فرهنگ و هنر

احمدی نژاد آن خس و خاشاکِ تو امروز
شد دشمنِ شورشگر و بی باکِ تو امروز
امیدِ مویزی که از این مزرعه تان بود
در خمره شراب آمده از تاکِ تو امروز
آهای چه نشسته اید از همه جا بی خبر ! / پس بشنوید از من ِ راوی با خبر !/ باز خیمه شب بازی انتخابات شروع شد/ قلع و قم فله ایی کاندیداتورها دنبال شد/ باز نظارت استصوابی شورای نگهبان که کوس رسوایشان پیچیده است در حهان .
طی 30سال گذشته ،حکومت اسلامی در ایران آنچنان سیستمی آفریده است که در تمام این سالها مردم خود انتخاب گر جلاد فکری و جسمی ،فرهنگی،اقتصادی ،ملی خودشان بوده اند که همه اینها باعث شگفتی جهانیان شده است!جهانیانی که سالها به هوش و استعداد ایرانیان حسرت می خوردند اما اینک سالهاست که شاهد این ماجرای تلخ شده اند که چگونه این مردم اسیر خنیاگران اهریمن صفت گردیده اند؟
شب با لبانِ تاریک
خاموش می خواند
فراموش می شوم / چو کولیانِ در گذر
اگرمسافر معمولي نباشي و بخواهي با هر كدام به درد دل بنشيني مي تواني كتابي بنويسي پراز داستان هاي متفاوت داستان هاي آدم هايي كه اگر چه در اين گوشه از دنيا به حاشيه رفته و در حافظه ي فراموش شده ي جامعه جا خوش كرده اند ولي با تلاش و اميد سعي دارند تا در واگن هاي مترو سهم خود را از زندگي بيابند. سهم آنان از زندگي واگن هايي است كه از پي هم مي آيند ، هرچه واگن ها انبوه تر خوشبختي افزونتر. كتاب را ورق ها بسيار خواهد با نامي آشنا: انسان ها و واگن ها .
«محمود» جان/ از «مرگِ رنگ» مگو/ از دلِ شکسته ی شاعرانِ شباهنگ/ وان نقش های عاشقانه ی رؤیا/ بر تار وُ پودِ یاد/ از تاک ها که رها می شوند / لحظه لحظه در آینه / چون گیسوانِ یار/ افشان وُ روشن به روی دار/ زآوازِ ناتمام/ رمزی بگو
خسته شدیم، بسکه تو این مدت (بیش از رُبع قرن ناچیز ) تو سر و مغز هم زدیم، و هی از طریق رادیو و تلویزیون، تلفن، پالتاک و سایت، وبلاگ، مصاحبه، درد دل و گفتگو کردیم و در باره صحت و سُقم ِ مبارزات مردم مون و شیوه مبارزه شان نظر دادیم!
خنده اش جادوی عشق/ با سرانگشتش چو گلبرگِ بهار/ چرخِ دیگر زد قلم/ بر بوم، آزادی نوشت/ رنگدانه در تَعَب/ می تراود همچو تب/ از در وُ دیوارِ سردِ این حصار/ چشم بستم باز این تصویرِ کیست!
حاج کریم اهل شیراز و مقیم این شهر، یک مغازه دار و لوازم فروش ساده و بس مهربان و پرکار و صادق بود که همسر و چهار فرزند دختر و پسر داشت. حاج کریم قبل از حج رفتن در بازار شیراز کار می کرد و دو سالی بود که این مغازه را باز کرده و تازه هم از زیارت حج برگشته بود. پسر بزرگش محمد ازهمان سن هفت سالگی هنگامی که هر روز از مدرسه بر می گشت، یک سر به مغازه پدرش می آمد و به او کمک می کرد. او حتا روزهای جمعه و تعطیلات مدرسه هم یار و یاور پدرش بود.