فرهنگ، هنر و فن‌آوری

بازوی قوی کوه تحت کتف وبینی وموهای آشفته وپریشان ماه به روی ابردیگری که تکیه گاه نامیده میشد گم گشت. شانه پهن او ماه را بغل کرد. سپس اطراف او به سیاحت پرداخت. نقشه کشورهای دور وروزهای فراموش نشدنی را به روی پوست ظریف وکشیده اش ترسیم کرد. زوزه های شب درگوشه ای ازآسمان لایتناهی نیمه روشن وتاریک, سکوت را برانگیخت. شب خیالی اطراف ماه حساس وفرهیخته منقبض شد. هرنفس برآمده بین قلبهای آنها زنگ نامووزون ورخوت تاریکی را رها کرد. گردش دست کوه زیر ابر نرم ومطبوع ماه, گرمی خاصی به او عطا کرد
اوباما: محمودی جون، تو هم با این هوش و ذکاوت صاحب‌الزمانی‌ات،واقعأ باید جایزه نوبل امسال را به تو می‌دادند ! اولأ امام حسین ۱۴۰۰ سال است که شهید شده ، دومأ آن بزرگوار می‌دانست که یک روز من رئیس جمهور می‌شم! و باید با تو صحبت کنم! از این رو وقتی بچه بودم هر شب یک ساعت تو خواب با من فارسی کار می‌کرد! احمدی نژاد: اولآ تا این شیرین خانم است فکر نکنم بگذاره جایزه‌ای به من بماسه! دومأ، ببخشید ثانیأ، خودمونیم، امام حسین که عرب بود، چطور فارسی بهت یاد داده است!؟
یه نگاه به خودت بنداز......بعد از سی ســال....هنوز حقوق بشر را زیر پا میگذاری....هنوزم داری تو زندان آدم میکشی....بدبخت فلک زده!
جوش و خروش زمین بوی آشنائی می دهد.سکوتم می لرزد در این پریشانی هوا و انگار زمین تسخیر عشقی پنهانی است.امواج یخزده از شراره های داغ زمین عاشق و مست به دریا پناه می برند.من کر گرفته ام از چوبهای آتشین. من بر انگیخته ام و لبی تر می کنم از این شراب کهنه ی خانگی.خانه پر از گلهای بهاری است و هیاهو در جنگل بیدار .در کف دستانم بوی اسکناسهای بچگی ام مرا مست می کند .انگار همان پیراهن گل گلی بهاری را بر تن کرده ام .مادر در تکاپو است ومادر بزرگ برای گلهای حسرتی دعا می خواند
ای گُلِ گمنام چرا خامُشی/ از نفسِ سردِ خزان بیهُشی!/ عطر بیفشان وُ تبسم دمی/ با دلِ تنها تو فقط همدمی/ غنچه مشو در خود وُ ماتم مگیر/ حُزنِ زمان می گذرد گرچه دیر/ چشمِ پُر از اشک به شادی نشان/ فرصتِ دیدار رسد این زمان/ گر شکنی رسمِ سکوتِ سبو
نرگس دختر سیاه چَردَه 14 ساله، با چارقد سیاه اش،که صورت او را دو چندان سیاه تر کرده بود،با چشمان نافذش که هیچکس جز خود اونمی داند در آن چه رازهای دردناکی نهفته است با سبدی نسبتأ بزرگ، و پُر از گُل های قرمز زیبا، به حستجوی مشتری می گشت. نرگس گُل فروش،با حرکات و لبخند های شیرین اش، بسوی عابرین می دوید و با جلو کشیدن سبد پُر گُل اش می گفت:شب عید نزدیک است، هیچی بهتر از گُل نیست!در هفت سین تان فقط یک گُل می تونید بگذارید، اونهم گُل سُرخ است!
دریک دم احساس کردم مشغول سخنرانی هستم که متوجه شدم تقریبا سینی زرین او ازانجیر وآناناس خالی شده بود. نیمه تبسمی بمن عطا کرد وگفت: خب...سکسولوز خانم نظرت راجع به من دررابطه با غذا وسکس چیه؟ گفتم: کسی که صبروحوصله نداره, معلومه که عاشقه. درحالیکه شیشه شراب را مانند یک ساقی حرفه ای بدست گرفته بود گفت: درشگفتم با استدلالی که درمورد زمان داری اینچنین فکرمیکنی! اولین باربود که اوومن پس ازسالیان دراز آشنائی با هم نشسته بودیم. ستاره ومن سالها پیش دریک شرکت همکاربودیم.
چکید اشکش دلش از ناله حیران شد/ سرای عاشقانِ کُشته ایران شد/ به خاک افتاد مادر را چو فرزندان/ ذلیل آزادی وُ هذیان وُ خِذلان شد/ عدالت مُرده وُ بیداد بیدارست/ عجب تاراج وُ جادوها به میزان شد/ به دستورِ ای تو حاکم تو ای مفتی/ شگفت اقلیمِ شیدایان بیابان شد
اگر بخواهیم جامعه خود را در تقسیم بندی جوامع از منظر توسعه یافتگی مورد بررسی قرار دهیم ، فضای حاکم بر آن نه قالب سنتی به خود می گیرد و نه مشمول پارامترهای مدرنیته می گردد بل جامعه ای است جدا شده از سنت و نرسیده به مدرنیسم .جامعه ای که فعالین مدنی و افکار عمومی آن درصد کمی از جامعه را تشکیل می دهند و انبوهه ی نمایشگر بخصوص طیف توده آن رقمی بالا از جمعیت را در بر می گیرد
داشتم با چادر گُل گُلی اشکهایم را پاک می کردم. یادتان نیست! برای تنهایی شما گریه می کردم. پسرم سه ساله بود. چهار دست و پا گاگُله می کرد. به همه لبخند می زد . کسی نبود بغلش بکند. همان گوشه خوابش بُرد