فرهنگ و هنر

البتە شاید بپرسی علت چی بود ابی جدیدە یە دفە این بە کلەاش زد، باید بگم کسی نمیدونە حتی خود ابی، فکر کنم تشابە نام من و او با نام ابی و اسی قدیمیە بود، اما او فراموش کردەبود کە مادرم اسمش سارا نبود، فراموش کردەبود کە من در سن جوونی اونا فرزندشون شدەبودم، اما صب کن، فکر کنم مادرم توی سجلش اسمش سارا بود، آرە لامسب اسمش سارا بود، اینو کسی نمیدونست اما ابی کە می دونست. البتە فکر کنم آدما میشە بعضی وقتها خیلی کم حافظە بشن.
و من دوبارە میان حرفش می پرم و می گویم اما از آن سال دهها سال گذشتە،... تصور کن دهها سال! می گویم متوجە هستی کە چە سالی را می گویم سال ١٣٨٤ را می گویم. پسرم با شنیدن این حرف از جایش تکان می خورد و نیم خیز می شود. بە تقویم نگاە می کند و می گوید اما پدر اشتباە می کنی امسال سال ١٣٨٥ است
به جای این که مجموعه حکومت و متصدیان نا شایسته جاهل متظاهر و فاسد چشم هایشان را به بندند (بخوانید شرم کنند)، مردم باید چشمانشان را بسته نگاه دارند ( بخوانید شرمسار باشند !)و این «قصه تمثیلی »به دلیل شرایط «بسیار سخت از همه جهات »این روزها ورد زبوناست ( زبانهاست -مورد گفته همگان میباشد ).....
کتاب «رواداری: مروری بر تسامح، تساهل و مدارا در فرهنگ و ادب ایران» "مغایر ضوابط نشر" تشخیص داده شد.
از سری یادواره های مهاجرت – ضمیمه نوشتارهای ابوالفضل محققی
تلفن زنگ میزند؛ صدای زنگ را آنقدر بلند تنظیم کرده ایم که حتی اگر در حیاط خانه باشیم، صدایش به گوشمان برسد. انتظاری عجیب و غریب! پشت این صدا همیشه کاری در کمین نشسته! عموماً "کار گل"!
فرید از اتاق مشترکش با بهزاد بیرون می آید و به تلفن جواب میدهد.