسیر استدلال را از آغاز تا پایان دنبال کند و سرانجام خودش داوری کند. تحقیق واقعی آن نیست که خواننده را به نتیجه مطلوب نویسنده برساند؛ بلکه تحقیق واقعی آن است که خواننده را چنان مجهز کند؛ طوری که دیگر محتاج نتیجهگیری نویسنده نباشد. چنین پژوهشگرانی در تاریخ معاصر ما، أصلا و ابدا وجود نداشته و هنوزم وجود ندارند.
4- آقای سرکوهی چنان از ایدهآلهای بشری سخن میگوید؛ چنانکه گویی «عدالت»، «دادگزاری»، «دمکراسیخواهی» و دیگر آرمانهای انسانی، قبالهای بوده که از ازل به نام «چپ ایدئولوژیک» صادر شده و باقی آدمیان نیز، به حکم ذات، سهمی جز بی عدالتی و استبداد ندارند. نخیر، حضرت آقا. عدالت، دادخواهی، آزادی، کرامت انسانی و دیگر آرمانهای بزرگ، ملک طلق هیچ ایدئولوژیی/مذهبی/نظ ریّه ای نیستند. اینها پیش از آنکه واژگان یک دستگاه سیاسی باشند، پرسشهای دیرپای انسان هستند. انسان موجودیست که پیوسته در جستجوی تصویری از «باید» است؛ یعنی تصویری از جهانی که به گمان او شایسته زیستن است. اختلاف از جایی آغاز میشود که انسانها در باره معنای آن «باید»، راه رسیدن به آن و بهایی که حاضرند برای تحقّقش بپردازند، با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند. آنچه که در ذهنیّت ایدئولوژیک و گندیده آقای سرکوهی «عدالت» نامیده میشود، ممکن است در ذهن یک آخوند یا یک انسان مذهبی «ضدّ عدالت» تلقی شود؛ همانگونه که مفهوم عدالت در ذهن یک لیبرال، یک ملّیگرا، یک سوسیالیست یا یک محافظهکار میتواند معنایی متفاوت پیدا کند. پس مسئله، مالکیّت عدالت نیست؛ مسئله، تعریف عدالت و نسبت آن با انسان و جامعه است. عدالت، سند مالکیّت ایدئولوژی مارکسیسم نیست. هیچ ایدئولوژیی نمیتواند یک آرمان انسانی را به نام خود ثبت کند. آرمانها متعلّق به انسان هستند و ایدئولوژیها و مذاهب و نظریّه ها فقط مدّعی تفسیر و تحقّق آنها هستند و درست از همینجا باید در باره آنها پرسید: چه تفسیری ارائه دادند؟ چه وعدهای دادند؟ با چه روشی خواستند آن را تحقّق بخشند؟ و حاصل تاریخی آن چه بود؟
5- آقای تقی زاده نیز، کمافیالسّابق، همچنان مشغول ارائه شرحی زنده از این حقیقتند که داشتن کتابخانه در پشت سر، الزاما به معنای داشتن اندیشه در سر نیست. ایشان ظاهرا هنوز تصوّر میکنند اگر چندین قفسه کتاب را پشت سر خود ردیف کنند، میتوانند به ترّهات و ناآگاهی، هیئت دانش ببخشند. غافل از اینکه کتاب، پشتوانه اندیشه است، نه دکور جهل. آدمی میتواند هزاران جلد کتاب پشت سر خود داشته باشد و همچنان از ابتداییترین اصول فهم تاریخی بیخبر بماند. بهتر است که ایشان به همان تخصّص خودشان بپردازند. هم به خودشان خدمت بیشتری کردهاند، هم به دیگران.
6- امّا در باره علت مخالفت ایرانیان با «چپ ایدئولوژیک» باید بالاخره یک بار از تعارف و ملاحظه عبور کرد. مخالفت ایرانیان با چپ ایدئولوژیک را نمیتوان صرفا با اعتقادات سیاسی، اختلاف طبقاتی، اختلاف نظری یا حتّا عملکرد تاریخی آن توضیح داد. در پس این مخالفت، یک مسئله عمیقتر تاریخی و فرهنگی وجود دارد که کمتر کسی شهامت کرده است آن را بی پرده بر زبان آورد.
به باور من، یکی از بنیانیترین ریشههای این تقابل، خصومت تاریخی بخشهایی از چپ ایدئولوژیک با تاریخ شاهنشاهی و بنیانهای فرهنگی و تاریخی ایران است؛ یعنی با آن چیزی که ایرانیان، صرف نظر از اختلافات سیاسی و داوریهایشان در باره حکومتها، بخشی از تداوم تاریخی و هویّت فرهنگی خود میدانند. این، مسئلهای فراتر از یک اختلاف سیاسی معمولیست. وقتی که یک ایدئولوژی، بخشی از گذشته یک ملّت را نه به عنوان موضوع شناخت تاریخی؛ بلکه به عنوان چیزی ذاتا مطرود و شایسته نفی میبیند، طبیعیست که نزاع از سطح سیاست فراتر برود و به لایههای عمیقتری از حافظه تاریخی و هویّت جمعی نفوذ کند. اینجاست که باید میان «نقد تاریخ» و «انکار تاریخ» فرق گذاشت. هیچ ملّتی نباید گذشته خود را مقدّس کند، امّا هیچ ملّتی نیز نمیتواند با انکار گذشته، آیندهای سالم بسازد. انسان میتواند حکومتش را عوض کند، ایدئولوژیاش را تغییر دهد، حتّا تاریخش را دوباره تفسیر کند، اما نمیتواند با پاک کردن گذشته از حافظه، از گذشته خلاص شود. گذشته، حتّا وقتی که انکار میشود، از در پشتی وارد اکنون میشود و خود را در زبان، قضاوت، نفرت و حتّا در نوع دشمنیهای ما تکرار میکند. به همین دلیل، اگر قرار است در باره «چپ ایدئولوژیک» سخن بگوییم، نخست باید از هیاهوی موافقان و مخالفان عبور کنیم و آن را همچون یک پدیده تاریخی ببینیم؛ نه فرشتهای که عدالت را از آسمان آورده، نه دیوی که همه شرارتهای جهان را با خود آورده است. باید دید چه میگفت، چه میخواست، چرا در ایران پدیدار شد، با کدام بخش از تاریخ و فرهنگ ایران در افتاد، چه چیزی را فهمید و چه چیزی را نفهمید، چه وعدهای داد و در میدان عمل چه کرد.
چون تاریخ، برخلاف تبلیغات، اهل تعارف نیست و سرانجام، آنچه که میماند نه صدای بوقهای تبلیغاتیست، نه قفسههای کتاب در پشت سر، نه شهرت آدمها و نه ژستهای روشنفکرانه؛ بلکه آنچه که میماند، سند است، اندیشه است و حقیقتی که دیر یا زود از زیر آوار روایتهای ساختگی بیرون میزند. تاریخ را نمیشود با صدای بلندتر گفت؛ فقط میتوان آن را دقیقتر فهمید.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان