فرهنگ و هنر

به خاطره ی چاک چاکِ سعید سلطانپور
ديری نمی گذرد در سال شصت در شب ِ داماديش به دام ِ جانيان ِ تازه از راه رسيده می افتد و در اندک مدتی صدای سپيدش سوراخ سوراخ می شود و از بلندای ِ خود، فرومی افتد. اما نمی ميرد.
خانه به خانه. سينه به سينه. مرز به مرز، قد، راست می کند
گرمادر بیرون ساختمان بیداد می کند .تمام در وپنجره های خانه را بسته، در هوای خنک حاصل از کار چند دستگاه خنک کننده تن به خواب نیم روزی آرامی سپرده ام .
کسی به پنجره اطاق می کوبد! نگاه می کنم کسی را نمی بینم. پلک هایم را بر هم می گذارم .باز کسی محکم تر به پنجره ضربه می زند .بلند می شوم بطرف پنجره می روم.پشت پنجره "ماکا "خانم گربه سیاه سفید
کمی آن‌طرف‌‌‌تر در قسمت ویران‌شدۀ آربات جدید، بالاتر از خانۀ پوشکین گروهی از نوازندگان ملودی‌‌های تند روسی را می‌نوازند. صدای بالالیکا، رقص طلب می‌کند. تنی چند از ولگردان دائمی این کوچه، لولِ لول خود را با ریتم موسیقی تکان می‌دهند. سه مرد و دو زن، زنی با پیراهن سفید که از زور چرک به سیاهی می‌زند با بطری‌ای در دست و کفش‌های سرخ پاشنه‌بلند در وسط کوچه با زن دیگری می‌رقصد،
از کوچه بن‌بست عبور میکنم . داخل کوچه اصلی می‌شوم، کنار تکیه اکبریه مقابل خانه بهیه خانم می‌ایستم. صدای آرام به هم خوردن میله‌های بافتنی او را می‌شنوم.احساس می کنم سرتا سر کوچه پر از کلاف‌های رنگارنگی است که انتهای آن ها به خانه بهیه خانم به میله های کاموا بافی او ختم می گردد.
تا نگردد سلطه سرمایه داران، سرنگون کارگر هرگز نگردد شادکام و کامکار
نوشته "مقایسه ( سومری- ترکی)" در چهار قسمت تنظیم شده و هر قسمت دارای نسخه PDF خاص خودش است.
متن حاضر تنظیماتش جدید است. تصاویر اندکی دارد، و در مواردی مطالب پیشین کمی خلاصه شده،
وتصحیحاتی هم در هر دو نسخه ( جدید و پیشین) انجام گرفته است...





این سرگذشت تلخ پسری روستائی بنام اصحاب علی است که روستا برایش کوچک بود! شهر بزرگ! با هزار امید وآرزو از روستایش به زنجان آمده بود. کارگری می کرد، شعر می سرود در گروه سیاسی وکوچک برادر دانشیان قرار داشت. چشمان سبز وساکنی داشت بی آن که پلک بزند در چشمانت خیره می گردید و شعر می خواند . صورت ناهمواروپر سالکش یادگاری از آبله کودکی و نشانی از فقر را با خود حمل می کرد .