جان (8)

آخ اورمو !...لبخندت خشک شده ! ...میدانی؟ ...از درد تو میمیرم... بر بستر آرزوهای جوانیم ، شعور در شعرم ، تاول زده است...نگاه کن!...مردمک من، نامت امانتی ست پیشم ،
به پایان این شب...یک بامداد بیدار مانده است...
آب گوارای کاریز وسط باغهای انگور از زیز انبوه برگهای زرد و خشک پاییزی به آرامی روان است. میخواهم زنده بمانم تا چهره خندانت را ببینم. ترا به بردگی بردند و در سر هر بازازی فروختند؟ مرا ببین که در پی تو آب شده به رودها پیوستم. نخی شده در هر چرخی پیچیدم...آخ اورمو!...

بین من و تو دیواری  هست  . به عظمت  یک خلاء . نمیدانم چه چیزی آنرا ایجاد کرده است. عجیبت تر اینکه تو هیچ تلاشی برای شکستن آن نمیکنی ، و شاید هم این کوشش را بیهوده مییابی.  مرا آزار میدهد  اما انگار تو  از وجود آن لذت میبری. از من نخواه که همیشه پشت این دیوار بنشینم و سکوت پیشه کنم ، نمیتوانم ، کاریست که از دستم بر نمیاید.  یاد سخنانت سوای اندک خوشحالی با درد جانگاهی درونم را میکاود. شفتگان، این  درناهایت کوچیدند. بلبلانت در خاک شدند؛ گلهایت پژمرد ، و باغهایت  بی سرو سامان ماند.

آب گوارای کاریز وسط باغهای انگور از زیز انبوه برگهای زرد و خشک پاییزی به آرامی روان است. میخواهم زنده بمانم تا چهره خندانت را ببینم. ترا به بردگی بردند و در سر هر بازازی فروختند؟  مرا ببین که در پی تو آب شده  به رودها پیوستم. نخی شده در هر چرخی پیچیدم...

آخ اورمو!...

ساعت به دوی صبح

                   ده دقیقه ی یخ مانده

سردم است

        بیخوابم

امروز دامنت را در نوردیدم

پاهایم خسته و

 قلبم در رنج است

 

آخ اورمو!...

بر بستر آرزوهای جوانیم

شعور در شعرم

تاول زده است

نگاه کن!

درک

چون خون میدود

 

آخ اورمو!...

لبخندت خشک شده !

قلمم جان گرفته است...

میدانی؟

مردمک من

از درد  تو میمیرم...

 

گامهای غریبه؟!

سایه های سیاه ؟!

 لباس و

       قیافه های بیگانه؟!

اورمو!

چیست این گفتار ها؟!

آرزوهای ناپاک!؟

 

بهرحال

مردمک من

نامت امانتی ست پیشم 

به پایان این سرما

                 شب

یک بامداد بیدار مانده است.

 

صدا کلیک کنید 

...!Aaax Urmu 

  Saat gecənin 2sinə   

                                                                                                                                                                                                   ...10soyuq dəqiqə qalır                 

                           

Üşüyürəm

yuxum qaçıbdır                        

gəzmişəm ətəyində bu gün

ayaqlarım yorğun

ürəyim ağrıyır

 

 

...!Aaax Urmu 

şeirimdə şuur qabar çalır

gənc arzularımda

 !Bax

Qan kimi bir inam qaçır

 

...!Aaax Urmu 

Quruyubdur artıq gülüşüm

bilirsənmi damarlanıbdır qələmim

...dərdindən ölürəm mən bəbəyim

 

!?Özgə özgə addımlar

!?Qara qara kölgələr

 !?Yad yabancı giysilər

!?Nədir Urmu bu dillər

!?Çirkin çirkin diləklər

 

Nə isə göz bəbəyim

adın məndə əmanət

Bu soyuğun

 gecənin bitməsinə

...bircə oyaq səhər qalır

نمیدانم بیدارم و یا در رؤیا به سر میبرم ...

گلنار گفت:

-«جان» در دست آنهاست. 

هروقت به این خبر میاندیشم پشتم میلرزد.

گلنار بعد از لحظاتی مکث  ادامه داد:

-ولی او را نمیشناسند، و این نقطه قوت ماست. از طرف دیگر هیئت نمایندگان زحمتکشان شهر، تشکلهای فرهنگیان و  هنر مندان و دانش آموزان  و زنان و دانشجویان، جوانان و مغازه داران ، ایجاد شده است. راژان با روستاییان کار میکند.  «تهمین» تدریس زنان دخانیات را به عهده دارد، لپن و اولدوز درکانون فرهنگیان هستند .  کار زنان با من است، و  اصلان و پولاد به کار زحمکشان میرسند.  دوستان دیگر درتشکلهای مختلف حضور دارند. وضعیت مناسبی داریم. اما مسئله اینست که  این سیستم بو کشی حالا به هر علتی در هم بشکند وظیفه ما چه  میتواند باشد؟

پولاد گفت:

- ما به دنبال حقوق خود و به اجرا در آوردن یکا یک آنها هستیم. با شکست «بو کشی» و یا بدون شکست آن. در جهت کسب آنها تلاش میکنیم. نه به خارج باید چشم دوخت و نه به این بو کشان بدون قدرت که لباس آزادی پوشیده و به ظاهر از جان نیز حمایت میکنند، اینها چشم و امیدشان به اینجا و آنجاست.  پیر و پاتالهایی هستند که با تربیت و فرهنگ و اخلاق و اندیشه ی بوکشی توی این کارخانه لجن سازی تولید شده اند. حالا خواسته های ما را هم وسیله ی به قدرت رسیدن خود و همپالگیهایشان قرار داده اند. اهداف آنها مثل امیدمندان به نیروی خارجی تصاحب قدرت و ثروت و ایجاد نظمی برای حفظ آن است.  نظم متمرکز موجود در هر شرایطی که باشیم باید بشکند. و سیستم بوکشی نه تنها در رأس بلکه در همه عرصه ها از خانواده و کود کستان گرفته تا فرهنگ و حقوق و کشورداری ضرورت دارد که اساسی تغییر یابد. در جواب سئوال گلنار میخواهم این را بگویم که وظیفه ما اعمال قدرت این تشکلها برای تأمین خواسته هاست. ولی از سوی دیگر من وضع خودمان را مناسب تشخیص نمیدهم. بر عکس خیلی هم نگران آن هستم. دو مسئله آزارم میدهد: قضیه « زیتون» و راژان . و همینطور بهرام. از راژن میخواهم که موضوع را توضیح بدهد.

راژان:

- راستش اینست که قدرت توضیح این مسئله را ندارم. اما مختصر بگویم : زیتون خواهر من است، شوهرش برای تامین معاش که چهار بچه داشتند به کار قاچاق روی آورده بود.  در همین رابطه نیز کشته شد.  بچه  ها در کمتر از دو سال پست سر هم یک به یک مردند. خواهرم با مرد دیگری ازدواج کرد و به سومای-برادوست رفت. من تا بخود بجنبم همه این اتفاقات افتاد و اصلاً نفهمیدم این بچه ها چرا مردند . گویا مریض شدند و..

راژان نتوانست به سخنش ادامه بدهد. پولاد با عصبانیت گفت:

گره مسئله دقیقاً همینجاست. چرا ندانستی، چرا کمک نکردی، چرا موضوع را با ما درمیان نگذاشتی؟ چرا چشمت را بستی و گذاشتی زیتون این بچه ها را بکشد و از دستشان رها شود؟ چرا با بی توجهی در این جنایت شرکت کردی؟ چرا سعی نکردی او خواندن و نوشتن یاد بگیرد؟ چرا نخواستی چیزی از دنیا و زندگی  و حداقلی از آدمیت سرش بشود که جلو این خصلت بیرحمی غیر قابل تصور گرفته بشود؟ 

به خواهرت که دسترسی ندارم اما به تو هرچه بگویم کم گفته ام . پیشنهادم اینست که برو و هرگز هم تو جمع ما پیدات نشود. من تحمل قاتل چهارتا بچه را ندارم. نمیخواهم رویت را ببینم. شما ها چطور توانستید این گلها را پرپر کنید چطور توانستید ابن بلبلان را بکشید؟ ...

گلنار سخن او را قطع کرد و

ادامه دارد

جان شیفه - قسمت اول تا پنجم

 

http://iranglobal.info/v2/node/415

جان شیفه - قسمت ششم

http://iranglobal.info/v2/node/760

جان شیفته قسمت هفتم

http://iranglobal.info/v2/node/1126

جان شیفته (8)

http://iranglobal.info/v2/node/1531

منبع: 
ویژه ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.