● صفحه شما
دوستان و خوانندگان عزیز، امکان کامنتها واقعا به شما تعلق دارد. هدف ما ایجاد محیطی دوستانه برای تبادل نظر است. آزادانه نقد، نظر، خبر، تفسیر، تحلیل و... بنویسید اما خواهش می کنیم بدون نام بردن از اشخاص حقیقی و حقوقی در کمال امنیت برای خود و دیگران فضایی ایجاد نمائید که بدور از توهین و اتهام و جوسازی و مسموم کردن محیط تبادل نظر باشد. توجه داشته باشید کامنتهایی که این موارد را در نظر نگیرند، منتشر نخواهند شد.
لطفا اعتراض، انتقاد و پیشنهاد خود را به آدرس info@iranglobal.info ارسال کنید. از پاسخ به اعتراضات در کامنتها معذوریم.
A Afshin Jam
بركنارى حكومت اسلامى كه مورد نظر حد اكثر مردم تا مرز ٩٠٪ است در اين مقاله منظور نشده.
باقيمانده رژيم سركوب گر و دزدان و غارتگران منابع و منافع ملى، حتى با كشته شدن اكثر رهبران اصلى براى ادامه و بقاى نظام تلاش ميكنند و هر روز با حضور مسلح در خيابان و تهديد مردم و اينكه هيجكاه به يك رفراندوم با نظارت مردم و سازمانهاى بيطرف بين المللى توافق نكرده وًنخواهد كرد ، نشان از جيست؟ . بنابراين تا بركنارى تماميت و كليت رژيم ، واگذار كردن كشور به كسانيكه تا همين امروز به كشتار، اعدام و زندان كردن ادامه ميدهند خودكشى دست جمعى است .
Hamid Salehi
این انشا است و نه تجزیه تحلیل !
حتی یک نکته واقع گرایانه که بتونه به طور عملی به پایان این درگیری کمک کنه در این انشا وجود نداره !
با کی وارد مذاکره بشوند ؟
رژیمی که مردم رو از روز اول به قدرت رسیدن تا امروز کشته، با دنیا سر جنگ داره، به تمام همسایگان موشک زده، و در همه زمینه ها شکست خورده و ایران رو ویران کرده اسمش دولت نیست و اشتباه همین جاست !
حکومت اسلامی یک ترکیب مافیایی و با روشهای تروریستی است و نه یک دولت !
اینا یا باید سرنگون بشن و یا ایران در بن بست است !
شکاف میان ایرانیان و این رژیم ترمیم ناپذیر است !
Mike Nader
اين طرف كلى الفاذ روى گذاشته كه بايد جنگ بايد تمام بشه ولى از طرف ديگر در پست هاى فيس بوك اش بار ها نوشته كه مردم ديگه از اصلاحات گذشته اند و حتى اشاره به اين مى كند كه مردم در انتخابات شركت نكردند و حتى رييس جمهور هم منتخب اكثريت نبستو از نا كارى رژيم مى نويسد ؟ اما ايشان در ان موقع و نه در طرح اينكه جنگ بايد تمام شود راه حل نمى دهد ؟ خوب فرض بر اينكه جنك ايستاد تكليف مردم و خواست اشان چه مى شود ؟ معضلات ٤٧ سال مردم با اين رژيم چه مى شود ؟ و اين رژيم چگونه با شهروندانى كه بصورت دشمن رفتار مى كند چه مى شود ؟ اينكه رژيم دوباره شروع به كشتن مردم خواهد كرد مسوليت اش گردن چه كسانى خواهد بود ؟ ايا به به جنگ راه حل است ؟ يا يك شعار پوچ ؟ ايا نه. به جنگ يعنى معناي جز اين ندارد كه رژيم نفسى تازه كند و خود را جمع و جور كند و شروع به كشتن مردم و مخالفان خود كند ؟ مسؤليت فرداى كه اين رژيم مى ماند و شروع به اعدام مردم كند با چه كسانى خواهد بود ؟؟
Sam Mam
اتش بس یعنی به رسمیت شناختن نیروی متاخصم دولت نحس جمهوری اسهالی که ۹۰ میلیون را به بند کشیده ، یعنی بله به باز سازی دوباره نظام منفور جمهوری آخوندی. دولت امریکا هم گفته اول ۴ هفته و احتملا ادامه خواهد داشت . پس بی خود از خود نتیجه گیری نکنید . ملت ایران بیشتر خوشحال هستند که امریکا و اسراییل در گیر همین جنگ با جمهوری اسهالی هست ، اگر نمی بینید در ویدیوها ، نمی خواهید حقیقت را ببینید. جاوید شاه
Nazanin Zavand
کل مملمت را شخم زدند و انبار مهمات کار کذاشتند و حان همه را در خطر چون جان مردم براشونمهم تبود و ساختارها هم در خدمت خودشان بوده حال هم ول کن نیستند و اوباشاها اتش بختیار بدون دانش جنگی هر غلطی میکنند در واقع کودتا کردند و دولتی در کار نیست و ریزشیها متحد باید کاری کنند تا اتش بس بشه ! بدون نتیجه که نمیشه باز فرصت بدهند تا این نابکاران و بیرحمها جون بگیرند و به کشتارهای گروگانهای خود ادامه دهند. یک ملت در گروگان است … باید نجات پیدا کنند
مجدّدا درودد بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای دیگر.
من اتفاقا این صحبت شاهزاده را شنیده و خوانده بودم. موضع شاهزاده از لحاظ سیاسی و شرایطی که در آن فعلا به سر میبرد، کاملا درسته. امّا صحبت من از دیدگاه سیاسی و مواضعی مشابه شاهزاده نیست؛ بلکه از موضع شناخت عمیق داشتن از ذهنیّت ایدئولوژیکی حاکم بر چفت و بست تروریستهای حاکم بر ایران است که نه تنها حقّ تیراندازی و نیر خلاص زدن دارند؛ بلکه هر گونه حقّی را برای خودشان کاملا محرّز میدانند و برای اقدامهای خودشان به هیچکس و هیچ ارگانی نیز پاسخگو نیستند. آنها میگویند که ما فقط به خالق خودمان جوابگو هستیم؛ ولاغیر. بنابر این، تاکید من بر سر از کار انداختن جزئی ترین نشانه های دست به ماشه بودن پسمانده های حکومتی و امکانهای بقایشان بر نکته ای تاکید دارم که خطوط مواضع سیاسی شاهزاده را در امروز و آینده میتوانند پرتوافکنی کنند. اگر کار درگیریها بالا بگیرد، مطمئن باشید که شاهزاده مجبور میشود که مواضع دیگری را نیز اتّخاذ کند حسب موقعیّت و شرایطی که در آن قرار خواهد گرفت. سیاست، اساسا همین درک موقعیّتها و وضعیّتها و تصمیم متناسب گرفتن برای همگام هنگام شدن است. من امّا محتاج به تغییر هیچ موضعی نیستم و در شرایط شاهزاده نیز به سر نمیبرم؛ زیرا عمق عقیدتی اسلامیّت را در ریزترین جزئیاتش نیز میشناسم و خطرات بالقوّه اش را در هر زمان و مکانی. به عبارت دیگر و ساده تر، من مثل دیده بان کشتی میمانم ولی شاهزاده، ناخدای کشتی است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
جناب…
با درود و احترام
جناب حیدریان گرامی
پیام شاهزاده رضا پهلوی را جهت اطلاع شما در اینجا قرار دادم تا بهصورت مستقیم در جریان دیدگاه ایشان قرار بگیرید.
پیام مهم شاهزاده رضا پهلوی به پرزیدنت ترامپ و نخستوزیر نتانیاهو
ایران، جمهوری اسلامی نیست.
زیرساختهای غیرنظامی ایران، متعلق به ملت ایران و سرمایهی آینده ایران آزاد است. زیرساختهای جمهوری اسلامی، ماشین سرکوب و تروری است که برای جلوگیری از تحقق آن آینده به کار گرفته شده است.
ایران باید حفاظت شود؛ جمهوری اسلامی باید ریشهکن شود.
از رئیسجمهور ترامپ و نخستوزیر نتانیاهو میخواهم که همچنان رژیم و دستگاه سرکوب آن را هدف قرار دهند، و در عین حال زیرساختهای غیرنظامی و حیاتی ایران را که مردم ما برای بازسازی کشور به آن نیاز دارند، حفظ کنند.
با حمایت ایالات متحده آمریکا و اسرائیل، و بیش از همه با فداکاری ایرانیان میهنپرست، لحظه آزادی ایران نزدیک است.
پاینده ایران.
مجدّدا دروود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای دیگر.
همانطور که گفتم، نمیدانم این مطلب را آقای کردی نوشته یا شخصی دیگر. در هر صورت، مهم نیست نویسنده اش کیست. مهم اصل صحبت است.
من لازم دیدم بر نکاتی کلیدی دیگر نیز تاکید کنم و نشان دهم که طرح این صحبتها، خیلی خطرناکتر از آن هستند که ما تصوّر میکنیم. اگر پسمانده های حکومت فقاهتی از این جنگ، قسر دربروند و همچنان مصدر حکمرانی بمانند، صرف نظر از خطر هولناکی که برای ایران و ایرانیان دارند، میتوانند به حیث خطری فوق العاده خطرناکتر از دهها بمب اتمی هم برای منطقه خاورمیانه، هم برای جهانیان باشند؛ زیرا اینها دستگاه و ماشین تبلیغاتیشان به قدری گسترده خواهد شد که حدّ و حسابی بر آن نمیتوان دانست. به تمام همسایه های اطراف علنا اخطار خواهند کرد که جیکتان در بیاید، تمامید در یک چشم بر هم زدن. آنها با این ادّعا که ما در برابر آمریکا و اسرائیل ایستادیم و آنها را شکست دادیم، شما و بقیه دنیا، پوست پیاز نیز نیستید که بخواهیم با ما طرف شوید. از طرف دیگر، تمام کشورهای اروپایی را به سوی اسلامیّت سوق خواهند داد و جوامع اروپایی را به میادین درگیریها و جنگهای مذهبی خواهند کشانید. اینها شوخی نیست که من میگویم. بردارید تمام مطالب و مقالات مرا از روز اول، گام به گام بخواهنید تا متوجّه شوند که هر چیزی را که من نوشتم و هشدار دادم و گفتم، به وقوع پیوست. بنابر این، این جنگ را باید تا نتیجه دادن نهایی با تمام قدرت و توان و امکانها، پشتیبانی و استقبال و تشویق کرد و همانطور که گفتم؛ ولو در خاتمه این جنگ، خاک سوخته با جمعیّت سی میلیونی از ایران باقی بماند. از یاد نبرید که آخوندها مدام گفتند و تبلیغ کردند که اگر قرار است ما برویم، جمعیّت ایران را به همان میزانی کاهش خواهیم داد که در سال 1357 تحویل گرفتیم. این به این معناست که آنها در شرایط بدون جنگ نیز حاضر هستند که به کشتارهای خود همچنان ادامه دهند؛ زیرا جا و فضا برای خونریزی و کشتار دارند و جمعیّت ایران؛ هشتاد و سه میلیون. است و به هیچکس نیز در هیچ نقطه یا از کره زمین، جوابگو نخوااهند بود. من همچنان تاکید میکنم، خلاف جنگ، تبلیغ نکنید؛ بلکه با تمام نیرو به نابودی حکومت فقاهتی و تداوم جنگ مُصر باشید و مقاوم. ایران سوخته و ویران را میتوان آباد و در آزادی زیست؛ امّا در تحت حکومت گیوتینی پسمانده های الهی، فقط باید زجر کشید و عذاب و نکبت و فلاکت، نسل اندر نسل. امروز، انتخاب ماست که آینده را رقم میزند. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Soror Matin
البته هیچ آدم عاقلی نه جنگ میخواهد نه اینکه نیروگاه های کشورش بمباران شود اما باید دید چرا زدن نیروگاه برق مهم است ولی قبل از آن باید بگویم که همین الان هم مردم برق ندارند، توی سرما و گرما باید خودشان فکر وسایل سرمایش و گرمایش باشند، توی اتاق عمل دارند جراحی میکنند برق کل بیمارستان میره، بیمارانی که از دستگاه های سلامتی که با برق کار میکند همیشه جانشان در خطر است، برای حمام کردن باید از اداره برق اجازه گرفت، سردخانه های کشور که شامل گوشت و فرآوردههای گوشتی هست دیگر قابل استفاده برای نگه داری گوشت ها نیستند و و و و در خوزستان و شهرهای جنوبی که اصلا تابستان برق ندارند حالا چرا می خواهند نیروگاه برق را بزنند ؟؟؟ چون در حال ساخت بمب هسته ای هستند و نیروگاه های زیر زمینی ساخت موشک در حال کار است، حالا متوجه شدی چرا هر منطقه ای از ایران هر کدام در روز بین ۴ تا ۶ ساعت و حتی بیشتر برق ندارند، چون به جای برق دادن به مردم نیروگاه های تروریستی شون به برق بسیار زیاد نیاز دارد و حتی برای چند ثانیه قطع برق تمام برنامه هایشان را به هم میریزد.
محمدرضا صفایی:
Mohammad Reza Safaei
مقاله اقای محسن کردی را خواندم ، با بسیاری از نکاتی که اشاره داشت موافقم ، به نکات مهمی اشاره کرد که نگرانی هر ایرانی ایراندوست است و به عنوان یک ایرانی سخت ملیگرا امیدوارم که دولت آمریکا به زیرساخت هایی که نیاز روزانه مردم است حمله نکند ، چون رژيم نکبت اسلامی برایش هیچ چیز مهم نیست حتی اگر تمام ایران ویرانه شود و حتی اگر هشتاد میلیون کشتار شوند .
از نگاه من دولتهای آمریکا و اسرائیل تا آخرین نفر از رژیم و مزدورانشان را از بین ببرند بهترین و بزرگترین کمک به مردم ایران است .
حمله به تاسیسات و زیرساخت های ایران که نیاز روزانه و مبرم مردم است از خواستههای اصلی رژیم اهریمنان اسلامی است .
محمدرضا صفایی، دکترای روانشناسی و افسر پيشين نیروی دریایی ایران
درووود بر کیانوش عزیز،
تحشیه ای مختصر.
من نمیدانم، نویسنده این مطلب کیست؟. آقای کردی یا شخصی دیگر؟. در هر صورت، طرح این صحبتها باید قبل از هر چیز به این مسئله توجّه داشته باشند که که اهداف اصلی حکومت فقاهتی از روز اول، نابودی ایران و ایرانیان بود و پسمانده هایش هنوز در فکر همان اهدافند؟. کلّ برنامه حکومت فقاهتی از روز اول، نابودی ایران و ایرانیان بود در پروسه ای قطره چکانی و زجر آور. مسئله زدن نیروگاههای برق باید اتفاقا همان روز اول، اتّفاق می افتاد؛ زیرا در تمام جنگهای کلاسیک و مقطعی، برای از پا انداختن نیروی خاصمان، مهمترین شاهرگ کوبیدن و از کار انداختن، زدن نیروگاههای تولید برق است. همانطور که قبلا هم نوشته ام و گفته ام، ما باید شهامت آن را داشته باشیم که خاکی به عمق سیصد متر سوخته با جمعیتی برابر با سی میلیون ایرانی درب و داغون در پایان جنگ، تحویل بگیریم. یعنی تا این حدّ باید آمادگی داشته باشیم. یا اینکه همین الان بریزیم در خیابانهای اروپا و با صدای رسا بگوییم، گه خوردیم. گه خوردیم؛ زنده باد ولایت فقیه. الله اکبر و الی آخر. به هیچ وجه من الوجوه، راه سومی وجود ندارد. درگیری با حُکام گیوتینی، نبردی تاریخی به قدمت هزار و چهارصد سال است که باید حتما نتیجه دهد؛ وگرنه باید قید ایران و ایرانیان را برای همیشه و ابد زد. یا حکومت فقاهتی و گیوتینش. یا آزادی و آزادزیستی از پس یک ویرانی با پشته ای از کشته ها. راه دیگری اصلا وجود ندارد. اگر هست این گوی و این میدان. ولی هر کسی که تصوّر میکند، راه سومی وجود دارد، باید اینقدر شریف و با شعور باشد که مسئولیّت تمام جنایتهایی را که بعدا پسمانده های حکومت گیوتینی – در صورت دوام آوردن – اجرا خواهند کرد، بپذیرد و هرگز لام تا کام، حرفی نزند؛ زیرا هر گونه اعتراضی، خلاف اراده الهی بر روی کره زمین, بالاخص در ایران است.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای مرادی گرامی،
تحشیه ای برای همچنان تا آخرین لحظات نابودی نشانه های حکومت فقاهتی رزمیدن.
من و دیگرانی به اندازه مکفی و متقاعدی در باره موضوع «زیرساختها» نوشته ایم و به تکرارش لزومی نیست؛ زیرا اشاره ای کافیست. این مطلبی که شما نوشته اید در زبان و قلم دیگرانی نیز تکرار شده است؛ گویی که یک نفر، انشائی نوشته و هزاران نفر دیگر، آن را به نام خودشان، تکثیر و بازنویسی کرده باشند!. بدون آنکه پرسش کلیدی را مطرح و پاسخ درخور داده باشند. پرسش این است که اگر «پسمانده های حکومت گیوتینی الهی» باقی بمانند و همچنان مصدر حکومترانی باشند، آنگاه چه کسانی از میان اینهمه بلندگو به دستان «زیرساختها، زیرساختها، زیرساختها» حاضرند دلیرانه و شرافتمندانه، مسئولیّت کشتارهایی را به عهده بگیرند که پسمانده های فقاهتی، صد در صد بدون امّا و اگرف علیه صغیر و کبیر مردمان ایران مرتکب خواهند شد؟. چرا شما و دیگران فقط یک طرف قضیه را میبینید؟. چرا شما ندای مردم داخل ایران را نمیشنوید که میگویند، مهم نیست که همه چیز ویران شود، مهم این است که در پایان ویرانیها، هیچ نشانه ای از حکومت گیوتینداران الهی، در ایران، باقی نماند؟. چرا شما به این مسئله، اهمیّتی نمیدهید؟. بعدشم، شاهزاده رضا پهلوی، مسبّب و فرمانده جنگی نیست که پاسخگوی عواقب و رخدادهای جنگ باشد. آنکه باید پاسخگو باشد، آنانی هستند که بیش از نیم قرن آزگار است، سوخت و ساز جنگ را در وجب به وجب خاک ایران با غارت ایران و به ذلّت و گشنگی انداختن مردم ایران، مهیّا کردند. من حقیقتا حوصله طومارنویسی را ندارم. ولی کلآ تا نابودی میکرسکپترین نشانه های حکومت فقاهتی باید جنگید و من قبل از جنگ نیز گفته بودم که حتّا اگر کار به جایی برسد که تا سیصد متر عمق خاک ایران، سوخنه شود، آزادی آنقدر ارزش دارد که برایش بجنگیم و خاک سوخته تحویل بگیریم؛ زیرا من به حیث یک ایرانی، ترجیح میدهم که در زیر نور شمع با دلی خوش و اطمینان خاطر و قلبی بزرگ زندگی کنم و دلشاد باشم در کنار فرزندانم و خواهر و برادرانم و خویشانم و هموطنانم؛ به جای آنکه در زیر نور چلچراغی بزییم و شبانه روز گیوتین اقتلویی بر شاهرگ خودم و فرزندانم و خویشانم و هموطنانم باشد و ذلّت و وحشت، یک ثانیه نیز در امانمان نگذارد. پسمانده های این تبهکارن الهی تا تحویل گرفتن ایران از جنگال غارتگر آنها باید تداوم بیاورد. حتّا اگر همین ثانیه، جنگ به پایان رسد، ثانیه بعدش باید مردم به خیابانها بریزند و کار را یکسره کنند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای اقبالی گرامی،
مختصر صحبتی بدون توضیحات و حواشی.
هیچکدام از سه مواردی که شما نوشته اید، اتّفاق نخواهد افتاد. علّتش نیز روشن است و کسانی که دقیق، اسلامیّت را در ریزترین جزئیاتش بررسی و شناخته باشند، میدانند که مسلمانان نوع شیعه گری؛ طوری مغزشان آجربندی شده است که فقط با کشته شدن تسلیم ابدی میشوند. در ذهنیّت تک تک حضرات حاکم و اعوان و انصارشان، تحمیل و تلقین شده است که ما شیعیان مصطفائی و بیرق داران رسول الله برای درافتادن با ساکنین دارالکفر باید حتّا اگر در وضعیّت داستان د رّه «شعب ابی طالب» نیز گرفتار شویم، سفت و سخت تا آخرین قطره خون خود و نوشیدن شربت شهادت برای جهاد در سبیل رسالت الهی مقاومت کنیم؛ زیرا الله وعده داده است که «إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ = صابران، جزای خود را بی حساب اخذ میکنند».
دم و دستگاه گیوتین الهی را فقط با از کار انداختن ریزترین جزئیات آن است که میتوان خنثا و از کار انداخت آن را. راه دیگری نیست و همانطور که قبلا نوشتم و تذکّر دادم، بعد از خاموشی بمبارانها، تازه نقش و سهم ملّت ایران است که باید وارد میدان شوند و قال قضیه را بکنند. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای آذری گرامی و شادباش به شما به مناسبت نوروز جمشیدی،
تحشیه ای برای عزم خود را همچنان جزم کردن در سمت و سوی نابودی ربزترین نشانه های حکومت گیوتینی.
عرض شود که هرگاه از «زیرساختها» سخن به میان میآید، لازم است پیش از داوری، در باره خودِ این مفهوم و نحوه بهکارگیری آن تأمل کرد. در بسیاری از موارد، آنچه که زیر این عنوان بیان میشود، نه صرفاً یک تحلیل خنثی از وضعیت اجتماعی؛ بلکه برساختهای ادّعایی است که میتواند حامل پیشفرضها، جهتگیریها و حتّا منافع ناگفته باشد. به همین دلیل، مواجهه انتقادی با چنین مفاهیمی مستلزم آن است که میان سطح ادعا و لایههای پنهان آن تمایز نهاده شود. درنگی ژرفتر بر آنچه «زیرساخت» نامیده میشود، اگر با نگاهی فلسفی و فارغ از سطحی نگریهای رایج صورت گیرد، آشکار میکند که بسیاری از این سخنان نه از سر فهمی ریشهای از واقعیت؛ بلکه از دل نوعی تناقض درونی و گاه ناآگاهی تاریخی برمیخیزد. وقتی که این مفاهیم در لحظات تأمل سنجیده میشوند، درمییابیم که برخی از گویندگان این اصطلاحات، در عمل و به طور مستقیم یا غیر مستقیم، در تداوم ساختارهایی سهیم بودهاند که خود در ظاهر مدّعی نقد آن هستند. این دوگانگی، نه صرفاً یک خطای سیاسی؛ بلکه نشانهای از گسست میان گفتار و کردار و فقدان درک عمیق از نسبت میان «انسانِ خلاق» و «نظامهای برساخته» است. از منظر فلسفی، انسان نه صرفاً مصرفکننده ساختارها؛ بلکه بنیانگذار و دگرگونکننده آنهاست. اما هنگامی که این تمایز بنیانی نادیده گرفته شود، نظامهای حکومتی به جای آنکه در خدمت تعالی انسان قرار گیرند و از ساختارها و زیرساختها در سمت و سوی سعادت انسانها و بالندگی میهن اقدام کنند، خود به غایتی مستقل و گاه مقدّس نمایانه و در خدمت قدرت استبدادی حاکم بدل میشوند. در چنین وضعی، افراد به جای آنکه در پی فهم حقیقت باشند، در پی تثبیت چارچوبهایی میروند که به آنان هویت، قدرت و موقعیت میدهد. این همان جایی است که «اندیشه و امکان» به ابزار بدل میشود و «حقیقت» در حاشیه قرار میگیرد. اشخاص و گرایشهایی که از «زیرساخت» سخن میگویند، در بسیاری موارد نه در پی بازاندیشی در بنیانهای آزادی و دادگزاری؛ بلکه در تلاش برای بازتولید نوعی توازن قدرت و بهر بردن از آن هستند که با منافع و جهتگیریهای ایدئولوژیک آنان همراستاست. نقد تاریخی آنان نسبت به برخی ساختارهای سیاسی گذشته، اگرچه ممکن است در ظاهر به نام آزادی صورت گرفته باشد، اما در عمل گاه با نوعی جانبداری گزینشی و یا ناتوانی در پذیرش پیچیدگیهای تاریخ همراه بوده است. از این منظر، مخالفتها نه لزوماً از موضع «آزادی جویی و آزاد اندیشی»؛ بلکه در بسیاری موارد از موضع رقابتهای ایدئولوژیک و بازتعریف قدرت ناشی شدهاند. در این میان، مفهوم آزادی خود نیازمند بازخوانی است. آزادی نه یک شعار؛ بلکه یک تجربه زیسته است؛ تجربهای که تنها کسانی آن را به درستی درمییابند که رنج فقدان آن را درک کرده باشند. آزادی، در ذات خود، با مسئولیت، آگاهی و توانایی مواجهه با حقیقت همراه است. کسانی که تمامیت وجودشان در خدمت تثبیت قدرت یا ایدئولوژی خاصی قرار گرفته، کمتر میتوانند معنای اصیل آزادی را دریابند؛ زیرا که در افق ذهنیّت آنان، آزادی نه بهعنوان یک ارزش درونی؛ بلکه بهعنوان ابزاری در رقابتهای بیرونی تعریف میشود. تاریخ معاصر ایران، اگر با نگاهی تحلیلی و نه صرفاً ایدئولوژیک بررسی شود، نشان میدهد که بسیاری از کنشگران سیاسی، بهجای آنکه در مسیر گسترش آزادی حرکت کنند، درگیر منازعاتی شدهاند که در نهایت به بازتولید همان چرخه های قدرت انجامیده است. در چنین فضایی، حقیقت قربانی روایتها میشود و روایتها جایگزین حقیقت میگردند. مسئله امروز نه صرفاً مقابله با یک ساختار سیاسی خاص؛ بلکه مواجههای عمیقتر با انواع گفتارها و گرایشهایی است که در لباس نقد، اما در عمل در خدمت استمرار همان الگوهای سلطه حکومت گیوتینداران الهی عمل میکنند [مخصوصا چپهای ایدولوژیکی و مذهبیون اسلام راستینی و ملّیون ضدّ ملّی و لیبرالهای ذوب شده در استبداد]. این مواجهه، بیش از آنکه سیاسی باشد، فلسفی است؛ زیرا که نیازمند بازاندیشی در مفاهیمی چون قدرت، آزادی، حقیقت و مسئولیت انسانی است. در نهایت، هر کنشی که در مسیر تغییر و تحول یک جامعه صورت میگیرد، اگر فاقد درک عمیق از این لایههای بنیانی باشد، ناگزیر به تکرار همان خطاهایی خواهد انجامید که در گذشته تجربه شدهاند. بنابر این، عبور از وضعیت موجود، نه صرفاً با جا به جایی ساختارها، بلکه با تحول در نوع نگاه، شیوه اندیشیدن و نحوه مواجهه با حقیقت امکانپذیر است.
من به کرّات گفته ام و نوشته ام که اگر یک نفر دست به ماشه از این حکومت تبهکاران و خونریزان الهی در جامعه ایران، باقی بماند، میتواند ایران را به صحرای کبیر خاورمیانه استحاله و مردم را بدون استثناء، قتل عام کند. این جنگ علیه حکومت تروریسهتهای الهی در هر لحظه ومکانی که مختومه اعلام شود، نباید هیچ نشانه ای و ردپایی از تروریستها به جا مانده باشد.
شادزی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
درووود!
تحشیه ای تامّلاتی.
تایمز انگلیسیهای مکّار برای حمایت از خادمان خود به هر کثافتکاری همچون روسهای خبیث اقدام میکند. از یک طرف ناراحتند حضرات؛ زیرا آمریکا تره گندیده برای آنها خورد نمیکند؛ مخصوصا ترامپ که اصلا آدم حساب نمیکنه آنها را. انگلیسیها میخواهند از این طریق، فضای افکار عمومی را آلوده کنند. از کجا معلوم که خانم «ویت»، مامور اطّلاعاتی خود FBI یا CIA یا ارگانی مهمتر در دم و دستگاه اطّلاعاتی آمریکا نباشد دُرُست عین «اسماعیل قاآنی»؟. اینها همه گمانه زنی هستند و زر مفت رقابتی. هیچی معلوم نیست تا به موقعش که برسه. انگلیسیهای خبیث و مکّار و خاصم تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران به هر کثافتکاری دست میزنند از نوع مایلردی.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
تابستان را پیش رو داریم. بحران انرژی چندان مهم نیست. مردم گرسنه نخواهند ماند. یکی دوماه را میشود گذران کرد. عراق و آلمان را شخم زدند و مردم بلافاصله پس جنگ زندگی را شروع کردند. آلمان شد اقتصاد دوم جهان و عراقی ها امروز اینقدر وضع شون توپ شده میان مشهد خاک توسری میکنن. زیر ساخت ها براحتی قابل ساخت است ظرف مدتی بسیار کوتاه.
بارها مریم رجوی به پارلمان نروژ دعوت شد. تازه مدعی ایران بود نه مثلا.. مازندران. مردم در ایران به خواست شاهزاده به پا خواستند یه دفه همه آشغال کله ها از چپ و راست به فکر ماهیگیری افتادن. اینا هیچکدام تهدید نیستن. بعد از سقوط رژیم تنها رقیب پادشاهیخواهان بازمانده های اصلاح طلبان هستند. چپ درمانده مخالف شاهزاده که سالها مخالف شاهزاده بودند حالا با رهبری رضا علیجانی و چند چهره دیگر شون حزب مخالف نظام پادشاهی ایران را تشکیل خواهند داد بجای این که مثلا یک حزب سازندگی براه بیاندازند. اینقدر اینها نفهم و موقع نشناس هستند.
دروود بر خانم حاجی زاده گرامی،
تحشیه ای مختصر.
حرف شما کاملا دقیق و صحیح و درسته. این حرف شما را باید آنانی بفهمند و بگوارند که هنوز در رکابداری و متعگی برای متولیّان اسلامیّت شیعه، له له میزنند. معمولا کسانی که هیچ شناختی از اسلامیّت و قرآن و شیعه ندارند به دامهایی می افتند که خودشان نیز در انتها، شاخ در می آورند. بینش اعتقادی اسلامیّت، مخصوصا شیعه، چیزی به نام «تسلیم» را فقط در برابر اراده الهی و ولی امر، صحیح میداند؛ نه در برابر چیزی که برچسب خاصم خورده و به حیطه منفورات عقیدتی تعلّق دارد از کافر و منافق و مفسد و غیره و ذالک گرفته تا بیا به بغی و ملحد و فلان و بیسار. بینش عقیدتی شیعه، مرگ را بر هر نوع تسلیمی ارجح میشمارد؛ زیرا وعده الهی در مغزش حکّاکی شده است که چه بکشد و چه کشته شود، در نزد الله، عزیز است و رزق و روزی دارد!!. این موضوع تسلیم شدن نیز به سرکرده و قائد اعظم و ولی امر و مجتهد و مرجع تقلید نیز منوط و وابسته نیست؛ بلکه به میزان درجه ایمان و اعتقاد فرد تابع بازبسته است؛ زیرا به مغز او تلقین کرده اند که الله در روز قیامت فقط خودت را بازخواست میکند؛ نه مرجع تقلید را. همین موضوع باعث میشود که فرد تابع در استیصالترین وضعیّت نیز، مقاومت کند و جان خودش را از دست بدهد. فاجعه اعتقادات سمنتی در ایران به فلاکت ایران تا امروز مختوم شده است. به همین دلیل باید تا آخرین حدّ ممکن با این وضعیّت درافتاد و پس از چیره شدن بر فلاکت در صدد روشنگریهای عمیق و شبانه روزی اذهان برآمد.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
تحيّة طيّبة إلى السيّد الأهوازي المحترم،
ملاحظة موجزة، وإن كانت في عمقها أبعد من الاختصار.
لم تعرف إيران، منذ أقدم عصور تاريخها وحتى يومنا هذا، شيئًا يُسمّى «فارس وغير فارس». إنّ الكيان الإيراني، في جوهره، ليس إلا اجتماعًا حيًّا لأقوام متنوّعة، هي التي نسجت معًا نسيج التاريخ والثقافة الإيرانية كما نعرفهما اليوم. ولو قلبنا صفحات هذا التاريخ كلّها، طبقةً فوق طبقة، لما وجدنا قومًا أو أمّة باسم «الفُرس» حكمت وحدها أو مثّلت الكلّ. أمّا «اللغة الفارسية»، فليست ملكًا حصريًا لقوم أو قبيلة أو عشيرة، بل هي ثمرة مشتركة لوجدان الأقوام الإيرانية جميعًا. لقد كان العرب، منذ البدء، جزءًا من هذا الامتداد الحضاري، وسيبقون كذلك-ثقافيًا كما جغرافيًا. وما تسمّونه «الأحواز» أو «الأهواز» أو «هوز» أو «حوزية» أو غيرها من التسميات، فإنّها، في أصولها، تعود-دون استثناء-إلى جذور أقدم ضاربة في عمق الرمزية الإيرانية، متّصلة بما يُعرف بـ«الإلهات الأنثوية» في الميثولوجيا القديمة. وكما أنّ الأهواز جزء من إيران، كذلك كانت البحرين واليمن (دشت يَلان) والجزيرة العربية (دشت حملة الرماح)، وكذلك العراق ومناطق عربية أخرى، داخلةً-بوجهٍ من الوجوه-في فضاء التاريخ والثقافة والإمبراطورية الإيرانية. ومن المفارقات الدالّة، أنّ واضع أسس النحو العربي كان إيرانيًا، وهو سيبويه، وكتابه «الكتاب» لا يزال شاهدًا على ذلك الأثر الخالد. وكثير من أعلام المعاجم العربية كانوا أيضًا من أصول إيرانية، كما أنّ حضور اللغة العربية في دواوين الشعراء الإيرانيين يتجلّى بيتًا بيتًا، في تداخل حيّ بين لسانين وثقافتين. في إيران، لا وجود لثنائية «أمّة عربية» في مقابل «أمم غير عربية». هناك أقوام متعدّدة، عاشت- ولا تزال- كلٌّ بلغتها وعاداتها وتقاليدها ومعتقداتها، جنبًا إلى جنب. بل إنّ الناطقين بالفارسية أنفسهم يختلفون في لهجاتهم واصطلاحاتهم اختلافًا قد يبلغ حدّ عدم الفهم المتبادل أحيانًا. فالطريقة التي يتحدّث بها أهل شيراز ليست هي ذاتها عند أهل شميرانات أو أصفهان أو سواها، رغم اشتراكهم في اللغة. ومن هنا، فإنّ الحديث عن «أمّة فارسية» بالمعنى الحصري، لا يستقيم مع الواقع التاريخي أو الاجتماعي. حتى «محافظة فارس» ليست سوى تسمية جغرافية تضمّ تنوّعًا قوميًّا. إنّ النقاش حول الحقوق الاجتماعية والفردية، إذا انفصل عن هذا الفهم، تحوّل إلى ادّعاءات خاوية. فرفع راية قومية ليس هو عين الانضواء تحت راية وطنية جامعة. ولنا في ألمانيا مثال واضح: لكل ولاية رايتها الخاصة، ومع ذلك تجتمع كلّها تحت راية واحدة هي راية الجمهورية الاتحادية. هناك برلمان واحد هو البوندستاغ، ودستور واحد هو «القانون الأساسي»، ولغة رسمية واحدة هي الألمانية، رغم تعدّد اللهجات التي لا ينكرها أحد ولا يعاديها. بناءً على ذلك، فإنّ مسألة الحقوق-فردية كانت أم اجتماعية-هي مسألة وطنية شاملة، لا تخصّ قومًا دون آخر. فالقانون، حين يُسنّ، لا يعرف الاستثناء على أساس اللغة أو العرق أو الموقع الجغرافي أو مستوى التعليم أو المهنة؛ لأنّ موضوعه هو الإنسان وحقوقه. الإنسان-بما هو إنسان-يقف في مركز فلسفة الحق. وإنّ كيانًا تاريخيًا كإيران، الذي قام منذ أقدم الأزمنة على نوع من الانسجام الداخلي والوحدة الوجودية، بحيث يرى كلّ جزءٍ فيه نفسه مرآةً للكلّ، لا يمكن أن تُحدث فيه مثل هذه الضوضاء شرخًا حقيقيًا. ولعلّ الأجدر بنا، قبل أن نحصر نظرنا في مدى أنوفنا، أن نرفع رؤوسنا قليلًا، لنرى سعة هذا التاريخ، وامتداد هذه الثقافة، وحقيقة إيران في شمولها وتعدّد أقوامها-وفي حقّهم جميعًا في العيش المشترك. فالحقوق الاجتماعية، في أيّ بلدٍ كان، لا تقبل الاستثناء؛ وهذه قاعدة تكاد تكون بديهية في كلّ نظام يتحدّث فعلًا بلغة الحقوق.
عِش سعيدًا ودمت طويل العمر!
فرامرز حیدریان
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
دروود بر آقای اهوازی گرامی،
تحشیه ای مختصر.
ایران از کهنترین ایّام تاریخش تا همین امروز، هیچوقت چیزی به نام «فارس و غیر فارس» نداشته است. امپراطوری ایران، گردآمدی از اقوام متنوّع است که تاریخ و فرهنگ ایرانی را تا امروز رقم زده اند. سراسر تاریخ ایران را را که زیر و رو کنید، قومی یا ملّتی به نام «فارس»، هرگز حاکم نبوده و حضور نداشته است. «زبان فارسی»، محصول مشترک اقوام ایرانی است و به هیچ قوم و قبیله و عشیره و طایفه ای تعلّق انحصاری ندارد. اعراب از روز اول، بخشی از امپراطوری ایران بوده اند و هستند و خواهند بود. چه از لحاظ فرهنگی. چه از لحاظ موقعیّت و وضعیت فعلی جغرافیایی. آنچه را که شما «احواز، اهواز، هوز، حوزیه، هوزیه و صدها نام عربی دیگر» بنامید، همه بدون استثناء، نامهایی هستند که به «زنخدایان ایران» بازمیگردند و از آنها سرچشمه میگیرند. همانطور که اهواز به ایران تعلّق دارد، بحرین و یمن [= دشت یلان] و عربستان [= دشت نیزه وران ] و همچنین عراق و دیگر مناطق عرب نشین، بخشی از تاریخ و فرهنگ و امپراطوری ایران بودند و هستند و خواهند بود. معمار و دستور نویس زبان عربی، ایرانی بود و نامش «سیبویه» که شاهکارش همان «الکتاب» است. نامدارترین لغت نویسان عرب، ایرانی بودند. در سراسر دیوان شاعران ایرانی میتوان حضور و نقش زبان عربی را بیت به بیت ملاحظه کرد. ما در ایران، چیزی به نام ملّت عرب و ملّتهای غیر عرب نداریم. ما اقوام مختلف داریم که هر کدامشان از عهد عتیق تا همین امروز به زبان و آداب و رسوم و اعتقادات و البسه و غیره و ذالک خودشان زیسته اند در کنار یکدیگر. آنانی نیز که به لسان فارسی تکلّم میکنند، به قدری زبانزدها و اصطلاحات و گویش متفاوت از همدیگر دارند که به آسانی متوجّه منظور همدیگر نمیشوند. مثلا آنطور که شیرازیها فارسی صحبت میکنند، مردم شمیرانات تهران و اصفهان و مردم آبادی ما صحبت نمیکنند؛ برغم اینکه فارس زبان هستند. ما در ایران، ملّتی به نام «فارس» اصلا نداریم. استان فارس نیز فقط یک نام است و ادغامی از اقوام مختلف است.
بحث از حقوق اجتماعی و فردی کردن، سوای ادّعاهای پوچ و بی بو خاصیّت است. بیرق قومی داشتن؛ سوای پرچم ملّی داشتن است. در همین آلمانی که حضرات به نام پُر طمطراق «هیئتی از هیئتها!!؟» به دیدار برخی مسئولین آلمانی رفته اند که نه سر پیاز هستند و نه ته پیاز، هر ایالتی برای خودش بیرق دارد ولی در زیر یک پرچم گرد آمده اند به نام «پرچم جمهوری فدرال آلمان». یک مجلس دارند به نام «بوندستاگ». یک قانون دارند به نام «قانون اساسی/Grundgesetz» و به یک زبان صحبت میکنند و مینویسند به نام «زبان آلمانی/Deutschsprache»؛ برغم اینکه گویشهای مختلف در آلمان وجود دارد، هیچکس وجود آنها را منکر نیست و خاصم آنها نیز نیست. در ایالت بایرن آلمان، همه بایری صحبت میکنند. در داخل همین ایالت بایرن آلمان، بخشهایی از آن، فرانکیش صحبت میکنند. تا جایی که من تحقیق کرده ام نزدیک به پنجاه تا هفتاد گویش مختلف در آلمان صحبت میشود. بنابر این، بحث حقوق اجتماعی و فردی، مبحثیست ملّی و مشمول همه اقوام ایرانی میشود و به قوم خاصّی تعلّق ندارد. وقتی قانونی تصویب میشود، استثنائی قائل نمیشود؛ زیرا موضوع قانون، انسان است و حقوقش؛ نه زبان و نژاد و موقعیّت زیستبومی اش و درجه تحصیلاتش و شغلش و امثالهم. اصل، خود انسان در مرکز فلسفه حقوق ایستاده است. امپراطوری و سرزمینی که از کهنترین ایّام تاریخ و فرهنگش، انسجام و درهمسرشتی و وحدت وجودی داشته است و هر گوشه ای از وجودش را عین تمامیّت خودش میدانسته است، با سر و صداهایی از این دست، هیچگاه خدشه ای به وجودش نخواهد رسید. ما قبل از اینکه بخواهیم فقط تا نوک دماغمان را مشاهده کنیم، نیک است اندکی سر خود را بالا بگیریم و وسعت گسترده تاریخ و فرهنگ و حقیقت ایران را در جامعیّت اقوامش ببینیم و حقّ زندگی و زیستن آنها را در کنار همدیگر. حقوق اجتماعی در هر کشوری، استثناء پذیر نیست و این موضوع در کشورهای که از حقوق صحبت میشود، یکسان است.
شاد زی و دیر زی.
فرامرز حیدریان
.
«اگر من جای آقای توکلی بودم، به هیچ عنوان به این تجزیهطلبها اجازه نمیدادم با یک پرچم بیگانه در اینجا برای خودشان تبلیغ کنند. این چرندیات که نوشتهاند، حتی یک درصد هم نه ارزش اجتماعی دارد و نه ارزش سیاسی؛ فقط بخشی از این سایت را اشغال کرده است.»
نتانیاهو: ترامپ از ما خواست حملات به میدان های گازی را متوقف کنیم و ما هم چنین میکنیم
در پاسخ به این پرسش که آیا اسرائیل حمله اخیر به میدانهای گازی ایران را به دونالد ترامپ اطلاع داده بود، اقای نتانیاهو میگوید: «اسرائیل بهتنهایی اقدام کرد.»
Mike Nader
در ارتباط با زير ساخت ها و زدن منطقه و اختلاف در تاكتيك جنگى بين اسراييل و دانالد ترامپ در ارتباط جنگ بعضى اتفاقات معناى مخصوص خود را مى دهد ؟ مثلا اختشاش و بهم پاشيدگى در سيستم رژيم هست و از بهم زدن و غير عادى كردن ارتباطات و ارگانهاى رژيم معنى مى دهد ؟ شكستن روحيه مقاوت رژيم و ايجاد پراكندگى ميان ماموران رژيم در همبسته شدن و جمع و جور شدن تاثير مى گذارد مثلا نه تنها زدن ان مكان و حتى مى تواند زدن بانك سپه كه يكى از ارگانهاى حقوقى است مى كدارد. وقتى ماموران رژيم از كارد اعتبارى نمى توانند استفاده كنند و اعتبار ندارد. در سيستم يك خلل مى افتد كسى حقوق اش قطع مى شود تكليف اش با رژيم بهم مى خورد و…
محسن کردی بسیار گرامی،
چه طور شما منظور من از مثال دو «گنده لات» که دعوا های توی کوچه شان با جوجه لاتی که منزل ما را چهل و هفت سال است که اشغال کرده است (ترامپ و نتانیاهو از یک طرف، و ج.ا از طرف دیگر) را متوجه نشده اید؟
سخن از دو گنده لات از یک طرف، و یک جوجه لات (ج.ا) از طرف دیگر است.
مطلقاً من آن استعارهٔ مورد نظر شما را در مورد رضا پهلوی به کار نبرده ام، و اگر دقت کنید خواهید دید که هرگز و هرگز کلامی بی حرمتی به او در هیچ نوشتهیی از من (چه در سال های اخیر، و چه در سال های دور) دیده نمی شود.
لطفاً یک بار دیگر این قسمت مقاله را بخوانید:
نقل قول از متن:
دو گنده لات محله را فرض کنید که دعوا های توی کوچهشان با جوجه لاتی که خانهٔ شما را سنگر خود ساخته است و شما را هم به گروگان گرفته است را به خانهٔ شما کشانیده اند، و در آشپزخانه و اتاق ها و ایوان و حیاط خانهٔ شما آن ها از یک طرف و جوجه لات محله از طرف دیگر، هرچه دم دستشان بیابند از چاقو و قاشق و چنگال و کاسه و بشقاب و لیوان و پاره آجر گرفته تا یادگاری های بازمانده از پدر و مادرتان را به سوی یکدیگر پرتاب می کنند.
واقعاً در آن میان چه از دست شما بر می آید؟
ـ با جوجه لاتی که خانهٔ شما را اشغال کرده است متحد شوید تا گنده لات ها را بیرون کنید؟
این جوجه لات، در برابر آن گنده لات هاست که جوجه است، اما در برابر شما گنده لاتی است که چهل و هفت سال است که دارد به جان و مال و ناموس شما تجاوز می کند و بچه ها و خواهر ها و برادر ها و عروس و داماد های شما را کشته است و توی کیسه های سیاه زباله انداخته است و پشت در گذاشته است، و هر لحظه هم شما را به مبتلا شدن به سرنوشت آن ها تهدید می کند، و شما تنها وظیفهتان تهیهٔ غذا و پهن کردن رختخواب برای اوست.
ـ یا به آن دو گنده لات اعتماد کنید که به شما قول داده اند که این جوجه لات را از خانهٔ شما بیرون کنند و خود جای او را بگیرند؟
(پایان نقل قول از متن)
انصاف را، قضاوت شما عادلانه نیست.
در مورد حضور خودم در مبارزات دوران نظام پیشین و به خصوص آن مقطع که به فاجعهٔ شوم ۵۷ منجر شد، چندین و چندین بار توضیح داده ام که ما تمام راه را اساساً اشتباه طی کرده بودیم، و حالا هم «راه جبران مردمگرایی مبتذل دیروز، مقابله با مردم امروز نیست» (عنوان مقالهیی که مشخصاً دو سه ماه پیش در باب دشمنی هیستریک با شاه و با رضا پهلوی نوشته ام.)
در هر صورت، از این که زحمت کشیده اید و مقالهٔ مرا خوانده اید و کامنت گذاشته اید سپاسگزارم، و پیشاپیش بهارِ در راه را که امیدوار باشیم بهار آزادی ما باشد به شما تبریک می گویم.
درووود!
بدون شرح بی نتیجه!
من قصد ورود به مجادلهای بی حاصل را ندارم. تنها نکتهای که باید با صراحت گفته شود این است که آقای «کریمی» هنوز به فهمی دقیق، ژرف و اصیل از معنای «ملّت» دست نیافته است؛ و این در حالیست که مشارالیه در سرزمینی زاده و پرورش یافته که روحِ ملّیِ آن، خواه ناخواه، در تار و پود زیستِ او تنیده شده است. تأسفآور است که با وجود این همنشینیِ زیسته با تاریخ، فرهنگ و حافظه جمعیِ یک ملّت، هنوز درکی ریشه دار، فرهنگی و تاریخی از مفهوم «ملّت» در ذهن ایشان شکل نگرفته است؛ گویی این واژه، با همه بار معنایی و مسئولیتهای نهفته در آن، برای او همچنان موضوعی سطحی، انتزاعی و بی پیوند با عمق تجربه تاریخی و فرهنگی مردمان ایران باقی مانده است. حال آنکه «ملّت» صرفاً یک نام یا برچسب نیست؛ بلکه برآیندِ یک سیر تاریخی و تجربیات عمیق و بی واسطه باهمزیستی، یک همسرنوشتیِ آگاهانه و نوعی پیوستگی و درهمسرشتی در حافظه، رنج، امید و اراده و آرمانها و آرزوهای جمعی است. فهم چنین مفهومی، نه با تکرار واژگان، بلکه با درک لایههای پنهانِ فرهنگ، تاریخ و مسئولیت مشترک ممکن میشود. در این باب نیز، بارها نوشتهام و اندیشیدهام؛ زیرا که باور دارم سخن گفتن از «ملّت»، پیش از آنکه یک بحث نظری باشد، نوعی مواجهه عمیق با حقیقتِ زیستِ جمعی انسان است. مواجههای که بدون آن، هر ادعایی در این حوزه، ناگزیر سطحی و ناتمام خواهد ماند.
شاد زیید و دیر زیید!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای سلیمی گرامی،
توضیحاتی و تحشیه های در بیابان و برهوت خالی از همه چیز.
سخن من اساساً متوجه شما و امثال شما نیست؛ نسل شما، در هیئت کلیاش، گویی در بزنگاههای تاریخی، بیش از آنکه حامل امکانِ زایش باشد، به تکرارِ فرسایش تن داده است. در تاریخ معاصر این سرزمین، سهمی اگر بوده، غالباً نه در مقامِ آفرینش و گشایش، بلکه در شکلگیریِ وضعیتهایی از ایستایی، گسست و درهمریختگی در مناسبات اجتماعی، فرهنگی و حتّا ذهنی بوده است. شما به گونهای خو گرفتهاید که گوشهایتان را با لایههایی از عادت، تعصب، و وفاداریهای بیتأمل بپوشانید؛ گویی حقیقت، تنها از مجاری ذهنیتهای از پیش ساخته فردی، گروهی، حزبی یا فرقهای عبور میکند و نه از مواجهه بیواسطه با واقعیت. در چنین وضعی، اندیشیدن نه به مثابه کنشِ آزاد، بلکه بهعنوان بازتولید مواضع از پیش تعیینشده درمیآید. نسل شما، در کلیت خود، بیش از آنکه در مقامِ تولید اندیشه ظاهر شود، در حاشیه وقایع ایستاده و به نقدهایی بسنده کرده که اغلب از سطح شکایت فراتر نمیروند. «نقزدن» بدل به یک وضعیت پایدار شده است، نه بهعنوان نشانهای از آگاهی انتقادی، بلکه بهمثابه جایگزینی برای مسئولیت اندیشیدن. در میان این صداهای ممتد و تکراری و نخ نما شده، بهسختی میتوان ردّی از اندیشهای مستقل، ایدهای اصیل، یا نظریهای برخاسته از مواجهه مستقیم با هستی و واقعیت یافت. گویی همواره بر کرانهها ایستادهاید؛ ناظرانی بر سطح، نه کاوشگرانی در عمق. نگاه شما به رویدادها، نگاهی لغزنده بر پوستِ ظواهر است، بی آنکه جسارت فرو رفتن در لایههای زیرین و مواجهه با پیچیدگیهای درونی را داشته باشد. ساحلنشینیِ مزمن، شما را از مواجهه با ژرفا بازداشته است؛ یعنی ژرفایی که تنها با خطر کردن، با عبور از منطقه امن تفسیرهای آماده، دسترس پذیر است. در نهایت، مایلم بحث را در سطح کلیات نگاه دارم و از ورود به جزئیات پرهیز کنم؛ در نتیجه، به همان مواردی میپردازم که شما مطرح کردهاید.
شما تحریر کرده اید که:
1- کشور را به سوی تجزیه، بیثباتی پایدار یا جنگ داخلی و برادرکشی سوق دهد. حفظ جان مردم غیرنظامی و جلوگیری از ویرانی زیرساختهای حیاتی کشور—زیرساختهایی که ستون فقرات حیات اقتصادی، اجتماعی و آینده ایران هستند.
من نمیدانم شما بر کدام بنیانِ استدلالی و کدام افقِ ژرفاندیشی، از «تجزیه ایران» سخن میگویید. این واژه، بیش از آنکه برآمده از واقعیتی تاریخی باشد، پژواکی است از هراسهایی القایی که ذهن را از سنجشِ واقعیت بازمیدارند. اگر قرار بود ایران بهراستی به ورطه تکهتکه شدن فروغلتد، آن لحظه محتوم، نه امروز، بلکه در همان روزگارِ فرسوده و زخمخورده سلطنتِ فتحعلیشاه قاجار فرا میرسید؛ زمانی که دو قدرتِ کهنهکار و آزموده—انگلیس و روس—نهتنها اراده، بلکه تمامی شرایطِ عینی و تاریخیِ لازم را برای تقسیم این سرزمین در اختیار داشتند. آنان میتوانستند، بی آنکه هزینهای بپردازند یا مقاومتی جدی برانگیزند، ایران را به قطعاتی خاموش بدل کنند؛ چنانکه گویی هیچ رخدادی در تاریخ اتفاق نیفتاده است. اما چرا چنین نکردند؟ این پرسشی است که پاسخ آن، نه در سادهسازیهای عوامانه نوع آچمزهای وطنی، بلکه در فهمِ عمیقِ توازن قوا، منطقِ تاریخ و پیچیدگیِ مناسبات جهانی نهفته است. آنان، بیتردید، افقِ دیدی فراتر از داوریهای شتابزده ما داشتند و دارند. تقسیم جهان، پروژهای خام و بیحساب نبود؛ مهندسیِ قدرت، قواعدی دارد که نه با هیجان، بلکه با محاسبه دقیقِ پیامدها تعیین میشود. امروز نیز جهان، جهانِ قرون هفده، هجده و نوزده نیست؛ نظمی که اکنون بر مناسبات بینالمللی حاکم است، دیگر اجازه نمیدهد کشورها همچون پارچهای بی جان، بی هزینه و بی پیامد، دریده شوند و قدرتی، بی رقیب، دعویِ سیادت مطلق کند. به همین سبب، آنچه شما بهعنوان خطر تجزیه طرح میکنید، بیش از آنکه بر واقعیت استوار باشد، بازتاب نوعی اضطرابِ ذهنی است؛ اضطرابی که اگر به جای تحلیل، مبنا قرار گیرد، خود میتواند به خطایی راهبردی بدل شود.
اما دربارهی جنگ باید صریح بود. جنگ، هرگز صحنهی عشق و آشتی و آواز نیست؛ جنگ، یعنی ویرانی، یعنی خونریزی، یعنی رنجی که مرز میان گناهکار و بیگناه را درمینوردد. این حقیقتی است که هر انسانی، صرف نظر از جایگاه و باورش، آن را درمییابد. با این حال، یکی انگاشتنِ جنگهای کلاسیک با مواجهه علیه نظمی که نزدیک به نیمقرن، بر پایه خشونتِ سیستماتیک، حذف، سرکوب و ترور و اعدام و تجاوز و شکنجه و غارت و کثافتکاریهای مشابه استوار بوده است، خطایی فاحش در فهمِ ماهیتِ رخدادهاست. این خلط، نهتنها نشانه نادیدن واقعیت، بلکه گریز از مواجهه با ضرورتهای تلخ تاریخ است. آنچه ستون فقراتِ حیات اقتصادی و فرهنگی ایران را شکل میداد، نه صرفاً منابع طبیعی یا ساختارهای فیزیکی، بلکه «سرمایه انسانی» بود؛ نسلهایی از اندیشمندان، متخصصان و نیروهای خلاق که یا در چرخدندههای سرکوب خرد و قتل عام و اعدام و خانه نشین شدند، یا به انزوا رانده شدند، یا ناگزیر به ترکِ وطن گشتند. فاجعه، پیش از آنکه در انفجار بمبها متجلی شود، در خاموشیِ این مغزها و در تبعیدِ این استعدادها رخ داده بود. آنکه ریشه را میزند، پیشتر از آنکه شاخهها فرو بریزند، کار خود را کرده است. از این منظر، آنچه امروز از آسمان فرو میریزد، اگر چه هولناک و محکوم است، اما تنها بر ویرانههایی فرود میآید که پیشتر، در پروسه ای طولانی و فرساینده، از درون تهی شدهاند و این، خود تراژدیِ بزرگتری است: ویرانیی که پیش از انفجار، در سکوت شکل گرفته است. با این همه، اگر قرار باشد از دلِ این خاکِ سوخته، امکانی برای بازاندیشی و بازسازی سر برآورد - اگر هنوز لایهای از امکان، هرچند در عمقی سوخته و زخمی، باقی مانده باشد - آنگاه شاید بتوان گفت که دفتر تاریخ، هنوز به تمامی بسته نشده است. زیرا آنچه یک سرزمین را میمیراند، نه صرفاً ویرانیِ بیرونی، بلکه انکارِ امکانِ زایشِ دوباره است.
2- آزادی، دموکراسی و نجات یک کشور، هرگز بر روی تلی از ویرانی، فروپاشی اقتصادی و نابودی سرمایههای ملی بنا نخواهد شد.
از کدامین مبدأِ استدلال و بر شالودهٔ کدام «دو ضربدر دو»ی بدیهی، به چنین نتیجهای رسیدهاید؟ این یقینِ شتابزده، بر کدام برهانِ آزموده تکیه دارد؟ آیا میتوانید برای خوانندگان خود روشن کنید که «ژاپن و آلمان» در اوجِ شکوفاییِ بی دغدغهٔ سرزمینهایشان بود که به واقعیتِ دمکراسی و آزادی دست یافتند؟ یا آنکه حقیقت، تلختر و آموزندهتر از این تصویرِ سادهانگارانه است- اینکه آن دو، پس از آنکه زیر آوارِ خروارها تُن بمب، نه فقط شهرها، که غرورِ تاریخی و توهماتِ برتریجویانهشان نیز فرو ریخت، ناگزیر شدند به بازاندیشیِ خویش تن دهند؟ دمکراسی و آزادی، «قطعات یدکی» نیستند که از بازاری به بازار دیگر منتقل شوند و در هر دستگاهی بی دردسر جا بیفتند. ابزارهای سرد و بی جانِ مکانیکی نیستند که با چند پیچ و مهره، کارکردی مشابه در هر زمینهای بیابند. انبارِ خشکبار نیستند که بتوان ذخیرهشان کرد و در موسمِ تنگنا مصرف نمود. اینها، پیش از هر چیز، صورتبندیِ آگاهی هستند. تجلّیِ نوعی دگرگونیِ درونی که اگر رخ ندهد، هر نامی که بر آن بنهید، چیزی جز شبحی از حقیقت نخواهد بود و اینجاست که مسئله، دیگر صرفاً تاریخی یا سیاسی نیست؛ بلکه عمیقاً وجودی است. زیرا دمکراسی، پیش از آنکه «نظام» باشد، «نحوهٔ بودن» است. آزادی، پیش از آنکه «حق» باشد، «توانِ زیستن با دیگری» است. آنچه نسلِ شما و نسلِ پیش از شما، سالیان دراز از آن گریختهاند، نه دشواریِ تحققِ این مفاهیم، بلکه هزینهٔ اخلاقی و معرفتیِ آن بوده است: هزینهٔ دست کشیدن از یقینهای مطلق، از حقیقتهای ادعایی، از ایدئولوژیهای علمی نما. از مذاهب و ادیان نصّی. از آن خودحقپنداریِ آرامش بخش که انسان را از مواجهه با دیگری بی نیاز میکند. دمکراسی، از لحظهای آغاز میشود که انسان، آگاهانه و مسئولانه، یک گام از «حقانیتِ خویش» واپس مینشیند؛ نه از سر ضعف، بلکه از سرِ رادمردی. آنگاه که میپذیرد حقیقت، نه ملکِ شخصی او، بلکه افقی گشوده است که تنها در همنشینیِ صبورانه با دگراندیشان، اندکاندک پدیدار میشود. در این معنا، دمکراسی یک «پروسه» است. پروسه جستجو، گفتگو، و آفرینشِ مشترکِ آنچه میتواند بهراستی «ایدهآلِ مردم» نام گیرد. سرمایههای ملی نیز از همینجا زاده میشوند. از آگاهیی که مسئولیت میآفریند، از مسئولیتی که شجاعت میطلبد، و از شجاعتی که به رادمنشی بدل میشود. نه از آن نمایشهای فریبکارانهای که به نام آرمان، در پیِ تصاحبِ قدرت هستند؛ نه از گفتارها و کردارهایی که حقیقت را قربانیِ منفعتِ نحلهها و فرقهها و تشکیلات میکنند. آنکه هنوز دمکراسی را «ناممکن» میپندارد، شاید بیش از هر چیز، از امکانِ دگرگونیِ خویش هراس دارد. زیرا تحققِ دمکراسی، پیش از آنکه جهان را دگرگون کند، انسان را دگرگون میخواهدو این، دشوارترینِ انقلابهاست.
3- زیرساختهای حیاتی، پالایشگاهها، منابع انرژی و شریانهای اقتصادی کشور هدف قرار میگیرند. این مسیر، نه به آزادی، بلکه به تضعیف بنیانهای ایران و گشودن درهای بیثباتی بلندمدت منتهی خواهد شد.
این سخنان، در نهایت، به کدام افق نظر دارند؟ آیا در پیِ استمرار نظمی هستند که خود، در ذات خویش، بذر زوال را میپروراند؟ یا آنکه معطوفند به فروپاشی ساختاری که زمامدارانش، نه از سر خطا، بلکه از سر تهیبودگی، حتّا از ابتداییترین تمایزات فهم و تشخیص - از «الف» تا «ب» -ناتوان بودهاند و بدینسان، کشور و مردمانش را نه به سوی تعالی، بلکه به سراشیبِ خواری، تباهی و انهدام راندهاند؟ آزادی، هرگز از دلِ محافظهکاریِ نسبت به آنچه آزادی را میکُشد، زاده نمیشود. راه آزادی، از گذرِ مواجهه با موانع آن میگذرد. از درهمشکستنِ همان نیروهایی که خود را در لباس «حفظ» و «ثبات» پنهان کردهاند، حال آنکه در باطن، ریشههای امکانِ رهایی را میخشکانند. آنچه آزادی را نگاه میدارد، نه صیانت از ساختارهای فرسوده، بلکه جرأتِ گسستن از آنهاست. زیرساخت، در ذات خود، خنثی نیست. آنگاه که در خدمتِ ارادهای تباه قرار گیرد، دیگر «بنیان» نیست، بلکه «ابزار» است. ابزاری برای استمرار سلطه، برای تحکیمِ ویرانگری، برای تثبیتِ نظمی که سعادت را لگدمال و آینده را مصادره میکند. چنین زیرساختهایی، پیش از آنکه به کارِ انسان آیند، در خدمتِ مقاصدی شوم هستند. مقاصدی که نه حیات، بلکه فرسایشِ حیات را سامان میدهند. به همین سبب، آنانی که بنیانهای این سرزمین را سست کردند، نه منتقدان و نه معترضان، بلکه خودِ زمامدارانی بودند که سیاست را از معنا تهی کردند و آن را به مدارِ تکرارِ شرارت، خشونت و ویرانگری فروکاستند. در منطق آنان، قدرت نه وسیلهای برای تدبیر، بلکه غایتی برای تحمیل بود و هر آنچه در برابرش ایستاد، باید یا خاموش میشد یا نابود و اگر امروز سخن از بی ثباتی به میان میآید، باید جرأت آن را داشت که ریشهٔ آن را در جای درست بجوییم: بیثباتی، پیامدِ فروپاشیِ یک نظمِ سالم نیست، بلکه نتیجهٔ انباشتِ انحراف در نظمی است که از آغاز، بر ناپایداریِ درونی بنا شده بود. نظمی که طی نیمقرن، نه بر بنیانِ خرد و مسئولیت، بلکه بر تداومِ هراس، حذف و تخریب استوار شد و اکنون، زیر بارِ همان میراثِ هولناک، به لرزه درآمده است. مسئله، در نهایت، انتخاب میان «بقا» و «حیات» است: بقای آنچه میفرساید، یا حیاتِ آنچه میتواند از دلِ ویرانی، امکانِ نوینی از آزادی را پدید آورد.
4- لازم است با صراحت گفته شود که نیروهای سیاسی و طیفهای مختلف اپوزیسیون، چه در داخل و چه در خارج از کشور—از جمله جریانهای سلطنتطلب و رسانهها و شبکههای اجتماعی همسو با آنان—در قبال این روندها مسئولیت دارند.
سکوت، همراهی، یا ناتوانی در مرزبندی روشن با تخریب زیرساختها و تهدید یکپارچگی کشور، آنان را در این مسیر مخرب شریک میسازد.
سخن از «مسئولیّت» میگویید. واژهای که در زبان، سبک است و در واقعیت، سنگینتر از آن است که به آسانی بر زبان و قلم رانده شود- بی آنکه لحظهای درنگ کرده باشید و از خود بپرسید> در این نیم قرن سیطره بی امانِ گیوتینِ خونریزِ حاکمیّتِ فقاهتی، آنانی که خود را «اپوزیسیون» نامیدهاند، چه نسبتی با این مفهوم داشتهاند؟ من از استثناها سخن نمیگویم؛ زیرا تاریخ، نه بر دوش استثنا، که بر مدار قاعده میچرخد- و قاعده این بوده است: پراکندگی و کینه توزی و خودویرانگری و لجاجت و حماقت. در تمام این سالها، میلیمتری اراده برای همبستگی، همعزمی و همپایی در برابر ماشین خونریز قدرت الهی شکل نگرفت. آنچه بود، رقابتی بیمارگونه در خصومتورزی بود؛ نزاعی هیستریک نه فقط علیه یکدیگر، بلکه به ویژه علیه سلسله پهلویها و شخص شاهزاده رضا پهلوی. نزاعی که هنوز، در همین لحظههای گذرا، ادامه دارد، گویی که تاریخ برای برخی، نه عرصه عبرت، بلکه میدان انتقامجوییهای کهنه است. از خود بپرسیم: مسئولیّتی که هرگز در بطن وجودی این مدعیان ریشه ندوانده، چگونه میتواند در لحظه های بحران، ناگهان به بار بنشیند؟ آیا میتوان از درختی که هرگز کاشته نشده و بالیده و شاخ و برگ نداده است، انتظار سایه و محصول داشت؟ آنانی که حتّا در برابر گذشته خویش، در برابر گفتارها، کردارها و کارنامه های فاجعهبار خود، ذرهای حسّ پاسخگویی نشان ندادهاند، چگونه میتوانند افق را ببینند، چه رسد به آنکه سنگی از پیش پای ملتی در بند بردارند؟ اینان نه تنها راه را نمیشناسند، بلکه در تاریکیِ خود ساخته خویش، حتّا پیش پای خویش را نیز نمیبینند. اپوزیسیونهایی که هنوز به ابتداییترین ادراک از «همبستگی» نرسیدهاند و اینکه نمیفهمند میتوان با وجود اختلاف در عقیده و موضع، در اشتراکِ ملّت و هممیهنی، تاریخ و فرهنگ، به وحدتی حداقلی دست یافت، چگونه میتوانند حامل حسّ مسئولیّت باشند؟ آیا این انتظار، جز وهمی دلخوشکننده نیست؟ جز تلقینی برای فرار از حقیقت؟ حقیقت این است: کسی که از مسئولیّت سخن میگوید، پیش از هر چیز باید در آیینه وجدان خویش بنگرد. باید بپرسد: آیا در این سرزمین، مدعیانی بودهاند که «علاج واقعه را پیش از وقوع» کرده باشند؟ یا آنکه همواره، پس از هر فاجعه، تنها به تفسیر و توجیه آن پرداختهاند؟ اپوزیسیونهایی که قبله مقدسشان نه حقیقت است و نه رهایی ملّت، بلکه تسخیر انحصاری قدرت و اقتدار و امتیاز است، چگونه میتوانند حتّا مجالی برای فهم مسئولیّت بیابند؟ مسئولیّت، زاده بیدارفهمی و فرزانگی و درایت است و مدّعیان اپوزیسیونها، اسیرِ خودشیفتگی هیستوریک هستند. پس این پرسش همچنان بر جای میماند. پرسشی نه برای پاسخ، بلکه برای بیداری: در غیابِ وجدانِ مسئولیّت، آیا اصلاً چیزی به نام «اپوزیسیون» باقی میماند، یا آنچه هست، صرفاً بازتابی دیگر از همان عطشِ قدرت است، در جامهای متفاوت؟
5- چنین نیروهایی، در صورت ادامه این روند، نهتنها شانسی برای ایفای نقش هدایتگر در آینده ایران نخواهند داشت، بلکه در داوری تاریخ نیز جایگاهی قابل دفاع نخواهند یافت. آینده ایران نیازمند نیروهایی است که بتوانند همزمان از آزادی، تمامیت ارضی، و منافع ملی دفاع کنند—نه آنکه یکی را به بهای نابودی دیگری قربانی سازند.
من میپرسم: چگونه ممکن است آنان که چشمِ فهمشان از درون تاریک است و افقِ ادراکشان در مهی غلیظ فرو رفته، دعویِ مشعلداریِ ملّتی را داشته باشند که هنوز، در ژرفای وجود خویش، چراغی فروزان از آگاهی و تشخیص را حمل میکند؟ از کدام منطقِ واژگونه، از کدام تاریخِ وارونه، چنین حکمی صادر شده است که نابینایان، راهنمای بینایان شوند؟ این نه تنها تناقضی عقلسوز، بلکه توهینی است به ذاتِ خرد انسانی. تاریخ- این داورِ بیاغماض و خاموش- نیمقرن است که بی وقفه حکم رانده است؛ نه در هیاهوی شعارها، بلکه در سکوتِ نتایج. او یک به یک مدّعیان را سنجیده، عیارشان را در آتشِ واقعیت آزموده و حقیقت را از میان خاکسترِ ادعاها بیرون کشیده است. اما شگفت آنکه هنوز، همان کسان که در محکِ تاریخ فرو ریختند، از فهمِ داوریِ او عاجزند؛ گویی شکست را نه تجربه کردهاند و نه فهمیدهاند. آنان که سودای رقم زدن تاریخِ ایران و جهان را در سر داشتند، نه تنها از آفرینشِ معنا عاجز ماندند، بلکه به ویرانگریِ معنا بدل شدند. فرهنگ را فرسودند، جامعه را فرسودهتر کردند و نامِ خویش را نه در سطرهای افتخار، بلکه در حاشیههای ننگآلودِ تاریخ به ثبت رساندند و با اینهمه، هنوز در کمالِ وقاحت، از حقیقت طلبکارند؛ گویی تاریخ باید از آنان عذر بخواهد، نه آنان از تاریخ. کسی که توانِ دفاع از خویش را ندارد، چگونه میتواند مدّعیِ سپر شدن برای ملّتی باشد که به دستِ همین مدّعیان، در چنگالِ خونریزترین صورتهای تباهی گرفتار آمده است؟ این پرسش، نه یک تردید ساده، بلکه یک محکِ تاریخی و فرهنگی است: آیا میتوان از عدم، وجود آفرید؟ آیا میتوان از ناتوانی، قدرت استخراج کرد؟ پاسخ، به همان اندازه بدیهی است که انکارش، خطرناک. اگر در لحظهای سرنوشتساز، میان جان و زر قرار گیریم - میان آنچه هستیم و آنچه داریم- کدام عقل، کدام وجدان، فرمان میدهد که طلا را نجات دهیم و جان را رها کنیم؟ آنکه پاسخ این پرسش را نداند، نه تنها راهبر نیست، بلکه خود گمگشتهای است در تاریکیِ ارزشها. ایران، نه با شعار، نه با ادعا، بلکه با صداقتِ زیسته و هویتِ اثباتشده، آینده خواهد داشت. آینده از آنِ کسانی است که پیش از هر ادعایی، ایرانیبودنِ خویش را در زبان، در کردار، و در مسئولیتپذیریِ خویش متجلی میکنند. نه آنان که از نشانههای هویتِ جمعی خویش میگریزند، نه آنان که از پرچمِ مردم خود دچار هراس و حساسیتی بیمارگونه میشوند- گویی حقیقت، برایشان آلرژیآور است. مسئله، در نهایت، نه صرفاً سیاست است و نه حتّا قدرت؛ مسئله، نسبتِ انسان با حقیقت است و آنان که این نسبت را از دست دادهاند، هرچند فریاد بزنند، در سکوتِ تاریخ، محکومند.
6- این هشدار، نه از سر انکار ضرورت تغییر، بلکه از درک عمق خطری است که ایران را تهدید میکند:
خطر فروغلتیدن به چرخهای از ویرانی، تجزیه و بیثباتی که خروج از آن ممکن است دههها به طول انجامد.
هیچ خطری، ایران را تهدید نمیکند سوای خطر دوام پسمانده های حکومت تروریستی آخوندی. تنها معضلی که ایران را از هزار و چهارصد سال پیش تهدید کرده و در فاصله نیم قرن تمام به نابودی آن، تقلّاها کرد، فقط حکومت فقاهتی بود و متعگان و رکابداران آن. یا باید ریشه ای، خطری را که بیش از چهارده قرن و نیم است عزم کرده که ایران و تاریخ و فرهنگ و مردمانش را نابود کند، در یک حرکت ضربتی نابود کرد یا اینکه باید منتظر شد و آخرین سوسو های چراغ هستی تاریخ مردمانی کهنسال را با چشمان خود شاهد بود. هرگز راه سومی وجود ندارد. اگر بخواهیم بی پرده و در عین حال در افقی اندیشمندانه سخن بگوییم، آنچه ایران را همواره در معرض اضطراب و فرسایش قرار داده، نه صرفا یک نیروی بیرونی، بلکه تداومِ نوعی ساختار قدرت درونی است که در گذر زمان، خود را در اشکال گوناگون بازتولید کرده است. مسئله، بیش از آنکه صرفاً سیاسی باشد، ماهیتی تاریخی و حتّا فرهنگی دارد: کشاکشی مداوم میان زیستِ فرهنگیِ یک ملتِ کهنسال و سازوکارهایی که میکوشند این زیست را در قالبهای محدود و تنگ عقیدتی/ایدئولوژیکی/مذهبی فروکاهند. از این منظر، آنچه در طول سدهها بهمثابه تهدیدی مستمر تجربه شده، نه یک حادثه مقطعی، بلکه نوعی استمرار در الگوهای حکمرانی است که هر بار با چهرهای تازه، اما با منطقی مشابه، خود را بازمینمایانند؛ منطقی که نسبتِ میان قدرت، حقیقت و زندگی جمعی را دستخوش انحراف میکند. در چنین وضعیتی، جامعه نه فقط با یک «نظام سیاسی»، بلکه با نوعی «افق معنایی» رو به روست که در آن، امکانهای زیست انسانی محدود یا تحریف میشوند. بنابر این، مسئله در سطحی عمیقتر، به انتخابی بنیانی گره میخورد: یا باید نسبت خود را با این چرخه های تکرارشونده بهگونهای بازتعریف کرد که امکانهای تازهای برای حیات جمعی گشوده شود، یا باید در انتظار فرسایشی تدریجی ماند که در آن، ظرفیتهای تاریخی و فرهنگی، یکی یکی رنگ ببازند و خاموش شوند. در نهایت، آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً تقابلهای ظاهری، بلکه درک این حقیقت است که سرنوشت یک ملت، بیش از هر چیز، کیفیت آگاهی جمعی، توان بازاندیشی در ساختارهای قدرت و جسارت در بازآفرینی مسیرهای زیست تاریخیاش وابسته است. در غیاب چنین درکی، تاریخ نه به مثابه امکان، بلکه بهصورت تکراری بی پایان از همان الگوها ی مسبوق به سابقه، خود را بازتولید خواهد کرد.
7- امروز، بیش از هر زمان دیگر، باید بر این اصل تأکید کرد: نجات ایران، تنها از مسیری میگذرد که در آن زندگی مردم، زیرساختهای کشور و یکپارچگی سرزمین ایران حفظ شود. هر مسیری جز این، حتی اگر با شعار آزادی آغاز شود، میتواند به فاجعهای تاریخی ختم گردد.
این حرفتان نیز تکرار همان حرف آغازین خودتان است که تاکید نیست؛ بلکه بازگویی چیزیست که أصلا اندیشیده نشده و فی البداهه بر قلم جاری شده است. نجات ایران در دادن «هشدارها» نیست؛ بلکه در مرد میدان همآوردی شدن و پهلوان دلیر برای رفتن به تاریکی و غار و آوردن چشم خورشیدگونه برای مردم میهن خود است. آنچه ایران را از فرسایش و ایستایی میرهاند، ظهور انسانهایی است که از مرز گفتن گذشتهاند و به میدان بودن رسیدهاند؛ آنان که نه در حاشیه قضاوت، بلکه در متن خطر ایستادهاند. مقصود، مردِ میدان است؛ پهلوانی که شجاعت را نه در واژگان، که در گام نهادن به ژرفنای تاریکی معنا میکند؛ یعنی کسی که میداند حقیقت، همواره در روشناییِ آماده و بی دردسر آشکار نمیشود، بلکه گاه باید به دلِ غار فرو رفت، به اعماق نادیدهها، به سکوتهای سنگین و هراسانگیز، تا از دل همان تیرگی، نوری زاده شود که توان دیدن را به دیگران بازگرداند. چنین انسانی، چشمِ خورشید را نه برای خویش، بلکه برای مردمان سرزمینش به ارمغان میآورد؛ نوری که پیش از آنکه دیده شود، باید به بهای عبور از تاریکیهای درون و بیرون به دست آید. اینجا، نجات نه در هشدار دادن، که در «شدن» است؛ شدنی دشوار، پرهزینه و آگاهانه، که در آن انسان از نقش ناظر فاصله میگیرد و به فاعلِ سرنوشت بدل میشود. و این همان نقطهای است که سخن، اگر در آن نایستد، در سطح باقی میماند؛ اما اگر به آن برسد، دیگر صرفاً گفتار نیست، بلکه دعوتی است به زیستن در حدّ مسئولیت.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
حسین باستانی
حملهٔ اسرائیل به پارس جنوبی ممکن است اهدافی فراتر از تأسیسات گازی ایران را دنبال کند و بهطور مشخص، در پی آن باشد که کشورهای عربی منطقه را در ابعادی فراتر از گذشته با عملیات آمریکا و اسرائیل همراه کند. اسرائیلیها بهاحتمال زیاد میدانند که بسیار بعید است حمله به پارس جنوبی بدون واکنش متقابل باقی بماند و به حملات تلافیجویانه علیه تأسیسات گازی یا نفتی کشورهای جنوب خلیج فارس منجر نشود. همچنین میتوان فرض کرد که آنان از این موضوع آگاهاند که ابعاد احتمالی چنین حملات متقابلی ممکن است از نظر ماهوی با حملههای پراکندهٔ هفتههای اخیر به برخی تأسیسات نفتی کشورهای عربی متفاوت باشد.
در صورت وقوع چنین سناریویی، کشورهای عربی حوزهٔ خلیج فارس که تا کنون با حملات نظامی آمریکا و اسرائیل همکاری غیرمستقیم داشتهاند، در معرض آن قرار خواهند گرفت که بهگونهای مستقیمتر در این عملیات مشارکت کنند. پیشبینی اینکه این کشورها در نهایت چه تصمیمی خواهند گرفت، یا اساساً درگیری نظامی جاری تا چه اندازه ادامه خواهد یافت، دشوار است. با این حال، میتوان تصور کرد که مطلوب اسرائیل ایجاد شرایطی باشد که به مشارکت مستقیم کشورهای عربی -- حتی اگر تنها یکی از آنها باشد -- در حملات آمریکا و اسرائیل بینجامد.
در رابطه با حمله به زیرساختها
❗پوریا زراعتی
مهم//
یک نکته دربارهی حمله به 'زیرساختها':
با توجه به پست ترامپ در «تروث» درباره حمله به پارس جنوبی و ادعاش مبنی بر اینکه آمریکا از عملیات اسرائیل اطلاع نداشته، من شخصاً گزارش والاستریت ژورنال به نقل از منابع کاخ سفید رو معتبرتر میدونم و بنظرم ترامپ و بیبی دارن بازی پلیس خوب پلیس بد رو میبرن جلو.
در گزارش والاستریت ژورنال اومده بود که خود ترامپ در واقع به اسرائیل چراغ سبز داده بود تا این «حمله محدود» رو انجام بده؛ با هدف ارسال پیام به ج.ا و در واکنش به تهدیدهای اخیر رژیم علیه بنادر و پالایشگاههای کشورهای عربی.
این نشریه به نقل از مقامات آمریکایی نوشته حمله به پارس جنوبی همچنین هشداری در برابر ادامه بستن تنگه هرمز هم بود.
ادامهی پست ترامپ در تروث هم بهنوعی همین پیام هشداری که والاستریت ژورنال بهش اشاره کرده رو تأیید میکنه. اونجاش که نوشته:
'اگر ج.ا به هدف قرار دادن زیرساختهای انرژی منطقه و ایجاد اختلال در تردد ادامه بده، این بار نه اسرائیل بلکه خود آمریکا مستقیماً وارد عمل خواهد شد و کل پارس جنوبی رو نابود خواهد کرد.'
بنابراین، ادعای بیاطلاعی ترامپ چندان قابل باور به نظر نمیرسه و احتمالاً بیشتر با هدف کنترل بازارها مطرح شده.
در نهایت، این انتخاب رژیم در روزهای آینده خواهد بود که تعیین میکنه آیا این درگیری به زیرساختهای داخل ایران کشیده خواهد شد یا نه.
فعلا که با زدن پالایشگاهها در عربستان و قطر نشون داده علاقه داره به اون حوزه کشیده بشه!
Ario Yaghoubvand
استاد, این جماعت هم «مرغشان یک پا دارد» هم سوار بر «خر شیطان» هستند!
بنابراین «نرود میخ آهنین در سنگ»!
پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است
دروود بر آقای محبوبی گرامی،
توضیحی و تحشیه ای.
مطلب شما به شدّت مغشوش است و راهگشا به اصل قضیه نیست؛ مخصوصا در جایی که به نظرات کسانی استناد کرده اید که اسلامیّت را در ابعاد عقیدتی و تاریخ و ریشه هایش نمیشناسند و دیگر اینکه از أعماق و ریشه های تاریخ و فرهنگ ایران و تحوّلاتش، شناخت درخور و شایان ارزشی ندارند و همچنین از مناسبات و ادغام و بر هم لغزیدن لایه های فرهنگ ایران و شرایع اسلامیّت، آگاهی عمیق و بنیانی ندارند سوای اطّلاعات رایج و شایع و هرگز سنجشگری و غربال نشده. من سه سال پیش، مطلبی در باره علّت دوام و قدرت آخوندها نوشته بودم که مجدّدا آن را در اینجا نشر میدهم و امیدوارم که اذهان دیگران را بیانگیزاند برای دیدن و کاویدن اساس معضلات در تاریکی أعماق و ریشه های تاریخی و فرهنگی مردمان ایران.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
----------------------------------------------------------------
از چشم انداز «آموخته های ناسرند و ناسنجیده و قورت داده شده» ذهنیّت امروزی ما ایرانیان در هر رده آموزشی و پرورشی که میخواهد باشد، اگر بخواهیم عمیق و مُستدل در باره ریشه یابی فلاکتهای قرن به قرن بیندیشیم و صف آراییها و سنجشگریهای رادیکال قلمی در باره نظریّات و دیدگاهها و برداشتها و استنباطها و نتیجه گیریهای یکدیگر نیز کنیم تا بفهمی نفهمی به مخرج مشترک خردمندانه و رضایتبخش دست یابیم؛ طوریکه بیشینه شمار فرهیختگان به صحت آن اقرار کنند، باز همچنان باور کردن حقیقت آنچه من ایرانی به ذات خودم بوده ام و هستم برایمان سخت و گواریدنش شگفت انگیز می نماید؛ هر چند حقیقت هویّت ایرانی، ناخودآگاه، خمیرمایه رفتارها و سمتگیری ایده آلی ما را تا امروز رقم زده و مُتعیّن کرده است حتّا در دامنه های مذهبی و ایدئولوژیکی عارض شده بر ذهنیّت ما.
ما اصالت خودمان را باور نمیکنیم و شگفت زده میشویم؛ زیرا در طول و عرض و عمق و فضای تاریخ اجتماعی و کشورداری هزاره ها، آنقدر نقابهای عجیب و غریب بر چهره ما آویخته شده است که امروزه روز نمیدانیم از میان اینهمه نقابهای رنگارنگ، کدامیک «چهره حقیقی و اصیل» ماست.
در گذشته های دور، قبل از سیطره یابی «میتراس [-ئیسم]» و به دنبالش «زرتشتیگری» و عاقبتش «اسلامیّت»، نیاکان ایرانیان از زهدان پیوندهای اجتماعی و باهمزیستی در فراز و نشیب رویدادها و ابعاد متنوّع زندگی به آفرینش فرهنگی کامیاب شدند که شاخص و چهره با شکوه آن در فروزه زایشی - پیدایشی «فرّ»، همچون نگینی درخشان واتابیده و کاربست رفتاری و اجرایی آن؛ بویژه در عرصه «کشورداری و زمامداری و پیشکسوتی و گزینش پادشاهان»، نقش کلیدی تا امروز در ذهنیّت – آگاهانه یا ناخودآگاهانه- ایرانیان ایفا کرده است. امّا شوربختانه و با تاسّفی عمیق باید گفت که ما امروزیان از فلسفه و تجربه عمیق نهفته در آن، به شدّت غافل مانده ایم و ریشه بسیاری از سرگردانیها و شکستها و فلاکتها و ناکامیابیها و متلاشی شدن قیامها و خیزشها و جنبشها و انقلابهای برآمده در بستر اجتماع ایران را گم کرده ایم و علّتها را نه در وجود فرهنگی و تاریخی خودمان؛ بلکه بیرون از چفت و بست بُنمایه های فرهنگ، جست و جو میکنیم و سخت در شگفتیم که چرا برغم مثلا علّتیابی که حتّا برچسب «پژوهش علمی و مستدل» بر پیشانی خود دارد، همچنان در حلّ و فصل مسائل و مُعضلات کشورداری و میهنی، عاجز و ذلیل و ناتوان مانده ایم.
فروزه زایشی-پیدایشی «فرّ» در موجزترین و ظریف ترین و دقیق ترین و گویاترین و موثّرترین گوهرش در دو بیت از «شاهنامه فردوسی، پدر ملّت ایران» عبارتبندی شده است:
فریدونِ فرّخ، فرشته نبود .......... زمُشک و زعَنبَر، سِرشته نبود
ز داد و دَهش یافت، این نیکوئی ......... تو، داد و دَهش کن، فریدون توئی
تجربه بی واسطه قُدسی از «داد و دهش» که فروزه ای فردیست و هرگز به طبقه و زمامداران و سازمان و حزب و نژاد و گروه و موسّسه خاصّی مُتعلّق نیست و هیچکس نیز تخصّصی در آن ندارد، بدبختانه به ابزار سوء استفاده در دست موبدان و سلاطین بی فرّ تبدیل شد و از دوران «اقتدار سلسله ساسانیان» به مسخ و تغلیب معنا و مغزه آن تلاشهای تخریبی شده است. فروزه پیدایشی-زایشی «فرّ» از «خویشکاری انسان» سرچشمه میگیرد و در پیرامون خودش افشانده میشود و دیگران را به زیبا آرایی و خوشزیستی و شادمانی و نگاهبانی و پروریدن جان و زندگی میانگیزاند و از گزند زدن به جان و زندگی با تمام نیرومندی پرهیز میکند.
مفاهیمی که در دستگاه «الاهیات زرتشتیگری» از طرف موبدان، ساخته و پرداخته شد و به نامهای «فرّ ایزدی، فرّ موبدی» به زور و تبلیغ به ذهنیّت و روان ایرانیان تزریق و حقنه شد، با اصالت «فرّ» در معنای خمیرمایه فرهنگ ایرانیان اصلا و ابدا سنخیّتی ندارند و شدیدا ضدّ آن نیز هستند. علّتش نیز این است که در ساختار سلسله ساسانیان، حقّانیّت [لژیتیماتسیون] به قدرت و فرمانروایی بر شالوده «آفرینگویی مردم و منش پهلوانی/جوانمردی/مردانگی/میانداری»، نشات نمیگرفت و تکیه نمیکرد؛ بلکه بر پایه «دودمانی و اصل و نسب خانوادگی» مُتعیّن میشد که در تمام سلسله های پادشاهی ایران تا فروپاشی شاهنشاهی پهلوی، سنّت اجرایی برای کسب زمامداری حساب میآمد.
فروزه زایشی-پیدایشی «فرّ» به دلیل سرکوب شدن از طرف موبدان و سلاطین دست نشانده آنها از دامنه کشورداری تبعید و واپس رانده شد. برای مردم ایران نیز در جامعیّت وجودی، تنها جایی که « فرّ» میتوانست امکان دوام و نفوذ و بقاء داشته باشد، مناسبات انسانی بود که مردم نیز ارزشمندی حقّانیّت آن را در کشمکشهای اجتماعی و کشوری با زمامداران وقت در طول تاریخ، حفظ و مراقبت و پرستاری کردند و بر شالوده مغزه آن به تفاوت و تضاد آرمانها و آرزوها و امیدها و خواسته های خودشان تا امروز در تقابل با اراده و رفتارها و گفتارها و اقدامهای حاکمین درگذشته و وقت پافشاری کرده اند.
فروزه زایشی-پیدایش «فرّ»، در اثر تحوّلات و فراز و نشیب رویدادهای خواسته و ناخواسته اجتماعی به دامنه «روحانیان شیعه» انتقال داده شد؛ چونکه مردم ایران به دلیل سرکوب قرن به قرن فروزه پیدایشی-زایشی «فرّ»، تنها راه ممکن را برای بقاء و تداوم و کارگذار بودنش در دامنه کشورداری در این میدیدند که آن را در قلعه ای پنهان کنند؛ یعنی خطای ناگزیری که باعث شد متولّیان قلعه در سوءاستفاده از آن به بزرگترین عامل فلاکت و بدبختی و ذلالت ایرانیان تا امروز تبدیل شوند. بر خلاف دیدگاههای سطحی پژوهشگران مُعاصر، شکلگیری و دوام «قدرت و اقتدار و ولایت آخوندی» در ایران از دوران صفویان به این سو نبوده است؛ بلکه با سیطره یابی خاندان ساسانیان در تاریخ ایران آغاز شد که ردّ پاهای آن را میتوان در «شاهنامه فردوسی» نیز پیدا کرد. پس از فروپاشی سلسله ساسانیان، امکانهای کاربستی و تاثیری فروزه پیدایشی-زایشی «فرّ» در دامنه «خلافت اسلامی» همچنان ناممکن و لامحال به حالت خودش باقی ماند. فقط با زایش پدیده «تشیّع» بود که فروزه «فرّ» از تبعیدگاه به در آمد و به نفوذ در دستگاه کشورداری و مُعضلات اجتماعی راه پیدا کرد.
مسئله «انتخاب مجتهدین و مراجع تقلید» در دنیای تشیّع ایرانی از فروزه پیدایشی-زایشی «فر»، آبشخور خود را اخذ میکند و با مفهوم و معنا و کاربست «مُقتدایی و بیعت و رهبری در جهان اسلامیّت»، هیچ سنخیّت و پیوندی ندارد؛ زیرا «فرّ» به ذاّت خودش با «بیعت در اسلامیّت»، ناهمخوان و متضاد است. در دنیای اسلامیّت، خلفا و امامان با امّت و پیروان، بیعت میکنند. ولی در ساختمایه فرهنگ و بینش ایرانی، مردم بر شالوده فروزه زایشی-پیدایشی «فرّ» بر زمامداران و برگزیدگان و شاهان و نمایندگان و شخصیّتها، «آفرین میگویند» و تا زمانی که گفتارها و کردارها و کنشها و واکنشهای آنها در سمت و سوی واقعیّت پذیر کردن بُنمایه های فرهنگ باهمزیستی [= گزند ناپذیری جان و زندگی، مهرورزی، دادورزی، راستمنشی] است، دوام آنها به فرمانروایی تضمین و تامین میشود. فقط از لحظه ای که به پایمالی پرنسیپهای فرهنگ رو بیاورند، خود به خود، «فرّ» از آنها میگریزد و به سر منشاء خودش که مردم آفرینگو در جامعیّت وجودی باشند، بازمیگردد و حاکمین وقت از آن به بعد، هرگز و هرگز به فرمانروایی، هیچ حقّانیّتی ندارند.
تفاوت کلیدی تجربه ایرانیان از فرمانروایی با مسئله حکومت در ادیان ابراهیمی؛ بویژه اسلامیّت اینست که در اسلامیّت، مدام از «بیعت و میثاق و خلافت و امامت» گفتگو میشود. خلیفه اسلامی همیشه با مومنین و امّت، بیعت میکند و پیمان میبندد. برای نمونه حتّا در همان «عهد عتیق/تورات»، «یهووا با قوم بنی اسرائیل، میثاق میبندد» و میثاق بستن با فروزه «فرّ» که پیامد آفرینگویی مردم است، به هیچ وجه اینهمانی معنانی و تجربی ندارد. همچنین مقوله «مُصطفایی و امتیاز» در یهودیّت و اسلامیّت با «گزینش بر شالوده آفرینگویی بر فروزه های زایشی-پیدایشی انسانها» هیچ سنخیّت و همسویی ندارد. به همین دلیل است که «مارتین بوبر»، یکی از متفکّران برجسته یهودیّت علنا گفته است که «در یهودیّت، شاهنشاهی فردی وجود ندارد». از طریق بیعت و پیمان و میثاق بستن که در ادیان ابراهیمی عملکرد دارد، نمیتوان در گستره فرهنگ ایرانیان، مُعضل «زمامداری و پادشاهی» را ارثی کرد و ابدیّت بخشید. فروزه «فرّ»، هیچگاه و هرگز به جانشینی پدر و پسر و ایل و تبار دودمانی مختوم نمیشود. در حقیقت و به عبارت دیگر، رهبر و رهبری، جانشین ندارد.
( بنگرید به مجموعه آثار مارتین بوبر [بویژه کتاب: سلطنت الهی [Königtum Gottes]]:
Martin Buber (1878-1965) - Werkausgabe (22 Bände) - Random House Verlagsgruppe- Gütersloh - 2001)
فروزه پیدایشی- زایشی «فرّ و آفرینگویی»، روش حقّانیّتدهی [لژیتیماتسیون] به قدرت و فرمانروایی در تاریخ و فرهنگ ایرانیان بوده است و هنوزم اعتبار خودش را در قلب و مغز جامعیّت مردم ایران، محفوظ و شعله ور نگه داشته است. با انتقال کاربست فروزه پیدایشی-زایشی «فرّ» از دامنه اجتماع و کشورداری به دامنه «کاست اخانید»، خطر کشورداری در ایران تا امروز با دشوارترین مُعضل فرهنگی و کشوری دست به گریبان بوده است. آنچه در دامنه تشیّع ایرانی وقوع پیدا کرد در دنیای «تسنّن»، واقعیّت و حقیقتی ندارد؛ زیرا ایده خلافت، واتاب دهنده «آخوندشاهی» و جمع سلطنت و امامت است. به این معنی که «خلیفه» است که امام/آخوند را تعیین و منصوب میکند و چنین اقدامی، هیچ نسبتی با فروزه «فرّ» در فرهنگ ایرانیان ندارد.
گزینش مراجع تقلید و آخوندها بر پایه «ایده ایرانی فروزه فرّ و آفرینگویی» پی ریزی شده است؛ ولی عملکردهای گفتاری و رفتاری آخوند جماعت بر اساس شرایع اسلامیّت است. تضاد و کشمکش مردم ایران در جامعیّت وجودی با قدرت و اقتدار کاست آخوندها دقیقا تضاد و گلاویزی مسئله حقّانیّتدهی ایرانیان به قدرت و زمامداری است که در تنش با شرایع اسلامیّت پدیدار شده و مقاومت میکند و همچنان تا همین ثانیه های گذرا به بزرگترین مُعضل سیاسی و درگیریهای خونین مابین حکومتگران فقاهتی با مردم انجامیده است. آخوندها تحت شرایط فعلی که محصول تضاد ذاتی آنها با بُنمایه های فرهنگ جهان آرای ایرانیان است به شدّت در دامی افتاده اند که آزاد شدن از آن فقط در گرو خلع ید و عزل شدن اختیاری از مقام کشورداری و دخالت نکردن در امور میهنی است. امّا اخانید به دلیل سائقه قدرتپرستی و جاه طلبیهای ناشی از شرایع اسلامیّت، به حکومت ابدی داشتن بر ایران و ایرانیان تمایل الهی دارند و به همین سبب نیز در جنگ و ستیز و کُشتار و قتل عام ممتد و رویاروی خصومت مآبانه و نفرت آلود با فلسفه حقّانیّتدهی مردم ایران به قدرت و اقتدار گلاویز هستند و با تمام ابزارهای ممکن فیزیکی و روحی بر آنند که اقتدار و قدرت خودشان را فقط از راه شرایع اسلامیّت توجیه و تشریح و حقّانیّت تراشی کنند؛ یعنی دقیقا اقدامی که واژگونی و متلاشی شدن سیستم فقاهتی را دیر یا زود در فرصت غافلگیرکننده قطعیّت خواهد داد.
« روح الله خمینی» در کتابهایش «1- ولایت فقیه 2- حکومت اسلامی» تلاش داشت که به مبانی و طرز عمل «خلافت اسلامی» بازگشت کند و خلافت اسلامی نیز معمولا به دو روش، اجرا شدنیست: 1- آخوند/سلطان، خلیفه میشود. 2- خلیفه/سلطان، آخوند/امام/قائد اعظم/ مقام مُعظّم رهبری میشود. شخص «محمد ابن عبدالله»، نمونه ای از «آخوندشاهی» بود. ولی پس از مرگ «محمّد» و رقابت بر سر جانشینی، امویان توانستند با زیرکیها و زرنگیها و سیاستهای ابوسفیان و روشهای مردمداری معاویه [شخص معاویه بر خلاف کینه توزیهای مالیخولیایی شیعیان، انسان بسیار مردمدار و فهیم و زیرک و دوست داشتنی بوده است]، راه امکانپذیر شدن خلافت را بر «علی ابن ابی طالب» ببندند و حاکمیّت را از آن خود کنند. «خمینی» با آن زبان الکن و تمام لاف و گزافگوییها و مبارزاتش به حول و حوش فقط یک محور بود که لنترانی میکرد؛ آنهم به کرسی نشاندن ایده «آخوندشاهی». به این معنا که «آخوند» باید «شاه/سلطان/خلیفه» را تعیین و منصوب کند. تنها راهی که برای «خمینی» و وارثین عقیدتی و کرداری او باقیمانده بود، این بود که فروزه زایشی-پیدایش «فرّ» را سرکوب کنند و فقط مشروعیّت اسلامی را استقرار و ابدیّت بدهند به همین دلیل نیز «خمینی» علنا گفته است که «جمشید جم، منیّت کرد» به همین دلیل از قدرت ساقط شد و حرف خمینی تلویحا گوشه و کنایه ای بود به ساقط شدن «محمّد رضا شاه پهلوی» از اریکه سلطنت.
خلافت که جمع دو قدرت روحانی و سلطنت است با فروزه فرّ در فرهنگ ایرانی در تضاد و تنش و ناهمخوانی ریشه ای است. تاریخ اسلام از دیرباز تا همین امروز، کشمکشی است که با تکیه به شمشیر خونریز و فعّال کردن گیوتین اقتلویی و غارتگریهای ددّخویانه، جمع دو قدرت را به سیطره یافتن قدرت سیاسی بر قدرت روحانی تبدیل کرد.
امروزه روز در سراسر کره خاکی، کدام ایرانی را میشناسید که بپذیرد اصل و علّت قدرت و اقتدار کاست آخوندی از ایده ای ایرانی سرچشمه گرفته و فقط پوسته شرایع اسلامیّت را به تن خویش آویخته است؟. کیست در دامنه اینهمه کنشگران هل من یزیدی و آکادمیکرها و تحصیل کردگان ایرانی که بخواهد بپذیرد کاست اخانید بر ستونهای باشکوه فرهنگ ایرانی استوار شده است و تا زمانی که فروزه پیدایشی-زایشی «فرّ» در تمام دامنه های اجتماعی از نو با توانمندی و پتانسیل زلزله خیز به کردار و رفتار اجرایی بی محابا ترغیب و تشویق و گسترده نشود، دشوار است که کاست اخانید را بتوان به این زودیها از اریکه قدرت و نفوذ در اجتماع، خلع و نفوذشان را خنثا و بی خاصیّت کرد.
ایده فرّ از کهن ترین ایّام تا امروز، مسئله کثرت رهبران و زمامداران و برگزیدگان را در کنه خود محفوظ داشته است؛ زیرا «فرّ»، ویژگیهای شخصی و فردیّتی را مدّ نظر دارد و هرگز به ژاژخواهیهای جمعی و تباری و ارثی و خانوادگی و خویشاوندی و قشری و طبقه ای و صنفی و سازمانی و حزبی و دسته جاتی و امثالهم منوط و وابسته و ملزم نبوده است و نیست. «فرّ»، در گستره بی میانجی و بدون واسطه است که نسبت متقابل آفرینگویی مردم و شخص دارنده فرّ را واتاب میدهد. در نتیجه، کثرت برگزیدگان از پیامدهای ایده «فرّ و آفرینگویی» است. امّا در چارچوب عقاید اسلامی نمیتوان هرگز کثرت رهبران را برگزید؛ چونکه ناقض و در تضاد با «نظریّه ولایت فقیه و قائد اعظمی» است.
مُعضل انتخاب [=فرّ و آفرینگویی] بر شالوده پرنسیپهای فرهنگ ایرانی و مُعضل ولایت [=امامت و رهبری] بر پایه شرایع اسلامیّت به یکی از دشوارترین پیچشهای بُغرنجزا در تاریخ ایران تبدیل شده است که نیندیشیدن در باره چند و چون آن و راهیافت خروج از این بن بست هلاک کننده ایران و مردم به این سرنوشت شوم مختوم خواهد شد که مُعضلات و فلاکتهای میهنی استمرار داشته باشند و نمیتوان فقط و فقط خوشخیالانه با حساب و کتابها و تحلیهای سطحی و ژورنالیستی و عوامگونه و بی مغز و پایه به ساقط شدن قدرت و اقتدار کاست اخانید به روشهای مسالمت آمیز و دوراندیشی فرزانه وار امیدوار بود. تا زمانی که فروزه زایشی-پیداشی «فرّ» در تمام دامنه های اجتماعی و کشوری، کاربرد و نفوذ و حقّانیّت اجرایی پیدا نکند و مدام به «آفرینگویی ایرانیان» و پشتیبانی مردم در جامعیّت وجودی مُتّکی نباشد، قدرت و اقتدار در دست کاست اخانید مستدام خواهد ماند؛ مگر اینکه حرکتی قهرآمیز و تعجیلی، ریشه اقتدار آنها را ضربتی ساقط کند که پیشاپیش نمیتوان عواقب آن را برای ایران و ایرانیان معلوم و مُحاسبه کرد.
دروود بر ابوالفضل عزیز،
اندکی زمزمه های دم دست.
معضلی از این دست را فقط با نکوهش و انتقاد صریح نمیتوان به تنهایی حلّ و فصل کرد. باید دید در پسزمینه های رفتاری و گفتاری و کرداری اینگونه اشخاص، کدامین سوائق و غرائز و امیال و از همه مهمتر، «عقده ها و نفرتها» لم داده اند و مُحرّک موضعگیریهای آنها هستند. بحث حماقت به تحصیل کردن یا گیس سفید شدن یا خصائل دیگر، هیچ ربطی ندارد؛ بلکه «حماقت» معمولا از میزان «نیروی تمییز و تشخیص فردی» است که میتوان به علائمش در انسانها پی برد. من سالهاست مستدل گفته ام و نوشته ام که ما در ایران، چیزی به نام «چپ ایرانی» در معنای تجربیات تاریخی و فرهنگی خودمان فقط از «اسطوره ایرج شاه» و تداوم او در جنبشهای مختلف اجتماعی از «مانی گرفته تا بیاییم به بابک خرّمدین» داشته ایم. امّا آنچه که در تاریخ معاصر ایران با تشکیل «اشتراکیون ایران عدالت» و مسلّح شدن به ایدئولوژی مخرّب مارکسیسم نوع روسی اش در عرصه های اجتماعی و کشوری فعّال شد و در چهره های مختلف تا همین امروز بروز فاجعه بار داشته است، هیچ پیوندی و نشانه ای و سنخیّتی با تاریخ و فرهنگ و مردم ایران ندارند؛ هر چند فعّالین آن، خود را ایرانی مینامند!. چیزی که در ذهنیّت فعّالین این طیف میگذرد با واقعیّتها و عینیّتها، مراوده و معاشره و افت و خیز ندارد؛ بلکه تمام گفتارها و رفتارها و کردارهای آنها با مبانی عقیدتی آنها همطراز و همسوست. وقتی که عقاید نصّی به حیث «معیار و مبنا و میزان» قرار بگیرند، آنگاه طبیعیست که رفتارها و گفتارها و کردارها در تضاد با واقعیّتها از آب در میایند به جای آنکه دلیل واضح و مستدل باشند تا حضرات بخواهند و بکوشند و بفهمند که باید در سنجشگری و گسستن از ذهنیّت قالبی برآمد. مسئله «چپ ایدئولوژیک»، اسیر بودن در ذهنیّت ماسیده ای است که تفکّر و انتقاد در ساحت وجودی اش، هیچ نشانه ای و کاربردی وکاربستی ندارد. «چپ ایدئولوژیک»، اصلا ایرانی نیست. به همین دلیلم در کنار خاصمان ضدّ ایرانی ایستاده اند و ایدئولوژی را تقدیس میکنند عین همان متفرعنان سلسله گیوتین الهی که اسلامیّت را تقدیس میکردند و علیه ایران و ایرانی و تاریخ و فرهنگ ایرانیان بودند و تفاله های آنها هنوزم هستند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
آقای اصفهانی گرامی
چون خجالت می کشید نتیجه گیری کنید من به شما می گویم که چه کنید. همانطور بنشینید تا این دوتا گنده لات خانه تان را خراب کنند. این چیزیست که شما قلبا نمیخواهید اما به آن دارید تن در میدهید این نتیجه ای است که از نوشته شما میتواند دریافت ولی خودتان توان دیدن این را از نوشته تان ندارید و من این جنبه تاریک اندیشه شما را که از تماشایش خجالت می کشید را برایتان نور تاباندم.
اما منطقی حرف بزنیم. شما میتوانید بنشیدیند و تماشا کنید که دو گنده لات خانه تان را خراب کنند. ما اما.. طرف یک گنده لات را میگیریم که افکار مان به او نزدیک تر است. دستکم این گنده لات افکارش مثل ماست. انقلاب هم هزینه دارد و بدون ریسک نیست. ما مردم داریم روی گور بچه هایمان میرقصیم و جاویدشاه می گوییم چرا که می بینیم از اول طرفداری از گنده لات اولی خطایی نابخشودنی بوده و این گنده لاتی که امروز در راهش بچه هایمان را چال میکنیم و روی گورشان میرقصیم و جاویدشاه می گوییم حرف ما را میزند و نیک ما را میخواهد. میدانید چرا روی گور بچه هایمان میرقصیم و جاوید شاه می گوییم؟ برای آن که این بابا اصلا از اول یک فرشته بوده و ما به خودمان تلقین کردیم که شیطان است و گنده لاتش خواندیم. نه برادر.. رضاپهلوی گنده لات نیست. یک مقدار خضوع و خشوع داشته باش بپذیر که او از تو و من انسان تر است چون مثل من و تو به سرنوشت ما گند نزده و پدرش هم گند نزده ما بودیم که خواندیم تا شاه کفن نشود این وطن وطن نشود. شاه را کفن کردیم و خواندیم:
بوی گل سوسن و یاسمن آید.. رهبر محبوب من از سفر آید
دیو چو بیرون رود فرشته در آید.... دیو چو بیرون رود فرشته در آید.
فرشته مان در آمد و امروز شما آن فرشته را گنده لات میخوانید و فرزند فرشته واقعی را بخاطر ضعف و ترس خودتان از اقرار به اشتباه تان گنده لات میخوانید. اگر این کار را آگاهانه انجام میدهید باید شرم کنید. و اگر این حقایق را در مورد خودتان و رهبر خوش بوی سوسن یا سمن تان نمیدانستید و حالا میدانید... دیگر از این حرفها نزنید. سالهاست شما را می شناسم و میدانم چگونه آدمی هستید اما بنظر میرسد هنوز به دنبال مقصر تباه کردن زندگی تان میگردید و مشکل ذهنی دارید. جرات ندارید مثل من در 24 سالگی در آینه نگاه کنید و بگویید قرمسااااااااااااااااااق! این خود تو بودی که تفنگ برداشتی و این بلا را به سر خودت آوردی و فریاد کشیدی ما همه سرباز تو ایم خمینی! حالا بخور...
یک نگاه به آینه بکنید و اگر شجاعت فحش دادن به خود را ندارید بجایش صدبار به من ابله آن زمان بگوید قرمساق.
انسان هستند نه ماشین!
نگاه انسان هایی که به سوسیالیسم پیوستند به جوامع انسانی نگاهی ماشینی بود. برای همین آنطور که شنیده ام اغلب دانشجویان دانشکده های فنی به این نحله می پیوستند. تصور بر این بود که همانطور که اجزای یک ماشین در کنار هم کار می کنند انسان ها هم مانند همان اجزا در سوسیالیزم جای خواهند گرفت و در کنار هم به خوبی و خوشی کار و زندگی خواهند کرد. این نمونه انسان هایی که شما خصلت لجاجت آنها را بر شمردید که بر اساس لجاجت و نه نگاه علمی به جامعه و مطالبات آن عمل می کنند نشان میدهد که سوسیالیسم تا چه حد با زندگی انسان ها نامربوط است. یک سوسیالیست که منطقی فکر می کند در اینجا باید بتواند یک سبک و سنگین بکند و نفع جامعه را ببیند در چه چیزی نهفته است. اگر نفع جامعه استفاده از ابزارهای صنعتی بهتر باشد باید از آن ابزار استفاده کند و اگر نفع جامعه در این باشد که کنار شاهزاده بایستد تا این بیماری اجتماعی یعنی جمهوری اسلامی از زمین رخت بر بندد باید کنار شاهزاده بایستد. اینجاست که در مقابل غرایز و احساسات انسانی هرگونه منطق سوسیالیسم و غیر آن رخت بر می بندد و نامربوط میشود. اینجا اثبات میشود که سوسیالیسم و هرگونه ساز و کار منطقی و قانون الزاما توسط تمامی انسان ها رعایت نمی شود چون این ذات انسان است که میتواند در مقابل محکم ترین منطق ها رفتاری غیر منطقی نشان بدهد. مثلا لج کند. ماشین به او میگوید دو ضربدر دو میشود چهار اما رقیه دانشگری میگوید پاسخ هشت یا سه است. دلیل نایستادن این ها کنار شاهزاده بخاطر آن است که انسان هستند و انسان میتواند رفتار احمقانه هم از خود بروز بدهد. اگر مورچه و یا موریانه بودند سوسیالیست های خوبی از کار در می آمدند. انسان ها لج میکنند، از زیر کار در میروند و به زن خوشگل رفیق شان چشم دارند و بسیاری شان پدوفیل هستند و ... هزاران عیب دیگر. برخلاف تصور اولیه هیچ تربیتی نمیتواند انسان طراز نوین درست کند چون «تربیت نااهل را چون گردگان بر گنبد است». انسانها برای رفتار منطقی خلق نشده اند بلکه برای ادامه بقا به هر قیمت اخلاقی یا غیر اخلاقی خلق شده اند و ذات شان این است. قوانین در جوامع انسانی بناچار برای مهار انسان و محدود کردنش وضع میشود که دیوانگی نکنند. البته... جهش ژنتیک باعث شده است که همه انسان ها یکسان نباشند و در کنار برخی که ذاتا حرامزاده خلق شده اند برخی نیز هستند که در ایثار حتا از مورچه و موریانه نیز فداکار تر باشند. دلیل لج کردن آنها این است که انسان هستند با غرایز طبیعی و البته در مورد این لجوج ها یک مشت ابله. و جلوی چشم مان انسان هایی داریم که سوسیالیست نیستند و صاحب مملکت ما شده اند و ایران را به این روز انداخته اند آن هم با بلاهت آمیز ترین ایدئولوژی های ممکن که آغاز قوت گرفتن شان از حمایت سوسیالیست ها برای مقابله با امپریالیسم برخوردار شدند. آااااااه .. که چقدر میتوان به بلاهت جامعه درس خوانده ایرانی در پیش و پس از انقلاب هم خندید و هم حیرت کرد که انسان را نشناخت.
برادران دالتون (باب، گراتون و امت) در جریان یک سرقت همزمان از دو بانک در «کافیویل» کانزاس در ۵ اکتبر ۱۸۹۲ کشته شدند. در تیراندازی با اهالی شهر و قانونگذاران، باب و گراتون دالتون جان باختند، اما امت دالتون با وجود جراحات شدید زنده ماند و به زندان
دروود بر آقای مرادی گرامی،
تکرار مکرّراتی که همچنان گوارید و فهمیده نشده اند.
من از تکرار صحبتهایی که شنیده و گواریده و فهمیده نشده اند، خسته نمیشوم؛ زیرا میتوانم معضل را از ابعاد دیگر با کمک امثله مختلف، تفهیم کنم به این امید که دیگران بتوانند دریابند من چه میگویم و منظورم چیست. در باره مطالبی که شما مطرح کرده اید، ما قبلا صحبتهایی داشته ایم و اکنون میپردازم به توضیحات بیشتر.
شما نوشته اید که:
1- با واقعیتهای اجتماعی و تجربه تاریخی سازگار نیست. نادیده گرفتن طراحی ساختار قدرت از امروز، زمینهساز بازتولید استبداد در فردا میشود. تجربه تاریخی ایران نشان داده است که هرجا نهادهای مستقل و متوازن شکل نگرفتهاند، قدرت در یک نقطه متمرکز شده و آزادیها محدود شدهاند.
من منظور شما را از واقعیّتهای اجتماعی و تجربه تاریخی أصلا نمیفهمم؟. منظورتان کدام واقعیّتهای اجتماعی و کدام تجربه تاریخی است؟. اگر سیر حوادث تاریخی و واقعیّتهای اجتماعی تاریخ چند هزار ساله ایران یا به عبارت دیگر از عصر هخامنشیان تا عصر سلسله خلفای الله، منظور نظرتونه، که باید عرض کنم، بررسی واقعیّتهای اجتماعی و تجربیات تاریخی نسلهای مختلف ایرانی از یکدیگر متفاوت بوده اند؛ برغم اینکه در گستره واحدی اتّفاق افتاده اند. مسئله قدرت در تجربیات فرهنگی مردمان ایران با واقعیّت پذیری قدرت در عرصه کشورداری از یکدیگر از عصر سیطره یابی دیانت میترائیسم تا عصر سلسله خلفای الله متفاوت بوده اند و هرگز شکل واحدی نداشته اند. بنابر این ما نمیتوانیم مقوله قدرت را با استناد کردن به فرض کنیم عصر قاجاریّه به سراسر تاریخ قبل از قاجار یا بعد از قاجار بسط دهیم. چنین کاری به خبط و خطاهای کلّی بافی و استتار پیچیدگی مناسبات قدرت در سیستم سلسله های مختلف می انجامد. چیزی که در این پروسه طولانی تاریخ ایران هیچگاه در مدّ نظر پژوهشگران تاریخ ایران – چه بیگانگان، چه خودیها – نبوده و هنوزم نیست، مسئله تجربه مردمان ایران از «قدرت و آرمان کشورداری» بوده است. ایرانیان کلّا به «قدرت» بدبین بوده اند از آغاز زایش فررهنگ باهمستانشان. به همین دلیلم، زنخدایان ایرانی و اساطیر و تصاویر خدایان ایرانی، هرگز منشاء و مصدر قدرتورزی نیستند. در رویکرد به تاریخ و فرهنگ ایرانیان، تا امروز تمام تحصیلکردگان و آکادمیکرها و کنشگران سیاسی و اجتماعی فقط بر یک چیز زوم کرده اند، آنهم قدرت و سیستم حاکم. أصلا شما نمیتوانید پژوهشی از اشخاصی را پیدا کنید - چه بیگانگان، چه خودیها – که در باره برداشت و موضع و فهم و تجربه مردمان ایران از مقوله ای به نام «قدرت و کشورداری»، مطلبی نوشته و توضیح شفآف داده باشد که منظور ایرانیان از قدرت و کشورداری چه هست و چرا سلسله های حاکم بر ایران و نوع قدرت کاربردی حکومتگران در تضاد و تنش با فرهنگ مردمان ایران بوده است؟. من تا امروز هیچ پژوهشی از طرف آکادمیکرهای ایرانی و بیگانه در این خصوص ندیده ام و سراغ نیز ندارم. بنابر این بحث در باره «قدرت و طراحی ساختار و کاربست آن»را نمیتوان همچون علوم آزمایشگاهی تصوّر کرد؛ زیرا «قدرت» ملاط ماتریالیستی نیست که بتوان اندازه های آن را قیراطی متعیّن و سپس بخش کرد بین گرایشهایی. برای تفهیم قضیه به یک مثال ساده اکتفا میکنم. متفکّری که در هیج ارگان کشوری شاغل نیست و هیچ پُِست و مقام اداری نیز ندارد، میتواند از لحاظ قدرتمندی و تاثیر و نفوذ بر افکار عمومی مردم از حتّا سه حزب بسیار قوی و نیرومند که در تمام دم و دستگاه دولتی حضور داشته باشند، پُر نفوذتر و موثّر نیز باشد. سئوال من از شما، بر شالوده کدام ساختار قیراطی میتوان قدرت متفکّری را مهار کرد که نفوذش أصلا در عرصه و حیطه و ساختار قدرت نیست؟. شما زمانی میتوانید ساختار چیزی را متعیّن کنید که از لحاظ ماتریالیستی، محاسبه پذیر باشد؛ نه چیزی را که نمیدانید پتانسیلهایش چیستند و چگونه پدیدار میشوند. نهادهای مستقل نمیتوانند بیرون از ساختمان دولت و کشورداری، وجود داشته باشند و برای خودشان، کیا و بیایی. شاخه درخت، مستقل از تنه و ریشه درخت است، امّا پیوسته به درخت است و نقش خودش را ایفا میکند. برگ درخت نیز مستقل است، ولی پیوسته به شاخه و تنه و ریشه درخت است. همینطور میوه درخت، مستقل از برگ و شاخه و تنه و ریشه درخت است، امّا پیوسته و محصول درخت. شما نمیتوانید ارگانهایی را برچسب مستقل بزنید تا هر کدام به راه خود بروند و خودمختار باشند، آنگاه توقع داشته باشید که آیین کشورداری عملکرد نیز داشته باشد. این به آن میماند که لاستیکها برای خودشان تاب بخورند. موتور نیز برای خودش دود بکنه در کارخانه. صندلی و فرمان نیز در وان حمام باشند و باک بنزین نیز در پمپ بنزین کار گذاشته شده باشد و چراغها نیز به سقف خونه آویزون شده باشند و الی آخر. آنوقت توقع داشته باشیم که با استقلال اینهمه آلات و أدوات از تهران تا لندن، تخت گاز برانیم. استقلال ارگانها را من فقط تا حد لوایح و قوانینی میدانم که در حیطه سازمان و ارگان ذیربط در اجرای تکالیف و وظایفشان مربوط میشوند؛ نه بیشتر. مثلا دایره استقلال وزارت بهداشت، سوای دایره وظایف استقلالی وزارت آموزش و پرورش است. بالطّبع، وزارت بهداشت حقّ ندارد در مسائل وزارت آموزش و پرورش دخالت و تعیین تکلیف کند؛ مگر اینکه تذکّراتی راهنماینده در خصوص سلامتی دانش آموزان مطرح باشد و الی آخر. این تا اینجا.
2- شما از مدل دو مجلس سخن میگویید و آن را راهکاری برای مدیریت کشور میدانید. این ایده در صورتی میتواند کارآمد باشد که این نهادها واقعی، مستقل و دارای اختیار باشند. اگر این نهادها صرفاً در حد نام باقی بمانند یا زیر نفوذ قدرت مرکزی قرار گیرند، نتیجه چیزی جز تمرکز قدرت و حذف تدریجی صداهای متفاوت نخواهد بود.
دقیقا بحث دو مجلسی، بحث کرانمند کردن قدرت است؛ نه بحث تداوم قدرت مطلقه. وقتی که نمایندگان اقلبّتهای مختلف در مجلس اقلیتها حضور داشته باشند، آنگاه مجلس موسسان نمیتواند همینطوری بدون تایید و تصدیق آراء مجلس اقلیّت به ابلاخ قوانین کامیاب شود. قدرت مرکزی برای من، همچنان معمّاست؛ زیرا هیچکس دقیق نمیگوید که منظور از «قدرت مرکزی» چیست؟. اگر منظور رای فردی شخصی مشخص مطرح باشد که باید پرسید چطور میشود که در جامعه ای، تمام قدرت در اختیار «یک نفر» گذاشته میشود؟. علتش چیست؟ چگونه قدرتهای فردی از انسانها گرفته میشود و در وجود یک نفر، ذخیره و انباشت میشود؟. اگر کسانی بتوانند در باره این پرسشها بیندیشند و دلایلی را پیدا کنند و به سنجشگری آنها تلاش کنند، آنگاه میتوان در این باره راهکارهایی را پیدا کرد که چگونه میتوان و باید از روند شکلگیری «قدرت انباشت شده» ممانعت کرد. معمولا قدرت، زمانی انباشت میشود که هیچکس نمیخواهد مسئولیّت رفتارها و گفتارها و کردارهای خودش را به عهده بگیرد و به خویشکاریهای خودش پایبند بماند. بنابر این در جایی که فرد، فرد انسانها در انباشت قدرت در جایی سهیم هستند، آنگاه نباید شاکی بود که چرا قدرت انباشت شده برای تک تک انسانها، تعیین تکلیف میکند. دلیلش کاملا هویداست؛ زیرا تک تک ما، خودمان نخواسته ایم که مسئولیّتهایی را به عهده بگیریم و بخشی از پازل جامعه باشیم؛ بلکه خواسته ایم که فقط خواهنده و متوقّع باشیم بدون آنکه چیزی را بدهیم یا گامی را به سهم خود برداریم. در حقیقت، ما خواسته ایم که فقط مصرف کننده باشیم و هرگز هیچ تولید نکنیم و در هیج تولیدی نیز سهیم نشویم.
مسئله «قدرت مرکزی» برای من همچنان معماست و بیشتر شبیه لولو خورخورک میماند تا مثلا اندیشیدن و چون و چرا کردن و بررسی در باره معضل قدرت.
3- شما تأکید میکنید که در ایران تنها یک فرهنگ وجود دارد و سایر تفاوتها را نمیتوان فرهنگهای مستقل دانست. این برداشت با فهم علمی از مفهوم فرهنگ همخوانی ندارد. فرهنگ شامل زبان، سبک زندگی، حافظه تاریخی و الگوهای رفتاری است و در ایران این عناصر در میان اقوام مختلف به شکلهای متنوع و متمایز وجود دارند. نادیده گرفتن این تنوع، نه تنها مسئله را حل نمیکند بلکه آن را به بحران تبدیل میکند.
در باره مسئله فرهنگ، من اینقدر مطلب نوشته ام که تعجب میکنم چرا هنوز کثیری متوجه و توانمند به درک و فهم اصل قضیه نیستند. برای تفهیم این موضوع بار دیگر به مثالهای دم دست اکتفا میکنم و امیدوارم که شما و دیگران متوجّه شوید که من منظورم دقیقا چیست. فرهنگ، پدیده ای کورمال کورمال در تاریکیهاست و شکلگیری و رشد و بالندگی اش، بطئی و بسیار ظریف و طولانی و پیوسته است و بر این محور و پرنسیپ میچرخد که برآیندهای ارزشمند تجربیات و هنرها و ارزشها و غیره و ذالک دیگران را خوشه چینی میکند و در اختیار همگان میگذارد. من معمولا برای مثال تفهیمی به کاشتن درختان گل در منازل استناد کرده ام که عطر آنها در اختیار همگان قرار میگیرد. گلهای مختلف چطوری عطرشان در اختیار همگان قرار میگیرد؟. اینطور که شرح میدهم. آقای مرادی در خانه اش فرض کنیم درخت گردو میکارد. آقای کیانوش توکلّی در خانه اش، گوسفند و گاوی را نگهداری میکند. آقای کردی در خانه اش، درخت آلبالو میکارد. آقای اقبالی در منزلش، سیب زمینی و پیاز و سیر و گوجه و بادمجان میکارد. همینطور دیگران. این محصولات و جانوران برای تک تک اشخاص فوق، نه تنها مزایایی دارند و مفید هستند؛ بلکه میتوانند از دامنه منزل شخصی فراتر روند و به همگان تعلّق داشته باشند به این معنا که نه تنها اشخاص فوق میتوانند در داد و ستد محصولات با یکدیگر بر آیند؛ بلکه دیگران نیز میتوانند از آنها استفاده و مایحتاج خود را تامین کنند. از برآیند آنچه که اشخاص فوق در منازل خود اجرا کرده اند، پروسه فرهنگ باهمستان شکل میگیرد. حال در کنار این فرهنگ، اشخاص فوق میتوانند به اقوام مختلف یا ملتهای دیگر تعلّق داشته باشند و هر کدام در منزل خود به آداب و زبان و رسوم و اعتقادات خاصّ خود، امورات زندگی خویش را رتق و فتق کنند. امّا در حیطه فرهنگ به زبان و مناسبات مشترک وابسته اند و محتاج. وقتی که من از فرهنگ ایرانی سخن میگویم، دقیقا همین پروسه برآیندی و گردآمدیست که از زحمات و تلاشهای اشخاص فوق ایجاد شده است و نه تنها به همه مردم ایران تعلّق دارد؛ بلکه همچنین واتاب دهنده سهم تک تک اشخاص فوق نیز هست. گرفتید چی میگویم یا بیشتر توضیح دهم. اینکه اشخاص فوق [بخوانید اقوام مختلف] به چه زبانی صحبت میکنند و چه آداب و رسومی و اعتقادات و قصّه ها و متلها و غیره و ذالک دارند، بحث ثانویست و نمیتوان آن را با فرهنگی که محصول مشترک آنها هست و خودشان و دیگران را در برمیگیرد، یکی پنداشت. چنین تصوّری غلط است و خبط مبحث. من تا امروز در هیچ جا نشنیده و ندیده و نخوانده ام که صحبت از «فرهنگ آمریکائیها» شده باشد؛ برغم اینکه صدها ملّت مختلف در آمریکا زندگی میکنند. همیشه میگویند فرهنگ آمریکایی. همینطور در هندوستان هزاران دین و مسلک وجود دارد، همه میگویند «فرهنگ هندی». من تا به حال نشنیدم که بگویند فرهنگهای هندی. فرهنگ، فراسوی آداب و رسوم و اعتقادات قومی و قبیله ای و عشیره ای و طایفه ای است. این دو را نباید اینهمانی پنداشت؛ حتّا زمانی که پیوند آنها درهمسرشته و متقابل باشد.
4- شما تفاوتهای فرهنگی را نوعی کژفهمی میدانید، در حالی که همین تفاوتها میتوانند زمینهساز رشد، خلاقیت و پویایی جامعه باشند. انکار این واقعیت باعث میشود مطالبات واقعی بخشهایی از جامعه دیده نشود و فاصله میان گروهها عمیقتر شود.
من تفاوتهای فرهنگی را در کژفهمی نمیدانم؛ بلکه آنانی را کژفهم میدانم و میشمارم که تفاوتها و تمایزها را از همدیگر تمییز و تشخیص نمیدهند و فرهنگها را با یکدیگر اینهمانی میدهند بدون آنکه بتوانند توضیح دهند که اگر فرهنگها هیچ تفاوتی با همدیگر نداشتند، علّت تنش اجتماعات با یکدیگر بر سر چیست؟. تفاوتهای فرهنگی به معنای برتری یکی بر دیگری یا دیگران بر یکی نیست؛ بلکه به معنای «تجربیات متفاوت» است که هر ملّتی حسب موقعیّتهای جغرافیایی و زبیستبومی و تاریخ وقایع میهنی و غیره و ذالک خودش بی واسطه کسب کرده اند و به آفرینش فرهنگی مشترک کامیاب شده اند و سپس زمینه های پذیرش فرهنگهای دیگر و تاثیر بر آنها را در خودشان آماده کرده اند. کژفهمی فرهنگی محصول کژفهمی آچمزهای وطنیست که تفاوت دوغ را از دوشاب تا امروز نداسته اند متاسفانه. فرهنگ مثل مادر میماند که پذیرنده است در حالت گرفتن از دیگران و در حالت پدر است در تاثیر گذاشتن بر دیگران. بنابر این، مناسبات فرهنگی، مناسبات عشقبازی فرهنگها با یکدیگر است؛ نه مناسبت سرکوب و تحقیر و پایمالی و بی اعتبار کردن. در پروسه فرهنگ، معمولا ایرانیها از دیگران، چیزی را میپذیرند که آن را میپسندند و چیزی را به حالت خودش وامیگذارند که نمیپسندند. ایرانی چیزی را که نمیپسندد، هرگز در صدد نابود کردنش برنمی آید؛ بلکه خیلی ساده، آن را کنار میگذارد.
5- شما نسبت به برخی جریانهای سیاسی موضع انتقادی دارید و آنها را ناسازگار با تاریخ و فرهنگ ایران میدانید. نقد جریانهای سیاسی حق هر فرد است، اما حذف یا کنار گذاشتن گروهها بر اساس این معیار، راهحل پایداری ایجاد نمیکند. راهحل مؤثر، ایجاد ساختاری است که در آن همه جریانها در چارچوب قانون و رقابت آزاد سنجیده شوند و مشروعیت خود را از رأی مردم بگیرند.
انتقادات من به نشکّلات سیاسی بر سر رقابتهای سیاسی نیست؛ بلکه بر سر مواضع عقیدتی آنهاست که با تاریخ و فرهنگ مردم ایران، نه تنها هیچ سنخیّتی ندارند؛ بلکه در ستیز و خصومت با تاریخ و فرهنگ ایران نیز هستند. فرق است بین تشکیلات سیاسی که از برآیندهای تحوّلات تاریخی و فرهنگی جامعه ایران هستند با تشکیلات سیاسی که در لباس ایدئولوژیی عاریتی و اقتباسی فرو رفته اند و به مقابله با تاریخ و فرهنگ مردم ایران برخاسته اند. من مخالف تنوّع نیستم؛ بلکه مخالف بینشی هستم که میخواهد تاریخ چند هزار ساله ایران و فرهنگش را در قوطی حقیر مبانی اعتقادتی/اییدئولوژیکی/مذهبی خودش فروچپاند. فرهنگ و تاریخ ایران، همیشه فراسوی هر چارچوبی است. تمام تشکیلات سیاسی، ولو به ایدئولوژی مارکسیسم – لنینیسم اعتقاد و ایمان داشته باشند، باید بدانند و بفهمند که زیرمجموعه تاریخ و فرهنگ ایران باید باشند؛ نه چیزی فراسوی ایران و تاریخ و فرهنگش. اگر این مسئله را در رفتار و گفتار و کردار اثبات کنند، آنگاه بخشی از تاریخ و فرهنگ ایران محسوب میشوند؛ امّا اگر بخواهند خود را بر فراز تاریخ و فرهنگ ایران بگذارند؛ متعاقبش نه تنها هیچ جایی در دل مردم ندارند؛ بلکه دقیقا خطر بزرگی نیز برای باهمستان هستند؛ زیرا میخواهند که تاریخ و فرهنگ جامعه را طبق مبانی ایدئولوژی خودشان متعیّن کنند. من مشکلم بر سر گوناگونی نیست؛ بلکه بر سر این است که ایران و تاریخ و فرهگنش، فراتر از تمام حقیقتهای ادّعائیست، خواه حقایق مذهبی/ایدئولوژیکی باشند، خواه حقایق به شدّت آکادمیکی و دانشورزی قیراطی.
6- طراحی دقیق نهادهای قدرت، پذیرش تنوع واقعی جامعه و ایجاد سازوکارهای نظارتی نیز توجه شود.
آینده متفاوت زمانی شکل میگیرد که از امروز به صورت دقیق و واقعبینانه برای آن برنامهریزی شود.
نظارت بر قدرت به خودی خود، چیزی را حلّ و فصل نمیکند؛ زیرا ما نمیدانیم که مقادیر قدرت در واقعیّت اجرایی، چه پیامدهایی برای صاحب قدرت و برای جامعه دارند. ما زمانی میتوانیم در باره حدّ و نصاب قدرت صحبت کنیم که پیامدهای آن را تجر به کرده باشیم. مثلا اگر قدرت، صد کیلو باشد و برای فرض کنیم جا به جا کردن یک گونی پُر که مقدارش را نمیدانیم و طبق تخمین بخواهیم حساب کنیم، من می آیم و به آقای مرادی برای جابجایی گونی پُر، بیست و پنج کیلو قدرت میدهم. در عمل متوجّه میشویم که آیا بیست و پنج کیلو قدرت کافی بوده یا زیاد بوده یا کم بوده است. ما هیچگاه نمیتوانیم پیشاپیش بدانیم که قدرت در وضعیّت کاربستی اش، چه نتایجی را میتواند داشته باشد. به همین دلیل باید همیشه بیدار و مراقب بود عین مراقبت از نیروگاه اتمی. کسانی که تصوّر میکنند قدرت را میتوان با هر گونه محاسبه قیراطی از تاثیرات و نتایج ناخوشایندش ممانعت کرد، باید عرض کنم که خشت بر آب میزنند؛ زیرا خردلی از زهر مار میتواند فیلی عظیم الجثّه را از پا در آورد و فرو افتادن کودکی از طبقه پنجم ساختمان، میتواند زنده بودنش را حتّا رقم بزند. قدرت، معضلی بسیار پیچیده است و هرگز نمیتوان آن را با هزاران بند و بست و غُل و زنچیر در دام کنترل آورد. تنها راه معقول این است که فرهنگ جامعه و بیدارباشی مردم بتواند قدرت را طوری کرانمند و محدود و مقیّد و مسئول کند که کاربست آن هرگز باعث آزار و خونریزی و غارت و شکنجه و کشتار و غیره و ذالک نشود. قدرت بیش از آنکه در دامنه قوانین حقوقی بخواهد کرانمند شود، باید در فرهنگ رفتاری و گفتاری و کرداری مردم جامعه، به محک زده شده باشد تا آفرین مردم را با خودش همپا کند و هرگز علیه مردم به کار برده نشود.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
با احترام و درود فراوان جناب حیدریان گرامی،
نوشته شما نکات قابل توجهی دارد، اما در بخشهای مهمی با واقعیتهای اجتماعی و تجربه تاریخی سازگار نیست.
شما بر ابهام آینده تأکید میکنید و هشدار میدهید که ورود به جزئیات بیفایده است. این نگاه تا حدی قابل درک است، اما نادیده گرفتن طراحی ساختار قدرت از امروز، زمینهساز بازتولید استبداد در فردا میشود. تجربه تاریخی ایران نشان داده است که هرجا نهادهای مستقل و متوازن شکل نگرفتهاند، قدرت در یک نقطه متمرکز شده و آزادیها محدود شدهاند.
شما از مدل دو مجلس سخن میگویید و آن را راهکاری برای مدیریت کشور میدانید. این ایده در صورتی میتواند کارآمد باشد که این نهادها واقعی، مستقل و دارای اختیار باشند. اگر این نهادها صرفاً در حد نام باقی بمانند یا زیر نفوذ قدرت مرکزی قرار گیرند، نتیجه چیزی جز تمرکز قدرت و حذف تدریجی صداهای متفاوت نخواهد بود.
شما تأکید میکنید که در ایران تنها یک فرهنگ وجود دارد و سایر تفاوتها را نمیتوان فرهنگهای مستقل دانست. این برداشت با فهم علمی از مفهوم فرهنگ همخوانی ندارد. فرهنگ شامل زبان، سبک زندگی، حافظه تاریخی و الگوهای رفتاری است و در ایران این عناصر در میان اقوام مختلف به شکلهای متنوع و متمایز وجود دارند. نادیده گرفتن این تنوع، نه تنها مسئله را حل نمیکند بلکه آن را به بحران تبدیل میکند.
شما تفاوتهای فرهنگی را نوعی کژفهمی میدانید، در حالی که همین تفاوتها میتوانند زمینهساز رشد، خلاقیت و پویایی جامعه باشند. انکار این واقعیت باعث میشود مطالبات واقعی بخشهایی از جامعه دیده نشود و فاصله میان گروهها عمیقتر شود.
شما نسبت به برخی جریانهای سیاسی موضع انتقادی دارید و آنها را ناسازگار با تاریخ و فرهنگ ایران میدانید. نقد جریانهای سیاسی حق هر فرد است، اما حذف یا کنار گذاشتن گروهها بر اساس این معیار، راهحل پایداری ایجاد نمیکند. راهحل مؤثر، ایجاد ساختاری است که در آن همه جریانها در چارچوب قانون و رقابت آزاد سنجیده شوند و مشروعیت خود را از رأی مردم بگیرند.
تأکید شما بر مسئولیتپذیری فردی، اعتماد اجتماعی و پرهیز از خیالپردازی قابل توجه است. اما در کنار این موارد، لازم است به طراحی دقیق نهادهای قدرت، پذیرش تنوع واقعی جامعه و ایجاد سازوکارهای نظارتی نیز توجه شود.
اگر این اصول نادیده گرفته شوند، هر ساختاری که شکل بگیرد، در نهایت به تمرکز قدرت و بازتولید الگوهای گذشته منتهی خواهد شد. آینده متفاوت زمانی شکل میگیرد که از امروز به صورت دقیق و واقعبینانه برای آن برنامهریزی شود.
امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشید
اسماعیل مرادی
دروود بر آقای دهناری گرامی،
تحشیه ای برای تامّلات پیگیر تا نابودی ریزترین نشانه های پسمانده های گیوتینداران الهی!
این صحبتهایی که اینجا میکنم، نقد جمله به جمله صحبتهای شما نیست؛ بلکه انگیزاندن شما و دیگران در باره متصوّر شدن رویدادها در ابعاد تاریک آینده پیش رو است.
1- نمیدانم شما رمان «رابینسون کروزوئه» را خوانده اید یا فیلمهایی را که بر اساس آن ساخته شده اند، دیده اید یا نه؟. در هر صورت، من فرض را بر این میگذارم که شما حدّاقل از محتوای رمان، مطّلع هستید. وقتی که رابینسون به ساحل جزیره ای ناشناخته می افتد، انسان عصر حجر نبوده است؛ بلکه انسانی بوده است که قبلا در جامعه بشری زیسته و سپس بر اثر سانحه کشتی به مصیبتهای جزیره ای مبتلا شده است. وی نه تنها از تجربیات خودش؛ بلکه از بقایای مفید و پراکنده شده کشتی در نزدیکی سواحل جزیره، استفادده میکند و سعی بر آن دارد که بقای خودش را به امید رهایی تداوم دهد و الی آخر.
2- دفترچه اضطرار و تمام اشکال و ایرادهایی را که از جوانب مختلف به محتویات آن شده اند، بندازید دور. همین الان پرت کنید دفترچه و انتقادات را دور. واقعیّتها، هیچوقت مطابق ذهنیّات ما نمیشوند؛ بلکه ما هستیم که محتویات ذهنیّت خود را میخواهیم بر واقعیّتها مطابقت دهیم و اجرا کنیم. امّا هیچ واقعیّتی، ماتریال و ملاط دست پروده و ساخته ما همچون بوم نقاّشی نیست که بخواهیم تصویر ایده آلی خود را بر آن نقش کنیم. واقعیّتها، مدام در حال تحوّل هستند و بُغرنجهایی را موجب میشوند که چه بسا تمام کاسه و کوزه ما را در همان موج اول خودشان، درهم بریزند و زیر و رو کنند. آنچه که ما احتیاج داریم، یقین به خویشتن و اعتماد به همدیگر است برای پذیرش مسئولیّت و دلیر بودن و راستمنشی در رفتار و گفتار و کردار. بقیّه کارها را میتوان با اتّکا به همدیگر، هر چقدر نیز پیچیده و دشوار باشند، از پسشان برآمد؛ ولو چندین دهه طول بکشند حلّ و فصل شدن آنها.
3- هیچ حقوقدانی نمی آید، در خونه تک تک انسانها را بکوبد و از آنها در باره «دادگزاری» پرس و جو کند. هیچ تاجری نمی آید در خونه تک تک انسانها را بکوید و از آنها بپرسد که چی کم دارید. معمول این است که متفکّرین، فیلسوفان، بازرگانان ، مهندسان و امثالهم میکوشند که در باره مسائل انسانی بیندیشند و راهگشائیها و راهکارهایی را بیافرینند و در اختیار مردم بگذارند تا در عمل، چند و چون آنها به محک زده شود و سپس به تجدید نظر و ترمیم و بهبود و غیره و ذالک آنها همّت کرد. بنابر این، وجود کلیّاتی به معنای این نیست که هر جزئی در امروز و فردا را مشمول میشود و صد در صد پاسخگو خواهد بود. چنین تصوّری، خبط آشکار و به عبارت ساده تر، بلاهت معصومانه است!
4- من از حدود سی سال پیش تا همین امروز در خصوص مسائل ایران و اقوامش و انواع و اقسام جزئیاتی که شما ردیف کرده اید، خیلی شفّاف صحبت کرده ام و به دو نتیجه و اهرم کلیدی رسیده ام. نوشته ام که بعد از عزل و خلع و فروپاشی گیوتین الهی، باید دو مجلس در ایران تشکیل شود. مجلس موسسان و مجلس اقلیّتها. در مجلس اقلیّتها میتوانید تمام ابعادی را در نظر بگیرید که مشمول اقلیّت میشوند و درخور نام اقلیّت هستند. سپس فرض را بر این بگذاریم که نمایندگان مجلس موسسان در باره موضوعی با همدیگر بحث و مشاجره و نقد و بررسی و غیره و ذالک میکنند و به طرح قانونی کامیاب میشوند. قبل از اینکه قانون مصوّبه مجلس موسسان به قوّه اجرائیه ابلاغ شود، باید به سمع و نظر مجلس اقلیّتها برسد. اقلیّتها میتوانند اگر نظری انتقادی و پیشنهادی دارند بر قانون مصوّبه بنویسند و آن را مجدّدا به مجلس موسسان برگردانند تا نمایندگان مجلس موسسان به تجدید نظر و بهبود قانون مصوّبه اقدام کنند. سپس اگر مجلس اقلیّتها، قانون تجدید نظر شده را تایید و تصویب کردند، آنگاه به قوّه اجرائیه ابلاغ میشود. بنابر این از امروز در باره جزئیات بحث کردن و تعیین تکلیف به معنای پرت بودن از واقعیّتهایی است که ما هنوز در موقعیّت و وضعیّت چند و چونی آنها قرار نگرفته ایم و در حقیقت، باد هواست آنچه ادّعا میکنیم.
5- نکته دیگر اینکه، ما در ایران اقوام داریم؛ ولی چیزی به نام «فرهنگها» اصلا و ابدا نداریم. جامعیّت مردم ایران در دامنه امپراطوری اش و در دامنه وضعیّت جغرافیای فعلی اش فقط یک «فرهنگ مشترک» دارند به نام «فرهنگ ایرانی». بنابر این آداب و رسوم و خلقیات و خورد و خوراک و پوشاک و غیره و ذالک اقوام ایرانی را نمیتوان «فرهنگ جداگانه» دانست. این مسئله خلط مبحث است و کژفهمی معنا و گوهر فرهنگ. مورد دیگر. حضور نمایندگان انواع و اقسام تشکیلاتها و گرایشها و قومها و غیره و ذالک برای تدوین مثلا «رئوس برنامه ای» است. چنین کاری در هیچ نقطه ای از جهان تا کنون صورت نگرفته و امکانپذیر نیست. همانطور که گفتم، انتخاب نماینده برای مجلس اقلیتها، دقیقا حول و حوش همین جزئیاتی میچرخد که خیلی از اشخاص به آنها میپردازند. مثلا من میتوانم به حیث حقوقدان به تدوین قوانینی در باره آیین راهنمایی و رانندگی اقدام کنم و نظراتم را در اختیار مجلسین موسسان و اقلیّت بگذارم و آنها محقّ و مجاز هستند که نظرات و پیشنهادهای خود را به من ابلاغ کنند تا من در بازنویسی قوانین، رعایت حداکثر اجرا شدنی و مقبول را عبارتبندی کنم. تدوین رئوسی به معنای مشارکت الف تا یا نیست. فراموش نکنید که تجربه ایرانیان و حتّا مردم جهان همیشه بر این نکته تاکید داشته اند که «آشپز که دو تا شود، آش یا شور میشود یا بی نمک». مسئله دیگر اینکه، کثیری از کسانی که خود را وابسته به تشکیلاتی یا کنشگر سیاسی مینامند، تا امروز ثابت کرده اند که خاصمان سر سخت تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران هستند و کوچکترین سنخیّتی با هیچ گوشه ای از ایران ندارند. مثلا گرایشهای چپ ایدئولوژیک، کوچکترین نشانه ای از آنها در رفتار و گفتار و کردار، از تاریخ و فرهنگ ایران هرگز نمیبینید و به شدّت از هر چیزی که بوی ایران و ایرانی را بدهد، کهیر میزنند و تاولهای چرکین در بدنشان ایجاد میشود. سئوال من از شما این است که چگونه میتوان افرادی را در جایی از مسائل کشوری سهیم و دخیل کرد که خاصم تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران هستند؟.
- در خاتمه به دلیل پرهیز از زیاده نویسی همچنان تاکید کنم که در باره این موضوعات میتوان نوشت و بحث و انتقاد و پیشنهاد کرد. ولی واقعیّتها، چهره های دیگر دارند؛ زیرا در تاریکی هستند. ما امروزیان بعد از نابودی ریزترین نشانه های حکومت الهی باید اگر فهم و شعور و درایت و مسئولیّت و بیدارفهمی و دلاوری و رادمنشی داریم، تا میتوانیم گشوده فکر بمانیم و انتقادپذیر باشیم و منتقدی بسیار فرهییحته و فرزانه. نه خاصمی مغرض و کینه توز و انتقامگیر و عوضی. ایران امروز فعلا خطوط کلّی اش آشکار هستند و این مهمترین اصل است. جزئیّات را بسپاریم به مجلس موسسان و مجلس اقلیّتها. ناگفته هم نگذارم که بحث نوع نظام کشوری در ایران نباید موضوع مشاجرات بیخود و وقت هدر کن باشد. اصل، محتویات هستند که اولویّت دارند. همچنین ناگفته نگذارم که من سالهاست به موضع کسانی که مردمان میهن را میخواهند «صغیر» بشمارند به شدّت و رادیکال حملات بی مهابا داشته و خواهم داشت. مردمان میهن ما، احمق نیستند که کسانی بخواهند برای آنها تعیین تکلیف کنند. حتّا بچّه های امروز ایران هر کدامشان برای خود، سیّاره ای با شکوه هستند و فریب نمیخورند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
مجددا دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه ای دیگر بدون جرّ و بحثهای بمب افکنی!
سه نفر به نامهای «کریمی، کلانتری، خوشبو»، همان حرفهایی را تکرار کرده اند که از زمان شکلگیری حزب توده در جامعه ایرانی، رواج و شیوع پیدا کردند و همچننان مثل آدامس در زیر دندان ایدئولوژیگرایان جویده میشوند. بنابر این پرداختن به اینگونه صحبتها، وقت تلف کردن و هدر دادن انرژی است. فقط بر نکته ای که بارها گفته ام، همچنان تاکید کنم. در حوزه ای به نام «خاور میانه»، اسرائیل و اقوام یهودی به طور کلّی در سراسر جهان از عزیزترین و بزرگترین و صمیمی ترین و وفادارترین و قویترین دوستان و بستگان و خویشان ما ایرانیان اصیل هستند. خصومت با اسرائیل و مردم یهود، خصومت علنی با ایران و مردمان ایران است. من در همین سایت ایران گلوبال در پای مطلب یکی که سخت دنبال «مسئله فلسطینیان» بود بعد از ماجرای حماس و آن حمله مرگبارشان، نوشتم که هیچکس در هیچ نقطه ای از جهان، هیچ قدرتی، هیچ دولتی، هیچ سازمانی و غیره و ذالک نمیتواند هرگز و هیچگاه، مقابله به مثل اسرائیل را علیه حماس بازدارد و مسئله فلسطین را حل کند، سوای فقط و فقط و فقط و فقط «ایرانیان» . دلایل عمیق و ریشه ای و متّقن و منطقی آن را نیز ذکر کردم که همچنان به اعتبار خدشه ناپذیر خود پایدارند. کسانی که بی جهت و مغرضانه و هدفمند با بهانه قرار دادن مسئله فلسطینیان میخواهند حقوق مسلّم یهودیان جهان و کشور اسرائیل را پایمال کنند، همه بدون استثنا از خاصمان حقوق فلسطینیان هستند و دنبال مقاصد خودشون. ما ایرانیان اصیل بر شالوده پیمانی که آبشخور خود را از بُنمایه ها و پرنسیپهای فرهنگ باهمستانمان میگیرند، عهد کرده ایم که نگاهبان جان و زندگی باشیم و در زمانی که در عصر هخامنشیان، فردی مغرض و شیّاد بر آن بود اقوام یهود را نابود کند، ما به پا خاستیم و از جان و زندگی آنها حمایت کردیم و به سرزمین و زادگاه خودشان راهبری کردیم و معابد آنها را تعمیر و برپا کردیم. در حقیقت، اسرائیل و مردمان یهود، بخشی از امپراطوری تاریخی و فرهنگی مردمان ایران محسوب میشوند و بر عکس. هر گونه تعرّضی به اسرائیل و یهودیان، تعرّض به ایران و مردمان ایران است. پیوند مشترک و بسیار ریشه ای ما ایرانیان اصیل با یهودیان و اسرائیل به ابدبّت زندگی و گیتی و کیهان، دوام خواهد آورد و هرگز خدشه ای در آن ایجاد نخواهد شد. مسئله فلسطینیان را نیز ما بعد از نابودی ربزترین و میکروسکپترین نشانه های گیوتینداران الهی، صد در صد حلّ خواهیم کرد؛ طوری که دنیا شگفت زده شود. فرهنگ ایرانیان، فرهنگ پیوندی و انبثاقی و مهرورزی است. به همین دلیل، جوهره اش نامیرا و جاودانه است.
این چپ ایدئولوژیکی باید بالاخره روزی روزگاری یاد بگیرد که خودش بیندیشد و اینقدر تابع و دنباله رو و مطیع و تو سری خور نباشد و از خصومت با تاریخ و فرهنگ و مردمان ایران نیز دست بردارد. خودشان را پشت مفاهیم کلّی و ایده آلهای عام بشری استتار نکنند. واقعبّتها را با چشمان خودشان ببینند؛ نه با عینک ایدئولوژی و خطوط تشکیلاتی. مردمان ایران در انتخاب شاهزاده رضا پهلوی، فقط یک شخص معلوم و مشخّصی را برنگزیده اند؛ بلکه تاریخ و هویّت فرهنگی خود را در آیینه شاهزاده رضا پهلوی و خاندان پهلوی به جهانیان نشان میدهند که ذاتا چیستند و چگونه میخواهند باشند. بنابر این، بحثهای انحرافی از نوع تبلیغات سمّی حزب توده، زر مفت زدنهای زیادیست که هشتاد سال تمام، اعضاء و هواداران سازمانهای چپ ایدئولوژیکی را مُتعه و رکابدار گیوتنینداران حکومت خلفای الله و سرسپرده روسهای همیشه خاصم ایران کرد. دست بردارید دیگه از اینهمه بلاهت. بس است. بس است. خودتان را پیدا کنید و قائم به ذات شوید. تا کی میخواهید سرتان را همچون کبک در برف فرو ببرید؟. تا کی؟.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
Sohrab Pirooz
شما هر چی هم دلیل و برهان و سند و مدرک بیاری، باز مرغ آقایان یک پا دارد و پایین کشیدن شاهزاده از تاج و تخت خیالی، واجبتر از به زیر کشیدن خلیفه جهل و جنون و جنایت میباشد.
Mo Behboudi
ایشان بحثی را مطرح کرد که من نیز کم و بیش با دوستان دیگرم که بطور بسیار بسیار جدی معتقدند که باید بکمک رزیم رفته و از نفوذ کشورهای دیگر در مورد مسائل ما جلوگیری کنیم! و پاسخ من به این دوستان این بوده, شاید روزی به انچه شما میخواهید رخ دهد, ولی تصور نمیکنم که حتی یکنفر از شما ها هنوز در قید حیات باشید و یا حختی چندین نسل دیگر از مردم در قید حیات باشند! لذا من مصمم بر انم به راه خودم بروم و شما به راه خودتان.
Mike Nader
كليشه بردارى نمونه اى ديگيرى از حركت كردن در يك خط ايدولوژى است يعنى عدم " عدم انعطاف " و نه ديدن وضعيت سياسى ؟ سياست را نه يك علم و دانش در حل و موضع سياسى در زمان و وضعيت مشخص ". بلكه سياست بصورت مذهب نگاه مى كنند ؟ سياست مذهب نيست كه دايما درجا و ثابت مى ماند بلكه در وضعيت حركت ديناميك جامعه و شهروندان شناساي مى شود ؟ چپ ها در اصل ايدولوژى غير انعطافى و نو انديشى هرگز به دياليك تيك كه " تغير مدام هستى " را نمى پذيرند ؟
Moe Khoshbou
.......رضا اورشلیمی کارمند موساد که یک روز باجنگ مخالف و روز دیگری موافق است نان را به نرخ روز خوردن است و نه تحلیل مشخص از شرایط مشخص. نیروهایی که در زمان شاه مبارزه مسلحانه را علیه دیکتاتوری شاه شروع کردند و تا به امروز هم چنان فعالیت میکنند هیچ موقع از جنگ خارجی حمایت نکرده اند و حتی در جنگ ضد میهنی ایران و عراق در جبهه با نیروهای عراقی میجنگیدند.
Ali Kalantari
شاهزاده تون داره همون حمایت هایی رو دریافت می کنه که غرب در سال ۵۷ به خمینی دادم اونو سوار بر انقلاب مردم کرد.
Manuel Karami
«اگر واقعاً میلیونها نفر پشت Reza Pahlavi بودن و این حمایت واقعی و میدانی بود، هیچ نیازی به تکیه به آمریکا و اسرائیل نداشت. تاریخ نشون داده وقتی یک جریان واقعاً پایگاه مردمی قوی داشته باشه، خودش از داخل قدرت میگیره، نه با امید به فشار خارجی.
اینکه هنوز همه چیز در حد شعار و “صدا زدن اسم” مونده، دقیقاً نشون میده این حمایت بیشتر احساسی و رسانهایه، نه یک نیروی منسجم که بتونه تغییر واقعی ایجاد کنه. اگر اون میلیونها نفر واقعاً به شکل عملی پشتش بودن، تا حالا باید اثرش رو در داخل کشور میدیدیم، نه در مصاحبهها و درخواست حمایت از بیرون.»
Ario Yaghoubvand
این رفقا حتی مارکسیسم را هم از استالین که بی سوادترین مارکسیست روسی بود آموخته اند. البته گناهکار اصلی ظهور استالین هم خود لنین بود هنگامی که موفق شد با چماق خود ساخته «سانترالیسم دموکراتیک» حزب را از با سوادتر هایی مانند پلخانوف و تروتسکی خالی کند.
با این حال او سازمانگر با هوشی بود و در امر انتخاب تاکتیک های بجا و به موقع (تحلیل مشخص از شرایط مشخص) جهت پیشبرد انقلاب موفق بود.
لنین در برخورد با چپگرایان منشویک دو جزوه تحت عنوان «بيماری کودکی چپ روی در کمونيسم» و «یک گام به پیش، دو گام به پس» را نوشت که از منابع آموزشی کمونیست های وطنی محسوب می شد.
اما بهر حال هر دو جریان روسی و بعد هم مائوئیسم چینی و کاستروئیم کوبایی در واقع نقش ایوان هایی بودند بر یک پای بست ویران.
Nazanin Zavand
بله شاهزاده اوایل حتی با تحریم هم مخالف بود و فقط معتقد بود ، فقط تخریم … ان هم تحریمهایی که در تضعیف رژیم باشه نه مردم ، ولی هنوز تحریم نشده یود وفقط صحبتش بود نظام از کلمه تحریم هم سو استفاده کرد وهی دزدیهای خود را به حساب تحریمها گذاشتند . شاهزاده مثل مردم باور نمیکردبا یک نظام غیر انسانی طرف است …معتقد به اعتراضات مدنی بود کم کاری و شل کاری که شاید نظام را پاسخگو کند ! ولی این نظام از ان بیدها نبود ….اخرش هم در دیماه دیدیم که چه بود که نه تنها شاهزاده که همیشه در همه پلتفرمهایی که داشت ازمجامع بینالمللی میخواست با این ضخاک مماشات نکنند و پاسخگویش کنند ، ولی گوش دموکراتهای امریکا و اروپا بدهکار نبود حتی اعتراضها مردم را هم نمیدیدند وچشم بر کشتارهای رژیم بستند و بفکر منافع غیر انسانی خود بودند تا اینکه فریاد مردم درامد ودر شعار ها شاهزاده را برای کمک فریاد زدند و کمک رسان میخواستند ولی انقدر این بازیهای پروپاگاندای رژیم ادامه پیدا کرد که در داخل حسابی خودش را بست فقط برای خودش هزاران پاسکاه و پایگاه و نیروهای اوباش و تروریست تغذیه و ابزار سرکوب خود را مجهز کرد و لابیهای زباندارش را در دنیا برای اغفال دولتهای خارجی هم استخدام کرد و اصلاح طلبان را هم فرستاد تا بلندگوهای ماهواره ها شوند برای ایرانیان خارج نشین تا با تحلیل های ابدوغ خیاری شان خود را اپوزیسیون ولی قلابی سر مردم را با امید دادن شیره بمالند هی عمر بخرند تا بتوانند با درد و رنج مردم فاند بگیرند و در خارج زندگی کنند و رژبم ضحاک هم راحت هر اعتراضی را قلع و قم کند و عمر خود را ۴۷ ساله کند در ازای نابودی عمر چندین نسل و ویرانی ایران که اخرش باز بشه جنگ ؟ ؟؟؟؟… کاش این جنگ را بیست سال پیش بجان میخریدیم و و در هر دوران در بحرانها هزاران هزار کشته بدون جنگ نمیدادیم ..‼️
هموطن گرامی، آقای «آذری»،
ظاهراً شما چندان با نوشته های من آشنا نیستید، وگرنه نمی گفتید که من سال هاست که «سناریوی ترس» می سازم، حال آن که سال هاست که من پیوسته بر این نکته تأکید می کنم که هیچ ترس و هیچ واهمهیی از یک سناریوی سیاه احتمالی، به اندازهٔ ترس و واهمه از ادامهٔ بقای ج.ا نیست، و همهٔ سناریو های سیاه احتمالی، در برابر سناریوی سیاه قطعی و هر روز اجرا شوندهٔ ج.ا در ایران، مثل تب ـ آن هم تب احتمالی ـ در برابر مرگِ واقعی هستند، و نباید از ترس تب به مرگ رضایت داد.
راه ها و طرح های متعددی را هم برای بررسی و تصحیح و تکمیل توسط خرد جمعی، بار ها و بار ها در نوشته هایم ارائه داده ام.
یادآوری دوستانه به رضا پهلوی، و توجه دادن او به یکی از ضروری ترین کار ها، یعنی تسخیر تلویزیون که نقش تعیین کنندهیی در واپسین ساعات واپسین روز ج.ا ایفا می کند و می تواند هماهنگی های لازم را در میان مردمانی که غالباً خودجوش در خیابان ها و در مراکز تسخیر شده حضور یافته اند به وجود بیاورد، و رها نکردن این امر مهم به دشمنان مشترک خودش و مردم که در کمین هستند هم یک راهکار و یک طرح است نه ایجاد وحشت.
تعداد زیادی از نوشته های سال های اخیر من در همین سایت هم موجودند، و حتی بدون مراجعه به سایت خودمان، می توانید با چند کلیک به آن ها دسترسی داشته باشید.
طبعاً کامنت شما از سر احساس مسئولیت صمیمانه و دغدغه های شرافتمندانهٔ شما برای آیندهٔ میهن واحد همگی ماست، و هم از این رو من باید از آن استقبال کنم و به آن ارج بگذارم و آن را پاس بدارم.
با بهترین امید ها و آرزو ها
متن ذیل را در پای مقاله آقای «محمود تجلّی مهر» در سایت «ایران امروز» نوشتم که متاسفانه نشر داده نشد. من از مدیر سایت ایران امروز کما فی السّابق، نه شاکی هستم. نه انتظاری خاصّ از او دارم. فقط تعجب میکنم که چرا مایل نیست، بحثی نداوم داشته باشد. یه جایی فوری قطع میکنه گفت و شنود را. من مطلب آقای «تجلّی مهر» را نیز در پایین میگذارم. در باره دیدگاه سیاسی او، هیچ صحبتی نکردم؛ زیرا ضرورتش نبود؛ بلکه در باره بخش فرهنگی مطلبش، چند صحبت مختصر با او داشتم که شما میتوانید خودتان آنها را بخوانید.
لینک مطلب آقای تجلّی مهر: https://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/126473/
دروود بر آقای قنبری گرامی و آقای تجلّی مهر گرامی،
اشاره هایی دیگر.
1- عرض شود که آقای قنبری گرامی، بر صحبتهای شما میتوان دلایل دیگری را نیز به تناسب با درصدهای متفاوت أضافه و ذکر کرد. یکی از بدبختیهای بسیار صدمه رسان جامعه ایرانی در این بود و هنوزم هست که همه چیز را رنگ سیاسی دادند یا رنگ سیاسی به خود گرفت. موسیقی، دین، مذهب، هنر، ادبیات، سینما، تئاتر، نقّاشی، حتا پوشاک و غیره و ذالک؛ یعنی کار به جایی رسید که اکثرا تصوّر میکردند، حلّ مشکلات اجتماعی از راه سیاست، امکانپذیر و درمانپذیر است. در حالیکه سیاست در دامنه ای از موقعیّتهای زمانی و مکانی قرار دارد که مدام دستخوش تغییرات هستند. ولی تلاشهای معنوی برای تلطیف روح انسانها و فرابالاندن فهم و شعور و ارتقاء آموزش و پرورش انسانهاست به منظور انسجام باهمزیستی و سپس تاثیر ریشه ای و اساسی بر حوزه سیاست. نکته دیگری که وضعیّت را تخریبتر و فاجعه بارتر کرد، این بود که کنشگران حزبها و سازمانها و تشکیلات سیاسی ایرانی، صرفا به کار سیاسی مشغول نبودند؛ بلکه در تمام دامنه هایی دخالت میکردند که ربطی به سیاست نداشت؛ مخصوصا تاریخ و فرهنگ جامعه. در غرب، حزبی که مثلا لیبرال است فقط به سیاستهای لیبرالی توجّه دارد و در هیچ زمینه دیگری دخالت نمیکند. امّا در دامنه جامعه ما، أحزاب گویا تکلیف خود میدانند که همه چیز را طبق اعتقادات سیاسی خود، متعیّن کنند. برای همین نیز، جامعه مدام در تنشهای هولناک و لاینحل گرفتار میشود. این مشکلیست که باید بالاخره روزی رزگاری بر آن چیره شد تا هر کسی به خویشکاری خود بپردازد و پایش را به دامنه هایی نگذارد که بیشتر صدمه میرسانند به جای مددکار بودن. برای پرهیز از اطناب کلام، توضیح اضافی نمیدهم و همین چند کلام را شما میتوانید خودتان بیشتر در باره اش بیندیشید.
2- در باره صحبتهای شما آقای تجلّی مهر گرامی، لازم میدانم چند نکته را بگویم که سالهاست به روشهای مختلف کوشیده ام آنها را تفهیم کنم. نمیدانم چه کسانی متوجّه صحبتهایم شده اند و چه کسانی نشده اند. مسئله این است که کثیری از ایرانیان با «معضل زمان»، مشکل بزرگی دارند. ما غالبا «زمان» را از لحاظ تقویمی و فیزیکی میفهمیم و در حالت خطّی. در حالیکه چنین برداشتی از زمان، جنبه قراردادی دارد؛ نه جنبه درک زمان فی نفسه که فهم و توضیح آن، خیلی دشوار است. کسانی که معنای زمان را از لحاظ تقویمی میفهمند، خواه ناخواه با «مقوله ای به نام گذشته»، نوعی عقبگرد در زمان را میفهمند که کاملا غلطه. أصلا محال است بتوان به گذشته بازگشت. حتّا هر نوع عقبنگری و گذشته گرایی، خودش نوعی تغییر در زمان است که هرگز «عین گذشته سپری شده» را مکرّر نمیکند و نمی آفریند. کسانی که از دورانهای مختلف مثلا «طلایی» صحبت میکنند، ولی درک خطاآلود از زمان دارند، بیشتر از هر چیز، امکانهای آینده را نابود میکنند به جای آنکه مددی برسانند. همینطور آنانی که پرداختن به گذشته را، نوعی عقبگرد و باستانگرایی میفهمند، پتانسیلهای ارزشمند گذشته را گم و گور میکنند. آنچه که گذشته ها را ارزشمند میکنند، تخمه های تجربیات هستند؛ نه واقعیّتهای پدیدار شده آنها در زمان و مکان عصر خود. ما اگر همین امروز نیز «کوروش» ظهور کند و در میان ما باشد، هرگز نخواهیم توانست عصر هخامنشیان را بازآفرینی کنیم؛ بلکه خیلی هنر کنیم، چنانچه امکانها و شرایط و توانمندیهایش را داشته باشیم، میتوانم تمدّنی دیگر را بسازیم که صد در صد، خلاف تمدّن عصر هخامنشیان خواهد بود؛ برغم اینکه ما امتداد همان نسلهای درگذشته هستیم. تاریخ در دامنه زمان فیزیکی/تقویمی واقعیّت تداومی ندارد؛ بلکه در گستره خودآگاهبودSelbstbewusstsein = [نه آگاهی] است که امکانی را برای آفرینشی دورانساز مهیّا میکند. فرق است بین آگاهی و خودآگاهبود. اگر بخواهم آن را مصوّر بیان کنم آگاهی همچون دریایی میماند که چیزهایی را واتاب میدهد ولی خودآگاهبود همچون آینه ایست که ماهیّت چیستی ما را نشان میدهد. بنابر این رویکرد ما به تاریخ درگذشتگان به معنای تکرار روایتهای تاریخی و کپیه برداری و تکرار آنها نباید باشد؛ بلکه یافتن تخمه هایی که بتوان آنها را در خاک خودآگاهبود کاشت و دوران خود را رقم زد تا پیوستگی ما در پروسه زمان فیزیکی و همپا شدن با اعصار نو، به اختلالات و عقبماندگیهای تناقض آمیز آلوده نشود و پا به پای دیگر جوامع مدرن گام برداریم. من برای طول و تفصیل نکردن صحبتم از توضیح جزئیات تئوریک قضیه میگذرم فعلا و امیدوارم همین اشاره کوتاه، کمکی کند برای تفهیم معنای زمان در دامنه قراردادی و تفاوت آن با معنای زمان در دامنه اساطیر و فلسفیدن و تجربیات مایه ای/تخمه ای.
نکته دیگری که اشاره ای کوتاه به آن کنم در این است که من به استعداد ایرانیان معتقدم و میدانم که ما نه از دیگران کمتریم، نه بیشتر. هر جامعه ای هم نوابغ دارد، هم ابلهان خاصّ خودش را. میانگین را که بخواهیم در نظر بگیریم، حدّ نصاب هوش و استعداد ما ایرانیان رضایت بخش است. اینکه حالا کثیری از هموطنان ما، هوش و استعدادهای خود را در چه راههایی خرج میکنند، بحث ثانویست و مشمول انتقادهای درخور. یکی از دلایل کلیدی هرز رفتن نیروهای کمکعنوی و خصال استعدادی ما – تا جاییکه من در باره موضوع اندیشیده ام – در این است که ما خلاف اروپائیان، «پیگیر» نیستیم. اگر تاریخ اختراعات و اکتشافات را بخوانید، متوجّه میشوید که کاشفان و مخترعین، پیگیر به دنبال ایده ها و آرزوها و خیالات و امیدها و رویاهای خود بوده اند تحت هر شرایط دم دست برای رسیدن و واقعیّت پذیر کردن نیّات و اهداف خود. ولی ما ایرانیان به دنبال چیزی تا آخرش نمیرویم و در جایی رها میکنیم. همین مسئله باعث میشود که «تداوم» در جامعه ما صدمه ببیند و به گسستهای فاجعه بار منجر شود. این مسئله فقط در عرصه علوم انسانی مختوم نمیشود در عرصه علوم فنّی و غیره و ذالک را نیز در برمیگیرد. اروپائیان معمولا هر فکری و ایده ای که به مخیله شان خطور میکند، تمام نیروی خود را بر آن تمرکز میدهند تا جیزی از ایده ها و تصوّرات خود بزایانند. ما امّا به هر دلیلی که میخواهد باشد، از این مسئله غفلت میکنیم. شاید یکی از دلایل اینکه کثیری از ما، دریایی از اطّلاعات هستیم، ولی به عمق بیست سانتیمتر در همین باشد. ما کمتر به دنبال تکمیل و تداوم و نتیجه دادن افکار و ایده های متفکّران خودمان هستیم. ولی اروپائیان و آمریکائیان اینطور نیستند و علّت رمز پیشرفتها و موفقِتشان در همین پیگیری است. اگر کتاب «ارغنون نو» اثر «بیکن» را پایه قرار دهید و بیایید تا عصر امروز ، متوجه میشوید که ایده های او در فاصله هفت قرن و نیم در زبان و قلم کثیری از متفکّران و فیلسوفان تداوم آورده و موضوع بحثها و کشمکشهای نظری و انتقادی و ثمربخش بوده اند. حتّا «کانت» در پرداختن به افکار «هیوم» علنا میگوید که من تعجّب میکنم چرا «هیوم» از این راهی که رفته است، نتوانست نتیجه گیری اساسی کند و خود کانت در انتقاد و پرداخت افکار هیوم به آفرینش شاهکار پرُمایه اش انگیخته شد. منظور از این صحبت، تاکید بر پیگیریست که ما ایرانیان متاسفانه تا امروز غفلت کرده ایم از آن.
در خاتمه بگویم که پرداختن و رویکرد انتقادی ما به تاریخ و فرهنگمان باید بتواند نه تنها بهره آور باشد، بلکه همچنین زمینه های آفرینشهای نو به نو را فراهم کند. در نظر بگیرید دیوان تک تک شاعران ایرانی را. مملوّ از تجربیات گوناگون و بینشهای ضدّ و نقیضی که لایه های روحی و روانی تحوّلات فرهنگی را در جامعه ایرانی نشان میدهند. برای نمونه «بوستان و گلستان و غزلهای سعدی» را زیر میکروسکپ انتقادی بگذارید، مو به تنتان سیخ میشود از اینهمه شگفتیهای زیبا و تناقضهای هولناک. شاعری که افکار و نظراتش، یکی از اهرمهای رفتاری و اخلاقی ایرانیان را رقم زده است و به ندرت موضوع انتقادی بوده است در عرصه «اخلاق». در هر صورت، من بر این اندیشه ام که راه گفت و شنود و آموختن را اگر با گشوده فکری و صبوری بر همدیگر باز بگذاریم بدون هیچ پیشدواریها یا نکوهشها میتوانیم مهمترین معضلات را ریشه ای بازکاوی و سنجشگری کنیم و به نتایج آرزویی برسیم. صد در صد، تجربیات و آرا و تئوریهای متفکّران و فلاسفه و پژوهشگران نامدار دیگر سرزمینها میتوانند در این راه به ما کمکهای شایان کنند. ولی در نهایت، خود ما هستیم که باید مرد میدان باشیم و کار خودمان را پیش ببریم.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
دروود بر آقای برازش گرامی،
تحشیه ای کوتاه.
این استناد کردن چپهای ایدئولوژیک و بیرون کشیدن محتویات پرونده های راکد علیه دیگران و حتّا رفقای خودشان جدا مضحک است. مسخره تر از همه چیز این است که حضرات هیچ درکی از «دانش سیاست و فلسفه سیاست» ندارند، ولی مدام در مسائل سیاسی دخالت و فضولی میکنند. حرف «شاهزاده» را من خیلی راحت میتونم با یک مثال ساده برای آنانی که هنوز کلمه سیاست را نیز بلد نیستند بنویسند، توضیح دهم.
فرض کنیم من در راهی در حال قدم زدن هستم. آسمان صاف و آبیست و نسیم فرحبخشی نیز میوزد. یک دفعه، یک نفر از من میپرسد که اگر باران ببارد، حاضر هستید چتر بر سر خود بگیرید؟. منم جواب میدهم که فعلا با این هوایی که هست، محال است که به چتری محتاج باشم. میزنه و پانصد متر آن طرفتر، هوا فوری ابری میشه و رگبار، پشت رگبار . آنگاه طبیعیست که من به ضرورت حمل چتر، نه تنها محتاجم؛ بلکه مجبور نیز هستم. حالا اگه همون بابا بیاد و دوباره به من بگد که آقا جان، شما گفتید که محال است به چتری محتاج باشید، چطور شد که چتر گرفته اید به دست؟. این قضیه را فقط میتوان اینطور تفسیر کرد که طرف مقابل؛ أصلا شعور و فهمی برای درک موقعیّتها و وضعیّتها ندارد. آنها هنوز نمیفهمند که سیاست، عرصه «هنگام شناختها» است؛ نه عرصه زر مفت زیادی زدن. همین.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
.
کسانی مثل شما سالهاست فقط یک هنر دارند: سناریوی ترس ساختن. درست همان کاری که جمهوری اسلامی میکند. مدام میپرسید اگر حکومت سقوط کرد چه میشود، اما هیچوقت نمیگویید با این حکومت چه باید کرد. نه راهحل دارید، نه طرحی، نه مسئولیتی میپذیرید. فقط مردم را از آینده میترسانید تا امروز را تحمل کنند. واقعیت این است که این نوع «تحلیل» چیزی جز توجیه ادامه همین وضع نیست. انگار خیال میکنید اگر جمهوری اسلامی چند سال دیگر هم بماند، ناگهان از دل آن آزادی بیرون میآید. تاریخ نشان داده دیکتاتوری با صبر روشنفکران سقوط نمیکند؛ با اراده مردم سقوط میکند. کسانی که فقط هشدار میدهند و هیچ راهی نشان نمیدهند، در عمل همان کاری را میکنند که حکومت میخواهد: فلج کردن جامعه با ترس.
Alix Asgari
ضرورت ملی نابودی جمهوری اسلامی و خفه شدن چپی های کم عقل که چهل و هفت سال ملت ایران رو گرفتار نابود گرترین در تاریخ ایران کردند. چهل هفت سال طلایی که با حجم نسل مولد جوان و تحصیل کرده بی سابقه در تاریخ و در آمد سرشار میتونست ایران جزو پنج کشور پیشرفته و رفاه مند دنیا کنه. ادامه وجود ایران رژیم یک اینده خراب از نظر اقتصادی و اجتماعی و جامعه پیر سن که بار سنگینش رو آیندگان باید به دوش بکشند و تف لعنتش رو به نسل بی شعور ما بفرستند. لطفاً خفه بشید و از ضرورت ملی نزنید. این مریض در حال مرگ گرفتار سرطان جمهوری اسلامی هست که باید از بدن این مریض خارج بشه تا بتونه به حیاتش ادامه بده.