نکاتی کوتاه در باره شعور ملی

شعور ملی، درست در نخستین نمود خود، چیزی جز شعور بر وجود یک حق جمعی که ایده فرضی ملت، آنرا نمایندگی می کرد، چیز دیگری نبود. بعبارتی روشن تر، شعورملی بر پایه یک فلسفه و تفسیر دموکراتیک از یک حق متولد شده است. دراین معنی، تئوری حق تعیین سرنوشت، و حق دموکراتیک کنترل دستگاه سیاسی دولت یا قدرت سیاسی توسط کلیت مردم یا ملت، مفاهیم « منطبق برهمی » هستند و شعور ملی چیزی جز آگاهی و شعور براین حق نمی باشد .

1-   وقتی ما از شعور یا آگاهی ملی سخن می گوئیم، موضوع بنیادی در چنین گفتمانی، تنها بر«کیستی» یا آگاهی بر هویت فردی یا جمعی ما مربوط نمی گردد. «من کیستم» و یا«ما کیستیم» و ازکجا آمده ایم، کهن ترین سؤالی است که انسان همواره از خود کرده است و افسانه های مربوط به آفرینش، چه درمذاهب مختلف و چه  دراساطیر قبل از تکوین مذاهب، سعی کرده اند که پاسخی بر این سؤال ارائه دهند.[1] لیکن هویت جوئی و سخن درچنین محدوده ای، ما را دریک حوزه آنتروپولوژیک ویا افسانه و.اساطیر محدود خواهد ساخت. اینکه ما بگوئیم.« هارای هارای من تورکم » ضمن اینکه فریادی علیه شکل ویژه ای ازستم و تبعیض درزمانه ای خاص است، ولی بخودی خود دلالت بر شعور ملی نمی کند. بلکه یک نوع تمایز و تفاوت با دیگران را نشان می دهد. همانگونه که افراد انسانی، درمرحله زندگی قبیله ای خود درتاریخ ، تعلق یا «کیستی» خود را با تعلق به قبیله ای معین و دربرابرهویت های قبیله ای دیگر بیان می کردند. یعنی وجود قبیله های دیگر، افراد یک قبیله را بروجودِ «خود» در برابر«آنهای» دیگر آگاه می کرد. در واقع، وجود «آنهای دیگر» بود که در افراد یک قبیله، آگاهی وشعور بر «کیستی» وتعلق خود به قبیلۀ خویش را برمی انگیخت. گفتن اینکه ما ترکیم، بمعنی این است که ما، فارس یا عرب و یا کرد نیستیم. همین گفته را بزبان دیگری، کرد ها و عرب ها وبلوچ ها وفارس ها نیزمی توانند درمورد ترک ها بکار ببرند، هرچند که کاربرد چنین عبارتی ازطرف غیر فارس ها درشرایط مشخص امروز، می تواند این ایده را القاء کند که ما را نمی توانید آسیمیله کنید ویا نمی خواهیم آسیمیله شویم و هویت خود را داریم ، و یا مورد تبعیض و ستم قرارداریم. لیکن این شعار، برغم پرطنین بودن خود، خواست سیاسی مشخصی را عنوان نمی سازد، حق قدرت سیاسی و حق کنترل دموکراتیک آن توسط مردم، که جوهرحق تعیین سرنوشت است و بدون آن هیچ امر جدی پیش نخواهد رفت، درآن غایب است. ازاینرو، درهمان چهارچوب محدود، فاقدِ عنصرِ دموکراسی خواهی است. درنتیجه، فاقد شعورملی درمفهوم مدرن خود است و فقط دردایرۀ تأکید بر هستی قومی خود و یک شعور غریزی متوقف می شود. من بدلیل و ضرورتِ ذکر این نکته درآغاز نوشته خود، باز خواهم گشت.

2- شعورملی، مقدم برهرچیزی، به فلسفه حقوق سیاسی یک گروه اجتماعی مربوط می گردد وبنابراین فراتر از گفتمان «کیستی» یا شعور بر هویت آنتروپولوژیک خویش  می رود.

ازاین نظر، شعورملی یک پدیدۀ تاریخی است که قبل ازمرحله معینی ازتاریخ، نمی توانست نمود پیدا کند. بروز شعورملی نه تنها تاریخی است، بلکه درتاریخی بودن خود نیز مانند هرایدوئولوژی سیاسی دیگری، ناهمزمان است. بدینمعنی که درآن واحد درتمام کشورها ظاهر نمی گردد و دربروز زمانی آن و دربین ملت های مختلف، تقدم و تأخر زمانی وجود دارد. بعبارتی ساده تر، یک ملتی ممکن است به شعورملی رسیده باشد ولی ملت های دیگر هنوزخودرا نه ملت بلکه رعیت شاه بدانند. بعنوان مثال هنگامی  که فرانسوی ها در 14 ژوئیه 1789 بنام ملت انقلاب کردند، و در1792 فرانسه به اطریش بخاطر حمایت نظامی آن از لوئی شانزدهم اعلام جنگ داد وسربازی سرود مارسیز را سرود، گوته که، درصحنه نبرد حاضر بود، نوشت: امروز روز ویژه ای است و باید آنرا بخاطرسپرد! چیز تازه ای بنام ملت درتاریخ متولد شده است ( نقل بمعنی ). درست درهمان زمان و درهمسایگی فرانسوی ها، آلمانی ها به عرفان و پرستش رمانتیک هند و مذاهب و خدایان هندی برای خود وپرستش خورشید و جستجوی یک رابطه خونی و نژادی ما بین «آریائیان» هندی و خود و گیاه خواری روی آورده بودند، وتنها بعد ازحمله و اشغال آلمان توسط ارتش ناپلئون بود که درآلمانی ها بتدریج احساس و بیداری ملی بوجود آمد و تقریباً صد سال بعد ازانقلاب فرانسه بود که آلمانی ها به شعورملی رسیدند و بعنوان یک ملت گام درتاریخ گذاشتند. تازه، آلمانی ها برخلاف فرانسوی ها، به شکل ارتجاعی شعورملی رسیده بودند ونه شکل دموکراتیک آن، که شعور کاذب درآن وزن بالائی داشت وپان ژرمنیسم ویلهلم دوم ونازیسم ادامه طبیعی آن بود.ازاینرو، ادعای بعضی از کسان که چرا ستارخان ملی نبود و انقلاب مشروطیت باعث شد که ترک ها ازقدرت بیافتند، نه تنها عوامانه، بلکه جاهلانه وعوامفریبانه است

تنها در دورۀ حکومت ملی آذربایجان برهبری ‍پ‍یشه وری، آزاداندیش بزرگ آذربایجان بود که توانست شعورملی درمفهوم مدرن و دموکراتیک آن را دربین آذربایجانی ها بیدار کند که ادامه جنبش مشروطیت وتعالی آن در شرایطی جدید بود و توانست با توجه جدی به برابری زن ومرد وتوجه جدی به مسایل دهقانان و کارگران وعدالت اجتماعی، شعور ملی را به افق های دموکراتیک و انسانی تازه ای هدایت کند.

درمقابل، حرکت خلق مسلمان درمقایسه با نهضت مشروطه ونهضت ۲۱ آذر، جنبشی الکن، ارتجاعی و واپسگرا بود که در صورت موفقیت خود می توانست یک ولایت فقیه ترکی، شاید اندکی رقیقتراز نسخه خمینی آن را پیاده کند ودرمجموع نتوانست هیچ خواست دموکراتیکی را عنوان سازد  .[2]   

همه ملت ها در تاریخ خواه ناخواه ، یک خاستگاه قومی داشته اند، بی آنکه هستی آنان با فلسفه ای ازحقوق مرتبط بوده و مشروعیت قدرت سیاسی، ازحق حاکمیت آنان بر سرنوشت خود ناشی گردد.

نخستین جوانه های ایدوئولوژیک شعورملی، به اواخر قرون وسطی، به جنگ های اسکاتلندی ها وانگلیسی ها،  فرانسوی ها  در قرن چهارده، به ژاندارک، به اتحاد اسپانیا تحت فرمانروائی پادشاهان کاتولیک، به عصر الیزابت اول و شکسپیر. و در قرن بعد ازآن، به جنبش پیوریتن های هلند وانگلیس می رسد. لیکن ملت بعنوان یک واحد اجتماعی مدرن، در آخرین دهه قرن هیجدهم، با دو انقلاب بزرگ آمریکا و فرانسه، ناسیونالیسم بطورعملی بصورت یک ایدوئولوژی سکولارخود را نمایان ساخت.

3- شعورملی را قبل ازهر چیزی، باید درچهارچوب یک تغییربنیادی درتئوری حاکمیت و یک انقلاب ایدوئولوژیک، موردِ تحلیل قرارداد. بدون این انقلاب ایدوئولوژیک در فلسفه حاکمیت، شعورملی نیزنمی توانست معنائی داشته باشد. زیرا برای اولین بار جایگاه حاکمیت، درقدرت سیاسی را ازآسمان به زمین می آوَرَد وحق حاکمیت را از فرمانروايی برفرازمردم، به خود مردم یا جامعه فرضی ملت انتقال میدهد که، فاقد رنگ مذهب و طبقه بود هرچند که، خود محصول یک تحول طبقاتی و پیدائی طبقات جدید اجتماعی در جوامع غرب بود. ریشه های این تغییر، می توان گفت ازعصر اصلاحات  مذهبی آغاز گردیده بود.

بنابراین، شعورملی بمعنی حق حاکمیت جامعۀ مفروض ملی، و به تبع آن حق حاکمیت آحاد تشکیل دهنده همان ملت یا خلق یا مردم، بنا به تعاریف متفاوت، وحق کنترل دموکراتیک کلیت شهروندان بردستگاه سیاسی بود.[3]تولد دموکراسی مدرن نیز براین اساس بوده است و تصورشعورملی، دربین شهروندان یک ملت بدون وجود دموکراسی و حق کنترل دموکراتیک آحاد یک ملت بر دستگاه سیاسی، تصورنادرستی است. نمی توان ایده شعورملی را ازایده دموکراسی جدا کرد  

4-  شعورملی بدون دموکراسی وصرفاً برمبنای هویت آنترو پولوژیک و اتنیکی خود، یک حرکت ملی را به ایدوئولوژی سیاسی دیگری هدایت خواهد کرد که ایدوئولوژی نژادی ایتالیای فاشیست وآلمان نازی، دردهه سوم و چهارم قرن بیستم درآن گام گذاشتند. بهمین دلیل، مبارزه همزمان برای حقوق اکثریت تشکیل دهنده جامعه، و زنان بعنوان نیمی ازشهروندان همان جامعه، ازمفهوم مدرن شعورملی تفکیک ناپذیراست.  

بنابراین تصوروجود شعورملی، درهرمقطعی اززمان وپیش ازقرن هیجدهم، تصوردقیقی  نیست.

5-  درعین حال، شعورملی، محصول یک تحول طبقاتی، یک انقلاب ایدوئولوژیک در فلسفه سیاسی، یک انقلاب وزمین لرزه بزرگ سیاسی درتاریخ بوده است. ازاین منظر، شعورملی، فرزند عصرروشنگری، و درعین حال گسست ازایده جهان وطنی آن و روی آوری به ایده ملت بمثابۀ چهارچوب تازه ای از بیان هویت و همبستگی فرضی درجوامع انسانی وجایگزین هویت پیشینی بودکه انسان، قبلا براساس تعلق مذهبی خود آنرا بیان می کرد.

6- ایدوئولوژی هویت ملی، باید برای توجیه حقانیت خود به گذشته متوسل می شد و بنابراین آینده براساس گذشته توجیه می گردید. یعنی ملت برای توجیه هستی خود نیازمند توسل به هستی انسان هائی با مشترکاتی ازگذشته بود. عامل زبان و زندگی و فعالیت اقتصادی مشترک و زیستن درسرزمینی مشترک بود. عامل اتنیک وجستجوی تبار، می توان گفت که بعداً وارد شعورملی گردیده است، هرچند بصورت نهفته در توسل به گذشته که دراجداد و فرهنگ و افسانه های مربوط به آنها وجود داشت. ازاینرو، شعورملی، با گِردهم آئی دو تناقض همراه بود. در این جهان فکری متناقضی که در برابر انسان عصر مدرن باز شده بود، نگاه به آینده و تاکید برکنترل دموکراتیک قدرت سیاسی توسط شهروندان، یک بار و ظرفیت دموکراتیک و انسانی به ایده ملت و شعورملی میداد، و ازسوی دیگر، تاکید برگذشته و افسانه و فولکلور، درمسیر تکوین خود، نگرش به مفهوم ملت را ازخصلت دموکراتیک خود دورکرده و ایدوئولوژیک کردن آنها، نهایتاً شعورملی را در راستایی قرارمیداد که فاشیسم ونژاد پرستی نتیجه گریزناپذیرآن بود، زیرا اسطوره بخشی ازشعورکاذب انسان را تشکیل می دهد و تاکید بر آن نه تنها روشنی برراه درپیش رو نمی اندازد، بلکه به خرافه یک گذشته با شکوه کاذب و به جستجوی راه حل مسائل آینده در گذشته ای مجهول دامن می زند.

7- انقلاب مشروطیت ایران، می توان گفت که درکلیت خود ازخط فکر و شِق نخست، یعنی شکل دموکراتیک شعورملی تغذیه می کرد و به ایده آل های انسانی و دموکراتیک نزدیکتر بود. وستارخان راباید ازاین نظر، سرداربزرگ وبی همتای آزادی درزمانه خود، و بازتاب شعورتاریخی توده های مردم دانست. ازاینرو، درچهره پیشروان انقلاب مشروطیت و بطورمشخص در چهره ستارخان، آن عنصر مشترکی را باید مشاهده کرد که انقلاب فرانسه در پایان قرن هیجدهم، طلایه دار و مُنادی آن بود که، بنام آگاهی ملی یا شعورملی از آن نام می بریم. زیرا آگاهی ملی، درست درنخستین نمود خود، چیزی جز شعوربر وجود یک حق جمعی که ایده فرضی ملت، آنرا نمایندگی می کرد، چیز دیگری نبود. بعبارتی روشن تر، شعورملی بر پایه یک فلسفه و تفسیر دموکراتیک از یک حق متولد شده است .در این معنی ، تئوری حق تعیین سرنوشت، و حق دموکراتیک کنترل دستگاه سیاسی دولت یا قدرت سیاسی توسط کلیت مردم یا ملت، مفاهیم منطبق بر همی هستند و شعورملی چیزی جز آگاهی و شعوربراین حق نیست.

8-  درطول تاریخ، اقوامی دراقوام دیگر ادغام گردیده وهویت قومی تازه ای یافته اند، و یا اقوامی درتاریخ از بین رفته اند که، غالبا نه بمعنی محوفیزیکی آنها، بلکه ادغام آنها در یک واحد اجتماعی دیگر و دریک هویت دیگربوده است. معمولا، واحدهای اجتماعی بزرگتر، با همه فراز و فرودهای تاریخی، هویت های قومی خود را بازتولید کرده اند. در کشورما، بدلایل سیاسی و اقتصادی، آذربایجان صادرکننده بزرگ جمعیت به نقاط مرکزی و مناطق دیگر بوده است. امروز جمعیت آذربایجان، بسیار بیشتراز کل جمعیت ایران درزمان انقلاب مشروطه ( ۸ ملیون جمعیت ایران درزمان مشروطه ) است. بهمین دلیل خطا است که تصورشود که هویت آذربایجانی درحال محوشدن است. بلکه چه ازنظر تعداد جمعیت خود وچه بعنوان یک جامعه سیاسی، راه زوال نپیموده است، بلکه بیش ازهر زمان دیگری به هویت و شعورملی خود بصورت توده ای وقوف می یابد.

9- مهاجرت، یکی ازویژگی های زندگی بشر درتاریخ بوده است. اگر درفاصله کمتر از دوقرن، از کشورشصت ملیونی ایتالیا، بیش از هشتاد میلیون نفرمهاجرت کرده اند که دیگر خود را نه ایتالیائی، بلکه آمریکائی و آرژارتینی و شیلیائی می دانند، ولی باز ایتالیائی ها همچنان بعنوان یک واحد اجتماعی وسیاسی، باهویت ویژه ایتالیائی، به حیات تاریخی خود درسرزمین اصلی خود ادامه داده اند. همچنین است درمورد آلمانی ها و سوئدی ها(مهاجرت شصت درصد ازجمعیت آنان ) وانگلیسی ها که ایرلندی ها ( چهار برابرجمعیت فعلی آن در کشور اصلی خود بوده ) بخش بزرگی از آنان از سرزمین اصلی خود مهاجرت کرده و با دیگرهویت ها قومی و ملی درهم آمیخته و هویت های تازه ای را بوجود آورده اند. بنابراین، هویت قومی انسان در تاریخ نیز هویت ثابت وغیرقابل تعییری نبوده است، ونباید دنبال نژاد اصیل وخون اصیلی در رگ های خود گشت.

10- شعور و بیداری ملی درعین حال با دو شکل دیگر شعور انسانی، یعنی بیداری جنسیتی و بیداری طبقاتی همراه بوده است. بعنوان نمونه ازحرکت زنان در « تی پارتی » در انقلاب آمریکا و « بیانیه حقوق زنان » که توسط « آولمپ دو گورژ » فرانسوی نوشته شده بود می توان نام برد. اززمان انقلابات آمریکا و فرانسه تا انقلابات 1848 کارگری اروپا، شعورملی و ایدوئولوژی ناسیونالیستی که، جهان را بصورت مجموعه ای از ملت ها می دید، ایدوئولوژی متحد کننده اصلی درصحنه سیاسی بود. لیکن بعد ازانقلابات 1848 اروپا، ایدوئولوژی طبقاتی، بعنوان یک ایدوئولوژی رقیب، آنرا تحت الشعاع خود قرارداد. تنها بعد ازفروریزی بلوک شرق بود که مساله ملی وناسیونالیسم، درقالبی دیگر وارد صحنه سیاست بین المللی گردید.

11- آگاهی وشعورملی، تنها یکی از اَشکال شعورانسانی بشمارمی رود که رابطه ارگانیکی با دیگر اشکال شعورفردی و جمعی انسان ها دارد. همانگونه که یک فرد انسانی، هویت های متعددی را همزمان حمل می کند، مثل هویت طبقاتی، هویت جنسی، هویت اتنیکی، هویت مذهبی و فرهنگی متفاوت با دیگران، که بصورت هویت های پایدار می توانند رنگ سیاسی بخود بگیرند، درهمان حال، یکی ازاین اشکال هویت فردی و گروهی انسان ها ،میتواند در تناقض یا تضاد با شکل دیگر ازهویت او قراربگیرد. ممکن است که شعور طبقاتی کارگران ویا شعور جنسیتی زنان در تعارض با شعورملی قرارگرفته و بی اعتناء به آن باشد ویا حتی آنرا ناساز با خود بداند.شعورملی، تنها درصورتی می تواند نقش متحد کننده ای ایفاء کند که ازدموکراتیسم وشعوردموکراتیک دفاع کند که می تواند بعنوان عنصرمشترکی در درخواسته ملی، و در خواسته طبقاتی کارگران و زحمتکشان و درخواسته  برابر طلبی جنسیتی زنان و آزادی فردی انسان ها عمل کند.

12- ممکن است که گفته شود که کلمه ملت در زبان فارسی و ترکی، قبل از انقلابات ملی درغرب بکاررفته است. مثلا کتاب ملل ونحل عبدالکریم شهرستانی درحدود ۵۲۰ هجری نوشته شده است و یا بعنوان نمونه درشعرحافظ که:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر به نِه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .

«ملت» دراین موارد بعنوان فرق مختلف مذهبی و آراء وعقاید بکاربرده شده است و یا ادعای شاهرخ مسکوب ، به پیروی از والترهینس  که «ملت ایران» ازقرن چهاردهم میلادی بوجود آمده است. با توجه باینکه نخستین انقلاب ناظربرایجاد«دولت- ملت» مدرن درآخرین دهه قرن هیجدهم بوجود آمده است، چنین ادعائی بی پایه است. درکشورهای غربی نیزکلمه «ملت» درمعنی سیاسی جدید خود، تقریبا از زمان لوئی پانزدهم ببعد بتدریج وارد فرهنگ سیاسی شده و در انقلاب کبیرفرانسه بار سیاسی مدرن خود را پیدا کرده است.

13- آخرین کلام اینکه، شعور ملی، درست در نخستین نمود خود، چیزی جز شعور بر وجود یک حق جمعی که ایده فرضی ملت، آنرا نمایندگی می کرد، چیز دیگری نبود. بعبارتی روشن تر، شعورملی بر پایه یک فلسفه و تفسیر دموکراتیک از یک حق متولد شده است. دراین معنی، تئوری حق تعیین سرنوشت، و حق دموکراتیک کنترل دستگاه سیاسی دولت یا قدرت سیاسی توسط کلیت مردم یا ملت، مفاهیم « منطبق برهمی » هستند و شعور ملی چیزی جز آگاهی و شعور براین حق نمی باشد .

  


[1] حدیث ازمطرب ومی گوی ورازدهرکمترجو

 که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمارا (حافظ) ویا:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود 

آدم آورد در این دیر خراب آبادم (حافظ)

و:

گفتم زکجائی تو ، تسخر زد و گفت ای جان   

نیمیم زترکستان، نیمیم زفرغانه

نیمیم زآب و گل، نیمیم زجان و دل،

نیمی ز لب دریا نیمی همه دُردانه

(مولوی)  

 [2]( خود آیت الله شریعتمداری علنا گفته بود که خود مختاری را برای آذربایجان نمی پسندم، تاچه رسد توجه به برابری حقوقی زنان و یا حقوق زحمتکشان) .حتی مخالفت آیت الله شریعتمداری با پیش نویس ماده صد و ده قانون اساسی ، نه از زاویه ترقی خواهی ، بلکه احساس خطر از موقعیت شخصی خویش و تحت تابعیت  ولایت خمینی در آمدن خود بعنوان یک مرجع تقلید بود، درست از نوع همان مخالفتی که بعدا آیت الله آذری قمی، بنیانگذار روزنامه رسالت و دادستان سابق انقلاب اسلامی و یکی از نمایندگان فکری جناح محافظه کار و مرتجع حکومت،  باهمان ماده کرد و به شیوه ای خشن تر ، قربانی مخالفت خود شد.

 [3]ازبعد فلسفی،  می توان گفت که یکنوع جهان بینی ارسطوئی و بازتاب هائی ازفلسفه وحدت وجودی و هگلی درآن وجود دارد که در آن حکومت کننده، یعنی ملت و حکومت شونده، باز همان ملت ، پدیده واحدی می گردند.

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوستان منتقد به من
پیشنهاد به سکوت به یک چپ اندیش که خود را در قالب یک ملی گرای آذربایجانی میبیند و به ظاهر با متدهای استالینی خواهان برابری فرهنگی برای لت آذربایجان است نامش ناسزا و اتهام نیست . حال فعالین ملی بزرگی چون پروفسور چهرگانی و دکتر دهتاب و جواد هییت و دوستانی مثل عباس لسانی و سایر تحصیل گردگان که در زندانهای فاشیستهای فارس زن و بچه و زندگی و پول و مقام و موقعیت و حتی سلامتی خود را در اثر شکنجه از دست داده اند و خود را فدای ملت آذربایجان کرده اند حداقل حق دارند که مسایل و دردهای آذربایجان را به میدان آورده و نظر داده و تجزیه تحلیل نمایند. از خود آقای هدایت سلطان زاده می پرسم که می خواهم رسما نامه ها و مدارک شکنجه و زندان و زحمات خود در داخل ایران را در رابطه با حرکت ملی و هویت خواهی آذربایجان برای ما روشن کنند . ایشان اگر حتی یک برگه یک خدمت و کمک مالی به حرکت

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نمایندگان فکری و فرهنگی مردم آذربایجان بزرگانی چون کسروی، پیشه وری، طالب اف، ارانی و ساعدی هستند نه امثال آقای آراز که نوشته اش از خشونت و ناسزا و طعنه انباشته است ضمن اینکه از سطح سواد یک دانش آموز دبستانی هم پایین تر است. اینکه آقای موسوم به آراز و امثال خوشبختانه بسیار کم شمار او فکر کنند که مردم هوشمند آذربایجان به سروصدای آنها اعتنایی خواهند کرد رویایی کودکانه بیش نیست. مشکل پان ترکیست ها قبل از هر کس با خود آذری هاست که ارزشی برای گزافه گویی های اینها قائل نیستند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای آراز، شما به خود اجازه می‌دهید که مخالفین فکری خودتان را به سکوت در باره مساله آذربایجان وادار کنید. شما کی‌ هستید و چرا به خودتان حقٔ می‌دهید که خودتان را مثل صاحب تام الاختیار این جنبش ملی‌-دمکراتیک بدانید و هر کسی‌ که باب میل شما سخن نگفت، او را از این جنبش حذف بکنید. فراموش نکنید که اکثریت مطلق روشنفکران آذربایجانی تا کنون سکوت اختیار کرده‌اند...

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای سلطان زاده شما خدمات شایان خود را به احزاب چپ کردید و نتیجه اش هم بعد سالها مقابل چشمان ملت آذربایجان است. اکنون اساتید و تحصیل کردکان جوان با افکاراتی بسیار متفاوت تر و مترقی تر از شما در حرکت ملی حضور دارند و ملت آن جوانانی که ما بین سن 30 تا 40 قرار دارند را رهرو جریان می خواهد . لطفا اگر کاری و کمکی مالی معنوی به انسجام این حرکت نمی کنید حداقل مسبب بدبینی و تفرقه را باعث نشوید. عزیز فرهیخته سلطان زاده شما و تفکراتتان بسیار هم از حیث زمان وهم از خواستهای روشنفکران داخل فاصله دارد. سکوت شما خدمت به آذربایجان است و نیز سکوت شما باعث حفظ حرمت سالخوردکی تان میشود باز خود دانید