فرهنگ و هنر

پاسخی به یاوه گویان
خیلی خوب شد که عاقبت فرزندان مرحوم ادیب برومند که روزه‌ی سکوت گرفته بودند پس از یکسال و یک ماه افطار کردند و با ابراز نظر‌های خنده‌دار بی‌پر و پایه‌ی ضد و نقیض از پدر مرحوم مغفور خود به خیال خویش دفاع کردند.
"مهاجرت "بخش چهل وچهارم

جنازه را مجددا دفن می کنند. اما بار دیگرعمل تکرارمی شود ونهایت منجر به دستگیری زن قناد میگردد. زن قنادی که کارش پختن کیک هائیست با نماد یک کلیسا. کلیسائی که ویران شده وهنوزنقش آن به شیرینی در ذهن او مانده است.
مشتریانی که از پنجره کوچک این کیک ها را می گیرند
مسعود امینی(م. روان‌شید) شاعر، نویسنده، و روزنامه‌نگارِ ساکن سوئد اعلام کرد:
بعد از سال‌ها کارِ یک‌نفره برای گردآوری و نگارشِ «فرهنگِ واژه‌های هم‌آوا»، سرانجام این کتاب به دستِ چاپ سپرده شد و در پایانِ ماه اکتبر(مهر) آماده‌ی پخش خواهد بود.
هیچ زمان و هیچ رویدادی نتوانست نقشی را که مدرسه حزبی در شناساندن اردوگاه سوسیالسم و جامعه شوروی حداقل برای من بازی کرد بازی نماید.مدرسه حزبی جام جهان نمائی بود که اگر بدقت در آن خیره می شدی احوال ملک دارا بر تو عرضه می کرد.
از یکی پرسیدند: شما برای مسافرت نوروزی امسال چه برنامه ای دارین؟ گفت: بسم الله الرحمن رحیم. والله ما تصمیم گرفته ایم اگه امام رضا امسال طلب کنه، با عیال و بچه ها بریم دوبی!
خلاصه این هم حکایت ماست دیگه! چه کار کنیم!؟ روی سلیقه موسیقی با هیچ کس نمیشه بحث کرد و اساساً چنین کاری اشتباه هست.
«چمدانی کوچک در کمدی قدیمی» بازگو کننده‌ی نوشته‌ها، عکس‌ها، لباس‌ها، یادگاری‌ها،… از سر‌گذشت نسل‌هائی‌ست که با گلوی زخمی آزادی را فریاد زدند. چمدان‌های بزرگ یا کوچکی که مادران، پدران و همسران اعدام شدگان گرفتند و در کمد‌های قدیمی قرارشان دادند تا دلتنگی‌ها و درد‌های خود را با صاحبان این چمدان‌ها بگویند. همان داستان فریاد فروغ فرخ‌زاد است، زمانی که در تاریکی درون کمد می‌نشست و فریاد می‌زد.
"مهاجرت "بخش چهل دوم
مدتی پس از بازگشتم بکابل قراربراین شده بود که برای گذراندن یک دوره شش ماهه بمدرسه حزبی در مسکو بروم. مدارس حزبی دو دوره شش ماهه وسه سال داشتند که دوره سه ساله آن مدرکی معادل لیسانس می داد که ارزش اجتماعی نداشت
زمانی که برای اولین بار کتاب «تابوت زندگان»، نوشته هما کلهری را در دست گرفتم و متن پشت جلد آنرا خواندم، احساسی گنگ توام با کنجکاوی به من دست داد. بعد از حدود ۳۵ سال بی‌خبری از هما، حالا کتاب یادنوشته‌هایش را در دست داشتم. حدس می‌زدم که بعد از این همه سال، قلم بدست گرفته تا مراحل بریدن، تواب و نگهبان شدنش را توضیح دهد‌ و شاید هم به افشای آنچه که در پشت سلولهای زندان، دور از چشم ما زندانیان رُخ داده بود، بپردازد. اما... زهی خیال باطل!
دیگر پشت پنجره نمی ایستم !بیرون را نظاره نمی کنم! پنجره ها را بسته ام طوری که هیچ صدائی از بیرون را نمی آید ! حتی پرده ها را هم کشیده ام !دیگر نه طاقت دیدن دارم ونه طاقت شنیدن .تنها بعد از نیمه شب که شهرتن بیمار وتب دار خود را به تاریکی وسکوت می سپاردبه ایوان می روم برشهر خفته نظر می کنم .