فرهنگ و هنر

خسته شدیم، بسکه تو این مدت (بیش از رُبع قرن ناچیز ) تو سر و مغز هم زدیم، و هی از طریق رادیو و تلویزیون، تلفن، پالتاک و سایت، وبلاگ، مصاحبه، درد دل و گفتگو کردیم و در باره صحت و سُقم ِ مبارزات مردم مون و شیوه مبارزه شان نظر دادیم!
خنده اش جادوی عشق/ با سرانگشتش چو گلبرگِ بهار/ چرخِ دیگر زد قلم/ بر بوم، آزادی نوشت/ رنگدانه در تَعَب/ می تراود همچو تب/ از در وُ دیوارِ سردِ این حصار/ چشم بستم باز این تصویرِ کیست!
حاج کریم اهل شیراز و مقیم این شهر، یک مغازه دار و لوازم فروش ساده و بس مهربان و پرکار و صادق بود که همسر و چهار فرزند دختر و پسر داشت. حاج کریم قبل از حج رفتن در بازار شیراز کار می کرد و دو سالی بود که این مغازه را باز کرده و تازه هم از زیارت حج برگشته بود. پسر بزرگش محمد ازهمان سن هفت سالگی هنگامی که هر روز از مدرسه بر می گشت، یک سر به مغازه پدرش می آمد و به او کمک می کرد. او حتا روزهای جمعه و تعطیلات مدرسه هم یار و یاور پدرش بود.
از خرزبون بسته،حدالاقل بخشی از روستائیان عزیز کشورمان، مثلأ: برای شخم زدن زمین و یا حمل و نقل وسواری استفاده می کنند، ولی در وصفشیراین حیوان درنده همین بس که مانند این آخوندهای بی اصل نسب، جز پاره و پوره کردن آدمها و خوردن آنها کار دیگری از دستش بر نمی آید . حتی آفتابه را نمی توان با این جنایتکاران رژیم جهل و نکبت ، مقایسه کرد ، چرا که بالاخره آفتابه برخلاف سران حکومت جمهوری اسلامی درمواقعی خدمتگذار مردم است و کسی نمی تواند مُنکر این قضیه باشد.
انتظار, لحظاتی که هیچ بشری مایل نیست آنرا سپری کند. دراین دقایق هرلحظه ای بمدت زمان طولانی تری تبدیل میشود. گوئی که زمان منجمد شده است. الا اینکه واقعه ای شاد ی بخش باشد. نام وبوی بیمارستان بطورناخودآگاه مرا بیاد انسانهای فقیر وتنگدست می اندازد. دراینجا فقر ازنظر محدودیتهای جسمی ویا روانی است و شاید هم هردوی آنها. این محیط یاس آور مرا همچنین بیاد زندان تاریک وبیروح می اندازد. هنگامیکه قدم به چنین محیطی میگذاریم متوجه میشویم که درزندگی هیچ چیز به ما وفادار نیست حتی بدن خودمان.
تو گُل بودی مو گُلدون این چه خوابه/ خداوندا تو دونی این عذابه/ اگه گلدونِ عمرُم رو شکستی/ هنوزُم بوی گل در پیچ وُ تابه/ نظر در هر چه می بندُم تو بینُم/ به هر سو می دوُم راهُم سرابه/ شبُم تاریک وُ روزُم مُرده انگار/ فقط اشکُم به دیده چون شهابه/ به دل گفتُم خبر داری تو از یار
بازوی قوی کوه تحت کتف وبینی وموهای آشفته وپریشان ماه به روی ابردیگری که تکیه گاه نامیده میشد گم گشت. شانه پهن او ماه را بغل کرد. سپس اطراف او به سیاحت پرداخت. نقشه کشورهای دور وروزهای فراموش نشدنی را به روی پوست ظریف وکشیده اش ترسیم کرد. زوزه های شب درگوشه ای ازآسمان لایتناهی نیمه روشن وتاریک, سکوت را برانگیخت. شب خیالی اطراف ماه حساس وفرهیخته منقبض شد. هرنفس برآمده بین قلبهای آنها زنگ نامووزون ورخوت تاریکی را رها کرد. گردش دست کوه زیر ابر نرم ومطبوع ماه, گرمی خاصی به او عطا کرد
اوباما: محمودی جون، تو هم با این هوش و ذکاوت صاحب‌الزمانی‌ات،واقعأ باید جایزه نوبل امسال را به تو می‌دادند ! اولأ امام حسین ۱۴۰۰ سال است که شهید شده ، دومأ آن بزرگوار می‌دانست که یک روز من رئیس جمهور می‌شم! و باید با تو صحبت کنم! از این رو وقتی بچه بودم هر شب یک ساعت تو خواب با من فارسی کار می‌کرد! احمدی نژاد: اولآ تا این شیرین خانم است فکر نکنم بگذاره جایزه‌ای به من بماسه! دومأ، ببخشید ثانیأ، خودمونیم، امام حسین که عرب بود، چطور فارسی بهت یاد داده است!؟
یه نگاه به خودت بنداز......بعد از سی ســال....هنوز حقوق بشر را زیر پا میگذاری....هنوزم داری تو زندان آدم میکشی....بدبخت فلک زده!
جوش و خروش زمین بوی آشنائی می دهد.سکوتم می لرزد در این پریشانی هوا و انگار زمین تسخیر عشقی پنهانی است.امواج یخزده از شراره های داغ زمین عاشق و مست به دریا پناه می برند.من کر گرفته ام از چوبهای آتشین. من بر انگیخته ام و لبی تر می کنم از این شراب کهنه ی خانگی.خانه پر از گلهای بهاری است و هیاهو در جنگل بیدار .در کف دستانم بوی اسکناسهای بچگی ام مرا مست می کند .انگار همان پیراهن گل گلی بهاری را بر تن کرده ام .مادر در تکاپو است ومادر بزرگ برای گلهای حسرتی دعا می خواند