کیانوش توکلی پس از آزادی و انجام مأموریتی که از سوی همبندیهایش به او سپرده شده بود، سرانجام راهی زادگاهش، شاهی، میشود.
دیدار با پدر و مادری که نگران آینده فرزندشان بودند؛ دوستانی که بعضی مشتاق دیدارش بودند و بعضی با احتیاط نزدیک میشدند؛ و جوانی که خودش میگوید دیگر آنان را در «سطح» سیاسی خود نمیدید.
او تنها مدت کوتاهی در شاهی میماند و سپس راهی تهران میشود. زندانیان سیاسی پیش از آزادی برایش مسیر دیگری نیز ساختهاند: آدرس شرکتی که زندانیان سابق را استخدام میکند و شبکهای که به آنان برای آغاز دوباره زندگی کمک میکند.
اما شاید یکی از عجیبترین بخشهای این روایت، بازگشت داوطلبانه او به ساواک مشهد برای پس گرفتن شناسنامه و مدارکش باشد. مأمور ساواک از او میپرسد چرا به دانشگاه بازنگشته و حتی تشویقش میکند تحصیلش را ادامه دهد؛ در حالی که توکلی تصمیم دیگری گرفته است.
این بخش، پایان فصل زندان وکیلآباد است؛ فصلی که با دستگیری یک دانشجوی جوان آغاز شد و با جوانی پایان مییابد که آماده ورود به مرحلهای کاملاً متفاوت از زندگی سیاسی خود است.
و جمله پایانی توکلی شاید تمام این فصل را خلاصه کند:
زندان مشهد برایم یکی از خاطرهانگیزترین دوران زندگیم بود. من اصلاً نفهمیدم که زندان بود.
از زندان آزاد شدم؛ اما دیگر آن آدم سابق نبودم!
گفتوگو با تاریخ ـ کیانوش توکلی
بخش ۹ ـ پایان فصل زندان وکیلآباد مشهد
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمیکند.