فرهنگ و هنر

تا اینجا تنها از گسل‌هائی یاد کردم که با آلودگی زیستبوم بر هستی ما و دیگر زیندگان خاک دهان گشوده‌اند. شاید همه‌ی این گسل‌ها و حتی گسل پایان منابع انرژی راه حل داشته باشند. ولی مشکل اصلی اینجاست که این گسل‌ها در دل گسل‌های جهان انسان دهان گشوده‌اند.
من با زردشت بزرگ سر مجادله دارم: ای بسا آنچه به ظاهر و در کوتاه مدت عملی از سر قصد و اختیار باشد در باطن و در بلند‌مدت چنان تباهی‌هائی به بار آورد که که با بهره‌های اندک آغازین قابل قیاس نباشد؛ گو در ‌آغاز کار نیتی خیر و مقصودمند در کار بوده‌باشد یعنی انگیزه از قصد و اختیار ناشی شده باشد.
انسان همۀ قوانین طبیعت را به بازی گرفته‌است. بی‌این که خود بتواند قانون نوینی را بر طبیعت حاکم کند و یا بتواند از چارچوب قانونمندی‌های طبیعت به در آید: به قول شاملوی خودمان زندانی ستمگریست که به آوای زنجیرش خو نمی‌کند.
تنها بخشی از اسطورۀ آدم و حوا که به دل من می‌چسبد همان وسوسۀ شیطانی آگاه شدن است. آگاهی در این اسطوره ودیعه‌ای شیطانی‌ست. به راستی آیا شیطان آفرینش آفریدگار را دستکاری نکرده‌است؟ اگرنه این حجم عجیب و غریب مغز برای نیمه‌میمونی که خلق شده‌بود تا همچون دیگر جانوران بخورد و خورده شود چرا؟
می‌دانم این نوشتار خورای خوانندگان شتاب‌زده‌ای نیست که پای برخی از نوشته‌های سیاسی و شبه سیاسی را کامنت‌باران می‌کنند و مرا کلافه کرده‌اند در کنترل صفحۀ شما. دلم می‌خواهد ولی اگر چندتنی آن را می‌خوانند بیندیشند به آنچه می‌نویسم. بنا براین قسطی می‌نویسم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
من مسعود رجوی، متولد 1325در خاك پاك طبس، شماره‌ی شناسنامه 100هزار، در این تاریخ، یعنی در سرفصل اصلی و تاریخی انقلاب نوین ملت ایران، یا همان قیام پرشكوه و شكوهمند تاریخی 15 خرداد 1342، 17 سال بیشتر نداشتم. دانش آموز بودم. خانواده‌ام مذهبی بود. آقاجونم تو شهر طبس محضردار بود. دو تا داداشامو آقاجونم فرستاده بود فرنگ درس بخوانند. كاظممان را می‌گفتند برای ساواك كار می‌كند. پای آن‌هایی كه می‌گویند و اسنادش را از توی اسناد اداره‌ی ساواك پس از انقلاب شكوهمند اسلامی و ضد سلطنتی كشف كرده‌ و درآورده‌اند.
این سروده ای از سال ها پیش است که در رِثای سنگسارِ انسان، نوشته ام. کُشتن بشریت به هر شیوه و طریق، نفرت انگیز است. این بختک و کابوس کِی می رود ز یادِ جهان! امروز با شنیدن خبرِ اعدامِ شهلا جاهد، بغضی گلوی من را می خراشد و مثلِ همین آسمانِ سربی و سرد و گرفته؛ نه می بارد و نه رهایم می کند رضا بی شتاب «و آواز دادند که:سنگ دهید. هیچ کس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار می گریستند... پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند» [بیهقی]
نامه سعیدی سیرجانی به علی خامنه‌ای پیش از قتل توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی - شانزدهمین سالروز قتل زنده یاد سعیدی سیرجانی - چهارم آذر برابر است با سالرزو قتل ناجوانمردانه «علی اکبر سعیدی سیرجانی» نویسنده آزاداندیش و شیرین قلم ایرانی که در در چهارم آذر 1373 توسط ماموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در زندان کشته شد. یادش به خیر و روان اش شاد سعیدی سیرجانی که خود قتل قریب الوقوع اش را پیش بینی نمود و هرگز پاپس نکشید.
یه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... ! تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند.. ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،