درد دلـی با خـواهـرم آسیــه

طائب وطائب ها بدانند ، اگر چه من و آسیه در پاره ای از اصول حکومت و نظام ،اختلاف سلیقه و نظر داریم ؛ ولی در یک چیز متفق الفکر ومشترکیم و آن منافع ملی و تمامیت ارضی کشورمان ایران است و در این راه حاضریم جان خود را فدا کنیم .

روزی نیست که شاهد سخنانی سخیف از سوی سردمداران جمهوری اسلامی نباشیم ؛ بارها یاد آن جمله می افتم و به فکر فرو می روم ؛ که مردم هر کشوری ،لیاقت حکمرانان خود را دارند! آیا به راستی چنین است؟! و اگر چنین است وای بر من و تو؛وای بر ما؛البته اگر ما شدن را یاد گرفته باشیم!
همزبان خوبم ،خواهرم، آسیه باکری ؛ در این نوشته خطابم به تو بانویی از سرزمین اهورایی مان است ،دختری که امروز به بندی از بندهای وصیت پدر عمل کرد و"پرتلاش و خستگی ناپذیر " ظاهر شد و در برابر یاوه گویی ها سکوت نکردو ثابت کرد که هنوز زینب پاشاها در آذربایجان فراوانند .
اجازه می خواهم با تو راحتتر سخن بگویم و با نام کوچک خطابت کنم؛چرا که همشهری هستیم و حس نزدیکی با شما دارم و هم اینکه بغض فرو خورده ات را حس میکنم و می خواهم فریاد سکوت تو باشم. این را از برادرت بپذیر ، هر چند جایگاه "احسان" ، تنها مختص اوست !
لازم دیدم از آنجایی که به تجربه ثابت شده ، ملت فراموش کاری هستیم ، گریزی کوتاه به گذشته بزنیم و از حال و روز پدر و عمو در سالهای حیات سخن بگوییم وبعد به سالهای نزدیکتر بپردازیم و در نهایت به امروز برسیم .
پدر و عمویت را کمتر کسی در اورمیه ،آذربایجان و حتی در کشور ممکن است که نشناسد ، چه امروز نیز نامشان بر اماکنی از کشور دیده می شود و نامشان بارها و بارها تکرار می شود . برادران باکری ، کسی نبودند جزاین که برای عقیده خود ، و برای اسلام و خمینی جنگیدند و در نهایت جان خود را نیز در این راه از دست دادند .عموی بزرگوارت در آخرین دیدارش با آقای خمینی آرزوی شهادت کرد و وصیت نامه اش را با خطاب قرار دادن روح الله خمینی آغاز کرد.وی در ابتدای وصیت نامه اش ، می نویسد : « سلام بر روح خدا ، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،عصر کفر و الحاد ،عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعیش » شهید راه اسلام و راه آقای خمینی ، مهدی باکری که لقب سردار اسلام را نیزبا خود دارد ،در ادامه وصیت نامه اش می نویسد : « عزیزانم ،شکر گذار خدا باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت (منظور خمینی است) شویم ...»
آسیه جان ، عمه زهرا را که یادت هست ! همان خواهری که بارها در مورد برادران شهیدش سخن گفت و در این سالهای پرتلاطم پس از انتخابات نمایشی سال 88 ، بیشتر نامش را دیدیم و سخنانش را شنیدیم ؛ زهرا باکری ، خواهر بزرگ خانواده در قسمتی از خاطراتش از سالهای پر التهاب و شوم منتهی به سال 57 می گوید : « مهدی ، به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود ، شب هایی که شب نامه و اعلامیه به خانه می آورد تا پخش کنیم ، به من می گفت : خواهر من ،حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد ؛ تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بنده های خدا نخواهی بود...» و عجب که امروز نگرانیمان برطرف شده است !
از بابا حمید شما ،خاطرات قبل از انقلاب زیادی نیست ،چرا که در مقطعی از زمان به خارج از کشور رفت و آموزش نظامی دید و بعدها همراه آقای خمینی از پاریس به ایران بازگشت و با تشکیل سپاه پاسداران ،بیشتر در جبهه های جنگ به سر می برد .
همه اینها را گفتم تا فراموش نکنیم ،امروز دختر چه کسی و برادر زاده چه کسی فریاد بر می آورد وصاحبان نظامی را که عزیزانش با آبیاری نهال آن با خونهای خود ، به دوام و رشد آن کمک کردند ؛به زیر سئوال می برد !
از عمه زهرا چگونگی روزگار خانواده باکری را ، قبل از شورش 57 ،سئوال کن . در خاطرات مهدی باکری آمده است که بعلت فعالیتهای ضد حکومت و بخصوص تشکیل تجمعات درشهرهای مختلف و بخصوص شهر تبریز، بارها مورد بازجویی ساواک قرار گرفته است ، ولی خواهر خوبم ، نمی دانم این سئوال برای تو هم پیش آمده که چطور ، عمو مهدی که عنوان خرابکار را با خود در آن زمان یدک می کشید ،بدون مشکلی وارد دانشگاه شد و بعنوان مهندس مکانیک نیز فارغ التحصیل شد؟! 
در نظام ظلم و ستم به گفته پدر و عمویتان ، معاندین حکومت می توانستند به دانشگاه راه یابند و از امکانات رایگان حکومت ظلم و جور! استفاده کنند ؛ ولی در نظامی که باکری ها و امثال آنها برای من وما به ارمغان آوردند، من و افرادی چون من ، نه به جرم معاند بودن ، بلکه به جرم منتقد بودن، باید ستاره دار شویم و محروم از تحصیل و در نهایت نیز به هزینه خود و با هزار منت در دانشگاه آزاد درس بخوانیم ؛ بگذریم...
یادم می آید بعد از آغاز جنبش سبز و پس از اتفاقات سال 88 ، عمه زهرا در مصاحبه ای با رادیو فردا ، بغض فرو خورده اش شکست و چنین گفت : «پسر برادرم را دستگیر کردند ، بلایی سر ما آوردند که زمان شاه نیامد ....باور کنید یک ساواکی در خانه ما را نزد . زمان شاه من بعد از شهادت برادرم ،استخدام شدم ؛خواهرم در پست بالایی استخدام شد ؛ مهدی دانشگاه قبول شد و تحصیل را شروع کرد...یک نفر در خانه ما را نزد ؛ می گفتند خرابکار یا خانواده خرابکار ،ولی کسی جسارت نکرد در خانه ما را باز کند و به ما توهین کند ؛ ولی در جمهوری اسلامی ما این توهین ها را دیدیم ... »
و اما فراموش نکن که من و امثال من ،هیچگاه اجازه داشتن شغل دولتی و استخدام رسمی نداشتیم.؛ می دانی چرا؟ چون سخنانمان و نوشته هایمان به مذاق آقایان خوش نمی آمد!
آسیه جان امیدوارم از برادرت دلگیر نباشی ؛ فرصتی یافتم و بهانه ای برای درد دل کردن با هم نسل خویش ...شاید افکارمان متفاوت باشد ، ولی می دانم که هر دو امروز دغدغه میهن داریم و بس .
توهین های ذوالنور، جانشین وقت نماینده ولی فقیه در سپاه ، به مادرت و زن عمویت را حتما فراموش نکرده ای ؛ زمانی که این دو بانوی گرامی ، به سرکوبها و رفتارهای وحشیانه حاکمان و بسیجیها در روزهای پس از انتخابات ،اعتراض کردند ؛ حرفهای سخیفی از سوی فرماندهان همان بسیج و سپاهی که باکری ها افتخار تشکیلش را داشتند، زده شد ؛ وآنروز حرف دلت را زدی ،وقتی که گفتی :« عموی من اگر زنده بود ،این جنایاتی که بسیجی ها به اسم بسیج و به اسم باکری و همت در خیابانها انجام می دادند را بر نمی تافتند ...»
ولی کاش حافظه ات یاری می داد و بیشتر به عقب برمی گشتی و به جنایات و اعدامهای روزهای اول انقلاب و همچنین سالهای دهه 60 نیز نگاهی می انداختی ! کاش عمو و پدر زنده بودند تا نظرشان را در مورد این اتفاقات می پرسیدیم ، که آیا حکومت عدل علی که آرزویش را می کردند ،باید بر پایه خون و خونریزی و شکنجه آغاز می شد؟! یا شاید علی اینگونه بوده و من بی سواد آگاهی از موضوع نداشته و ندارم! شاید هم اینها همه از ذهنت خطور کرده ، ولی مگر می شود در حکومت اسلامی ،اینها را بر زبان آورد؟!
خواهرم ، آسیه جان ، روزی که در دانشکده حقوق تهران و در مراسمی به نام ( بسیجی واقعی ،همت بود و باکری ) پشت تریبون قرار گرفتی و به دفاع از پدر و عموهایت پرداختی ؛ فراموش کردی که به اشتباه آنان نیز اشاره کنی و شجاعانه بگویی که انقلاب 57 آنها ، یک اشتباه محض بود ؛ همانطور که امروز همسنگران پدر و عمویت چون نوری زاد و نوری زادها به اشتباهشان درشورش 57 اعتراف می کنند . آن روز گفتی « چه کسی می گوید باکری ها دنبال این بودند که مردم را محدود کنند؟ عمه های من ، خانواده پدری من ،همه شان آزاد بودند هر جورکه دوست دارند،لباس بپوشند و هر جور که دوست دارند فکر کنند و هر عقیده ایداشته باشند...» ولی واقعا عمو مهدی و بابا حمید شما ، اینگونه می اندیشید؟ آیا آنها بارها به قول خودشان با آقای خمینی که دستور همه محدودیتها را صادر کرد ،بیعت نکردند؟ آیا تا آخرین لحظه عمر و در وصیت نامه خود، از شما و دیگران نخواستند که قدر این نعمت را بدانید و حفظ نظام ساخته شده از هیچ تلاشی ،دریغ نورزید؟!
امروز بعد 34 سالی که از آرزوهای مبهم انقلابیون 57 می گذرد ، همگی شاهد وجود درختی کج و معوج و عجیب الخلقه ای هستیم که متاسفانه ،خون عزیزان شما در رشد و نمو آن نقش کمی نداشته است و اکنون شاهد فرو کردن خارهای زهر اگین از سوی این درخت ،بر قلب هر رهگذر و حتی باغبانان و صاحبان آن هستیم!
وقاحت کرکس ها و جغدهای نشسته بر شاخه های این درخت ،به جایی رسیده است که امروز بدون هیچ شرمساری و واهمه ای ،منافع ملی و تمامیت ارضی میهنمان ایران را به حراج می گذارند و به این نیز افتخار می کنند .
طائب را نیز همه می شناسند ، چه منی که آرزویم براندازی این رژیم سراسر فساد و جنایت است و چه شمایی که شاید دل به اصلاح آن بسته اید و هنوز تعصب آرزوهای خانوادگی برای حفظ آن را دارید (البته شاید).
حجت اسلام طائب ،کسی نیست جز یکی از مسئولان مستقیم جنایات و کشتارهای اعتراضات مردمی پس از انتخابات سال 88 ، او کسی نیست جز فرمانده وقت نیروهای مقاومت بسیج در سال 88 ؛ کسی نیست جز داماد حجت اسلام علی اکبر موسوی حسینی معروف به آقای اخلاق در خانواده ، که ذکرخیراخلاقیاتش را قبلا حتما شنیده اید!..، کسی نیست جز اجرا کننده سناریوی انکار تجاوز و قتل ترانه موسوی از جاویدنامان جنبش آزادیخواهی مردم ، با جا زدن یکی از اقوام خود به جای او و با نام او ، و بالاخره طائب کسی نیست جز فرمانده سابق حفاظت اطلاعات سپاه و کسی نیست جز معاونت سابق ضد جاسوسی وزارت اطلاعات در زمان وزارت حجت اسلام فلاحیان.
و امروز طائب رئیس قرارگاه عمار است؛.بازوی اجرایی سیاستهای بیت رهبری و ولایت مطلقه فقیه در جنگ با فتنه! 
شاید سئوال کنی اینها را برای چه گفتم ؛ آسیه جان ،بار دیگر مسئولیتهای این فرد را بخوان ، حتما مانند من به این نتیجه خواهی رسید که هر سخنی از زبان این فرد ، می تواند نمایانگر سیاستهای خرد و کلان این نظام باشد.
حتما مثل من بارها به سخنان اخیر این فرد گوش کردی و یا جایی آن را خواندی و لب خود را به دندان گزیده ای!
و با خود اندیشیده ای : پدر ، عمو جان ، انقلابت برای این بود؟ از این نظام دفاع می کردی ؟ شما که خود پایه گذار این سیستم بودید و سیاستهایش را تدوین کردید؛ آیا این را می خواستید و نمی گفتید؟! یا اینکه اگر امروز بودید ، مانند همفکرانتان داد سخن سرمی دادید و بهانه می آوردید و می گفتید ،انقلابتان را دزدیده اند!
می خواهم بار دیگر سخنان طائب رئیس قرارگاه عمار را بازگو کنم ، نه برای تکراربیهوده ، بلکه برای افزایش آدرنالین خونم ! و شاید آدرنالین خون تو و امثال تو و من . برای اینکه انرژی مضاعف برای مبارزه بگیریم و نگذاریم میهنمان ، خاک پاک نیاکانمان ، اینگونه چوب حراج بخورد .
حجت اسلام طائب گفت : « اگر دشمن به ما هجوم کند و بخواهد سوریه یا خوزستان را بگیرد ،اولویت با این است که ما سوریه را نگه داریم ، چون اگر سوریه را نگه داریم ،می توانیم خوزستان را هم پس بگیریم ،اما اگر سوریه را از دست بدهیم ،تهران را هم نمی توانیم نگه داریم...»
و تو، فرزندی از نسل سوخته ، در پاسخش چه متین و موقرانه و محکم می گویی :« هنوز پیکر پدر و عمویم در آبهای هور است ، هنوز خوزستان تنها دلگرمی ماست ؛ خوزستان آرامگاه پدرم است ...آقای طائب اولویت شما هر جا که باشد ،اولویت ما خاک ایران است» 
دیدیم که مادررنج کشیده ات نیز ساکت ننشست و پاسخی در خورشرایط به این یاوه گویی طائب داد و گفت « کار خداست که اینجور حرف‌ها را می زنند و خودشان را در مقابل مردم عیان می کنند ... آقایان متوجه نشده‌اند که برای حفظ خوزستان چه بهای سنگینی پرداخت کرده‌ایم. در حقیقت، تنها شهدا نبودند که زندگی خود را فدای آزاد کردن خوزستان کردند ... اقای مهدی طائب لطفا جان خود را به سوریه ببخشید ما همه زندگیمان را برای مملکتمان دادیم...»
آری خواهرم ، اولویت ما خاک ایران است ، و چه بسیارانی که در زمان جنگ خانمانسوز8 ساله ، تنها و تنها برای دفاع از خاک و ناموس خود به جبهه های جنگ رفتند و مجروح شدند ، معلول شدند و جاوید نام شدند ، و نه به خاطر حفظ نظامی فاسد و جنایت کار که ماهیت آن از روز اول تاسیس با اعدامهای انقلابی و بعدها با محدودیتها ومنع آزادی ، بر همه کس آشکار شد و نام اسلام را با خود یدک می کشید و رهبر آن ،جنگ را نعمت الهی می نامید!.
طائب وطائب ها بدانند ، اگر چه من و آسیه در پاره ای از اصول حکومت و نظام ،اختلاف سلیقه و نظر داریم ؛ ولی در یک چیز متفق الفکر ومشترکیم و آن منافع ملی و تمامیت ارضی کشورمان ایران است و در این راه حاضریم جان خود را فدا کنیم . 
در فردای آزادی ایران ،که می دانم آرزوی همه هم میهنانم می باشد ، مطمئنا ، من و آسیه و آسیه ها می توانیم با بلوغ فکری و منطق در مورد سرنوشت کشورمان نظر بدهیم وبا نگاهی به گذشته و استفاده از تجربیات تلخ و شیرین آن به مباحثه بپردازیم و در نهایت در یک انتخابات آزاد ، تابع رای و خواسته اکثریت مردم باشیم . 
در پایان ، ضمن یاد آوری و بزرگداشت همه جاوید نامانی که جان خود را در راه میهن از دست داده اند ؛ در برابر همه کسانی که این روزها در برابر وطن فروشان سرخ و سیاه ،ساکت ننشسته اند ،سر تعظیم فرود می آورم و از دیگر میهن پرستان و عاشقان مام میهن نیز می خواهم ، جدای از عقاید و باورها ، برای حفظ میهن و رهایی آن از شرایط خطرناک کنونی ، به مشترکات بیاندیشند و این را بدانند که اگر ایران نباشد ، دیگر جایی نیست که بخواهیم نظر خود را به کرسی بنشانیم و یا در برابر نظر و عقیده دیگران جبهه بگیریم و انتقاد کنیم...
سپاس ویژه از آسیه و آسیه ها...
به ایران بیاندیشیم
پاینده ایران و ایرانی

همایون نادری فر
29 بهمن 1391
17 فوریه 2013

 

 

ایمیل نویسنده: 
بخش: 
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
باکری ها برای اسلام و امام و جمهوری اسلامی جنگیدند نه برای ایران.

بعد از ازادی خرمشهر ادامه جنگ خیانت به ایران بود نه دفاع از ایران!