فرهنگ و هنر

از یکی پرسیدند: شما برای مسافرت نوروزی امسال چه برنامه ای دارین؟ گفت: بسم الله الرحمن رحیم. والله ما تصمیم گرفته ایم اگه امام رضا امسال طلب کنه، با عیال و بچه ها بریم دوبی!
خلاصه این هم حکایت ماست دیگه! چه کار کنیم!؟ روی سلیقه موسیقی با هیچ کس نمیشه بحث کرد و اساساً چنین کاری اشتباه هست.
«چمدانی کوچک در کمدی قدیمی» بازگو کننده‌ی نوشته‌ها، عکس‌ها، لباس‌ها، یادگاری‌ها،… از سر‌گذشت نسل‌هائی‌ست که با گلوی زخمی آزادی را فریاد زدند. چمدان‌های بزرگ یا کوچکی که مادران، پدران و همسران اعدام شدگان گرفتند و در کمد‌های قدیمی قرارشان دادند تا دلتنگی‌ها و درد‌های خود را با صاحبان این چمدان‌ها بگویند. همان داستان فریاد فروغ فرخ‌زاد است، زمانی که در تاریکی درون کمد می‌نشست و فریاد می‌زد.
"مهاجرت "بخش چهل دوم
مدتی پس از بازگشتم بکابل قراربراین شده بود که برای گذراندن یک دوره شش ماهه بمدرسه حزبی در مسکو بروم. مدارس حزبی دو دوره شش ماهه وسه سال داشتند که دوره سه ساله آن مدرکی معادل لیسانس می داد که ارزش اجتماعی نداشت
زمانی که برای اولین بار کتاب «تابوت زندگان»، نوشته هما کلهری را در دست گرفتم و متن پشت جلد آنرا خواندم، احساسی گنگ توام با کنجکاوی به من دست داد. بعد از حدود ۳۵ سال بی‌خبری از هما، حالا کتاب یادنوشته‌هایش را در دست داشتم. حدس می‌زدم که بعد از این همه سال، قلم بدست گرفته تا مراحل بریدن، تواب و نگهبان شدنش را توضیح دهد‌ و شاید هم به افشای آنچه که در پشت سلولهای زندان، دور از چشم ما زندانیان رُخ داده بود، بپردازد. اما... زهی خیال باطل!
دیگر پشت پنجره نمی ایستم !بیرون را نظاره نمی کنم! پنجره ها را بسته ام طوری که هیچ صدائی از بیرون را نمی آید ! حتی پرده ها را هم کشیده ام !دیگر نه طاقت دیدن دارم ونه طاقت شنیدن .تنها بعد از نیمه شب که شهرتن بیمار وتب دار خود را به تاریکی وسکوت می سپاردبه ایوان می روم برشهر خفته نظر می کنم .
خواب دیده ام دارم یک اتوبوس برقی رو در رشت رانندگی می کنم. وضعیت من طوری بود که انگار برای اولین روز استخدام شده ام. چند تائی مسافر دارم و حتی با نگاهی از توی آینه دیده ام که همه آنها ماسک زده اند و از این نظر احساس کردم مرا برای سبک سری در این قضیه کسی نمی تواند مورد مؤخذه قرار دهد
مراسم بزرگداشت انقلاب اکتبر در کابل!
اواسط ماه آبان بود؛ قرار شد یکی دو برنامه هنری و منجمله کارهای نمایشی در این برنامه اجرا کنیم. با طرح و پیشنهاد زنده یاد عمو بهزاد - محمود نوری - من و او یک نمایش دو نفره آماده کردیم و در کنار آن همراه با چند تن طرح نمایشی را آماده کردیم تا برای کودکان برنامه اجرا کنیم.
"مهاجرت"قسمت چهل یکم

اما محله "نوی پوت ،راه جدید "یا اصطلاحا بازار برنج یکی از محلات ازبک نشین پر جمعیت بود که اکثر خانواده های ازبکی در خانه های قدیمی حیاط دار زندگی می کردند.خیابان عریضی که از وسط شهر می آمد از محله نوی پوت عبور می کردوبه جاده فرغانه منتهی می گردید.
خیابانی که محله را بدو بخش شمالی وجنوبی تقسیم می کرد.درقسمت شمالی عمدتا خانه های قدیمی حیاط دار
"مهاجرت" بخش چهلم
چرا که:
عواطف گذشته، دوستی هائی که به سالهای قبل از انقلاب و سپس به روزهای انقلاب می رسید، از مجموعه ما یک خانواده ساخته بود. روابطی دوستانه و خانوادگی، یکدیگر را می شناختیم و با سرنوشتی و عقیده ای مشترک دور هم جمع شده بودیم. داشتن مقام و موقعیت تشکیلاتی شاید برای برخی افراد بسیار مهم بود، اما این اساس کار را تشکیل نمی داد. مبنا،