نقد گونه ای به سه نامه
04.10.2012 - 00:39

- آقای « دانا رُهرا بارکر » به خانم « هیلاری کلینتون »

- جواب آقای« دکتررضا مریدی » به آقای « دانا رُهرا بارکر » 

- وجواب آقای« یاشار پورعلی » به آقای« دکتررضا مریدی »

توضیح:

الف- تمام نقل قولها، ایتالیک ودرشت اند، نکات مورد نقدِ من: ایتالیک درشت، خطی دارد         

ب- افزوده های من، بنقل قولها، درداخل پارانتز، با دوحرف( ض.ص )، درشت وبرنگ بنفش است

پ- نقد: واژۀ « نقد »، در رابطه با صرافیِ و ارزیابی توأم نیک و بد پولِ« نقد » است: نکات قوت وضعف، عیار و اعتبار، درستی و نادرستی یک ( سکه ) یا نوشته را بررسی کردن است: به روش علمی – منطقی امروز، بررسی بدون حُبّ و بُغض، جهتِ درکِ عمیقِ یک موضوع، و درصورت امکان رفع نواقص وتقویت یا برجسته کردن نکات قوت آن است.                         

« نقد » درکشورما ایران، چندان رایج وحتی متأسفانه مطلوب نیست.

واژۀ « تنقید » امروزدرجمهوری آذربایجان بجای لغت « نقد » بکارمی رَوَد. « تنقید » درعثمانی ساخته شد وازطریق آذربایجان ایرانِ ( قارجاریه )، وارد آذربایجان روسیۀ ( تزاری ) گشت. درعربی ازمصدر« نقد » بر وزنِ بابِ تفعیل نیامده است. برخلاف بی صداها( صامت ها ) واژۀ صائت همانند « تنقید »   درعربی بکارنمی رَوَد. مُصَوَت درست است نه صائت.          

ت- انتقاد: عیب جوئی وتنها ذکرنقاط ضعف یا منفی ونقص یک نوشته، یک چیزویا یک فرد است. در« نقد » یک دستگاه ( فکری، فلسفی یا علمی ) یا عقیدۀ یک فرد، به صِرفِ این که با انتخاب ما همسوهست یا نیست، نمیتوان آنراتأیید ویا مردود شناخت، مگرزمانی که در«اصل مبناها » واصول  آن بتوان خطای معرفت شناسی ( اپیستمولوژیک )، ناهماهنگی  درونی و یا تناقض را نشان داد. 

=======

( درمسائل اجتماعی وسیاسی ) وقتی همه با من هم عقیده میشوند، تازه میفهمم که اشتباه کرده ام

( اسکار وایلد )

مقدمه

انتشارنامۀ آقایِ Dana Rohrabacher « دانا رُهرا بارکر » نمایندۀ کنگرۀ آمریکا،  به خانم « هیلاری کلینتون »، وسخنان بعدی او دربرنامۀ « صدای امریکا » که: « به من ایراد می گیرند که چرا می خواهید ایران را تجزیه کنید! آذربایجانی ها خود را ایرانی می دانند و نمی خواهند ازایران جدا شوند! پاسخ من خیلی ساده است، اگرهمانطورکه شما می گوئید است، پس چرا ازبرگزاری رفراندوم می ترسید؟! نمی دانم چرا آنها این موضوع ساده را درک نمی کنند که حمایت ازهمه نیروهای مخالف رژیم ازجمله کسانی که شاید خواهان جدائی باشند، می تواند به تضعیف بیشتررژیم وسقوط آن منجرشود. حال اگرهمانطورکه منتقدان من می گویند، آذربایجانی ها به باقی ماندن درایران رأی دهند، این بنفع منتقدان من هم خواهد بود. پس ازچه چیزی نگران هستند؟! ».                                                                                                    

درمیان جامعۀ ایرانی، دوعکس العمل سریع وقابل انتظار، با دوتمایل یاانتخاب سیاسی مغایرهمدیگر و متضاد با هم را برانگیخت.

از یکسو: انحصارطلبان تمامیت خواه ایرانی، که اکثرشان درآرزوی بهشت گمشده و از دست رفتۀ خود، همچنان درعالم رؤیا وتوهُماتِ سیاسیِ خویش، بفکرِبازسازی بی عیب و نقص ترِ « دروازه های تمدن بزرگ »، جهت ورود به« مدینۀ فاضلۀ »( آریامهری ) بسرمی بَرند. اغلب شان باعکس العمل های تند واحساسی خود ( که درعالم سیاست ودیپلوماسی، نابجا وبی معنا است )، بخوبی نشان دادند که: نه چیزی ازآموخته های قبل ازانقلاب بهمنِ( 1357 ) خود را فراموش کرده اند و نه، چندان چیزجدیدی ازاتفاقات دورانسازِ چهل سالۀ اخیرآموخته اند، اتفاقاتی چون: پایان کمونیسم روسی و ازهم پاشیدن « اتحادِ جماهیرِ شوروی سوسیالیستی » یعنی تولد و جداشدن پانزده کشور ازروسیه، آزادشدن اقمارِ اروپای شرقی ازسلطه و غارتِ( سوسیال- امپریالیسم ) روسی، فروریزی دیوار برلین واتحاد دو آلمان، اتحادیۀ اروپا، ظهورابرقدرت چین، رونق بازارِ مذهب درخاورمیانه تا شمال افریقا، وتحلیلِ علل خودِ انقلابِ ناموفق و نیمه تمام «  ضد سلطنتی » در بهمن 1357، که به « سلطانیِ شیخ » بجای شاه منجرشد، و که برای استقرارِحاکمیتِ ملیتها، درچهارچوب ایران:      دارم اُمّید که آنهم، زمیان برخیزد

انحصارطلبان وطنی، گاه، بنام تعلق به جغرافیای سیاسی کنونی ایران( که معنی حقوقی - سیاسی ایرانی بودن جز این نیست )، تا مرزِ اِنکار ویا نادیده گرفتنِ وجودِ هویتهایِ فرهنگی: ( دینی – زبانی ) و جغرافیائی – سیاسیِ ملیت ها و مردمان غیر فارس، با ابعاد میلیونی شان در سرزمین ایران پیش می روند! اینان ازشنیدن خبر طرح جدائی آذربایجان ازایران، آنهم ازطرف یک عضو مؤثر کنگرۀ امریکا، سخت به وحشت افتادند و آن را همچون خبربلند شدن ناقوس مرگ آرمان هائی تلقی کردند که از( 1304 ه.ش =1925 م ) درجهت تحقق آنها، تمام امکانات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، تبلیغاتی و رسانه ای وغیره... را در ایران، مصروف آن کرده بودند. نامۀ آقای « دانا رُهرا بارکر »، بمعنی امکان بربادرفتنِ تمام آن آرزوها، وپنبه شدن آن رشته ها است، و مهمترازهمه، احتمال بخطرافتادن سروریِ هشتادوهفت ساله، ومَداخل وفواید مربوط به آن گنج بادآورده هم می باشد، انحصارطلبانِ مرکزگرا، خود- مرکزبین، و منتظرالحکومۀ ما، از آنرو دچار ناراحتی شدید خود باختگی شده و می شوند که سرنوشت، وطلوع وغروب هردو پادشاه پهلوی، بسته به تصمیم گیری انگلیس برای رضاشاه وانگلیس وامریکا برای محمد رضاشاه بوده است.                       

ازسوی دیگر: نامۀ « دانا رُهرا بارکر » شادی وامیدواری زیادی را درمیان جریانهای آذربایجانیِ استقلال طلب بقول خودشان، وتجزیه طلب بنظرِ انحصارطلبان، بهمراه داشت. این قربانیان نیز همچون جلادان خود، اغلب دررؤیاهای سیاسی خویش، جهان آرمانی ای را مُجسم می کنند که درآن بهشتِ رؤیائی: « خود ملت آذربایجان برمقدرات خویش بزودی حاکم شده وبقول شاعر، دیگر فاجعۀ هشتاد و شش سالۀ:                                                                                    

بسی مأموری می آید زمرکز     نویسد حُکم را با هایِهَوَز

 برای همیشه درمورد آذربایجان وسایرملتهای اسیر ومستعمره درسرزمین ایران پایان خواهد یافت : مرکزِتصمیم گیری برای آذربایجان، درخودِ آن خواهد بود. نه کسی مانع آموزش فرزندان آذربایجانی به زبان مادری شان ( ترکی آذربایجانی ) خواهد شد: که نسبت به زبان فارسی بسیار توانمند است: ( نُه هزارفعل بسیط ترکی، دربرابردویست وهفتاد فعل بسیط فارسی + برتری در مُصَوّتها( صدادارها ): نه صدادارترکی، دربرابر شش مُصَوّتِ فارسی + نظم گرامری و قانونمندی غیرقابل قیاس ترکی آذربایجانی نسبت بفارسی: درترکی آذربایجانی جزفعلِ بودن، فعل بی قاعده وجود ندارد، یعنی برخلاف زبان فارسی، درزبان ترکی، یک فعل، دستورصرف تمام افعال است ). بعد ازاستقلال، دیگرشاهد تحقیر وتوهین و جُک گوئی های بی مزۀ افراد سادیک و حقیری، بعنوان آقا بالا سرهایِ نوکرصفت نخواهیم بود. ما، دربهشتی خواهیم زیست که درآن سعادت ندیدن روی دوزخیان را خواهیم داشت وهمین هم یکی ازمعانیِ: بهشت موعوداست، درمقایسه باجهنم موجود ». 

چون آذربایجان کمیت و کیفیت تعیین کننده ای، در تعیین سرنوشتِ سیاسی ایران داشته، ( وخواهد داشت، چنانکه تمایلات سیاسی آن متشکل گردند ). قابل ذکراست که بسببِ شرایطِ حادّ، حرکتِ ملی- مدنیِ آذربایجان، آگاهانه بی سر به نظرمی رسد، یعنی همانندِ انقلابِ مشروطه، مرکزغیبی دارد. انتشارنامۀ آقای« دانا رُهرا بارکر» نه تنها درنزدِ سایراستقلال طلبانِ رو به رشدِ ملیت های محکوم: ( ازبرکتِ تداومِ انحصارطلبی و ادامۀ زبان کُشی ومذهب ستیزی )، حتی درمیانِ بعضی از فدرالیستهای ایرانیِ ملیت ها هم، شادمانی هائی را برآنگیخت. فدرالیستها امیدواربودند که جریانهای سراسری، شاید با این « شوک » بخود آیند، و ازخیال پردازی و زیستن  دراوهام برتری طلبیِ موهوم و« من آنم که رستم بُوَد پهلوان » صرفنظرکنند. وجود چنین آگاهیها و حمایتها، آنهم در سطح کنگرۀ امریکا، برای این « دوستان »، پایان شبِ سیاهِ انحصارطلبی و زبان کُشی هشتادوهفت ساله را نوید می داد.                                                                                     

چون برخلاف گفتۀ مشهورِ انحصارطلبانه،  ولی نادرستِ ( لنین و جرج دبلیوبوش ): « هرکه با ما نیست، برما است » که مرجوع به ( صحیفۀ یوشع : باب 5 آیۀ  13 / انجیل لوقا: باب11 آیۀ 23 ) است، وبقول درست عمرخیام، همواره راه سومی وجود دارد که نه آن است ونه این، یعنی میان دو رنگ سفید وسیاه، طیفی ازهزاران رنگ موجود است وجهانِ دروغین و دو قطبیِ: اهورائی و اهریمنی، تاکنون جهان دیکتاتورهای جنایت کاربوده وهست.                                             

درمیان این دوراه افراط ( حاکم ) وتفریط (محکومان ) که لازم وملزوم همدیگرهستند و درواقع  دو قطبِ همبستۀ یک سیستم انحصارطلب را تشکیل می دهند. پیروزی هریک بر دیگری، منطقاً به دموکراسی منجرنمی شود، زیرا دموکراسی را انسانهای دموکرات می توانند بوجود آورده و نگه دارند ونه انحصار طلبان حاکم و محکوم.

دراین میان، راه سومی وجود دارد. این راه مبتنی است بر: 1- حقوق بشر، 2- دموکراسی در معنی ( آزادی های قانونی دگراندیشان و برابریِ انسانی شهروندان: ازجمله زن با مرد، ومتکلمین به زبانهای مختلف )، 3- سکولاریسم ( جدائی نهاد دین ازنهاد حکومت ودولت: برابری ادیان ومذاهب مختلف )، و4- عدم تمرکزدرمعنی حق تعیین سرنوشت بعنوان تضمین دموکراتیکِ حفظِ تمامیتِ ارضی، که برای مدتِ طولانی، تنها با ارادۀ خودخواستۀ ملیت های ایرانی قابل تحقق است. چنین سیستمی نه مخالفِ ( انحصارطلبان مطرود و فراری )، نه رقیبِ ( استقلال طلبان )، ونه برضدِ سیستم انحصارطلبِ( زبانی – مذهبی )حاکم ولایتِ فقیه می باشد، بلکه، نفی کامل رژیم است جهتِ جلوگیری از تکرار ( دوهزارو پانصد سالۀ ) دورِ باطلِ به قولِ افلاطون: « درپائین  بردگی : یعنی ( اطاعت و تقلید وهرج ومرج دائمی پنهان وآشکارِناشی ازبردگیِ معیشتی - فکری )، و دربالا: استبدادبی حدّ وقید »( کتاب قوانین: جلد هفتم، ترجمه بفارسی: محمد حسن لطفی تبریزی صفحه: 2125). حاکمانِ دزد و غارتگر، سکوت ظاهری وآرامش قبل ازطوفان را، بجای نظم قانونمند و رضایتِ مردم« شاه دوست » یا « امام پرست »، تصورکرده ومی کنند، درهردوحال، حاکمیت ملی مردمان ایران یعنی ملیتها غائب است.

نامۀ آقای« دکتررضا مریدی » نمایندۀ پارلمان انتاریو دراعتراض به نامۀ آقایِ« دانا رُهرابارکر » نمایندۀ کنگرۀ آمریکا، بلافاصله اعتراضاتی را از طرف دوستان ازجمله: آقای « یاشار پورعلی » و نیزدرمیانِ مخالفان ( اغلب استقلال طلب ) آذربایجانی برانگیخت. چون کثرت گرائی و قبول اینکه: مخالف من دشمن من نیست، نخستین پایۀ تفکردموکراتیک است که پارلمان ها ( با احزاب مختلف ومخالف هم ) نمودِ حقوقی – سیاسی، و فرهنگی – مدنیِ  آن است. و برخورد آزادانۀ افکار نیز، درواقع نشانۀ خروج از یک تفکر سیاه  وسفید و مطلق گرایِ مذهبی – ایدئولوژیک، و ورود به عصرمدرن، دموکراسی، کثرت گرائی ونسبیت است که می توان آنرا به : طاقتِ تحملِ منطقِ مخالف و حضورِ متساوی الحقوقِ دگراندیشان، معنی نمود. چون دراقامت دوسال و نیم خود در شهرتورنتو، هم با آقای« دکتر رضا مریدی »، هم با آقای « یاشار پورعلی » و هم با دوست دیگری از تورنتو که نامۀ انتقادی ودوستانه ای به انگلیسی به ایشان نوشته بودند، ازنزدیک آشنائی دارم، نوشتن این نوع نامه ها وتذکرها، بی گمان نشانۀ رشدِاجتماعی وسیاسی جامعۀ آذربایجانی تورنتو است، برخلافِ برخوردهای تند، که به سببِ خارج شدن ازحوزۀ ادب: ( که ازمظاهر تمدن مدرن هم هست ) شایستۀ ذکر نمی باشند. من نیزهمانند هرزن و مرد دیگری، طبعاً اختلاف نظرها ونقطۀ توافق هائی با هرسه نوشتۀ این دوستان ( مقیم تورنتو ) دراین مورد دارم، همچنانکه آنها با نظریاتِ منِ( نوعی ) داشته و خواهند داشت: ازجمله بنظرمن:

الف- به آقای« دانا رُهرا بارکر » اطلاع ناقص و لذا نادرستی داده شده، که گویا درقرن نوزدهم، بخشِ آذربایجان شمالی را روسها، و قسمت آذربایجان جنوبی را ایرانیها ( فارسها ) اشغال کرده بودند وحال که، بخش شمال مستقل وآزاد شده، بنا به منافع امریکا، درمبارزه با جمهوری اسلامی ایران، نوبت بخش جنوبی استکه با یاری« یاران» یا « رفراندم » آزاد شود. آقای « دکتر رضا مریدی » هم، درموضوع جدائی جمهوری آذربایجان ( ومن اضافه کنم جدائی جمهوری ارمنستان کنونی البته با همدستی و تمایل خود ارامنه درکمک به روسها برای جدائی شان ) درقرارداد ترکمنچای ( 1828 ) ازایرانِ قاجاریه، اشاره کرده اند، لذا نظرتاریخیِ آقای« دانا رُهرا بارکر » نادرست است، اما این نکته نیزگفتنی است که محتوای ناسیونالیسم سربازخانه ای و پادگانی رضا شاهی: ( نژادی – تباری و تک زبانی- تک فرهنگی:  تا مرزِ متحد الشِکل کردن لباس وکلاه برای مردان و کشف حجاب اجباری برای زنان ) پیش رفت. رفتارارتش محمد رضا شاهی درآذربایجان ( 1325 )، از رفتارِ ارتش های استعماری، درمستعمراتشان چیزی کم نمی آوَرَد. رفتارِ مأموران اعزامی نیز( ازاستاندار تا رئیس فرهنگ، رئیس ادارۀ ثبت، پیشکاردارائی و ... ) جزاستثناهائی، به کردارِمستعمره چی ها، با بومیان شباهت داشت. درمیان اهالی تبریز، قبل ازاستانداریِ سرتیپ صفاری، جملۀ زیر، که منعکس کنندۀ رفتارِمأموران مرکز در آن سامان بود، همه جا بین خودی ها اوزوموز درمقابلِ اوزگه لر: دیگران ) شنیده می شد: آذربایجان مستعمرۀ مُستَخرَبه است. در سرآغازِمطلب، دعوت آقای« دانا رُهرا بارکر » به رفراندم نقل شد. ایشان بخطا قیاس به کشورخود  کرده اند: درایران جز دومجلس اول ودوم، که ترکیبِ صنفی داشت، هرگز پیش شرط های یک انتخابات آزاد و نیزیک رفراندم واقعی، وجود نداشته و ندارد. رژیم جمهوری اسلامی ایران، از داخل قوطی مارگیری، که ظاهراً صندوق های رأی نامیده می شود، همانند دوران پهلوی، هرکس را که رهبر وسپاه وبسیج و...اراده کنند، ازآن بیرون می آورد. بنا براین تنها میتوان رفراندم را پس از سقوط رژیم جمهوری اسلامی ایران مطرح ساخت وگرنه، هررفراندمی درهرموضوع اجتماعی، آگاهانه یا ناآگاهانه، فراهم کردن حقانیت:( مشروعیت ) بین المللی، برای رژیم ولایت فقیه است.   

ب- آقای« دکتر رضا مریدی » درمورد بکاربردن واژۀ «استان»مورد انتقاد آقای« یاشار پور علی »قرارگرفته اند، آنجا که آقای« دکترمریدی » درخطاب آقای« دانا رُهرا بارکر » می نویسند:

شمهای ازتاریخ را به اطلاع شما برسانم.                                                        
آذربایجان- آن  بخشی که درشمال رودخانه ارس واقع است و امروز به نام جمهوری آذربایجان نامیده می
شود- و آن قسمت که درجنوب رودخانه ارس واقع است استان آذربایجان ایران است درطول تاریخ همیشه بخشی ازایران بوده است.جزاینکه دراوایل قرن 19 میلادی بخش شمالی رودخانه ارس توسط امپراطوری روس ازایران جدا شد.

در این نوشته دوست گرامیم آقای « دکتررضا مریدی » ضمن بیان یک واقعیت تلخ تاریخی درقرن نوزدهم:( تقسیم آذربایجان بدو قسمت: یکی درشمال و یکی )آن قسمت که درجنوب رودخانه ارس واقع است استان آذربایجان ایران است.درواقع با نامیدن سه استان آذربایجان( شرقی، غربی ) واردبیل بنام واحدِ یکاستان آذربایجاناعتراض صریح خود را، به تقسیم بندی استانی نوع پهلوی و جانشینِ خَلَفِ اش جمهوری اسلامی، برای اهل بصیرت بیان کرده اند، که ازدید اکثر« انتقاد » کنندگان نامۀ شان پنهان مانده است. تذکر« نقد » در آغاز سخن، به این سبب بود که «محاسن و معایب » را بایستی با هم دید و درکلیت،جمع بندی کرد. با غرقه شدن درعیب جوئی و « انتقاد »، ازتوجه به نکات باریک وجالب نامه غفلت ننمود.

در توجه به مفهوم فردی حق و وظیفه و رابطۀ آندو با قانون وجامعه، دراحترام گذاشتن به نُرم هاوقوانین بین المللی یاکشوری استکه میتوان درسطح جهانی، بابیعدالتی ها مبارزهنمود و در اصلاح یا تغییرقانون کوشید. تاسقوط جمهوری اسلامی ایران وتصویب قانون مبتنی بردموکراسی، باوجود ظالمانه بودن تقسیمات استانی، چون درنقشه های دنیا،آذربایجان( جنوب رود آراز یا ارس ) رابنام استانی ازایران میشناسد ونه ایالتی ازایران، ما وازجمله آقای« دکتر رضا مریدی » نمایندۀ مجلس نیز، بایستی استان بنویسند. ایالت ها و ولایتها بعد ازانقراض قاجاریه در(1925م =1304ه.ش) دیگروجودِ حقوقیوحقیقی ندارند. وقتی حاکمیتِ ملّی، بجایِ دولتِ قیم ِ ولایتِ فقیه تأسیس شود، خود ملیت ها ازجمله برای نامیدن استان( ولایت شان ) برای خود و باهم تصمیم خواهند گرفت.    

همچنین تفاوت سلیقۀ افراد هم مطرح است و حرمت به سلیقۀ هرنویسنده ( اگرخطای معرفتشناسی یا خطای عادی نکرده باشد ) محترم است. دریک نامۀ فشرده، نمی توان نکات تاریخی را بدقت آورد. اگرمی خواستند سلیقۀ معترضین بعدی را در نامه رعایت کنند، جمله را می شد چنین تغییری داد که با واقعیتِ حقوقی وجغرافیای سیاسی کنونی ایران ومنطقه وجهان هم سازگار ومنطبق باشد: 

و آن قسمت که درجنوب رودخانه ارس واقع استایالت سابق و: ض.ص ) استان(کنونی: ض.ص )آذربایجان ایران است.

چنین تأکیدی اگربرای خوانندگان آذربایجانی باحساسیت های ایجادشدۀ هشتاد وشش ساله،  ضروری بنظرمی رسد، اما دریک نامۀ دیپلماتیک، بیک امریکائی، آنهم عضوکنگرۀ امریکا، فاقد معنی است. گمان نمی کنم خود آقای« دکتر رضا مریدی » نیزبا افزودۀ فوق به خاطرهموطنان وهم ولایتی ها مخالفتی داشته باشند. اگرمتنی برای ما می نوشتند، احتمالاً این نکات را رعایت میکردند.

آقای« دکتر مریدی » افزوده اند:

آذری ها( ترکان آذربایجانی: ض.ص ) بعنوان یک ملیت مشخص از دیگران، خود را کمتر از دیگر ملیتها و اقوام ایرانی نمیدانند.

گمان نمی کنم با محتوای جملۀ اول (آذریها ...) درمعنی فرهنگیِ آن کسی مخالف باشد ( و البته نه درمعنی نژادی: چرا که انسان فقط یک اِسپِس وبقول معروف یک نژاد- است ) این سخن، بیان یک واقعیت اجتماعی محسوس ودرست است، اما طبعاً عبارت دوم برای استقلال طلبان فاقد معنی است، هرچند بقول معروف: عدم وجدان، دلیلِ عدم وجود نمی شود.

برای فدرالیستها، مسأله دردانستن آذربایجانی ها نیست، گِره، درباوربیمارگونۀ کسانی استکه برای تداوم تبعیضِ فرهنگی: ( زبانی و دینی ) و جنسیتی- نژادی، همۀ غیرخودی ها را شهروندان درجۀ دوم وحتی فاقدِ حقوق، حساب میکنند تاوقتیکه با غُسل تَعمید فارسی وتشیع، ازپُل صراطِ تبعیض قانونی شده، عبورکرده و با کایگزینی زبانِ مادری خود بفارسی وتغییردین یا مذهب خویش به تشیع ولایتِ فقیهی: ( خمینیسم )، ازما بهتران یعنی صاحبانِ عملاً حاکم برکشورایران درآیند.

آقای« دکتر رضامریدی » ادامه می دهند:

واقعیت این است که آذری ها ( ترکان آذربایجانی ض.ص ) و دیگر گروههای قومی( ملیتی ض.ص )، دینی و مذهبی ایران مواجه با محدودیتهای فرهنگی( اقتصادی، مدنی، سیاسی ،  ض.ص ) تحت حکومت دیکتاتوری ایرانبودند و / ض.ص ) هستند ولی من مطمئن هستم که این مسائل درقالب یک حکومت دموکراتیک درایران آینده قابل حل است.(حکومت دموکراتیک:مفهوم وسیع وتعبیربرداری است. از نظرمن بمعنی: استقرارحاکمیت ملی ملیتها: با سیستم عدم تمرکز: داشتن پارلمان، دادگستری و دولت محلی وخودی + آزادی وبرابری + لغو آپارتاید جنسیتی + تفکیک  سه قوه و استقلال رسانه های گروهی + لائیسته یا سکولاریسم، و...ض.ص)

چنانکه ملاحظه می شود من با جمله های این قسمت ازنوشتۀ دوست گرامیم آقای دکتررضامریدی  بر خلاف جملۀ بالا:( استان)، اختلاف سلیقه و یا اشکالات زیادی دارم: ( رنگ بنفش / ض.ص ).نظرم را بکوتاهی درموردِ قسمتی ازنوشتۀ ایشان بیان می کنم: تا چه قبول افتد و چه درنظرآید:

اول:واقعیت این است که آذریها ( ترکان آذربایجانی ض.ص )

دررابطه بازبان ترکی آذربایجانی و نه زبان آذری، پنج سال قبل درمجلۀ هفتگی و وزین شهروند مفصلاً نوشته ام ( مجلۀ شهروند: 27  اردیبهشت 1386 / شمارۀ 1126، سال شانزدهم، صفحۀ 69 ). زبان آذری، یادآورنام کتابی ازاحمد کسروی است. به ادعا کسروی، زبانی بنام « آذری » پیش ازمهاجرت ترکان سلجوقی(  434 ه.ش=1055میلادی )درآذربایجان، وجود میداشت. اساس کتاب کسروی( وجودِ زبان آذری )، ازنظرمعرفتشناسی یا ( اپیستمولوژی )، بسبب تعمیم های غیرعلمی ( تَسَری دادن زبانهای مرزی، بمرکزوکل منطقه ) توسط استادهینینگ و دیگران مورد تردید قرارگرفته است. این کتاب و واژۀ زبان آذری، چون دست آویززبانکُشی ویاد آور تحقیرهشتاد و هفت ساله ( بجزحکومت یکساله آذربایجان میللی حکومتی ) بوده وهست، وقتی که گوینده ازعمله واکرۀ نظام هویت زدای حاکم باشد، طبعاًحساسیت منفی شدیدی درمیان آذربایجانیها برمی انگیزد.

بدیهی استکه زبان کنونی آذربایجانی شاخه ای، از زبان ترکی است، جهت مشخص شدن ازدو زبان نزدیک وهمریشه با آن، یعنی زبان ترکمنی وزبان ترکی ترکیه. زبان ترکی ترکیه خود، از ترکی آذربایجانی جدا شده است: ( حسین کاظم قدری: بؤیوک تورک لغتی: 1927بیرینجی جیلد، اؤن سؤز، صفحه 31 : لغت بزرگ ترک: جلد اول، مقدمه ). سه میلیون نفری که به خاطرتشبیه ترکان ( ازجمله: آذربایجانی ها ) به سوسک مستراح( * )، دربیست ونُه شهرِکه زبانشان ترکی آذربایجانی است، دراول خرداد 1385 به خیابانها آمده، همصدا با هم می گفتند: « هارای هارای من تورکم »، درواقع مخاطبانشان: مدعیانِ وجودزبان آذری برای ما، یعنی کسروی و پیروان آریائی پرستش بودند. آنها را همانند کسانی که خود را بخواب زده اند، نمی شود بیدارکرد. اما وقتی یک کُرد، لُر، عرب، بلوچ ، ترکمن، مازندرانی، گیلانی، تالشی و ترک آذربایجانی، بجای زبان ترکی آذربایجانی، زبان آذری بگوید ( دراینجا آقای « دکتررضامریدی » ) بارِاهانت آمیز خود را کاملاً ازدست میدهد زیرا بارمعنائی دیگری پیدا میکند، هم چنانکه درترکیه نیزبما، « آذری » درمعنی ترک آذربایجانی خطاب می کنند. دکترمحمد معین نیز درجلد اول فرهنگ معین ( چاپ اول ) آذری را به زبان مردم آذربایجان که شاخه ای ازترکی است، بدون ارجاع به زبان ادعائی کسروی، وکتابش آورده است.

دوم: و دیگر گروههای قومی( ملیتی ض.ص )،دینی و مذهبی ایران مواجه با محدودیتهای فرهنگی( اقتصادی، مدنی، سیاسی ،  ض.ص )تحت حکومت دیکتاتوری ایران(بودند و / ض.ص)هستند

چنانکه در( مجلۀ شهروند: 30 شهریورماه 1391/ شمارۀ 1404، سال بیست ودوم، صفحۀ 30 ). تعریف ملت، ملیت وفرق آن با قوم، آمده است: اقوام: اقوام ایرانی درمیان ملیتها ایرانی، زندگی میکنند وکمیت اندکی دارند، با ازدواج داخلی سعی درحفظِ دین و زبان خود دارند و معممولاً در سرزمین مشخصی زندگی نمیکنند. زردشتیان، یهودیان، صُبی ها ومسیحیان( ارمنیها و آسوریها ) دین وزبان خاصِ خودرا دارند، ولی شیخیه و بابیه ( ازلی ها ) وبهائی ها، همانندِ اهلِ حق که  بزرگتریناقلیت دینی ایران اند،زبان مادری- دینی واحدی ندارند. اینهاهمگی اقوامایرانی هستند.

درهفته نامه « ایرانِ جمعه » ویژه نامۀ روز های جمعۀ روزنامهٔ دولتی ایران ( به صاحب امتیازی خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ) ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۵، درصفحهٔ کودک ونوجوان، باعنوان « چه کنیم که سوسک‌ها سوسکمان نکنند ».

که دردرونِ ملیت های ایران قرار دارند.

ملیت ها: با ابعاد میلیونی و درسرزمین آباء و اجدادی خود زندگی می کنند. خواستاردموکراسی درمعنی:  آزادی های قانونی دگراندیشان وبرابری انسانی شهروندان یعنی رفع هرنوع تبعیض اند.  این دو شعار(آزادی و برابری )، شعارهای تولد ملت نوین درامریکا وانقلاب کبیرفرانسه می باشند.

مجموعۀ ملیتهای ساکن جغرافیای سیاسی کنونی ایران، ملت ایران را دربرابرغیرایرانی ها تشکیل می دهند که شناسنامه و پاسپورت ایرانی ندارند وجهت اقامت در جغرافیای سیاسی ایران، دارای حقوق شهروندی نمیباشند: به هرزبانی که تکلم کنند و به هرمذهبی که ایمان داشته یا نداشته باشند.

ایران کشوراقلیت ها است وهراقلیتی درسرزمین خوداکثریت است. اگرعینک امنیتی، انحصار طلبی و تبعیض وآزادی کُشی را کناربگذاریم، این خصوصیت می تواند به شانس استقرار دمکراسی درایران مبدل شود

سوم: و دیگر گروههای قومیملیتی ض.ص )،دینی و مذهبی ایران مواجه با محدودیتهایفرهنگی( اقتصادی، مدنی، سیاسی ،  ض.ص )تحت حکومت دیکتاتوری ایرانبودند و / ض.ص ) هستند

علاوه بر نکات درستی که ازجمله آقای « یاشار پورعلی » درمورد مسئلۀ محدودیت های غیر فرهنگی اشاره کرده اند، ( ونباید این فاجعۀ انسانی را به سطح صرفاً فرهنگی کاهش داد )، قابل ذکراستکه در طولانی مدت، تبعیض فرهنگی به تبعیض اقتصادی ولاجَرَم در رابطه با بدست گیری مدیریتِ جامعه، به تبعیض مدنی وسیاسی هم مُبدل می شود: اشاره ای به آمار 1365 و مخصوصاٌ 1375سراسری کافی بنظرم یرسد: از 26 استان آن زمان کشور، تهران اول، آذربایجان شرقی 19، لرستان 20، زنجان21، اردبیل 22، هرمزگان 23، آذربایجان غربی 24، کردستان 25 وطبعاً سیستان و بلوچستان 26 یعنی عقب نگه داشته شده ترین استان ایران است.

ج- آقای « یاشار پورعلی » گرامی نیزمطالبی نوشته اند که بعضی از آنها، یا بیان ناقص حقیقت است: که می توان آنرا کامل و یا تکمیل کرد، و یا اساساً قابل نقد و تأمل است:

زبان ترکی در ایران بعنوان زبان دربار و اردو ( ارتش ) و زبانهای عربی زبان علم( دین، کلام، شعر و فلسفه و... ض.ص ) و فارسی بعنوان زبان شعر( کاتبان و وزرا / ض.ص ) بوده است. دراصل سه زبان ترکی، فارسی و عربی در ایران به نوعی زبان رسمیمورد استفاده اهالی قرار می گرفت. ( زبان مشترک اداری برای سه نهاد: 1- دفاع و امنیت یا سلطنت، 2- اعتقاد یا دین، و 3- اداره یادولت بودند: زبان رسمی و جانشین، قبل ازپهلوی، درایران و تاریخ تمدن طولانی این سرزمین هرگز وجود نداشت، که بمعنی غیررسمی یا ممنوع شدن بقیۀ زبانها است! ض.ص )

و آقای مریدی هم که درنامه خود مرز جغرافیایی آذربایجانیها را استان آذربایجان ایران ذکرکرده است که درهیچ یک ازبرهه تاریخی چنین اسمی نداشتیم. ایشان بعنوان یک سیاستمداربهتر ازهمه میدانند که در راستای آسیملاسیه کردن ترکهای آذربایجان، خاکهای مرزی آذربایجان را باحذف نام آذربایجان به استانهای مختلف( آذربایجان غربی، آذربایجان شرقی، اردبیل، همدان، قزوین و…) تقسیم کردند. وشما با دادن اسم استان آذربایجان ایران، خواسته یا نا خواسته ازاین مسئله سرپوشی می کنید.

جملات چندان رسا نیست، قابل ذکراست که، با وجود تکلم به زبان ترکی آذربایجانی، ازلحاظ تقسیمات ایالتی، ایالت همدان حداقل از پانصدسال پیش، هرگز جزو ایالت آذربایجان و یا باصطلاح رایج ازدورۀ سلجوقی ( تاریخ ابن بی بیِ آل سلجوق: صفحه 75 ) تا انقراض قاجاریه، جزومملکت آذربایجان( یکی ازممالک محروسۀ ایران ) نبود. قزوین هم هرگزجزو آذربایجان محسوب نشده و نمی شود. زنجان نیز جزیکسال، در زمان « آذربایجان میللی حکومتی » جزو آذربایجان محسوب نمی شد. اما کاملاً صحیح استکه اززمان رضا شاه: نام ایالت ها را به استان تبدیل کرده و به سلیقۀ خود وبدون دخالت دادن نظرمردم ورضایت اهالی، بنابه مصالح دولت واقتضای ایدئولوژی ( پان آریانیسم ) و اغلب با سوء نیت ( درتعقیب سیاست استعماری اختلاف بیندازوحکومت کن /  تقسیم شان کن وحکومت نما ) به تقسیمات دولتی استانی پرداختند.

آقای « یاشار پورعلی »  می نویسند: در قرارداد ترکمنچای که به دو طرف رود آراز اشاره کردید، کلمه ای به اسم ایران نبوده و به ایران امروزی درآن زمان « ممالک محروسه » نامیده می شد و صاحبان کل آن ممالک نیز آذربایجانیها بودند.

عهد نامۀ ایران و روسِ ( تزاری ) درمحلی بنام ترکمانچای نزدیک شهرمیانۀ آذربایجان در( پنجم شهرِ شعبان المُعظم سنۀ يك هزارو دويست و چهل وسه ( 1243 ) هجری قمری: ( ۱اسفند۱۲۰۶ /۲۱ فوریه۱۸۲۸) منعقد شد که ازجمله درفایل ( لینک ) زیرقابل مطالعه است:

http://www.zanjansadra.com/index.php?method=view&cat=2&group=12&service=2&id=3716

جز درفصل دوازدهم، درتمام شانزده فصل عهد نامه، نام ایران درهرفصل، حداقل یک و حد اکثر پنج بارآمده است. از فتحعلیشاه قاجارهم با نام: خسرو نامدار، پادشاه اعظم ِبا اقتدارِ ممالك ايران، / یا / و ازطرف اعليحضرت قوی شوكت پادشاه ممالك ايران نواب مستطابِ والا، شاهزادۀ نامدار عباس ميرزا را وكلایِ مختارخود تعيين كردند / و بصورت ترجیع بنداعليحضرت پادشاه ممالك ايران آمده است. بنظرمن عمداً واژۀ محروسه ( بمعنی حراست و حفظ شده ) را بعد از ممالک و قبل از ایران ذکر نکرده اند، تا تناقضی با ازدست دادن بخشی از خاک کشورایران در آنسوی رود آراز( ارس ) یعنی دو جمهوری کنونی آذربایجان و ارمنستان، پیدا نشود.

برخلاف آقا محمدخان، بابا خان ملقب به فتح- علیشاه را شکست- علیشاه  باید نامید!

اما نام ایران: منسوب به قوم اسطوره ای یعنی ( بی زمان و لامکانِ: ایر ) است، درست بمعنی ایرلند یا سرزمین منسوب به « ایر » یا « ایرها ». درمتون ساسانی ( شاپوراول:441-271 م  )، خود را شاه شاهان ( اَران، و، اَن - اَران ) نامیده است که ایدئولوژی حاکم پهلوی، با« شرافت علمی! » آنرا تحریف کرده و ترجمه به ( ایران، و اَن - ایران: انیران ) کرده اند. درهردو حال حد ومرز( اَران، و اَن – اَران ) شاپور ساسانی نا مشخص است. از جمله پایتخت کشورمان:  تیسفون : ( سلوکیۀ قدیم و نزدیک بغداد کنونی )، درمرکز تمدن بین النهرین ( سومر، اککد، بابل و آشور ) یعنی انیران قرارداشت! ازسخن شعرای عهدغزنوی ( ازجمله فردوسی ) ببعد ( نظامی و...) می گذرم، چرا که حد ومرز ایران شان، استانهای مرکزی وشرقی را فقط شامل میشود: زابل، کرمان، گیلان، اهواز، کردستان وبلوچستان، جزو ایران، این شاعران نیست. بهمین قرار« مرموزات داودی » ویا « مرموزات اَسَدی » نوشتۀ نجمرازی، قابل اعتناء نمی باشد: داوود پسربهرامشاه سلجوقی حاکم ارزنجان درناحیۀ ( آنادولی ) را در حملۀ مغول، همانند رستم دستان، مرزبان ایران: ( صفحۀ 9 مقدمه ) نامیده است. آنچه تحقیق من اجازه میدهد ( که می تواند با ارائۀ سند تغییرکند ) اولین بار، سلطان بایزیددوم ( پدرسلطان سلیم )عثمانی ، درنامه خویش، سلطان یعقوب آق قویونلو: ( 857 -869 ه.ش = 1478-1490 م ) را : « قهرمان السلاطین الایرانیه و قآآن الخواقین التورانیه، شهنشاه عدو بندِ خَصم شکار و پادشاه سربلند نامدار »نامیدهودرمکتوب دیگر، خطاب به الوند آق قویونلو، با اغراق نوشته است:

شهنشاه ایران، خدیو عجم       خداوندِ مُلک و سپاه و عَلَم

از دورۀ صفویه تا قاجاریه، هم شاهان وهم دیگران کشور را ایران خطاب می کردند تا اززمان قاجاریه جنبۀ جهانی یافت و درهمۀ قراردادها ازجمله عهد نامۀ گلستان و ترکمانچای ونیزسکه ها وتمبرها: ( ازناصرالدین شاه ببعد ) وهمچنین درقانون اساسیِ مشروطه، همه جا ممالک محروسۀ ایران آمده است. دراولین تمبررضا شاه هم همین عنوان ممالک محروسۀ ایران یعنی کشورهای حراست و حفظ شده ( در مقابل حملۀ خارجی ) کهازعصرسلجوقی رایج بود، بچشم می خورد. رضا شاه، با تبدیل ممالک محروسۀ ایران به مملکت ایران، یعنی مملکت تک ملیتی ( قومی )، تک زبانی، وتک فرهنگی، ساختاردولت را که ناشی ازساختارچند گانۀ اجتماعی بود و نام ممالک محروسۀ ایران بیانگرآن است، سعی کرد وتا به امروزسعی می شود که: با سیاست ضد بشریِ جذب وحل( آسیمیلاسیون ) ازایران چند فرهنگی، کشوری تک زبانی  بسازند. خمینی از نارضایتی های ناشی ازدیکتاتوری 53 سالۀ پهلوی استفاده کرد و سی و سه سال انحصارطلبی مذهبی را هم بر انحصارطلبیِ زبانیِ پهلویها افزود. خلاصه گُل انحصارطلبی زبانی بودیم به سبزۀ انحصارطلبی مذهبی هم آراسته شدیم. رضا شاه، قانونی به تصویب رسانید که نام این کشورفقط ایران است یعنی دیگران حق نامیدن دلخواه خود ( پرسی یا ) را بما، به پیروی ازسنت یونانی شان ندارند. که در اساس اقدام درستی بود، هرچند رژیمش نامهای محلی را( استان، شهر، ده، نام کوه و رودخانه ها و حتی اسم فرزندان ) را تغییرداده  وتعیین نمود. که تبدیلِ نام: ( اورمیه به رضائیه ) ازآن جمله است

د- نظرمن: مطالب گفتنی به قول مولوی، « درحدیث دیگران گفته آمد »، وچون دوست گرامی آقای « دکتر رضا مریدی » بقول حافظ اهل اشارتند، به ذکراین نکته اکتفا می کنم که: حق تعیین سرنوشت را بایستی بعنوان تضمین دموکراسی وتمامیت ارضی درنظرگرفت: درچنین جامعه ای ملیت ها، درآزادی وبرابری و بسبب همبستگی منافع مشترکشان، ازتمامیتِ ارضیِ جمعی شان دفاع می کنند. وجود حق تعیین سرنوشت مانع هژمونی طلبی وگرایش به تبعیض وآزادی کُشی می شود.

حقوق بشر، دموکراسی وحق تعیین سرنوشت، با جانشین کردن حرمت قانونمند آگاهانۀ انسان ها بجای تقدس مذهبی خاک، وقائل شدن اصالت به انسان ها، یعنی اینکه: حقانیت تنها به انسانهای زنده راجع بوده، تعلق میگیرد، زیرا در حاکمیت ملی، منشاء حق انسان است. حق ازآنسانها برمی خیزد، نه تاریخ ( آنهم از نوعِ: انتخابی وایدئولوژیک آن ) ونه ازنام ( ایران )، ونه ازنژادآریائی ( که تفاخری است ارتجاعی، ازنظرعلمی بی معنی وخجالت آور، ودرکشورهای متمدن، جرم سیاسی محسوب می شود. )

نتیجه گیری: حرمتِ عزیزان خود را نگه داریم. آقای « دکتر رضا مریدی »: نه تنها پیشگام رسمی کردن روززبان مادری و نوروزمان، نخست درایالت انتاریو، سپس کل کانادا بودند( که بعد از آن بنا به درخواست سفیرجمهوری آذربایجان دریونسکو، درسازمان ملل متحد، جهانی اعلان شد ) بلکه هم در انعکاس مسألۀ اعدامها وهم دراعتراض به خشک شدن دریاچه اورمیه و مطرح شدنش درسطح پارلمان و دولت کانادا بسیارمؤثر بودند.

کسانیکه ایشان را ازنزدیک می شناسند، می دانند که: یکی ازمؤدب ترین مدافعینِ صمیمیِ حقوقِ بشرودموکراسی: ( آزادی و برابری ) برای ایران، برای آذربایجان وسایرملیت های تحت ستم در ایران هستند. بعنوان شخصیتی فدرالیست و نمایندۀ مجلس: ( دیپلومات )، ایشان همان ادبیاتی که حتی میلیتان های فدرالیست،( چه رسد به استقلال طلب ها ویا انحصارطلبان تمامیت خواه ) بکارمی برند، آقای « دکتررضامریدی » طبعاً بکار نخواهد بُرد.

آقای « دکتررضامریدی »، ازبنیاد گذاران « انجمن آذربایجان در 22 سال پیش » و نیزاز مؤسسین « بنیاد زبان و فرهنگ آذربایجان ایران » بودند، که دراقامت خود در شهرتورنتو، من هم درآن عضویت داشتم.

سخن خود راباجمله ازدو انسان بزرگ پایان می دهم که درنامه های خود بهم، همدیگررا پدر معنوی وفرزند دلبند معنوی خطاب می کردند:

لئون تولتسوی: « کارهای بزرگ با جملات ساده ای شروع می شوند ویکی ازآن جملات شاید این باشد: وقتی انسانهای شروربرای تحقق نیات پلیدخود با هم متحد می شوند، انسانهای شریف نیز باید همین کار را انجام دهند».

- مهاتما گاندی: درامر مبارزۀ سیاسی« ازهرکس آنچه را که می خواهد بدهد( هدیه کند ) بخواهید، و نه آنچه شما مقرر می کنید! ».

فهم این سخن گاندی یعنی: قبول آزادی وکثرت گرائی، درمبارزه برای رسیدن به دموکراسی است.

آقای« دکتر رضا مریدی » هم بی شک یکی ازذخایرارزندۀ علمی واجتماعی وانسانی ما آذربایجانی های ایرانی هستند. ایشان دردفاع ازمسائل انسانی، ورفع مشکلات اجتماعیِ همولایتی ها و هموطنان خود، با روش مؤثرشان، یکی ازاثرگذارترین فرزندان آذربایجان و شهراورمیه: قدیمترین شهرایران پس ازشهر شوش بوده اند. ازجمله دربیان اثبات قتل عام داشناک های ارمنی ها در آذربایجان غربی به دولتمردان کانادائی، خود را شاهد آورده وچنین گفته بودند: « اگر گلولۀ ضارب ارمنی درتفنگش گیرنکرده بود،  پدربزرگ من هم، جوانمرگ می شد و جزو شهدای آن قتل عام در می آمد، یعنی دیگر من وجود نمی داشتم »!

درمسائل اجتماعی، عالم سیاست، اقتصاد، و ...، دو اصل اساسی را نباید فراموش کنیم:

اول: به حرفهایشان گوش داده و ازاعمالشان قضاوت کنیم: اعمال آقای« دکتر رضا مریدی » ( که منطبق با گفتارشان هم می باشد )، تا به امروزدردفاع از هویت ما بوده است: ( رسمی کردن روز زبان مادری: 21 فوریه، و نوروز21 یا  20 مارس ) که بعنوان دو اقدام موفق و ماندگار ایشان درانتاریو وکانادا فراموش ناشدنی است.

مبارزه واعتراض رسمی ایشان درمورد اعدامها، ونیزبرای آزادی زندانیان سیاسی درایران، که درسطح پارلمان و دولت انتاریو و دولت فدرال کانادا انعکاس قابل توجهی داشته است، وبی تردید، دررفتار تأدیبی دولت کانادا با جهموری اسلامی ایران مؤثر بوده است. از این لحاظ، ایشان یکی ازمؤثرترین شخصیت های آذربایجانی و ایرانی، درسطح کانادا بوده اند.

درموردزلزلۀ شهربم، درمورد زلزلۀ شهراردبیل، و زلزلۀ اخیردرناحیۀ قره داغ ( ورزگان، هریز و اهر، و.. ) و همچنین درمورد خشک کردن دریاچۀ اورمیه، آقای « دکتر رضا مریدی » ازهیچ کوششی فروگزاری نکرده است.

جمهوری اسلامی ایران، باطرح و برنامۀ ریزی حساب شده، چهل سدّ برروی رودخانه هائی که به دریاچۀ اورمیه می ریزند ( البته تحت توجهات غیبی ورهبریِ امام گونۀ ولی فقیه: مقام معظم رهبری ) بسته است: که از زمان ریاست جمهوری( رئیس جنایتکارمافیای سابق )اکبررفسن- جانی، و تدارکات چی رهبر یعنی امینِ خیانتکاران: آقا سید محمد خاتمی آغاز، تا دردولت صاحبِ رکورد ( درجنایت و غارت ) محموداحمدی نژادی به ثمرنشست، و بدین ترتیب، تصمیم دولتهای جمهوری اسلامی ایران، در خشکاندن دریاچه اورمیه وغیرقابل سکونت کردن آذربایجان( غربی و شرقی ) وشمال کردستان، دارد به تنیجۀ مطلوبشان می رسد!

دوم: هرچه را که به افراط بکشانیم، در واقع، ضد آنرا تقویت می کنیم، کسانی چون آقای« دکتر رضا مریدی » نفی افراط وتفریط اند. جامعۀ متعادل ومردمان هوشمند، دربرخورد با اختلافات فکری و سلیقه ای، جهت منفرد کردن دشمن اصلی، بنا به بیت خردمندانۀ زیرعمل می کنند:

جهان چون چشم و خَطّ و خال و ابرو ست      که هرچیزی بجای خویش نیکو ست

هرتمایل سیاسی را درجای مناسبش برای حفظ تعادل کلی می نشانند، و با « راه و اندازه نمودن » ازمواهبش بهرمند شده، واثرات غیرمفیدش را به حد اقل تقلیل می دهند. آقای« دکتر رضا مریدی » بعنوان یک شخصیت دانشگاهی وعلمی و نیزهمچون یک دیپلمات دوراندیش، آرام و مردم دار، سرجای خودشان هستند.

مردم اورمیه بیش ازمردم آذربایجان، و آذربایجانی ها بیش ازسایرهموطنان ایرانی، به اقدامات خستگی ناپذیر آقای« دکتر رضا مریدی »، دردفاع ازفاجعۀ انسانیِ خشک شدنِ دریاچۀ اورمیه و تبدیل آذربایجان به کویرنمک دیگر، چشم دوخته اند.

ضیاء صدرالاشرافی: 29 ، سپتامبر، 2012 ، کانادا

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما