بر برج و باروی تهران

بر برج و باروی تهران، یان روس، گلناز غبرایی
نفر بعدی چه کسی می تواند باشد؟ متولی مقبره با افتخار دفتر یادبود مهمانان مخصوص را ورق می زند. رهبر جنبش آزادیبخش فلسطین یاسرعرفات، دیکتاتو روسیه ی سفید لوکاچنکو، رئیس جمهور چپ گرای ونزوئلا چاوز و رهبر حزب الله لبنان حسن نصر الله. همه به زیارت این مقبره آمدند، مقبره ی عظیم و پس از بیست سال هنوز ناتمام آیت الله خمینی، پایه گذار جمهوری اسلامی ایران. ده ملیون نفر برای خاکسپاری رهبر انقلاب آمده بودند، شاید بزرگترین گرد هم آیی در تاریخ بشریت. متولی سنگین و رنگین که نحوه ی صحبتش آدم را...

بر برج و باروی تهران

دی سایت 6 دسامبر 2012

نویسنده: یان روس

برگردان: گلناز غبرایی

آن هایی که این روزها به تهران می روند، حس می کنند پا به آلمان شرقی در روزهای واپسین گذاشته اند. اما مخالفین هم مثل آن جا در جنب وجوش هستند؟

تهران

نفر بعدی چه کسی می تواند باشد؟ متولی مقبره با افتخار دفتر یادبود مهمانان مخصوص را ورق می زند. رهبر جنبش آزادیبخش فلسطین یاسرعرفات، دیکتاتو روسیه ی سفید لوکاچنکو، رئیس جمهور چپ گرای ونزوئلا چاوز و رهبر حزب الله لبنان حسن نصر الله. همه به زیارت این مقبره آمدند، مقبره ی عظیم و پس از بیست سال هنوز ناتمام آیت الله خمینی، پایه گذار جمهوری اسلامی ایران. ده ملیون نفر برای خاکسپاری رهبر انقلاب آمده بودند، شاید بزرگترین گرد هم آیی در تاریخ بشریت. متولی سنگین و رنگین که نحوه ی صحبتش آدم را بیاد واعظین با تجربه مجالس ترحیم می اندازد، می گوید سالانه پنج ملیون نفر به زیارت مرقد آقا می آیند. سه ملیون فقط در سالگرد وفاتش این  جاجمع می شوند. دلیل اصلی ناتمام ماندن عملیات ساخت و ساز همین زائرین هستند.

البته حالاهیچ تضمینی نیست که بازدیدکننده ی مهم دیگری برای امضای دفتر یادبود پیدا شود. طوفان تغییرات در خاورمیانه و نزدیک برای رژیم تهران دوستان جدیدی به ارمغان نیاورد. منطقه اسلامی تر شد، اما نه متمایل به ایران. درست برعکس، حالا در سوریه بزرگترین متحد ملا ها در دنیای عرب، بشار اسد درگیر جنگی خونین و مرگبار است. در مصر، مورسی رئیس جمهور منتخب اخوان المسلمین که برای شرکت در اجلاس سران غیر متعهدها به ایران آمده بود با شدت و حدت در مقابل تهران  موضع گیری کرد و مقابله با رژیم اسد را یک وظیفه ی اخلاقی اعلام نمود. در آتش بس اخیر میان اسرائیل و حماس در نوار غزه هم ایران نقشی بازی نکرد. آنچه در غرب به نام « بهار عربی » معروف شده، در تهران به اصرار « بیداری اسلام» نامیده می شود.اما در حقیقت انقلابیون عرب  حتی در سنتی ترین شکل مذهبی هم هیچ علاقه ای به اسلام دست پخت خمینی ندارند. ایران که زیر تحریم های شدید امریکا و اروپا خم شده، در این برهه ی تاریخی در منطقه ی خودش هم به عقب رانده می شود و تا حال، مثل این روزها تنها و در محاصره نبوده.

در تالار ناتمامی که قبر خمینی قرار دارد، ایران مطلوب حکومتگران را می شود دید. کودکان را که سرگرم بازی هستند، مردمان سالخورده در حال عبادت، خانواده های روستایی، سپاه و بسیج اونیفرم پوش هم در رفت وآمد هستند. چهره ی نظامی و خشنی که دیگرتقریبأ به اندازه ی خود مذهب جزو سیستم به شمارمی آید. « ما یاور مستضفین و خلق های تحت ستم در سراسر جهان هستیم» این را روی پرده ای که به زبان انگلیسی نوشته اند می شود خواند. انقلاب اسلامی می خواست پیشاهنگ جنبشی همه گیر شود. می خواست  جانشینی برای کاپیتالیسم و سوسیالیسم در غرب و شرق باشد. امروز دیگر کسی به این چیزها فکر نمی کند.

مقبره ی خمینی نه یک مرکز پویا و زنده ی مذهبی، بلکه گردشگاهی است برای سفرهای سیاسی ـ مذهبی آن هایی که به رژیم وفادارند. البته بودجه ی سنگینی هم برای این کار در نظر گرفته شده است. یکی از محافظین بنای یادبود با کمال افتخار یک عکس بزرگ شده ی خمینی را که زینت بخش دیوار است نشان می دهد و می پرسد که می بینید چطور این مرد مقدس بدون هیچ محافظی به میان جمعیت می رود؟ البته یک محافظ دارد. خود او که بیست سال جوانتر است. یک انقلابی دوآتشه که حالا خود را جزئی از تاریخ می بیند.

آن چه در ایران حکومت می کند، ترکیب کشنده ای از بهر قیمتی روی آب ماندن و حفظ تعادل است. هیچ کس در آینده نزدیک به انقلاب فکر نمی کند، به سقوط رژیم یا حتی یک اپوزیسون قوی. جوانانی که درسال 2009  برای اعتراض به تقلب انتخاباتی به خیابان آمدند، یعنی همان جنبش سبز از نظر سیاسی سرکوب و محکوم به سکوت شده اند. حکومت قدرت را در دست دارد.

اما به کشوری در حال سقوط، که همه ی انگیزه های اخلاقی ا ش را از دست داده، حکومت می کند. نرخ تورم بالاست. طبقه ی متوسط در حال شکستن است زیر فشارهای تحریم و در عین حال براثر سیاست های فاجعه بار اقتصادی دولت احمدی نژاد. در تهران شنیده می شود گشت ارشاد، که وظیفه اش اخطار به زنان « بدحجاب» است تازگی ها به نحوی محسوس خود را کنار می کشد. یعنی نمی خواهند ملتی را که به خودی خود تحت فشار است بیشتر به خشم آورند. در اواخر بهار حکومت باید سد یک انتخابات دیگر را هم پشت سر بگذارد. نتیجه اش را البته میشود دستکاری کرد. اما برای این که خیلی آبروریزی نشود، کاندید مورد نظر باید قدری هم محبوبیت کسب کند و اگر شرکت مردم در انتخابات به نحو آشکاری کم باشد اسباب شرمندگی خواهد شد. خیلی ها عقیده دارند که وزیر امورخارجه ی اسبق علی ولایتی کاندید حکومتی است. هر چند همه ی این ها گمانه زنی  در سیستمی نظامی ـ روحانی است که در راس آن رهبر مذهبی آیت الله خامنه ای در پس پرده ای غیرقابل نفوذ نشسته.

خشونت تابوست

به اندازه ی کافی خون ریخته شده است

حالا سیستیمی که درست مثل شوروی سابق خود به اندازه ی کافی به گل نشسته، باید فشار شدید خارجی را هم تاب بیاورد. از همه بیشتر جنگ داخلی در سوریه گریبان رژیم ایران را گرفته است. هیچ موضوع بین المللی برای ایران از این اهمیت برخوردار نیست و این طور دست و پایش را نبسته. در گفتگوهای مربوط به مسائل امنیتی میان آلمان و ایران که به تازگی توسط بنیادی سیاسی ـ علمی برگزار شده بود، معلوم شدکه سوریه برای ایران یک مشکل واقعی و در عین حال یک سرمایه ی تبلیغاتی عقیدتی است. حکومت تهران به هر دری می زند تا انقلابیون « بد» سوریه را از انقلابیون « خوب» مصر یا هر جای دیگر جدا کند. آمادگی شان برای متوسل شدن به خشونت، مزدبگیر قدرت های بیگانه مثل عربستان سعودی، قطر، ترکیه یا جهان غرب بودن . اما ایرانی ها حس کرده اند که نمی توان تا آخر پشت سر اسد ماند و حدس می زنند باحتمال زیاد سر مهره ی بازنده شرط سنگینی بسته اند.

آن هم سر بازنده ای از نطر اخلاقی بی اعتبار، متحدی که وجودش فقط اسباب خجالت و سرافکندگی است. حتی مفسرین خبری نزدیک به محافل حکومتی نیزجرأت نمی کنندبطور علنی از خشونتی که ارتش سوریه برعلیه مردمش به خرج می دهد دفاع کنند. یک خبرنگار روزنامه ی انگلیسی زبان « تهران تایمز» در پاسخ به بازدید کننده ی خارجی بروشنی گفت که که رژیم بی وجدان سوریه هرگونه مشروعیت قانونی را از دست داده و یکی از همکاران گروه ی خبری « مهر» اعلام نمود که آرزوی سقوط رژیم اسد را دارد و برای این کار دعا می کند.

 این که اپوزیسیون سوریه دست به اسلحه برده، این که تظاهر کنندگان تبدیل به چریک های مسلح شده اند فقط برای رژیم تهران ترسناک نیست. برای طبقه ی متوسط و سیاسی ایران هم خشونت تابو است. این جا به روانشناسی جمعی این کشور می رسیم، همان که اعتراضات 2009 را عقیم گذاشت و باعث شد تاکنون خطری جدی برای رژیم ایجاد نشود. علت را باید در دهه های پیش جستجو کرد. از همان زمان انقلاب، ترورهای حکومتی، جنگ ایران و عراق. به اندازه ی کافی خون ریخته شده است. شاید رژیم خسته شده باشد، اما وضع مردم هم بهتر نیست. شهروندان، روشنفکران و تحصیل کرده هایی که از سیاست های دگم، ایدئولوژیک و مذهبی احمدی نژاد عذاب می کشند، بازهم دریک نقطه با هم اتفاق نظر دارند: اعتراض بی نتیجه است.

در قلمروی کتاب های نامطلوب

خیلی ها در خود فرو می روند، تبعید بیرونی و درونی. به آلمان شرقی در سال های آخر میگفتند« جامعه ی گوشه نشینان» . درست همین شرایط را حالا در ایران می بینیم . کسی نمی داند کی وقتش می شود. آزاده کارمند جوان مؤسسه ی مالی که علاقه ی جدی  زندگیش سینماست، فیلمی مستند درباره ی یک کتاب فروشی می سازد. او نمی داند که فیلمش نمایش داده خواهد شد یا نه. در ایران که شانسی ندارد. شاید در یک فستیوال خارجی، اما این موضوع برایش خیلی هم مهم نیست. او می خواهد فیلم بسازد و این کتاب فروشی هم براستی چیز بخصوصی است.

آزاده مغازه ای را در مرکز منطقه ی زندگیش به ما نشان می دهد. محل قبلی کتابفروشی که حالا  مرکز معاملات ملک و املاک شده. بساز بفروش، کرایه. در تهران زیر تحریم و بحران هنوز هم شغل پر درآمدی است. همان طور که هنوز هم می شود در خیابان های بالای شهر تعداد زیادی بنز و ب ام وی آخرین مدل را در تردد دید.

کتابفروشی اما باید به دلیل بالا بودن اجاره اسباب کشی می کرد. دور از خیابان اصلی، به یک آپارتمان بدون ویترین منتقل می شد. همان طور که آزاده ما را به آن جا می برد، برایمان از این که چطور این کتاب فروشی توانست کاراکتر و مناسبات شغلی اش را تغییر دهد  و از نو بسازد حرف زد.

این جا حالا یک عتیقه فروشی به حساب می آید، اما نه از آن ها که کتاب های خطی و با ارزش را می فروشند. بلکه این جا قلمروی کتاب های نامطلوب است. صاحب کتابفروشی این کتاب ها را می خرد، جمع آوری می کند و می فروشد. همه شان قبلا در ایران چاپ و منتشر شده اند، اما دیگر اجازه ی چاپ مجدد نمی گیرند. رمان های زمان شاه، شعرهای مدرن، ادبیات سوسیالیسیتی، فلسفه ی غیر اسلامی. کتاب هایی که هیچوقت ممنوع اعلام نشدندو مستقیمأ با رژیم در تقابل نیستند. اما در یک جهت هم نیستند، ضدیت دارند. آلترناتیو اند. قدیس در این جا صادق هدایت است. یک ادیب مدرن و یک روشنفکر منفی گرا، مترجم آثارکافکا که درسال 1951 دست به خودکشی زد.

بالأخره رسیدیم. از بیرون چیزی معلوم نبود. نه ویترین و نه تابلو. باید زنگ زد. کسی در را باز کرد. پله ای که بایک شیب تند به بالا می رفت آنقدر پر از کتاب بود که بزحمت می شد جای پایی پیدا کرد. بالا صاحب مغازه با یک شال بلند روشنفکری و با صدایی بلند به انگلیسی خوش آمد می گوید. شادخواری و لذت در سرزمین پرده پوشی و وحشت. اعلام جنگ گوشه نشین، پیامی غیر سیاسی ولی تسلیم ناپذیر « شراب قرمز بریزم؟»

 

منبع: 
دی سایت 6 دسامبر 2012