"جان" Can (متن کامل)*

همه جا مملو از این سایه هاست. سایه هایی که گرهگاههای آنها هویت انسانی و سرزمین زیبا و سحرانگیز ما را شکل میدهند. "ما و خانه یمان" را میافرینند.
دراین خلا، در میان بی چهرگان، تصاویر زیبای نفَسمهایمان رهایم نمیکنند. و مرهم زخمهای خون چکانم هستند.
از گره «تو» در اعماق وجودم بگویم. از تو که -روی صخره در میانهء دریا از تشنگی فریاد میزنی- و نه از گودال که آنقدر بو میدهد که نیازی به شامه سگ گونه نیست.
این چشم انداز نوین «دوست داشتن خود و دیگری ست»، که چبود و هستی« جان شیفته» را پدید میاورد.

1

«...چرا فکر میکنم  تو « خوبی»؟ من فکر میکنم همه ی انسانها خوب اند. 
تنها محیط و تربیت و جامعه ی بد است که زشتیها را در مسیر زندگی به آدمها میدهد. خوبی تو نه به خاطر سخنان و نوشته هایت است، اگر چه آنها هم مهم اند، بل به خاطر «انسانیت» توست. به خاطر شناختت از زشتی و زیبایی های انسان ، محیط و طبیعت ، و با همه اینها دوست داشتن آنها، و انعکاس عاشقانه یشان در زندگی و کارهای قلمی ست، که «عملی» ارزشمند از سوی یک  انسان ، یک هنرمند میتواند باشد. من همه اینها را در مقوله «انسانیت» خلاصه میکنم. این «خوبی» به خاطر شناخت و سناساندن تو، و به خاطر «شناخت دیگری»، از توست. 
دوست داشتن زشتیها به معنای نفی یأس و"تلاش آگاهانه و امید انگیز" برای رسیدن به زیبایی هاست.
چه میتوان کرد، طبیعی ست خردمند خوبی و خوبیت را دوست دارد. حتی در حد شیفتگی. «چگونگی خصلت خوبی» نسبت به نگرش آدمها متفاوت و متضاد است. هرکس یک چیز را خوب مییابد و گاهاً شیفته اش میشود.
نگاه به «خوبی انسان» و محیط گوناگون است : خوبی یا «روح و جسم» هر دو را دربر میگیرد و یا «یکی از آنها» را؛ و یا هیچکدام را؛ که اینجا نفس « جبر و اجبار ِ» « زیستن» بر آدمها چیرگی دارد، و «خوبی»مسخ میشود.

شیفتگی گاهاً فقط «روحی»ست. یک نسل دلباخته صمد بهرنگی بود. منهم شیفته او هستم. شیفته چگونگی زندگیش. نسلها عاشق دنیای روحی گاندی و ماندلا بودند. بتتینه فون آرنیم ازآغاز جوانی تا دم مرگ که بعد از درگذشت گوته اتفاق افتاد دلباخته دنیای روحی گوته بود؛ و نامه ها و آثاری که در این مورد نوشته جزو ادبیات کلاسیک آلمان است.
اینجا شیفتگی از «درک» بر میخیزد. تا کسی به درد و غمت به مسایل زندگیت پاسخ درست ندهد جایگاهی در روانت نمییابد.
در اندیشه بتتینه همه میتوانند گوته را دوست بدارند ولی هیچکس نمیتواند و نباید این شیفتگی را از او بگیرد، حتی خود گوته. چرا که دنیای روحی یک انسان متعلق به همه است. شناخت و انتخاب مستقل و آزاد خود اوست.شاملو نام این پدیده را عشق عمومی نهاده است.
توجه ارزشمند گوته به این دلباختگی آگاهی و نیرویی به بتینه داد که او توانست در حرکتهای اجتماعی برای زندگی بهتر گامهای بسیار مؤثری بردارد.
حیات بعضی انسانها به کسانی که خود را مرده احساس میکنند زندگی نوینی میدهد و آنان را برای تغییر محیط نیرومند میسازد. گرچه آنها شخصاً خود را مرده احساس کنند. در برهه هایی از زندگیم، تو و صمد و برخیهای دیگر چنین نقشی داشته اید و داشته اند.

آن «معصومیت و شناختی» که تو و صمد از زشتی و زیباییهای محیط و آدمها و اشیاء به خواننده منتقل میکنید حاوی چنین مفهومی ست:« ما میتوانیم محیط و آدمها را با دوستداشتنمان تغییر بدهیم. دوری از زشتیها خود شیفتگی به زیباییهاست ».
تو حق داری خوشحال باشی از اینکه با تمام «یأسی» که داری کار و زندگیت به دیگران که حتی نمیشناسیشان، و حتی به علت اختناق از حق دیدنشان نیز محروم هستی، حیات تازه ای میدهد. فکر میکنم شاید زندگی یعنی این. این «شادی» و دیگر هیچ. دقیقاً این «حیات بخشی» بدیگری،در حیات بودن شخص را برایش خاطر نشان میسازد.
وجود «زندگی نوین» نفی «مردگی» ست.دادن «هستی» نو به دیگری ست.
آنکه زندگی میدهد تبدیل به «هستی و نیستی» دیگری میشود؛ و در مقوله «امید» میگنجد.
تو فقط وقتی میتوانی این امید را بشکنی که تغییر ماهیت داده باشی. بعضی ها نمیتوانند ماهیت خوب و زیبایشان را تغییر بدهند؛ و تو از آنهایی. این را نه درک و شناخت کسی، بل «کار و زندگی» تو میگوید.
برای «کار و زندگی» خیلی ها از اینجا و آنجا فراوان «کاغذ» جمع کرده اند ،گرچه کار مثبتی ست ولی چون فاقد « خلاقیت» و لاجرم تأثیر در محیط بوده اند تبدیل به مردگان زنده شده اند. بعکس خیلی ها هم بدون این کاغذ ها بعلت کیفیت و تأثیر کارشان جاودانه شده اند. در حقیقت عامل «کار و زندگی» تعیین کننده است.
زندگی دادن به دیگری دردست تو نیست. در دست «چگونه زندگی کردن» توست، که هم به تو زندگی میدهد و هم به دیگری. اینجا چیزی که میشکند یأس و مردگی ست، و چیزیکه زاده میشود زیباییهای زندگی ست.

2

میگویی: « به محیط که نگاه میکنی فقط بالا میاوری»؛ "هدایت" این جان شیفته هم از این محیط پست و نکبتاری که دوره های طولانی اسیرش شده ایم «قئ» اش میگرفت و به قول خودش «فقط کرمهای سفیدی را میدید که در هم میلولند». مثل تو میخواست زندگی و انسانها را زیبا ببیند؛ چرا که در شرشت روحش عاشق زیباییهای زندگی و انسانها و طبیعت بود. او در آتش این دلباختگی سوخت ، سو خت و نوشت، و عاقبت هم نتوانست وجود این لجنزار را تحمل کند .
اما سئوال اینست: بعد از روشن شدن زشتیها ما چه راهی برای ساختن زیباییها داریم؟ چگونه میتوانیم از این لجنزار رها شویم؟ در داستانی با عنوان «آیجان»1 نگاه دیگری مطرح میشود. آنجا که «چنناز» از بر خورد «آراز» و « خود» با برخی مسایل حرف میزند:
-«...نمیدانى او در آن هنگام چه حالى داشت و چه روزهاى سختى را گذراند. ولى پیش من ‍ هیچوقت مساله را بروى خودش نیاورد، و از درد ناله نكرد . وقتى در بارۀ «سئوگى» با او ‍ حرف میزدم تبسمى میكرد و میگفت:
-عشقِ من، آن دختر گریز پا نبود ... عشق من آیجان است ، تو هستى و آیناز است؛ ومردمیكه با همه عقب ماندگیها ‍ و بدیهایشان، دوستشان دارم .
آیجان ! ما واقعاً آدمهاى سعادتمندى هستیم . على رغم این درد ها و رنجها و بدبختیها، ‍ ما در اقیانوس عشقها و دوستیها و محبتها و فداكاریها و پاكیها زندگى میكنیم . ما عاشقان این زندگى هستیم . بكورىِ ظلمت ‍ آنرا چون شرابى گوارا مینوشیم و خواهیم نوشید.گیرم كه نیروى جهل و سیاهى بسیار نیرومندتر از ماست ، گیرم كه در راه ‍ رسیدن به آرزوهاى انسانیمان شكست بخوریم، حتى نابود بشویم، باكى نیست . این عشقها و شورها و شوقها و دوستیها و پاكیها هرگز نابود نخواهند شد. در تاریخ زندگى مردمان این سامان، انسان دوستان و نیكخواهان ، هیچوقت موفق نشده اند به آرزوهایشان جامه عمل بپوشانند، اما هرگز دلهاى فرزندان این مردم ‍ زجردیده از عشق به چنین آرزوهایى تهى نبوده است. آیجان عزیزم، میشنوى چه میگویم ؟ تكان ‍ بخور مهربانم ! چرا یخزده اى؟ تاب غمت راندارم...».
اینجا مسئله ای مطرح میشود :«دوست داشتن خود و دیگری ؛ و تلاش همگانی برای ساختن زیبایی های زندگی، با دلباختگی آگاهانه بر پایه درک عمیق مسایل .». لورکای عاشق از اسپانیا، ناظم حکمت از ترکیه، و دیگران و دیگران از همه جای جهان، اصلاً تمامیت «هنر و ادبیات» ، در این مسیر حرکت میکند. اینجا مقولاتی مثل« کینه - نفرت - دشمن - ژن و خون و نژاد و ایمان و "فقط من خودم" - و غیره» که در «نگاه عامیانه» و سنتی و لجنزاری، در نوع خود «سیاستی ست»، و نادرست، جایی ندارد، چرا که مشکلات و پدیده ها از چشم انداز نوینی مورد توجه قرار میگیرد. این چشم انداز نوین «دوست داشتن خود و دیگری ست»، که چبود و هستی« جان شیفته» را پدید میاورد. چیزیکه برای خیلیها غیرقابل درک است. جان شیفته فریادیست در خلاء.
تو به «تبعیض» اشاره میکنی. ابعاد همه جانبه آنرا در طی دوره های متمادی که بر پایه «فرهنگ استبدادی دیرین» مثل خوره هستی ما را خورده و تراشیده در نظر آوریم. از سوی دیگر توجه کنیم که گاندی مسئله «استعمار انگلستان» و ماندلا مسئله «تبعیض » را از راه همین چشم انداز نوینی که اشاره شد حل کردند؛ نه از راه «تعصب و نفرت و کینه و خشونت و جنگ و بزرگ گرایی و امپراتوریگری و انواع ناسیونالیسم». هر کدام از این راهها فرهنگ خود را دارد. فرهنگ خشونت و استبداد، فرهنگ خود دوستی و دگر دوستی و آزادی. دگر دوستی از این زاویه نگاه میکند : به جای مقصر دیدن انسانها و زبانها، " کل روابط و مناسبات" و « اصول تبعیض» یعنی خود «سیاست ضد انسانی تبعیض» اجرا شده را مقصر میداند و خواهان قطع و تغییر آنست .
میگویند: «راه رفع تبعیض از لوله تفنگ میگذرد » . روشن است که این اندیشه و بی منطقی از «فرهنگ استبدادی و دشمنی و خشونت» نشأت میگیرد و باز تاب آنست. راه رفع تبعیض نه از لوله تفنگ، بل از شیفتگی ، از دلباختگی به زندگی ، از به رسمیت شناخته شدن حق انتخاب آزادانه راه زندگی مردمان گوناگون این سرزمین، از رعایت حقوق انسان میگذرد. «راه رفع تبعیض نه از نفرت، بل از عشق به آزادی و سعادت همه انسانها میگذرد». این اهداف نیازمند فرهنگ و مناسبات نوین بین افراد جامعه است. روابط و فرهنگی لازم است که فرد بتواند سعادت خود را در ارتباط با سعادت دیگری بجوید. لازم است نگرش فرهنگ سنتی تغییر یافته و جایش را به فرهنگ غیر سنتی نوین و دموکراتیک بدهد. یعنی نیازهست که  روابط اقتصادی و اجتماعی، و روشهای تربیتی در جامعه دگرگون شده و امروزی و انسانی بشوند.  
مشکل اینجاست که ما فاقد فرهنگ «نگهداری»هستیم. از اینرو فاقد حافظه تاریخی میباشیم. جهان پیشرفته از آن ملتها و مردمانی ست که یک یادداشت کوچک، یک نامه را قرنها نگهداشته از خانواده ای به خانواده دیگر،از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند. از اینرو زیبایی های زندگی و تجاربشان منتقل شده و فرهنگ و ارتباطاتشان را میسازد.ما هیچ چیزمان را نگه ند اشته و نمیداریم. فرهنگ ما فرهنگ نابودی و گمشدگی و فراموشی ست. اسناد زیباترین ارتباطات و جانفشانها و اندیشه هایمان را قرنها و قرنها به باد فراموشی سپرده ایم. چرا که ارزش و اهمیت آنها را برای نوسازی فرهنگ و فرهنگها درک و احساس نکرده و نمیکنیم. همیشه از نو آغاز کرده و در همان پله نیز درجا زده ایم. قرنها آزادیخواهان این سرزمین آمدند و رفتند؛ اما ما در باره زندگی و اندیشه هایشان به جز آگاهی های اندک چیزی نمیدانیم . ما زیباییهای زندگیمان را با دست خودمان نابود کرده ایم . غافل از اینکه ساختن زندگی نو فرهنگ نوین میطلبد. و این فرهنگ چکیده زندگی یک یک افراد ملت و ملتهاست. همیشه به جای توجه به زندگان و زندگی، مقلد و مرده پرست و آن دنیایی بوده ایم... 


 نفسها. سایه ها. سایه هایی که "گرهگاهها"ی آنها «هویت انسانی و سرزمین زیبا و سحرانگیز» ما را شکل میدهند. "ما و خانه یمان" را میافرینند.
«به عمو ،
عمویی که هرگز نتوانستم او را ببینم
عمویی که محبت و انسان دوستیش همیشه با من است.
مهربانم، سلام مرا پذیرا باشید.
در نهایت یأس بودم که نوشته پر مهرتان، نوشته نه ، کتاب معنای شما، رسید. چنان خوشحال شدم که ساعتها گریستم...
آرزو کردم ایکاش اینجا بودید و من میتوانستم از سخنان شما بهره گیرم. آخه حیف است دریا، بدون دریا دلان.
نمیدانم از کجا شروع کنم.
در هفت سالگی از خانه پدر و مادر دوستت که با مهربانی از من نگهداری کرده بودند به خانه پدریم رفتم. آن روز ها تنها ذهنیتی که داشتم این بود که فکر میکردم آنها پدر و مادر واقعی من هستند. کم کم همه چیز را فهمیدم و دو را دور با شما آشنا شدم. از همان ابتدا به شما و خانوادیتان بسیار احساس محبت میکردم.
وقتی فهمیدم ، در زمانیکه من خرد سال و تنها بودم و هیچکس زحمت نگهداری مرا به خود نمیداد، شما و خانواده یتان با چه مشقتی از من نگهداری کردید مهر و محبت عمیقی ته دلم نسبت به انسانیت شما احساس نمودم. توجه شما به این مسایل انسانی هنوز هم برایم شگفت انگیز است.
وقتی در نوشته یتان موضوع " عشق به سعادت کودکان" را خواندم تحول عجیبی در من به وجود آمد. واقعاً برایم سئوال بود که آیا هنوز هم کسانی هستند که به سعادت کودکان عشق بورزند و برای آنها لالایی و بایاتی بخوانند ...
نمیدانم چرا دست روزگار همیشه انسانهای خوب را از ما میگیرد؟...
اکنون من با تمام علاقه در رابطه با کودکان کار میکنم. در مسیری که گذشته مشترکمان پیش پای من نهاده است...
منهم خوبم. مشتاق دیدارتان، و چشم براه نامه یتان هستم. از شعر* زیبایی که برایم نوشته اید بی نهایت ممنونم:

در روزهای آفتابی
 بسان تابستان آمدی.
و در شبهای پرستاره
بسان ماه رفتی.

با نگاههای پرحرفت
به کودکی درآمدی
بیصدا مهتاب را پوشیدی
وبهنگامیکه میگریستی خندیدی.

ستارهء نازم
شکیبا باش!
به گلبرگهای گلسرخ آغشته شو
تا بگوم:

- برفراز آسمان
ابر سیاه
گویی کاروانی بود
که به شب گذشت.
نتوانستیم ستارگان را بشماریم
ستارهء بامدادیم با تو گذشت.

چسان بگویم
از نگاههای چشم براهت سیر نشدم...

-----------

گونشلی گوندوزلرده
یای کیمی گلر اولدون.
اولدوزلو گئجه لرده
آی کیمی گئدر اولدون.

سؤزلو-سؤز سوز باخیشینلا
اوشاقلیغا دولان اولدون
سسیز گئیب آی ایشیغین
آغلاییبان گونلن اولدون.

ناز اولدوزم دایان دییم
قیزیل گوله بویان دییم:

- گوی اوزونده قارا بولود
سانکی کاروان گئجه گئچدی
اولدوزلاری سایامادیق
دان اولدوزوم سنله گئچدی

گوزو یولدا باخیشیندان
نئجه دییم دویامادیم...

به امید دیدار عموی عزیزم، عمویی که نامم را از او دارم.
قربان شما اولدوز»

3

 لپَن  Ləpən . لپن واژه ای آذربایجانی  ست به معنی آبشار.آبشار زیبای لپن در روستای زنجره یکی از دهات مرند ، میان کوهها قرار دارد. "گل لپن"، دخترکی ست موطلایی با چشمان آبی که به همراه بیش از ده برادر و خواهر، و مادر قهرمانشان، زنجیر فقر و بیسوادی و آداب و رسوم دست و پاگیر را از هم گسست ، نه تنها خود را رها کرد بلکه همه خواهران و برادرانش را هم آزاد نمود. او با اینکه خود کودک بود اما به تدریج رهگشای آیندهء همه بچه ها شد و از همه چیز زندگی خویش چشم پوشید. آغاز راه را تصادفاً با هم شروع کردیم و بعدها او به تنهایی راه را ادامه داد...
سلام ،عزیز تر از جانمان
حالتان چطور است؟ امید است هر روز که روشن میشود سرحال تر از روز قبل باشید.
نمیدانی صدایتان ،که همان لحن و جذابیت گذشته را دارد , چه امیدی در دل ما بیدار میکند. غمهایت را که غمهای همه ما و همه انسانهاست با تمام وجودمان درک میکنیم. ایکاش غمها خریدنی بود که من همه غمهای جهان را به جان میخریدم ...
تنها الگوی ما در گسستن زنجیر نادانیها شما بودید و هستید... انسانهای روشنگر از دست ستمگران چه ها که نکشیده اند...
اما هر چه بر آهن تو آتش بیشتر فشار بدهند گداخته تر میشود. این فشار ها فولاد جان را آبدیده تر میکند. مرحله ایست انسان ساز.
هفته ای دو بار ، زنگهای انشاء، من در مورد گذشته هایمان و جانفشانیهای شما به شاگردانم صحبت میکنم . هر چیزی و هر حرکتی شده داستان آموزنده ای برای بچه ها. میپرسند:« خانم معلم ، شما قهرمانان این داستانها را میشناسید یا همه آنها را در کتابها خوانده اید؟ اگر میشناسید ما را هم با آنها آشنا کنید». میخندم و جواب میدهم :« شخصیت های این قصه ها در دور و نزدیک زندگی میکنند. کسی میتواند با آنها آشنا شود که خود بتواند مثل آنها زندگی کند.»...
اجازه بدهید به جمع گذشته یمان برگردیم. میخواهم کودک آن سالها باشم و بار دیگر با هم به کوهنوردی برویم. به کوههای آبشار لپن ، که من نامم را از آن دارم. میخواهم روی برفهای سفید در دامنه ها سرسره بازی کنم و در میان آنها بدنبال « یئمیشان» - زالزالک- بگردم. دارم میبینم شما آنها را بین ما بچه ها تقسیم میکنید: «بخورید، نوش جان! اینها از پاییز گذشته در میان برفها مانده،؛ از منقار کلاغها افتاده ...».
گفته بودی فصل زالزالکها دوباره میاییم، پس کی بر میگردیم «یئمیشان» بچینیم؟...

پاسخ دادم:
دریا آهسته نفس میکشد
و کودکان گوش به افسانه ها میسپارند

در تنفس دریا و
افسانه ها
پرواز تیز بالان را به خاطر بسپار!

تغییر هوا
بهار نیست
تا بهار را نبینی
نباید آنرا باور کنی

پرستو ها
همیشه در بهار
به لانه بر میگردند.

 همه جا مملو از این سایه هاست. سایه هایی که گرهگاههای آنها هویت انسانی و سرزمین زیبا و سحرانگیز ما را شکل میدهند. "ما و خانه یمان" را میافرینند.

 ***
 
 دراین خلا، در میان بی چهرگان، تصاویر زیبای نفَسمهایمان رهایم نمیکنند. و مرهم زخمهای خون چکانم هستند. 
 از گره «تو» در اعماق وجودم بگویم. از تو که -روی صخره در میانهء دریا از تشنگی فریاد میزنی- و نه از گودال که آنقدر بو میدهد که نیازی به شامه سگ گونه نیست.

گاهی چنان نزدیکی که گرمای تنفست را روی صورتم احساس میکنم، و گاهی چنان دوری که حتی فریادم نیز بگوشت نمیرسد، نه، گاهاً من ترا در خلاء  فریاد میزنم . به رؤیاهای دوران کودکیم میمانی، که در لابلای مه غلیظ خوابها گمشده است. میتوانی یکی از آنها را بخاطر بیاوری؟ من ترا از این میانه بیرون کشیده ام. از میان همان رؤیایی که «صریحه»2 دختر ایلات فریاد میزد.

تولدت را نمیدانم که کی بود یعنی هیچکس نمیداند. خیلی پرسیده ام ، ولی بودنت را ، همیشه بودنت را ، میدانم. و همواره با هم بودنمان را میبینم. نام حقیقیت را به هیچکس و هیچ چیز نخواهم گفت. حتی پیش خودم نیز آنرا تکرار نخواهم کرد، تا طلسم و جادوی آن نشکند، و همیشه تسخیر ناپذیر بمانی.
یادم هست وقتی اولین بار با تو آشنا شدم ، هر وقت کسی چیزی از تو میپرسید،همواره پاسخت با کلمه ی «canجان» شروع میشد:

«can!جان!... !canım deجانم بگو!...canım sənə qurbanجانم به قربانت...
?can nə dedinجان! چه گفتی؟...canım sənə desinجانم برایت بگوید...»
بعد ها فهمیدم همه ترا بدین نام صدا میزنند. دیگر نامی جز این بر زبانها نبود.
تو جانت را در قالب همه میدیدی، و من هستیم را در جان تو . در معصومیتت کودکان را میبینم، و در بزرگی و شکوهت صخره ها و کوههای بلندم را. آن ظرافت و زیبایی و طراوتت که به زیبایی سیل زنبق های کنار دریاچه در بهار میماند، بگذار جاودانه بماند؛ آخر مگر صمد نگفته بود که تو شگفت انگیز زیبایی!3
شنیدن صدای دلنشینت آرزویم بود.آرزوی سالهای متمادیم. وقتی اولین بار آنرا شنیدم گفتم «هستی» ام را یافته ام. 

صدای بعضیها فقط از آن خودشان است، اما مال برخیهای دیگر، صدای دیگران را هم با خود دارد و فریاد آنان را نیز بازتاب میدهد ؛ چون جانشان در قالب همه چیز و همه کس تقسیم شده است، و تو از اینگونه صداهایی. تو هستی کوه و دشت و گشتزارانم را ، آبهای به قحطی فرستاده شده و فریادهای جان به لب رسیده را با خود حمل کرده ای...
 سنگهای آسیابی ما را به میان خود گرفته اند! جدالی در زندگی جاریست...

وقتی نزدیکی، گرفتار توام. به هیچ کار و زندگیم نمیرسم، و زمانیکه دوری، باز خوانی «آثار»ت را پی میگیرم؛ و هنگامیکه در برهوت دوری- و نزدیکیت گیر کرده ام،با خودم حرف میزنم، مانند حالا که میخواهم عصارهء زندگیمان را قطره قطره در گلوی سایه سار جانها بچکانم.
گفتم باز خوانی آثار، و نه نوشته ها. چون خیلی چیزها را زیر نام تو قرار داده اند که کوچترین ارتباطی با روح تو ندارد. ولی همه را از آن تو به حساب میاورند. از اینرو مجبور شدم یک تقسیمبندی بیرحمانه انجام بدهم. همخوان با زیبایی های زندگی و بیرون از آنها. بیرونی ها را کنار گذاشتم که موریانه زمان در موردشان تصمیم بگیرد. اما آنچه را که دقیقاً جان توست برگزیدم تا تکلیف خودم را با آن روشن کنم.
همیشه ترا فرشته دیده ام ، چرا که دوست ندارم با دیوان سروکاری داشته باشم.اما واقعیت اینست که تو نیز مثل من آمیزه ای از این دوتایی. همیشه از تصور این اژدها در جانمان وحشت کرده و دست و دلم لرزیده است. تو این دیو را در درونت تحلیل برده و به کوچکترین نقطه اش رسانده ای، اما من در جدال بین آنها گیر کرده ام. در این میان از چه چیز و چه کسی میتوانستم سراغت را بگیرم؟ از بادهای وحشی و صخره های زرد یا از چشمه ساران و خارهای بیابان، و یا از سایه هاییکه روی یخها ی جاده ها در رفت و آمد اند؟ گمشده بر لب جان! گم کردگان به دنبال گمشده خود هستند. چه کسی مرا آواز میدهد؟ من چه چیزی را فریاد میزنم؟تو حیات و زیبایی میبخشی، نیروی زندگی میدهی ! کیستی و چیستی تو؟

 براستی تو کیستی که در من ، در گذشته ام،افسانه ها و شهر و خانه ام ، و درگوشه گوشهء قلبم چنین امید انگیز و زیبا و جدایی ناپذیر جا گرفتی ای؟ در هر گامی که برمیدارم، و درهر چیزیکه مینگرم «سایه- روشن» تو، مرا به خیال و اندیشه و پرسش وامیدارد .
از آغاز آشناییمان تنها یک «سایه -روشن» گمشده  درمه غلیظ زمان به خاطرم مانده است. سایه ایکه هرگز مرا رها نمیکند. آنروز که خسته از سر کار ، کاریکه  فقط قاتل زندگی من و توست، به خانه برگشتم،  به عکس، نه به سایه ات سلام کردم جوابم ندادی ، سرپا بودی رفتی روی صندلی نشستی .حالت را پرسیدم گفتی:

« خسته و بیزارم .»
« از چی؟»
«زندگی.»
« زیبا نیست؟»
«میتوانست باشد، ولی نیست.»
«یعنی چه؟»
چایی آوردی. گفتی:
«در این جدال  از«نیاز» مبرم خبری نیست و کمتر کسی «سرپای خودش» است . عموماً خیالاتی اند و چشم دوخته به این و آن . اندیشه فراموش شده ، و آنچه  که آگاهانه و ناآگانه آواز میدهند عمدتاً نیاز بیگانه است که هیچ ارتباطی با من و تو ندارد. همه جا تار تنیده اند که صدای دیگری درنیاید. از چیرگی کینه و نفرت خسته و بیزارم ، خبری  از مهربانیها نیست. گویی همه چیز را به زهرآغشته اند. من دارم به قلب خودم نیزشک میکنم. نمیدانم این تارها به کدامین گوری وصل اند  که مثل زنجیر بر پاهایم سنگینی میکنند. گویی میخواهند زنجیر عوض کنند...»
جوابی نداشتم. چه میتوانستم بگویم؟ هیچوقت ترا چنین ندیده بودم .
برخاستم گیسوان بلندت را جلو آینه شانه زدم. وقتی آنها را میبافتی  مثل همیشه ، خودت بودی. زیبا و یگانه . من هم همین را دوست داشتم . میخواستم تو همواره خودت باشی . 
 از پنجره به  بیرون نگاه کردی. اولین دانه های درشت برف زمستان که به دنبال قطع  باران شدید وممتدی که از شب گذشته همچنان  میبارید، روی زمین و شاخه های درختان نشسته بود.  بلند شدی  بدون هیچ حرفی  به حیاط رفتی. برف روی  شاخه ها به آرامی آب میشد. داشتم نگاهت میکردم که یکهو  تو نیز همراه برفها ، مثل دخترک برفی جلو آفتاب،  آب شدی! فریاد زدم :
« نرو! بمان! پیشم بمان! همچنان زیبا بمان»
نه ، گاهی چنان دوری که حتی فریادم نیز بگوشت نمیرسد، گاهاً من ترا در خلاء  فریاد میزنم . همواره بیخبر میایی و بیخبر نیز میروی، چه میخواستی. گفتم زیبایی هر فصلی که تو  دوست داری میگیرم  دیگر رفتنت برای چه بود؟

4

روزنامه ها گزارش  نشستی را با عکس و تفصیل درج کرده بودند.

 آنها با لباسهای سیاه و قهویه ای، خاکستری  و آبی، در سالنی مستطیل شکل با معماری دوره سلاجقه، که با چهار ردیف  لامپهای داخل سقفی بزرگ و کوچک روشن شده بود، دور تا دور، پشت میزهای مجهز به میکروفون ، که رویشان لیوان و کاغذ و قلم و دفتر و دستک  ولو بود، نشسته بودند. سخنگو اعلام کرده بود :

-«... شنبه بعداز ظهر عده ای در برابر اداره جمع شده و ضمن محاصره آنجا کوشیدند به داخل وارد شوند. نیروهای ما  جلوشان را گرفته و تعدادی از آنان را دستگیر کردند.از هرسو  زیر سنگ باران بودیم. به سویشان شلیک کردیم که مجروحان زیادی به جای گذاشتند . در  یکی از خیابانها سنگربندی کرده مانع عبور موتور سواران بودند. از داخل کوچه ها و پشت بامها در معرض سنگ باران بودیم.  دود گاز اشک آور با فریاد " جان ! جان! " آنها در هم پیچیده بود. در شهر حالت حکومت نظامی برقرار است و نیرو های مسلح  قدم به قدم  مستقر شده اند. از مرکز نیز نیرو به ما ملحق شده است. این آدمک ها باید آدم بشوند. بین خودمان نیز برخیها نمیخواهند قاطعانه بر خورد شود. دو دلی را کنار بگذارید. این فرد در این شهر لعنتی ، شهر آبهای شور و زهرآلود، که مدتهاست به دنبالش هستیم، ما را به زانو در آورده  ، اسم نحسش را "جان" صدا میکنند.چیزی از او در دست نداریم ، مگر یک تصویر خیالی . او همه جا هست  و هیچ جا نیست. در لبخند ها و بوسه های دختران و پسران، در ترانه ها و آواز خنیاگران، و در میان همه آنان که "نه"  جواب میدهند لانه کرده است . این شبح و سایه باید از همه کس و همه چیز جراحی بشود. از هر جا که کلمه " جان" به گوش میرسد. سگها را به همراه خود ببرید، چه آنها  که تازه وارد کرده ایم و چه آنها که خودمان تربیت نموده ایم، همه را با خود ببرید. باید همه جا و همه کس را بو بکشند...»

فردای آنروز، روز ها و هفته ها، سالها و سالها، همه را بوکشیدند  و تا توانستند... نه...
نه دشمنانت ترا میشناسند و نه دوستانت."جان"ِ شهر غریب ، تو کیستی و چیستی که در سیاهترین شبها با روشنی و حرکات چهره ، ترا آواز میدهم؟

بین من و تو دیواری  هست  . به عظمت  یک خلاء . نمیدانم چه چیزی آنرا ایجاد کرده است. عجیبت تر اینکه تو هیچ تلاشی برای شکستن آن نمیکنی ، و شاید هم این کوشش را بیهوده مییابی.  مرا آزار میدهد  اما انگار تو  از وجود آن لذت میبری. از من نخواه که همیشه پشت این دیوار بنشینم و سکوت پیشه کنم ، نمیتوانم ، کاریست که از دستم بر نمیاید.  یاد سخنانت سوای اندک خوشحالی با درد جانگاهی درونم را میکاود. شفتگان، این  درناهایت کوچیدند. بلبلانت در خاک شدند؛ گلهایت پژمرد ، و باغهایت  بی سرو سامان ماند.

آب گوارای کاریز وسط باغهای انگور از زیز انبوه برگهای زرد و خشک پاییزی به آرامی روان است. میخواهم زنده بمانم تا چهره خندانت را ببینم. ترا به بردگی بردند و در سر هر بازازی فروختند؟  مرا ببین که در پی تو آب شده  به رودها پیوستم. نخی شده در هر چرخی پیچیدم...
نمیدانم بیدارم یا در رؤیا به سر میبرم ...

گلنار گفت:
««جان» در دست آنهاست. »
هروقت به این خبر میاندیشم پشتم میلرزد.
و بعد از لحظاتی مکث  ادامه داد:
« ولی او را نمیشناسند، و این نقطه قوت ماست. از طرف دیگر هیئت نمایندگان زحمتکشان شهر، تشکلهای فرهنگیان و  هنر مندان و دانش آموزان  و زنان و دانشجویان، جوانان و مغازه داران ، ایجاد شده است. راژان با روستاییان کار میکند.  «تهمین» تدریس زنان دخانیات را به عهده دارد، لپن و اولدوز درکانون فرهنگیان هستند .  کار زنان با من است، و  اصلان و پولاد به کار زحمکشان میرسند.  دوستان دیگر درتشکلهای مختلف حضور دارند. وضعیت مناسبی داریم. اما مسئله اینست که  این سیستم بو کشی حالا به هر علتی در هم بشکند وظیفه ما چه  میتواند باشد؟»
پولاد گفت:
« ما به دنبال حقوق خود و به اجرا در آوردن یکا یک آنها هستیم. با شکست «بو کشی» و یا بدون شکست آن. در جهت کسب آنها تلاش میکنیم. نه به خارج باید چشم دوخت و نه به این بو کشان بدون قدرت که لباس آزادی پوشیده و به ظاهر از جان نیز حمایت میکنند، اینها چشم و امیدشان به اینجا و آنجاست.  پیر و پاتالهایی هستند که با تربیت و فرهنگ و اخلاق و اندیشه ی بوکشی توی این کارخانه لجن سازی تولید شده اند. حالا خواسته های ما را هم وسیله ی به قدرت رسیدن خود و همپالگیهایشان قرار داده اند. اهداف آنها مثل امیدمندان به نیروی خارجی تصاحب قدرت و ثروت و ایجاد نظمی برای حفظ آن است.  نظم متمرکز موجود در هر شرایطی که باشیم باید بشکند. و سیستم بوکشی نه تنها در رأس بلکه در همه عرصه ها از خانواده و کود کستان گرفته تا فرهنگ و حقوق و کشورداری ضرورت دارد که اساسی تغییر یابد. در جواب سئوال گلنار میخواهم این را بگویم که وظیفه ما اعمال قدرت این تشکلها برای تأمین خواسته هاست. ولی از سوی دیگر وضع خودمان را مناسب تشخیص نمیدهم. بر عکس خیلی هم نگران آن هستم. دو مسئله آزارم میدهد: قضیه « زیتون» و راژان . و همینطور بهرام. از راژن میخواهم که موضوع را توضیح بدهد.»

راژان:

«راستش قدرت توضیح این مسئله را ندارم. اما مختصر بگویم : زیتون خواهر من است، شوهرش برای تامین معاش که چهار بچه داشتند به کار قاچاق روی آورده بود.  در همین رابطه نیز کشته شد.  بچه  ها در کمتر از دو سال پست سر هم یک به یک مردند. خواهرم با مرد دیگری ازدواج کرد و به سومای-برادوست رفت. من تا بخود بجنبم همه این اتفاقات افتاد و اصلاً نفهمیدم این بچه ها چرا مردند . گویا مریض شدند و...»
راژان نتوانست به سخنش ادامه بدهد. پولاد با عصبانیت گفت:
«گره مسئله دقیقاً همینجاست. چرا ندانستی، چرا کمک نکردی، چرا موضوع را با ما درمیان نگذاشتی؟ چرا چشمت را بستی و گذاشتی زیتون این بچه ها را بکشد و از دستشان رها شود؟ چرا با بی توجهی در این جنایت شرکت کردی؟ چرا سعی نکردی او خواندن و نوشتن یاد بگیرد؟ چرا نخواستی چیزی از دنیا و زندگی  و حداقلی از آدمیت سرش بشود که جلو این خصلت بیرحمی غیر قابل تصور گرفته بشود؟
به خواهرت که دسترسی ندارم اما به تو هرچه بگویم کم گفته ام . پیشنهادم اینست که برو و هرگز هم تو جمع ما پیدات نشود. من تحمل قاتل چهارتا بچه را ندارم. نمیخواهم رویت را ببینم. شما ها چطور توانستید این گلها را پرپر کنید چطور توانستید ابن بلبلان را بکشید؟ ...» 

5

گلنار سخن او را قطع کرد  و گفت:
«جانم،  واقعیت اینست که ما آنجا نبودیم  ببینیم این بچه ها چگونه در مدت کوتاهی مرده اند. اجازه بدهید همینجوری به کسی اتهام نزده و حکم صادر نکنیم.اگر رژان  مایل باشد میتواند توضیح بدهد که چرا  از مسایل زندگی خواهرش اینقدر بی اطلاع بوده است؟»
رژان: 
«قبول میکنم که در این مورد کوتاهی کرده ام . من درگیر مسایل زندگی خانواده  و کار  خودم بودم. ابداً فکر نمیکردم که همچو مسأله ای پیش بیاید. از طرف دیگر میدانید که  در آن مدت من در کرمانشاه بودم و  خواهرم در یکی از روستاهای ارومیه ساکن بود. وقتی خبر گرفتم که دیگر دیر شده بود. تنها چیزیکه زیتون به من گفت این بود :« راحتم بگذارید میخواهم زندگی کنم » . من دیگر  مسئله را پی گیری نکردم. 
 حضورم در جمع بر پایه دوستیهای قدیمی و برای خلاصی ریشه ای از اینگونه دردهاست که از درون ما را میخورد. وگرنه کسی من را مجبور به اینکار نکرده است.حالا اگر دوست دارید همه چیز را قطع کنید باشد حرفی ندارم . فقط سئوالی دارم، بین من کرد با دوستان  آذربایجانی و فارسی زبان  چه چیزی هست که ما را دور هم جمع کرده است؟مگر این دوستی دیرینه و دردهای مشترک نیست؟ »
پولاد:
 «فکر میکنم ما باید در مورد کوششهای خود  یک تصمیم اساسی بگیریم یعنی اینکه راژان به جمع دوستان کرد، آرش به   فارسی زبان  و من و گلنار و دیگران به دوستان ترکی زبان خود به پیوندیم . چون مسایل ما نه تنها مشترک نیست بلکه خیلی هم متفاوت و حتی متضاد است.»
«دورا» که تاکنون ساکت بود گفت:
«پس من ...»
همه سرشان را پایین گرفتند. او پرسید:
«میتوانم بپرسم وقتی من حرف میزنم چرا همه سرشان را پایین میگیرند؟»
گلنار گفت:
« وقتی حرف میزنی چشمانت مثل همیشه  برق میزنند . مانند ستاره میدرخشند.  توان نگاه کردن  را از آدم سلب میکنی.»
دورا لبخندی زد و گفت: 
«مهم نیست راحت باشید. داشتم میگفتم پس من  چکار کنم که از مادر ارمنی و پدر ترک زبان به دنیا آمده ام. پیشنهاد پولاد به معنی اینست که ما هرچه زحمت کشیده ایم همه را متلاشی کنیم. 
از نظر من پیوند ما علاوه بر دوستیهای قدیمی تلاش برای کسب حق و حقوق همه اقشار جامعه و مردمان گوناگون است. 
مهم نیست که آدم در چه جمعی قرار گرفته  باشد بلکه مهم اینست که هدف جمع کسب حقوق همگان است یا نه. از سوی دیگر  مردمان مختلف نیاز به همبستگی دارند یا نه؟ فکر میکنم بدون همبستگی کسب این حقوق غیر ممکن است. هیچ مردمی به تنهایی قدرت خلاصی خود را ندارد.از اینرو  ما از چند سو با مردمان مختلف و اقشار  جامعه جوش خورده ایم. جان هم بار ها در نوشته های خود روی این موضوع تأکید کرده است« کسب حقوق همگان یا هیچ. مسئله اینست. آزادی و سعادت من جدا از رهایی و سعادت دیگری نیست. ما ضمن محترم شمردن صف و خواسته های مستقل هر مردمی برای همبستگی بین آنها در جهت پیروزی مشترک تلاش میکنیم. انتخاب راه زندگی حق خدشه ناپذیر هر مردمی ست.» اینها نه تنها نظر جان ، بلکه اندیشه ی من نیز هست.»
پولاد:
«شما ها روی روابط عاطفی زیاد تأکید دارید و لی برای من فقط همگامی مهم است.»
گلنار:
«پولاد طبق معمول خوب تحلیل میکند ولی در آخر،  راه حل  نا درست نشان مید هد. نمیدانم علتش چیست .دوستیهای ما نمونه و چکیده ای از روابط میلیونی و دهها میلیونی مردمان گوناگون این سرزمین است. زندگی را تنها منافع مادی تعیین نمیکند بلکه پیوند های روحی و فرهنگی و خانوادگی  نیز به همان اندازه برای بشر در احقاق حقوق خود مهم و تعیین کننده است...»
آنا» ،خواهر گلنار، از پنجره ی اطاق ساختمان کوچکی، واقع در ، ورودی باغ انگور، به سوی آلاچیقی که وسط باغ قرار داشت  داد زد :
«گلنار!  نهار حاصیر دی گلین. (گلنار نهار آماده است بیایید.)»
گلنار:
« گلدیک آنا گلدیک( آمدیم آنا آمدیم)»
 
آنا دخترک ده ساله، سفره را جمع میکرد دورا گفت:

«دختر! چرا لای انگشتانت سیاه شده؟»

آنا:

«pəncərədən quş geçdi پرنده از جلوی پنجره گذشت.»

 دورا:

«یعنی چه؟»

آنا:

« باید بریم سر کلاس»

« بریم.»

«خوب ، می بینید؟»

«بله ؟»

آنا:

«همه تو کلاسیم . معلم  وارد شد:»

«مشقها روی میز!»

دو بچه ته کلاس به آرامی با هم حرف میزنند: 

?Əvvəl-

Əyər-

?Dovvum-

Döyər-

?Sevvum -

Söyər-

?Çarom-

Çalar-

?Pəncum-

.Pəncumu bilmirəm-

 

 

 

-کلاس اولی؟

-میترسد و کنار میکشد

-کلاس دومی؟

-کتک کاری میکند!

-کلاس سومی؟

-فحش میدهد!

-کلاس چهارمی؟

-میزند!

-کلاس پنجمی؟

-کلاس پنجمی را نمیدانم !

بچه دیگری گفت: 

- من میدانم! کلاس چهارمی میزند!

زد، رو کمرم. جیغم در آمد! 

معلم گفت:

Bir ayrı uşaq dedi

.Mən bilirəm,çarom çalar-

:Çaldi mənim belimdən.Çığırdım. Moəllem dedi

?Sevvum söyər, çarom çalar, pəncumu mən bilirəm,gəlin bura, ana dilinə danışersız-

« کلاس سومی فحش میدهد! کلاس چهارمی میزند! کلاس پنجمی را من میدانم. بیایید اینجا! مداد لای انگشتها! جریمه تو قلک! باز باید تو آسمان پرنده نشون بدین! به زبان مادری حرف میزنید؟»

 در حال گریه  گفتم:

« آقا تو کلاس پرنده پیدا نمیشه!...»

... Ağa! Kelasda quş olmaz

انگشتهام سیاه شد. درد کرد. کلاس فریاد زد:

!Ağa! Pəncərədən quş geçdi! Ağa! Pəncərədən quş geçdi 

«آقا!پرنده از جلوی پنجره گذشت! آقا!پرنده از جلوی پنجره گذشت! 

دورا، پرنده از جلوی پنجره گذشت، اما ، کار ما خیلی زار بود...»

دورا رو به گلنار گفت :

«چرا ساکتی ، چرا حرف نمیزنی ؟»

گلنار :

« توی این گورستان و نیرنگستان چه بگویم ؟ » 

.....
 تو پرنده زخمی، برق چشمان «دورا»، تو زبانهای بریده ، لالایی مادر ، تو «جان» ، دنیای سایه ها، چگونه میتوانم ترا معنی کنم؟... 
وقتی با لبان خشک و ترک ترک، رودهای به بند کشیده شده را فریاد میزنی، من در میان امواج خاموش، «سایه روشن» های ربوده شده را جستجو میکنم که ابعاد گذشته و آینده را درنوردیده و برای شکافتن شب، جاودانه در حال، جاری اند.

 نه ، بین خواب و بیداری نیستم...
وقتی درکنارت صورتکها میشکند و قئ ات میگیرد دست خودت نیست، سایه ها ترا میبرند.هیچ شده که بی اختیار به دنبال شبحی راه بیفتی و به آن برسی؟ تنها میتوانی در میان سایه ها وجودت را لمس کنی شاید که دگر بار از نو زاده شوی. در میان سایه هایی که کمترین شباهتی به ملموسات معمولی  ندارند.
هر چند که اغلب مه و دود به نظرمیرسند ولی  سرگردان نیستند و بدون اینکه احساس کنی با کوچکترین حرکات و رفتارشان ترا شکل میدهند. 
خواستم سایه ی گل نه، بوته باشی ، که عمر گل کوتاه است . آن بوته ایکه همیشه از سایه تو آب میخورد. با لبخندت غنچه میزند، و با آه تو زرد و پژمرده میشود.
گفتم تنها نیستی  در این سر دنیا چنار هایی هستند که ازتو آب میخورند...  
پرنده خسته کوچولو 
بنشین!
 برفراز این سخره ی
                      ایستاده 
                          بر دریا 
میان  امواج ویرانگر و
                    توفانزا.
 
بیاسای!
 
 بگذار
با اشکهایم
زخمهایت را 
ببندم.
 
فردا که  آفتاب مید مد
میتوانی
   در امتداد آزادی
             پرواز کنی.
 
این هم 
    اشکم 
هدیه پرواز تو.
Balaca
     yorqun
           quş
otur!
Bu qayənın başında
                             ki
dəryada durub.
 
 Fırtanalı
      dağıdan
      dalğaların
ortasında!         
 
 
Dincəl!
Qoy göz yaşlarımla
bağlıyım
       yaraların.
 
Sabah ki 
         günəş çıxacaq
 azadlıq
        boyu
uça bilərsən.
 
 
Buda 
         gözyaşım!
Uçuşun
hədiyyəsi.

 

6

آری دیوانه بودم دیوانه تر شده ام. اما تو، همواره بیخبر میایی و بیخبرهم میروی. بمان... !
چرا سالها؟ یک عمر، دو عمر، نه، برای همیشه بمان ! هنوز که هنوز است برایم کشف و معنی نشده هستی. دوست دارم این مه غلیط که بر چهره ات نشسته زدوده بشود.
تا کنون هرچه از سایه ها، از خواب و بیداری و رؤیاهایم سراغت را گرفته ام تنها رد پایی از تو دستگیرم شده است. در حالیکه با من زندگی میکنی و با تار و پودم در هم آمیخته ای. چرا چهره نمی نمایی و مدام درمه فرومیروی ؟
مثل خواب میایی و مثل رؤیا ناپدید میشوی. دیگر رفتنت برای چیست؟ میدانی فقط کابوسهایت را برایم باقی میگذاری! 

روزها قاطی طلاییها هستی.تنها شبهاست که گاه بگاه پیدایت میشود. مثل حالا که گوشه اتاق مقابل میز تحریر سرت را انداخته ای پایین و داری چیز مینویسی. یک اتاق فاصله داریم. نمیتوانم نزدیکت بشوم، با هر گامیکه برمیدارم یک اتاق از من فاصله میگیری!خیلی کم حرف میزنی . شاید آنچه میگویم نمیشنوی.
بهرحال، بوکشی ها و فریادها در شهر ادامه دارد. دورا از اندیشه هایت ، پولاد از غیر ضروری بودن پیوندها، سخن میگفتند. گلنار نمیداند چکار بکند. راژان از اندوه ویران است. اولدوز و لپن و تهمین با علاقه کار میکنند؛ و دیگران و دیگران، همه با وضعیت موجود درگیراند. گرانی و بیکاری و فقر، تبعیض و جهل و خرافه بیداد میکند. آبها پشت سدها خفه، و آرتیمیا در حال مرگ است. بوکشان راه درهم آمیختن مردمان گوناگون را - با دادن بعضی امکانات زندگی -عمداً هموار کرده اند تا با درگیریهای داخلی نتوانند به کار رفع تبعیض و بی عدالتیها بپردازند. آنان گاهی ترا در چنگ بوکشان و گاهی درمیان خود جست و جو میکنند.

«فقر و فلاکت. ایجاد اختلاف بین مردمان . کار شان خوب پیش رفته.»
«راه حلش چیست؟»
« شکستن نظم موجود. رفع تبعیض و بی عدالتیها. حل اختلافات با صحبت و دوستی.»
« وقتی نظم مسلط میشکند قدرت برتر پای صحبت نمینشیند.»
« منبع قدرت در هر دو سو مردم اند. باید از همین حالا مردمان را برای صحبت و دوستی آماده کرد. در غیر این صورت شکست در انتظارهردو طرف است.»
«میخواهم مثل گذشته پیشت بنشینم...نه، به چشمانم نگاه نکن. چون از من دور میشوی . نمیتوانم به دنبالت بیایم. فقط میخواهم پیشم بمانی و حرف بزنی . هر چند که لحن صدایت را نمیتوانم به خاطر بسپارم.همانطور که لحن و قیافه و صحنه های زندگی هیچیک از دوستانم را درست به خاطر نمیاورم. انگار هیچوقت آنها را ندیده ام...امید؟ نه، امیدی به دیدارشان هم ندارم... ببخش که سئوال مسخره ای به ذهنم رسیده ، چطور میتوانم ترا بشناسم؟»

« زمان را حس نمیکنم. همواره با آدمها بوده ام . مقبولم ، ولی تنها با بعضی ها میتوانم زندگی بکنم. درکوه و دشت و آب ، در خانه و خیابانهای پراذعام با زن و مرد، کودک و جوان، همراهم. خانه ام بین امید و کابوسهاست. هر که پای به آنجا بگذارد مدتی با من زندگی میکند. از آن کسی نیستم به خودم تعلق دارم.مثل کوهی میمانم که به هیچ کوه دیگری تکیه ندارد. همه صدایم میکنند ولی من تنها به بعضی ها میتوانم پاسخ بگویم ، شیفته کسی یا چیزی نیستم . همواره در حرکتم. آمد و شد زندگی من است. نامم همانست که مردم میگویند. هر چند که کلمات مختلفی به کارمیبرند.»
« نوشته های زیادی به نام تو وجود دارد چه چیزها واقعاً از آن توست؟ »
« هرآنچه که در حل مشکلات یاری میدهد مورد تأیید من است.»
«گفتی شیفته ، این شیفتگی چه آتشی ست که به جان انسان افتاده؟»
« ارتباط است . بین دوست داشتن و دوست داشته شدن.گلزار ی ست، بین ذوب شدن و نشدن. اگر ذوب بشوی نابودی و اگر نشوی بیرونی.پیوند و ارتباطی ست متعادل بین شدن و نشدن؛ واعمالی ست از یک سو مستقل و از سوی دیگر جمعی.انگار کوهی ست - روییده برزمین - که به هیچ کوه دیگری تکیه ندارد. تنها زمین بستر و تکیه گاه آنست ، و علت وجودش.»
« چرا عاشق کسی یا چیزی نیستی؟»
« شیفتگی کار انسانها ست.»
« تو با مقولات ماوراء الطبیعه چه ارتباطی داری؟»
« هیچ. من دوست آن انسانی هستم که پای به خانه ام میگذارد و بُعد تنهاییش را درمینوردد.»
«با توضیحی که از دلباختگی میدهی ترا شیفته مییابم.»
« این به خودت مربوط است.»
« من ترا میبینم، صدایت را میشنوم و گاهاً متقابلاً همدیگر را لمس میکنیم.بخوبی یادم هست که دراتاق نشیمن پشت به پای مبل راحتی روی فرش دراز کشیده بودم ، آمده و نشسته بودی روی مبل که یکهو با نوک پایت تکانم دادی. برگشتم نگاهت کردم ، تنم به تمامی لرزید! دفعه دیگر چهره ی خود را داخل صورتم کردی! فریاد کشیدم . گفتی میخواهی از حدقه چشمانم بیرون را ببینی! با ترس از اتاق بیرون پریدم و وقتی برگشتم رفته بودی ! نمیدانم چرا بعضی وقتها که وجودت را حس میکنم از ترس قالب تهی مینمایم. هیچ برایم روشن نیست بالاخره تو کیستی و چیستی؟»
« احساست واقعی ست. من دوست توام. اینکه شیفته ی منی یا گاهاً از بیم ات قالب تهی میکنی مسئله من نیست. چیزیست که تنها به خودت مربوط است. »
« آیا من بُعد تنهایی را طی کرده ام؟ »
« هنگامیکه کنار آبها ی « گؤله مزgöləməz» آواز میدادی طی کرده بودی : 
 باران با برف
 زمین با درخت
 پرنده با قفس
 اردکها کنار برکه با خواب
نسیم با خیزابها
 سخن میگوید.
 و من بی تو
 باتو سخن میگویم.
 صدای نمناکم را میشنوی؟

شبنم ها با گلبرگها
برگها با بوته ها
بوته ها باگوزن تنها و آشفته حال،
بچه آهو در راه ناهموار
درگیر با مِه صبحگاه
با نگاه پرسانم
سخنها میگویند بامن.
صدای نمناکشان را میشنوی؟

تنها نیستم،
دنیا در قلب من ست.
با برگها حرف میزنم
سردشان ست.
با گلها حرف میزنم
و دارم زبان آدمکها را یاد میگیرم.

خوبم،
من با تو
تنها نیستم
صدای نمناکم را میشنوی؟
با صدای تو حرف میزنم.

 

 

 

‏Yağış qarınan
‏yer ağacınan
‏quş qəfəsinən
‏ördəklər
göl qırağında           
                    yuxuynan                 

yelənti şehinən 
danışır                    ‏

‏ 
‏Və mən sənsiz
‏sənnən danışıram                   
‏?şehli səsimi eşidirsən

‏Şeh
‏gülyapaqlarınan
‏yarpaqlar 
‏güllərinən               
,‏kollar
‏yalqız          
‏kefziz                  
‏ceyranınan 
,‏ahu
‏çala-çuxur yolda
‏sobhçağının               
‏çən-dumanınan                            
‏ çoxlu sözlər diyillər mənə
‏sorqulu baxışımda                              
?‏şehli səslərin eşidirsən

‏yalqız dəyiləm
dunya ürəgimdə dir
‏yarpaqlarınan danışıram
!‏üşüyürlər                             
‏güllərinən danışıram
‏!və adamcaların dilin örgəniirəm

Gözəlim!‏
‏mən sənnən
‏yalqız dəyiləm                
şehli səsimi eşidirsən‏?
‏Sənin səsinnən
‏                  danışıram!                         

این سخنان تو نیست؟» 
«آری این آه من است. اما آیا تو آرزوهای «گولوشانgülüşan» راهم به هنگام فرار از ده به شهر شنیدی؟ا
او وقتی برای عقد به همراه «آیاز Ayaz» ، دلباخته خود، به خانه ی آخوند معروف اورمو رفتند گفت« خانم مهمان من . اما آیاز باید فردا با شاهدها بیاید» و فردا که او باز آمد، گفت 

«خانم زن من است. زنم را که نمیتوانم به عقد تو دربیاورم!»
«گولوشان و آیاز هر دو برای همیشه در خانه من ماندند! اما تو نمیتوانی بمانی ، باید به زندگیت برگردی. »
«زندگی؟ کدام زندگی؟ زندگیم همین است که هست.یک تف سربالا ! من به دنیا آمده ام که توی این مانداب مثله و قصابی بشوم - مثل خیلیهای دیگر- به دست کرمهایی که ادعای مالکیت و قدرت دارند؛ و هر بار هم که سعی شده چیزی عوض بشود بیشتر در لجن فرورفته ایم.» 
«مانداب تربیتش ماندابی ست، و شناخت و نیرویش هم ماندابی. باید این پدیده ها دگرگون بشوند؛ وگرنه تکرار پی درپی ماندابها حتمی ست.»
« در این گودال متعفن هیچ چیز عوض نمیشود فقط از لجنی به لجن دیگر در میغلتیم. »
« ‏ !susuzam. su istirəm. تشنه ام . آب میخواهم. »
« آبم قطع اس . باید بروم از بیرون تهیه کنم. فوراً برمیگردم.»

*
« دختر، اینجا چکار میکنی؟ لت و پار، خونین و مالین! کنار دیوار! »
«!‏susuzam! su! suتشنه ام!آب! آب!» 
«باید پزشک صدا کنم. الان آب هم میارند. »
*
« بد جوری ازش خون رفته بود! هیچ چیز نمیتوانست نجاتش بدهد!»
« حالا با این مرده رو دستم چکار بکنم؟ »
«مرده دیگر از آن کسی نیست. میبریم.» 
« میتوانم این شیشه آب را با خودم ببرم، پولش را میپردازم؟»
« نه! این آب برای مریض هاست.»
*
«‏!gəl!su gətirdim.ölü gəlin qucağimda بیا! آب آوردم. با عروس مرده رو دستم ... 
مثل خواب میایی و مثل رؤیا ناپدید میشوی. دیگر رفتنت برای چیست؟ میدانی، فقط کابوسهایت را برایم باقی میگذاری! 

7

اگر این اتفاق پیش نمیامد تا دهسال دیگر هم از این زنجیر خلاصه شدگی بین خانه و محل کار- بردگی و خواب- رها نمیشدم. حد اقل برای مدتی کوتاه.
 زنگ زد و گفت «بیا میخواهم ببینمت. بعداز ده سال!». 
هرچه فکر کردم هیچ نشناختم اش. بعد یادم افتاد که او را درخواب دیده ام. در جمع دوستان، توی کافه بودیم -او با همه حرف میزد و میخندید. یکهو رو به من کرد و گفت
« فردا عصر بیا کار واجبی باهات دارم». 
هیچ فکر نمیکردم به درد کاری بخورم. گفتم باشد میایم. وضع هوا را هم گفت که گرم و آفتابی ست و لازم نیست چتر با خود بردارم.

نمیدانم چرا حالا راه افتاده ام . ساعت ده وبیست و شش دقیقه ی صبح است. من عصرحوالی چهار بعد ازظهر قرار دارم. 
دروازه «بالووBalov»هنوز پر از کارگران فصلی ست. گج شتک زده روی لباس بعضی از آنها به چشم میخورد. پیرمرد ناوه کش ای - که عده ای از کارگران به دورش حلقه زده و او را « عزیز عمو» صدا میکنند- دارد اشعاری در هجو محصلین و کرد ها میخواند، که چرا این روزها تعدادشان زیاد شده و کار کمیاب گردیده است. جوانی جواب میدهد 
« Həyə qardaş,yer bərk olanda günahi öküz-öküzdən görər». زمین که سفت و سخت باشد گاوهای نر همدیگر را گناهکار به حساب میاورند.
 درگوشه ای دیگر پدری یقه پسرش را که به زحمت پانزده ساله مینماید گرفته میگوید 
«آن مرتیکه مزد خوبی میدهد چرا قبول نکردی؟» 
پسر بلند بلند جواب میدهد
 «پدر این قرمساق مزد نمیدهد، هفته پیش سه کامیون شن از کنار نازلو چای Nazlu çay برایش پرکردیم ، رفت دیگر برنگشت! دعوا نکنی ها! حوصله دردسرنداریم.»
پدر با چهره آفتاب سوخته و سبیلهای پرپشت ، مات و متحیر، به مرد کامیون دار که مثل مار زیر نگاههای بی اعتنا، به اینسو و آنسو لغزیده و پیشنهاد کار میداد- زل زده بود...

به همراه جوی آب کنار خیابان که از زیر آشغالها به زحمت جریان دارد به سوی مرکز شهر به راهم ادامه میدهم.
روز جمعه است و بیشتر مغازه ها تعطیل. کنار پیاده رو ها دست فروشان لباس و سیگار و میوه و ظروف مشتریها را میپایند. جوانان زیادی در رفت و آمدند که خیلی عاصی به نظر میرسند. گوشه و کنار خیابان- در فواصل مختلف- پر است از نیروهای دولتی. نزدیکیهای «مرکز» جمعیت زیادی  با پلیس موتور سوار و پیاده درگیراند. و شعار هایی نیز به گوش میرسد: 
 «!Urmu gölü canverir-məclis onun qətlinə fərman verir»: دریاچه اورمو جان میدهد- مجلس به قتلش فرمان میدهد!
گزمه ای هلم داده میگوید
« دییوس برو خونه ات!»
خودم را کنار کشیده به راهم ادامه میدهم. یکهو دستی روی شانه ام مینشیند. بر میگردم :
« سلام! تو اینجا چکار میکنی؟ خوب شد دیدمت.»
و رویم را می بوسد. 
« خانم ببخشید من شما را به جا نمیارم!»
« نوراNura، نورا را نمی شناسی؟»
« دختر خیلی عوض شده ای، توی این مانتو و روسری هم که به کلی ناشناسی، چطور میتونم بشناسمت؟»

«راستی اینجا چکار میکنی؟ شهر آشفته است. هزار ان نفر تو خیابان ها هستند. در مناطق مختلف مثل خیابان عطایی ، ایالت ، آغداش ، یددی درمان مردم با نیروهای دولتی درگیر اند. در محله یدی درمان پلیس بدنبال جوانان به خانه ها ریخته و آنان را به تیرهای چراغ برق و درخت ها بسته و به شدت زده است. من در کافه -سر قرار- انتظار دیدارت را داشتم.».
 «سر قرار؟ مگر با هم قراری داشتیم؟»
« بله، بهت تلفن زده و گفتم که میخوام ببینمت. بیا از همینجا - بازار نجاران - به طرف کافه برویم.»
«خوشحالم که دیدمت ولی من مطمئنم با کس دیگری قرار دارم. »
«خوب بعد میروی سر قرارت.» 
« حالا کدام کافه میخواهی برویم؟»
«پاتوق سابق-کافه نانسی.»
«چرا سکوت کردی؟ چیزی بگو!»
«دارم فکر میکنم.»
«خوب، تا برسیم میتونی، فکر بکنی. منهم دیگر چیزی نمی پرسم. گوش کن صدا میاد، از آن پنجره ی باز. دختری دارد چیزی میخواند. چند لحظه وایستا!»:

عزیزیم بولاندیریخ
سو گلیر بولاندیریخ
یار ؤزده دورودی
دالدادا بولاندیریخ 
 
عزیزم، ناصاف
آب جاری ست، ناصاف
یار ظاهراً صاف است
باطناً ناصاف

شیشه های مات ویترین، در ورودی با کلمه نانسی بر بالای آن ، پرده ی میانی- درست شده از قطعات نی- نور ضعیف چراغها، میز و صندلی چوبی، رومیزی پارچه ای گلدار، زیر سیگاری، عکس و تصاویر مختلف بر دیوارها،  جمع دو سه نفری دختران و پسران اکثراً جوان ، با سرو روی آرایش شده، شالهای عقب رفته، صدای موسیقی آرام، محیط دنج و خلوت- تازه ارتباط ما را با بیرون بریده و در خود غرق کرده بود- که گارسون جوان، منو را روی میز گذاشته میگوید: 

« خوش آمدید، انشاالله که همیشه ساغ و سلامتید. خیلی وقت است شما را اینجا ندیده ام»
جواب میدهم
« زمان دوری و درگیریهاست. » 
نورا میگوید
« چشم راست از چشم چپ بیخبر اس»
گارسون جواب داده و ما را تنها میگذارد:
« بولانمیش سو، آرینماق خیالیندا دیرBulanmış su, arınmaq xıyalındadir» آب گل آلود، در اندیشه گوارایی ست.»
«خوب ، نوراNura ی عزیز، از خودت تعریف کن. پشت این چهره ی ظریف-به رنگ گلبرگهای سفید-  چشمان سبز و ابروان نازک بهم پیوسته، دنبال که و چه میگردی؟» 
« حقیقت اش را بخواهی به دنبال تو میگردم.»
« ولی من در جست و جوی گمشده ی خود هستم.»
« شاید از وقتی که از پشت تورهای سیمی رها شده ای در پی آنی. لابد هرجا که او را مییابی همانجا هم گم اش میکنی ، نه ؟ میدانی  من دوستت دارم. اکنون  سالها ست در خارج از کشور اقامت داشته و مشغول تحصیلم. آمده ام اگر موافقت بکنی بر پایه  شناخت متقابل از یکدیگر، و سالها دوستی و علاقه، با هم زندگی کنیم. تو برای کار و زندگی مشکلی در خارج نداری. به زبان بیگانه هم مسلطی.»
«ولی گمشده من همینجاست نه در خارج.»
«میدانم - فراموشش کن! اگر از من بپرسی چگونه، میگویم با تغییر شرایط زندگی.» 
« با فراموشی و تغییر زندگی، دیگر چی از من باقی میماند؟»
« خودت. خودت باقی میمانی. دیگر از زندگی در این لجنزار رها میشوی. تو به کی و  به چی امید بسته ای؟ شعار ها را مگر نشنیدی، بگذار برایت تکرار کنم:
- دوروب باخان بیشرف:بیطرفها بیشرف اند
- فارس دلی، ایت دیلی: زبان فارسی زبان سگ
-تبریز باکی آنکارا، فارسلار هارا بیز هارا : تبریز باکو آنکارا، فارسها کجا و ما کجا
- من ترکم، ترک 
 محتوای مجموعه ی اینها یعنی اینکه ، با نفرت به دیگری، در اندیشه یک امپراتوری بودن؛ چیزیکه عملاً غیر ممکن است. فقط آنچه شدنی ست همین کینه و نفرت ورزیدن به دیگری ست، که مثل جویبارهای گندیده اینجا و آنجا روان است و نیرو را به هرز میبرد. مستبدان هم بدشان نمیاید.»
در حالیکه لیوان قهوه را روی نعلبکی گذاشته میگویم
« میدانی تفاوت ما با یکدیگر دراین میان چیست؟ تو جُلت را از گنداب بیرون کشیده و میروی ولی من در اندیشه گوارایی آنم. »
نورا :
« متأسفم، ایت پوخوندان کانئفت چیخسا بونلاردان آدام چیخماز:شاید از گه سگ شکلات در بیاید ، ولی از اینها آدم در نمیاید»
« در مورد این جریان شاید حق با توست،  ولی همه مردم را اینها تشکیل نمیدهند. تنها یکدسته این راه را پی میگیرد.»
« من کاری با راهها ندارم. نمیخواهم بار دیگر پشت میله ها ببینمت. احساس میکنم آنوقت دیگر ترا برای همیشه از دست داده ام. نمیتوانم به حال خودت رها کنم. مادرت، مادرت باز نمیخواهد من عروسش باشم؟»
« مادرم مرده!»
« آخ! خیلی متأسفم.»
«نورا، من به درد تو نمیخورم. به درد هیچکس دیگر هم نمیخورم. نه به درد مذهب فمنیسم و نه به درد مذهب ناسیونالیسم . و نه به درد دیگر ایده لوژیها . درست است همواره در جست و جوی گمشده ی خود هستم،  بی آنهم نمیتوانم زندگی بکنم. میدانم دوستم داری- منهم همینطور دوستت دارم - ولی پیش از آنکه دوستم داشته باشی احساس نیاز میکنی. همیشه خلایی در درون تو دهن گشوده است که هیچ ربطی به دوستداشتن ما ندارد. این خواهش ، این خلا و تهیگاه هرگز پر نمیشود وهمواره با تو- با انسان- بوده و خواهد بود. من نیازی به تو و به هیچکس دیگر ندارم. با گمشده خود نیز تنها نیستم. دوست داشتنم به خاطر زیبایی خصوصیات فردی و روحی دیگری- و ارزشها آنها در قلب و روح من است. خصوصیات ما با هم نمیخواند. خواسته و احساس و عاطفه دیگری برایت مطرح نیست. هرچه خودت دوست داری همان را انجام میدهی. هیچوقت نشده چیزی را که دیگری احساس کرده و میگوید و میخواهد انجام بدهی. انگار دیگری برایت وجود ندارد. چگونه میتوانیم با هم زندگی کنیم، و یا حتی کمتر از آن دوستی پایدار داشته باشیم؟»

« "جان" را گرفتند و بردند و هنوز که هنوز است هیچ خبری از او نداریم. من به فکر توام، ما ترا هم از دست خواهیم داد. چرا در اندیشه خودت نیستی؟»
«عاشق بردگی بین خور و خواب نیستم.»

نورا :
« از نیاز حرف زدی . چرا از پرتو یک نگاه، از تلاء لؤ یک لبخند و یک چهره، از برق چشمان، که در آنی ترا گرفته و در سرتاسر زندگی رهایت نمیکند، سخن نمیگویی؟ اشعه ای ماوراء الطبیعی که در یک لحظه همه تارو پودت را فرا گرفته و دیگر هرگز رهایت نمیکند. میخواهم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم...» 
سخن نورا را قطع میکنم:
« آخ نورا! نورا ، بس کن، جگرم را سوزاندی. ایکاش ممکن بود. ایکاش.
شیفتگی با همین پرتوها در جان انسان دمیده میشود ولی زندگی را آنها تعیین نمیکنند. زندگی بسیار سخت و بیرحم است. علی رغم میل ما چرخهای آهنین خود را دارد که پرتو یک تصویر و یک چهره را خاموش میکنند... »

نورا سخنم را قطع میکند:
« من نه فمنیستم و نه ناسیونالیست. و نه ترکیست. این " ایکس چلیق" ها یعنی "ایکس گراییها" همه یشان ناسیونالیسم و ایده لوژی و نوعی نگرش دگماتیک و مذهبی ست که پشت سرشان منافع مادی این و آن دسته خوابیده است. آنچه برایم مهم است، آزادی و برایری حقوقی بین زن و مرد، و رفع تبعیض همه جانبه در تمام عرصه های زندگی جمعی ست. و حق انتخاب و تعیین سرنوشت زندگی جمعی هم دراین زمینه برایم معنی دارد. کاری هم با بعضی ها  ندارم که از هر ایده ای برای خود مذهبی میسازند، جهت تحمیق دیگران . شاید حرف دلم را در این شعری که برای یک شاعره خوش ذوق گفته اند بیابی:

Qadınlar ay qadınlar
zulmə qarşı qadınlar
barabarlıq azadlıq
sevlir şair qadınlar

 زنان
آی زنان!
که علیه  ستمید
شاعر از برابری و آزادی
سخن میگوید
زنان!»
« نورا، بدون همخوانی جهان روحی با خصوصیات فردی  - بدون مناسبت خصوصیات تو با ویژگیهای دیگری ، بدون نزدیکی دو جهان روحی،  زندگی با یکدیگر ممکن نیست. هر کس به دنبال گمشده ی خود میگردد. هرکس سایه خود را در کسی  مییابد. شاید هم هرگز نیابد - مهم نیست - مهم   «رفتن» است، نه رسیدن. زندگی اصلی و کرم4 را به خاطر آور، از آغاز تا پایان، تنها، رفتن است . و هیچ رسیدنی درکار نیست. تنها خاکسترشان بهم میرسند...من را ببخش، باید بروم. قرار دارم. » 

« باشد. ولی باز همدیگر را ببینیم. »
« بسیار خوب. حتماً. »
« برویم.»


 8

سکوت سنگینی برخیابان حاکم بود. گردباد ضعیفی با کاغذها و برگهای خشک، روی زمین کلنجار میرفت.
بی اختیار درمقابل درب کهنه ایکه تنها میتوان آنرا درعتیقه بازار یا موزه ها پیدا کرد ایستادم. آن با دو ردیف ستاره ی آهنی چهارتایی، دربالا و پایینش آذین شده بود. کوبه ی نعل مانندش را دو بار زدم. 
جیران جواب داد:
« کیه درمیزند؟»
« منم»
« آمدم آمدم.» 
« سلام . بیا تو. حالت خوب است؟» 
«سلام. از جلو در رد میشدم. خواستم حالتان را بپرسم . رضا هست؟»
« نه نیست. رضا مریض است. حالا بیا تو.»
در اتاق کوچکی روی فرش ماشینی کهنه ای دو زانو نشستم. 
«  چایی حاضر است. راحت باش. الان میام.»
« رضا، چرا مریضه ؟ کجاست؟».
جیران سینی را روی فرش گذاشت و چهار زانو نشست و گفت:
« برای همین زنگ زده بودم. ببخش که نتوانستم سرقراربیام. امروز همه جا را قروق کرده اند».
«تو زنگ زده بودی؟ به خاطر نمیاورم . قراری داشتیم ؟»
« بله . گفتم که حتماً میخوام ببینمت.»
« از رضا بگو چه شده؟»
« رضا را در آموزش و پرورش استخدام نکردند . چرا که سرش بوی قرمه سبزی میداد. چند سال بود عملگی میکرد. هفته گذشته سرکار، از چوب بست پایین افتاده، و  سرش سخت آسیب دیده است. او به کلی از دست رفته. مدام با خودش حرف میزند و کسی را به جا نمیاورد. حالا در تیمارستان است.»
«آخ! رضا، آخ!...»» 
طاقتم برید. اشک توی چشمانم حلقه زد... لحظاتی بعد پرسیدم
«خودت چی؟ تو خودت کار میکنی؟ »          
« نه، کار کجاست. کی به من کار میدهد. فکر کردم بهتر است با تو صحبت کنم شاید امیدی باشد» .
« امید، همه ی امید های ما به یأس تبدیل میشوند... برادرم را که میشناسی.»
« آره ، تو کارخانه قند کار میکند ».
« خوب، برو پیشش . آنها به کارگر احتیاج دارند. اگر مشکلی بود خبر میدهی. »
« باشد . فردا حتماً میرم. »
« چایی ات را بخور، سرد شده». 
چایی را میخورم. او به حرفش ادامه میدهد:
 «هر چه هست گناه خودم است. همه اش تقصیر خودم است. رضا آنروز با اعصاب داغون از خانه بیرون رفت. مدام یک کلمه را تکرار میکرد . 
ما مشکل بچه داشتیم. او عاشق بچه بود. ولی من نمیتوانستم بچه بیاورم. پیش از ازدواج به خاطر بیماری رحمم را خارج کرده بودند. از طرف  دیگر من رضا را دوست  داشتم و دارم. نمیتوانستم اورا از دست بدهم. نمیشد بگویم نمیتوانم برایت بچه بیاورم. چند سال او را با سخنان مختلف آرام کردم ولی بالاخره تا کی، هفته گذشته حقیقت را به او گفتم. جواب داد " از اینکه نمیتوانیم بچه داشته باشیم ناراحت نیستم ولی از اینکه چند سال است مدام با سخنان زیبا دروغ تحویلم میدهی اعتمادم را از دست داده ام." آره صبح که سر کار میرفت سخت ناراحت بود...»
هق هق گریه نگذاشت جیران به سخنش ادامه بدهد. وقتی آرام شد پرسیدم : 
« آخر تو چرا ؟ تو چرا ؟ . ..»
«این را خیلیها دارند. آن میداند نمیتواند بچه بیاورد ، زنش را همواره سرمیدواند. این میرود زن دوم میاورد و همسر پیشین خود را که  نازاست هر روز و هرساعت شکنجه میدهد تا از خانه فرار کند.»
« تار و پود ما، همه جا زهرآلود است، همه جا گندیده. و کرمهایی که در درون گنداب میلولند وآوازنمیدانم چه و چه سر میدهند» . 
سرجایم خشکم زده است. مات و متحیر مانده ام . نمیدانم چه بگویم. یکی از دست رفته ، نه هردو از دست رفته اند. 
« آخر تو چرا ؟ تو چرا ؟»
سکوت. سکوت. سکوت. 

مانده ام در اینکه  حالا شب است یا روز، در خوابم یا بیدار. اصلاً من اینجا، در چهار دیواری این درب عتیقه، چکار میکنم؟ با کی قرار داشته و دارم؟ نمیدانم. 
تنهاچیزی که به وجود آن  یقین دارم این زوزه سگان است که از بیرون بگوشم میرسد. 
*
« آقا ! وایستا بینم! اینجا به دنبال چه میگردی؟»
« گمشده ام.»
گزمه ی دیگری با زهرخند :
«بیا بابا، بیا بریم ؛ به دنبال بچه اش میگرده .»
شاید.
شاید من، بچه ام گمشده.
 و در وراء و ماورای این درب عتیقه به دنبال بچه ام میگردم . 

9

در این خلاء همه چیز ممکن و واقعی ست. 
در هم آمیختگی هر آنچه که روح و جسم نحیف مرا در چنگال خود میفشارد- مثل زندگی امید و لیلان. شهاب گذرنده هستی تهمین . گردبادهای ضعیف خیابان- درستی برون و نادرستی درون ، همه برایم عینی و واقعی هستند. بمانند در هم آمیختگی شب و روز، گذشته و حال و آینده ام، و آدمها و سایه ها. از طرف دیگر من در آنسوی این آمیختگی ها بو گرفته ام ، بو میدهم ، بوی مقدسات. و از کیستی و چیستی این اشباحی که مرا می بویند و رد میشوند بی خبرم. گاهی حتی به وجود خودم نیز شک میکنم.

زنگ زد و گفت «بیا میخواهم ببینمت. » 
هرچه فکر کردم هیچ نشناختم اش. بعد یادم افتاد که او را درخواب دیده ام. در جمع دوستان، توی کافه بودیم -او با همه حرف میزد و میخندید- یکهو رو به من کرد و گفت:
  « فردا عصر بیا کار واجبی باهات دارم» 
  گفتم: « باشد میایم.»

در جلوی کافه هستم. چشم براه. به قرار مدارها  میاندیشم. و به حرفهایی که در مورد گرفتاری تو ورد زبانهاست.

تهمین در آنسوی خیابان منتظر سبز شدن چراغ است. به طرفم میاید. دختری ست  قد متوسط و لاغر و عینکی، با چهره ای کوچک و ابروان ناپیوسته ، گیسوان خرمایی فرخورده بربالای پیشانی. کفشهای قهوه ای سبک، شلوار لی و  رو سری و مانتوی مشکی به تن دارد. بسیاری از جوانان شهر این دانشجوی دانشکده کشاورزی را میشناسند.

بعد از احوال پرسی گفت:

« ببخش که کمی دیر کردم. مهمان یکی از شاگردانم بودم.» 
« تحصیل و تدریس؟»
« بله. در دخانیات هفته ای دو روز مشغولم. البته فعلاً.  میدانیکه برای این دو روز کارسواد آموزی آدم مجبور است از چه هفتخوانی عبور بکند. و هر روز چه دلهره ای را تاب بیاورد. ایکاش مشکلات فقط همینها بود. »
« درسته. »
تهمین نگاهی به درون کافه انداخت:
«کافه را قروق کرده اند چکار کنیم؟»
« به طرف پس کوچه ها قدم بزنیم. »
« مشکل من مسئله لیلان و امید است. و وضعیت " فصلیها"، و این موضوع ناسیونالیسم که می بینی. نمیدانم چکار بکنم. یک دوست و همکلاسی داشتم که مسایلم را با او درمیان میگذاشتم ولی او هم تب خارج گرفت و رفت. رفت که هیچ، قلم من را هم با خودش برد.»
« تو چطور، نمیخواهی بروی؟ »
« نه، با تمام آزارو اذیتها از جایم تکان نمیخورم. نهایتش مرگ است. ترسی ندارم. نمیخواهم بروم به قول ساعدی آنجا تلف و "دینبَلَه دینبو" بشوم. که آن بیچاره خودش شده بود. و فریاد میزد " گده بورا هارادی؟ من بوردا نَقیریره م، منی قایتارین، بیز بوردا لاپ دینبَلَه دینبو اولدوخ"* کسی هم نبود که به فریادش برسد. کی بود گفت منیم کوزه مین سویونا بوردا آیاز وورور.آب کوزه من اینجا ایاز میخورد. »5
«این را که نمیشود به همه توصیه کرد.»
«نه، منظورم همه نیست. هر کس راهش را خودش انتخاب میکند. من هم خودم انتخاب کرده ام.»
« داشتی از امید و لیلان میگفتی.»
«آره، لیلان سالهاست کارگر فصلی دخانیات است و -شوهرش امید، معتاد و کارگر ساختمان. آنها یک بچه کوچک هم دارند. که معمولاً پیش مادر بزرگ و پدر بزرگ است. درآمد خیلی کم و اعتیاد و خصلتهای نامناسب اخلاقی، مخصوصاً دروغگویی،  زندگی را برایشان تحمل ناپذیر کرده است. در رفتار میکوشند خودشان را ظاهراً راستگو و درستکار جلوه بدهند ولی باطناً گندیده اند. ظاهر و باطنشان کاملا متضاد است.امید تحصیل  کرده و کمی اهل مطالعه است. لیلان علاقه زیادی به یادگیری دارد. 
فصلی ها بارها بخاطر قرار داد دائم تلاش و حرکت کرده اند ولی به نتیجه ای نرسیده اند. نه سندیکا و اتحادیه ی مستقلی هست و نه کسی به سخنانشان گوش میکند. 
ناسیونالیستها هم سوار امواج تبعیضات و مشکلات جامعه شده اند و قصد حکمرانی دارند. به هر قیمتی که شده.  جنگ داخلی و استبداد باز  در انتظار ماست. آقا بزرگهای دنیا نیزهمطاران خودشان را حمایت میکنند.  واقعاً نمیدانم چکار میتوان کرد. آدمها جلو چشمم تلف میشوند. با فقر و مخدرات و تبعیض و دروغ، و هزار و یک زهرمار دیگر. بار ها از این نکبتی که تا خرخره در آن فرو رفته ایم گریه ام گرفته است. همیشه از خودم میپرسم چکار میتوانم بکنم؟»
« تهمین ، تو کاری که میتوانی بکنی میکنی.»
« یعنی چه؟»
« تحصیل و تدریس میکنی، مینویسی، همدری نشان میدهی. جواب نه! داری . توی جامعه هستی ، تبادل نظر میکنی.»
« درسته. ولی اینها کافی نیست.» 
« به نظرم بهتر است آدم اجازه بدهد که دیگران هم کار خودشان  را انجام بدهند. هر کس کار خودش را بکند. »
« نمیدانم. باید روی این مسئله فکر بکنم. شاید هم حق با توست.»
« فکر کن.»

.....

او هنگام خداحافظی با لبخند گفت:
« قبول. بخش آخر اسمم را برداشته ای. خوب. به امانت پیش تو باشد.»

و حالا من، مانده ام در اینکه- در خلاء این چهاردیواری-در میان این ماسکهایی که مدام  مرا می بویند و رد میشوند، چطور میتوانم اسم او را برایش پس بدهم؟ عیناً مانند نام تو."جان"! که حقیقتش را به هیچکس و هیچ چیز نخواهم گفت. و حتی پیش خودم نیز آنرا تکرار نخواهم کرد.
 جان! میدانی؟ من بچه ام، نه مادرم گمشده است.
 

10

آفتاب رنگ زر میپاشد. باد هرزه گرد درکوه و دشت می پیچید . و در دور دستها درختان بلند خم و راست میشوند. 
دست و روی یه گلها وعلفها میسایم . از شبنمها خیس میشوم. بیشه روشن و شفاف است. به قدری روشن که پشت آن خانه های روستایی را می بینم. و "مادر- کودکی" را که از پشت دار قالی چشم در چشمم دوخته است. با گلی برگیسوان بافته. و انبوهی آب درگودی دستانش. که با دلواپسی در آب چشمه ، در خوشه های انگور، در ماهیان رود و پرندگان دریاچه نگاهم میکند. به هنگامیکه سر برمیگردانم. سایه های تو.

«آی رهگذر! شهر پشت سرت مانده ، مطمئنی راهو عوضی نمیری؟ آنجا منطقه ی ممنوعه اس. برگردد!»
صدای مردی ست که از دور به گوشم میرسد. تنها لحظاتی چند- و بعد در لابلای وزش باد گم میشود.
صفیر ترسناک هواپیمایی که از پایین حرکت میکند سکوت دشت را میشکافت. چهارپایان رمیده و کودکان در حال فرار فریاد میزنند:
«مادر! مادر!»
صدایی در فضا میپیچد:
«جان! جان! » 
و من تعادلم را از دست داده به زمین میافتم- مجروح وخونین.
افق دیدم قطع میشود اما هنوز نفس میکشم. و دراین چهاردیواری زخمهایم را که خون رویشان دلمه شده است میشمارم. - در جایی که بوی باروت و خون و مقدسات درهم آمیخته اند.
هر وقت به خبرهای ناگواری که از تو دارم میاندیشم بند دلم پاره میشود. از دیدارت محرومم ولی سایه هایت را همه جا دارم. اصلاً من تو را با سایه هایت میشناسم. چه میدانم، شاید توخودت گره این سایه ها هستی.
 

 ماه درتاریکی شب  بر بالای صخره " کاظم داشی"6 واقع بر لب دریاچه، میدرخشد. کومه آتش زیر درخت توت وحشی زبانه میکشد. هلهله رقص دسته جمعی کوهنوردان به دور آتش سکوت صخره را از هم میدرد. جشن پایان دوره دوازده ساله ی تحصیلی ست که بهار و بابک و دیلک- دوستان سلماز- در هفت سال طی اند. رقصی که آغازش حسرت خواندن حروف و کلمات بود، و پایانش خوانش صفحه ای از یک رمان... 
آه! آنها سلماز و دیگران را میبرند. چیچک، دخترک نو جوان فریاد میکشد:
« نگذارید مرا ببرند.»
 زخمهایم .....

 در میزنند. بازمیکنم . پسرکی با موهای پرپشت و صورت گرد و چشمهای میشی و ابروان بهم پیوسته، رنگ پریده، بر در حیاط ایستاده است:
« میشه بیام تو؟ میشه بیام تو؟ . من میترسم!»
دورا دور اورا میشناسم. پسر همسایه است.
« بیا تو. از چی میترسی؟»
« از اونا، اونا بابامو بردند!»
« مامانت کجاست؟» 
« رفته سرکار. هنوز نیامده.»
« اسمت چیست؟»
« جان.»
« جان؟!»
« بله .»
« بابا را که می بردند چیزی نگفت؟»
« چرا، و قتی منو می بوسید یواشکی تو گوشم گفت "بهرام". و اینکه داستانهای صمد عموی منو جمع کرده بودند که ببرند از دستشان گرفتم.»
« عمو را دوست داری ؟»
«آره، قصه هاشو میخونم.»
« خوب. تو اینجا راحت باش. ترس را هم فراموش کن. به زودی مامانت میاد به خانه یتان میری. »

او را به خانه یشان رساندم. مادر از شنیدن نام بهرام فهمید که چه اتفاقی افتاده است. گفت:
« اگر بدنبال منهم بیایند نمیدانم بچه را چکار کنم. ما کسی را نداریم که  از بچه یمان نگهداری کند.»
« هنوز چنین چیزی پیش نیامده اس.»
« ممنون از زحمت شما.»
« خواهش میکنم. نیازی به تشکر نیست.» 

نمیدانم این اشباحی که هرروز ماسک و رنگ عوض میکنند و بدنبال خون و رگ و پی و مقدسات میگردند، وهرکس را که دم دستشان می رسد با خود می برند، چه موجوداتی هستند. ولی یک چیز برایم خوب روشن است، آنها قدمتشان به هزاره ها میرسد.

  ***

میزی با دو صندلی چوبی وسط اتاق قرار دارد. پیرمردی چاق با ریشی انبوه در پشت میز نشسته است. دو نفر ماسکدار مرا دست و پا بسته روی صندلی مقابل می نشانند و با اشاره مرد اتاق را ترک میکنند.
مرد:
« ما دفعات متعدد با هم صحبت کرده ایم. همه حرفهایت را از سیرتا پیاز میدانم. گوش کن ببین چه میگویم. این آخرین صحبت و دیدارمن با شماست. امید وارم معنی حرفم را خوب متوجه شده باشی. لازم هم نیست که اینجا "دری وری" بگویی و با من "یکی به دو کنی". فقط گوش کن. من احتیاج به یک کلمه جواب دارم. بله یا خیر.
شما ها هنوز بچه اید. هنر زندگی کردن را یاد نگرفته اید. من چندین حکومت و دولت دیده ام. اما همیشه همینجا بودم که هستم. این کله را می بینید؟»
با انگشت اشاره میکند به سر تاسش و ادامه میدهد:
« توی این کله کشو های مختلفی دارم. هر نیرویی که قدرت میگیرد ، هر دولت و حکومتی که به سرکار میاید کشو ایده لوژی آنرا به آرامی بیرون میکشم. همیشه منتقد گذشته و پیشواز کننده آینده ام. کی میگوید دوران ایده لوژی ها پایان یافته؟ برعکس دوران آنها تازه شروع شده است. مگر بشر بدون ایده لوژی و مذهب میتواند وجود داشته باشد. هر مرغی ایده لوژی و مذهب دارد. می بینی که وقتی آب میخورند سرشان را بالا میکنند. حالا دوران مذاهب سیاسی و ناسیونالیسم های مختلف و فمنیسم است.  " برابری" چیست؟ مگر من با شما برابرم؟ هیچکس با هیچکس برابر نیست. در قوانین هم چنین چیزی نمیتواند وجود داشته باشد. اگر هم بنویسند کسی رعایت نمیکند. زور هم بزنند صدها سال طول میکشد تا جا بیفتد. من نقد را با نسیه عوض نمیکنم. حاکم و محکوم همیشه وجود داشته و خواهند داشت.
" ایسم"ها از قدیم اساس خود را به روی مسایل اجتماعی و تبعیضات -یعنی مسایل سوسیال- بنا کرده اند که نیرو بگیرند و به قدرت برسند. حالا هم همین کار را میکنند. دموکراسی و آزادی و برابری هم فقط برای همین "ایسم" ها معنی دارد. و در بیرون از آنها بی معناست. " برابری و دموکراسی و عدالت اجتماعی" ایکه شما از آن دفاع میکنید تنها یک اتوپی و خواب و خیال است. سئوال من : آیا حاضری با "فلسفه کشو" کنار بیایی و همکاری کنی یا نه؟»
«نه!»
او زنگ میز را به صدا درآورد. ماسکدارها داخل شده و مرا به چهاردیواری آوردند....آه! جان! جان! آ... »

 ***  
نوشته ایکه در میان اسیران با عنوان " جان " ، "جان شیفته"، و " وورغون جان Vurğun Can" دست به دست میگشت، اینجا ناتمام رها شده است. 
هیچ خبری از سرنوشت مؤلف و جان در دست نیست. 
 گزمه ایکه همیشه در تعقیب جان بود بعد از خواندن آن گفت: «یافتم!» 
 رفت و دیگر کسی او را در سرکارش ندید. 

پایان 

 

------------

* جان ، متن کامل. بازنویسی شده. در یکی از تراشها نام نوشته به « جان » گذر کرد.
* جان ، متن پیشین :
1-    
http://www.iranglobal.info/nevisandegan2/80

http://www.iranglobal.info/nevisandegan2/81   -2

** عکسهای متن: ارومیه 

1-داستان آیجان:

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-64632

2-«صریحه»* دختر فدایی از ایلات ، در جنبش دموکراتیک 21 آذر آذربایجان که ناجوانمردانه اعدام شد

3-اشاره به نقل قولی از صمد بهرنگی

4-کرم، قهرمان داستان فولکلوریک آذربایجانی " اصلی و کرم" است.
 قصه ی  دلباختگی اصلی-دختر ارمنی- و کرم -پسر آذربایجانی-ست.
 که در پایان داستان هر دو -یکی پس از دیگری- فروزان شده و به خاکستر
 تبدیل میشوند. عشق.

5- « پسر[ مرد] اینجا کجاست، من اینجا چکار میکنم؟ کمک کنید برگردم. ما اینجا به کلی عاطل و باطل شدیم.» سخنان زندیاد دکترغلامحسین ساعدی درغربت
اشاره ایست به ضایع شدن خودش در خارج. 
منبع یادنامه دکترغلامحسین ساعدی -سنبله هامبورک
** سخنی ست احتمالاً از شاملو- در مورد ترک نکردن ایران

6-  صخره " کاظم داشی" : 
قالا داشی یا کاظم داشی در ۷۰ کیلومتری ارومیه واقع شده است.

---------
درباره داستان جان:

باقر صادقی
منبع: 
ویژه ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.