طنزی از سر عشق: نگاهی به طنز در نوشته های مینو مرتاضی

طنز مینو مرتاضی متوجه آدم هایی ست که خرماخوردگانی هستند که منع خرما می کنند، کسانی که به نفع عدل و انصاف موضع نمی گیرند، حرف حقیقت به دلشان نمی نشید، آنها که به وفاداری ِ وفاداران ارج نمی نهند و آنها که ماشینشان را از دستشان بگیری تنها یک آدم اسیر احساسات، شتابزده و ناتوان از عمل سنجیده و از روی عقل از آنان باقی می ماند.

طنز در آثار نویسندگان، همیشه هدف واحدی را دنبال نکرده و کاربرد و کارکرد یکسانی ندارد. اما طنزنویسان زن در ادبیات جهان نادرند. زنان، که "خندیدن" آنها در آداب رفتار اجتماعی ناپسند شمرده می شده، چگونه می توانسته اند در تولید خنده فعال باشند؟ ازینرو طلوع زنان طنز نویس در هر فرهنگی، حاکی از جابجایی های ارزشی و دوران های تحول است.

 

در اینجا نگاهی خواهیم داشت به طنز در یکی از آخرین نوشته های مینو مرتاضی، "کاروان سایه و اشباح"[1]. انتخاب تنها یک نوشته از این زن قلمزن، بخاطر تسهیل کار خوانندگان مقالۀ زیر است تا با حداقل وقت به نکته های کلیدی این طنز دست پیدا کنند.

 

به علاوه طنز این زن نویسنده، در نوشته های دیگرش نیز کارکرد و کاربرد واحدی را ارائه می داد و نیازی ندیدیم خواننده را به بررسی متون بیشتری دعوت کنیم که در نهایت ره به نتیجۀ یکسانی می برد.

 

طنز مینو مرتاضی، ویرانگر نیست و به تخریب سوژه ای که با طنز خود به طرف آن رفته، نمی پردازد. طنزی هم نیست که با انکار واقعیت، به نشاندنِ زورکی یک آرزو و ایده آل دست بزند. این موارد از سوی طنزنویسان چه بسیار انجام شده و در داخل مجموعۀ کارکردهای طنز قرار می گیرند. طنز در ساده ترین تعریف آن نگاهی ست به واقعیت، از پشت فاصله ای که طنز ایجاد می کند. اما هنرمند گاه فراتر رفته، اًبژه ای را که از آن فاصله گرفته، نیش می زند یا با نک قلم جابجا کرده یا حتی واژگونش می سازد.

 

 آدم ها در «کاروان سایه و اشباح»، سرشان را طوری تکان می دهند که معلوم نباشد نظرشان چیست. اما نویسنده خود را از آنها متمایز نمی کند و می گوید: "سرم را طوری جنباندم که نتواند بفهمد تأییدش کرده ام یا تکذیب". مسافران تاکسی نیز به گفته نویسنده به همان عادت دچارند: "این بار آنها سرشان را طوری تکان دادند که نمیشد فهمید برای پانصدی تکان داده اند یا هزاری."

 

راننده دغلبازی که مدعی امانتداری ست وقتی موفق به گرفتن پول بیشتر می شود، او هم سرش را تکان می دهد و نویسنده با طنز مهربان خود این دو گانگی در گفته و عمل را به اینگونه تصویر می کند: "نگاهی به من انداخت و با خوشحالی هزاری را گرفت و سرش را جوری تکان داد که نفهمیدم سر راننده بود یا سر افسر ارتش شاهی؟ اما معنای نگاهش را فهمیدم که انگار میگفت: برو بابا دلت خوشه!!!"

 

در محدوده ای که بجای زبان، تکانه های سر، نظرها را بیان می کنند، آنهم در واقع نه برای بیان بلکه برای فرار از ابراز نظر، طنز مرتاضی نشان می دهد که سخن گفتن از معیار های اخلاقی هیچ مانعی برای برگرداندن راه دغلبازی واقع نشده و معیار اصلی، تواناییِ فریب دادن و مویی از خرس بیرون کشیدن را غنیمت دانستن است.

 

راننده تاکسی، افسر ارتشی سابق در مزایای دوران گذشته می گوید: "اگر خودشان میدزدیدند و می خوردند اقلاً آبی از دستشان می چکید که مردم از آن به اندازه خودشان بنوشند". طنز مینو مرتاضی که به حقارت کشیده شدن مردم، تا حدِ دلخوشی به نوشیدن چکه هایی که از دست بزرگان می ریزد  را مصّرانه پی می گیرد، جای دیگری نیز فوران می کند: "اما فکر میکنم شاید اینها دارند به اشباحی که جلوتر از آنها می دوند التماس می کنند که کمی آهسته تر بدوند، بلکه بتوانند هم پای آنها شوند، بلکه به موقع بتوانند بخشی از حقوق شان را از دسترس آنها دور و پنهان سازند".

 

طنز این نویسنده، با دردمندی به طرف بی اعتمادی مردم به هم، نادیده گرفتن عدالتِ نادر کسانی که سر راهشان واقع می شود رفته و با برجسته کردن سیمای فرد منصف ازین تنهایان حمایت می کند.

 

موضوع سر صف خرید انگور اتفاق می افتد. "چشمم به دست کارگری بود که انگور ها رو با دقت و وسواس از توی کارتن در میآورد و می ریخت توی پاکت پلاستیکی که قبلاً دست مشتری داده بود و از او میخواست که در پاکت نایلونی را به قاعده باز نگاه دارد. توی پاکت هر کس را با وسواس عدالتخواهانه ای انگور خوشه و حبه شده را در هم میریخت... اهالی صف، نفسی راحت میکشیدند و یک قدم جلو می آمدند و گاه زیر لب اظهار نظری میکردند که این یکی شانس اش خوب بود و خوب انگوری گیرش اومد یا بیچاره هرچی حبه لهیده ته کارتن بود رو بهش قالب کرد."

 

نویسنده که از بی مهری اهالی صف در حق کسی از بین خودشان که می خواهد در حق آنان عدالتی وسواس گونه ارائه دهد، دلگیر است در صحنه بعدی او را قهرمانانه نشان می دهد که چگونه زیر بار فشار خریدار پرمدعای خارج از صفی که بدتر از همه تنومند نیز هست، کمر خم نکرده و به عدالت خود وفادار می ماند.

 

در یکی از صحنه های آخرِ نوشته، نویسنده تصادف زنی را با اتومبیل شرح می دهد. طنز دامان راننده ای را می گیرد که گویی خارج از اتومبیلش، جز یک روستائی ساده و بی اطلاع و احساساتی نیست که ماشین را به ریش او بسته اند. او "راننده نیست" و بیرون ماشین به چهره واقعی و راستینش بازگشته و روی اسفالت در قالب پیاده، واقعی تر است.

"راننده ای که با او تصادف کرده بود هی محکم با دست به سرش میکوبید و به زن التماس میکرد: خانم جان، مادر، تورو خدا چشماتو باز کن... خدایا چه خاکی بسرم بریزم. به من التماس میکرد خانوم تورو خدا نمیره؟ گفتم آقا جان، پسرم کمی صبوری کن و به اورژانس زنگ بزن نترس چیزیش نمیشه..."

 

طنز مینو مرتاضی بدون تحقیر و ریشخند در کنار زن میانسالی نیز زانو زده به کمکش می شتابد، که توسط همان اتومبیل هنگام عبور به وسط خیابان پرتاب شده است. نویسنده که با حجب، آزمندی زن را که بیش از نگرانی برای جان و سلامتیش، نگران کیف پولش است، می بیند، با چنان ظرافتی آنرا می نویسد که گویی می خواهد بپوشاندش. در عوض مثلِ مورد صف انگور، بجای پیچیدن به پر و پای بی انصاف ها، از قهرمان خود با یادآوری بیشتر نیکی هایش، تجلیل می کند. قهرمان در اینجا، جوانی ست از سنخ آنانی که در سطل های زباله شهرداری مواد بازیافتی را جستجو و جمع آوری می کنند.

"...با دست و روئی نه چندان تمیز آمد کنارم و با حجب وحیا و به آرامی گفت خانوم این پشت چرخ ماشین افتاده بود فکر کنم مال این خانم که تصادف کرده باشه... و دستش را بطرفم دراز کرد یک دسته اسکناس ده هزار تومانی بود که دورش را با کش بسته بودند... دستان به ظاهر نه چندان تمیزش را در دستانم گرفتم و بی اختیار بر آنها بوسه زدم... با خجالت دستهایش را پس کشید و خداحافظی کرد و کوله بار سنگین بازیافتی هایش را به دوش کشید و خمیده به کوچه بغل پیچید. آمبولانس رسید و من بسته اسکناس را به زن دادم و او درون کیف اش انداخت و همراه راننده ای که به او زده بود سوار امبولانس شد و به بیمارستان رفت."

 

اگر خلاصه کنیم:

طنز مینو مرتاضی متوجه  آدم هایی ست که خرماخوردگانی هستند که منع خرما می کنند، کسانی که به نفع عدل و انصاف موضع نمی گیرند، حرف حقیقت به دلشان نمی نشید، آنها که به وفاداری  ِ وفاداران ارج نمی نهند و آنها که ماشینشان را از دستشان بگیری تنها یک آدم اسیر احساسات، شتابزده  و ناتوان از عمل سنجیده و از روی عقل از آنان باقی می ماند.

 

اما خصوصیت و مارک اصلی طنز این نویسنده در آنست که قبل از اصابت طنز به این هدف ها، بلافاصله نمونه هایی از امانت داری و صداقت و بی چشمداشت خدمت کردن و برتر قرار دادن ارزش های انسانی در برابر پول، وارد متن شده و چنان پررنگ می شوند که چشم خواننده از دیدن زشتی ها آزار ندیده و بیشتر به دیدار زیبایی ها شادمان شود.

 

گویی مینو مرتاضی طنز را به میدان می آورد تا بتواند بگوید اگر اینجور آدم ها هستند، در عوض این نمونه های قابل احترام نیز وجود دارند و بدین ترتیب مرتب باور به نیکی در انسان را تکرار می کند.

 

طنز این نویسنده اگر ابژه هایش را به ملایمت می نوازد، نه برای مضحکه و باعث تمسخر به  آنها شدن، بلکه برای هشدار است. خواننده به طماع بودن و دروغگویی این پرسوناژها نمی خندد بلکه تاسف می خورد. به خصوص که نویسنده در این مواقع از فعل هایی چون مواظب باشید، به آنان ننگرید... استفاده می کند. "...ولی مواظب باشید شبح افسر درستکار ارتش قدیم را تبدیل به راننده دغلکار مسافرکش نکنید..."

 

مارک دیگر طنز مرتاضی اینست که خود را از ابژه های طنزش جدا ندانسته و تافتۀ جدا بافته و مبرا از آنچه خندیدنی ست تلقی نمی کند. این به خود خندیدن، خواننده را به او نزدیک کرده و با او همراه می سازد.

 

متن که متصّف به یکی از علائم نوشته زنان، یعنی دایره وار بودن است، در انتها به حلقۀ ابتدایی وصل می شود. می بینیم که با دلسوزی برای کسانی شروع کرده که در خیابان ها با خودشان حرف می زنند و در پایان خود یکی از آنان است و شروع می کند با خود حرف زدن.

"اگر روزی روزگاری سراغ شهر ما آمدید و زنان و مردان تنهایی را مشاهده کردید که با خود حرف میزنند، به آنها هم به اندازه دیگرانی که با هم جمع میشوند و درباره اشباح صحبت میکنند احترام بگذارید و با عینکی که نگاهتان را مثل نگاه عاقلان اندر سفیه میکند به آنان ننگرید. بالاخره حرف زدن آدمها با خودشان هم جز حقوق مسلم آنهاست."

 

این دلسوزی برای آدم های بدون مخاطب، شامل خود نویسنده هم می شود.

" در خیالم با جوانک حرف میزنم. به او میگویم: عزیز نازنیم ام خدا را شکر که تو شبح نیستی! انگار داشتم با خودم بلند بلند حرف میزدم، چون ناگهان صدای یکی از همسایگانم را شنیدم که میگفت مینو جون حالت خوبه؟... چرا همین جوری تو پیاده رو ایستادی و داری با خودت حرف میزنی؟ بیا کمکت کنم بریم خونه...."

 

دلسوزی طنزآلود نویسنده برای آدم های بی همسخن و آزرده از تاریکی ها، اینجا نیز دلسوز و همسخنی پیدا می کند: همسایه.

 

رسیدن به خانه، علیرغم همۀ سیاهی ها، در جهان طنزآلود مینو مرتاضی ممکن است و شنوایانی در گوشه کنار برای گرفتن دست هم پیدا می شوند.

 

پانوشت:

 

 

[1] http://tinyurl.com/9ayels2 

 

برگرفته از: 
مدرسه فمینیستی
بخش: 
انتشار از: