فرهنگ و هنر

چشمانش را که از ورای پنجره های بزرگ اطاق بدور دست خیره شده اند بطرفم بر می گرداند:" هرگز برای شما امکان ندارد که نقش قبیله ونقش ریش سفیدان قبیله را درک کنید!من هرگز قادر نیستم برای شما آن شب آخری که من را از طایفه خود ،از خانواده خود از همسرم] بجه هایم جدا ساخته بیرونم نها دند توصیف کنم تمام دهکده خالی شد از ده بزرگ ما من ماندم با چندحزبی مانند خود!همه رفته بودند. خانه های خالی دهکده ارواح. دلم برای شاگردانم تنگ می شود نام همه آن را خاطرمی آورم.
هی طالب الاَباطیل!
حریفِ بی‌هراس تو منم،
نه دختران شیرخواره‌ای
که به نکاحِ کفتار
نجس کرده‌اید.
به کابل بگو
ما
خویشاوندانِ خانه‌زادِ نور
هنوز هم
سیاه‌پوشِ همان سردارِ سپیده‌دم‌ایم،
هنوز هم
خورشیدخوانِ هزار و یکی ذره‌ایم،
پنج انگشتِ یک دست و
پنج‌شیرِ یک دره‌ایم.
سال نو تحصیلی فرا میرسد با مشکلات عدیده معیشتی، تحصیلی و مرگ و میر ناشی از کرونایی که حکومت اسلامی بر مردم تحمیل کرده است. مشکلات عدیده به واسطه سیاستهای دزد سالارانه جمهوری اسلامی دمار از روزگار خانواده ها در آورده و موجب آن شده که بیش از ۵ میلیون دانش آموز از تحصیل باز مانده و خانواده های بیش از ۲ میلیون دانش آموز براساس آمار خود جمهوری اسلامی حتی توان خرید دفتر را نداشته باشند.
نمی دانم چه میزان قادر خواهم شد با باز گوئی هفت سال خاطرات وچشم دید های خود در افغانستان بخشی از حوادث وواقعیت ها را باز گو نمایم.
شش سا ل کار درروز نامه "حقیقت انقلاب ثور"ارگان رسمی حزب دمکراتیک خلق افغانستان. این امکان را برایم فراهم آورد که بعنوان خبرنگار داخل مردم بروم،پای صحبت شان بنشینم. با اعضای بالای حزب گفتگو کنم وتا حد ممکن نزدیک بواقعیت بنویسم.
زمانی که ابتدا به دعوت ناشر تصمیم گرفتم این کتاب را منتشر کنم، تنها به یک موضوع اندیشیدم: کتاب های دانشگاهی درباره مهاجرت روابط اتنیکی در سوئد از منظر بررسی " ویژگی های فرهنگی" متفاوت مهاجرتباران فراوان است. اما کتاب درسی دانشگاهی به زبان سوئدی که درآن به مهاجرت و نروابط قومی از منظر قدرت و نظریه "میان برشی" (اینترسکشونالیتی) پرداخته باشد، بسیار نادر است. چاپ تآزه کتاب که در آگوست 2021 منتشر شد متشکل از 21 فصل و حدود 500 صفحه است که با همکاری 24 پژوهشگر از دانشگاه های مختلف سوئد تهیه شده است.
یکسالی میشه که با این طرح ها آشنا شدم. همان زمان هم بشدت تکان خوردم و بی پناهی این دختر تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. غرور، خشونت و جنون و سرنوشت غم انگیزی که بر او تحمیل شد، ذهنم رو بخودش مشغول کرده بود. تردید داشتم بتوانم مستقیماً به طرح چهره اش نگاه کنم. تا اینکه دیشب باردیگر بیادش افتادم و رفتم و عکس هایش را از توی اینترنت بیرون کشیدم:
برگردان: 
گلناز غبرایی
وقتی که درْ را زیر نور لامپ گشود، زنی از تاریکی بیرون پا به روشنایی گذاشت و پرسید :«می‌توانم با شما حرف بزنم؟»
زن را نمی‌شناخت . غروب بود و او خسته بود. تمام روز را در مطب کار کرده بود. مطبی که چند سال پیش فروخته بود ولی همچنان بیماران قدیمی خود را ویزیت می‌کرد ، گاهی هم مراجعین جدید می‌خواستند که او معالجه شان را به عهده بگیرد. اما تا حال پیش نیامده
چندباری که بالاجبار از همان سمتی که "کاشی زای" اطراق میکرد، گذر کرده بودم هیچگاه مشمول آزار احتمالی او نشده بودم. او گاه نگاهی گذرا به عبور و مرور افراد می کرد و گاه روی چهره ای و فردی مکث می کرد؛ چه جوان و چه زن یا مرد. اما علیرغم همه اینها، بخاطر روایت هائی که پیشتر از آن از این و آن شنیده بودم، شش دانگ حواسم را متمرکز میکردم که مبادا به من نزدیک و احیاناً دستی به بدنم بکشد. میدانستم که قدرت مقاومت و جدال ندارم اما، برای فرار خودم را آماده می کردم...