آنچه فیلم «ناصرالدین شاه» و نقاشی «تالار آینه» درباره ی ما فاش می سازد 1

تناقض میان این همه تلاش ناصرالدین شاه برای بزرگ بودن ، شاه شاهان بودن از یکسو و از سوی دیگر حس خلاء و هیچی درونی و حس حسرت و اینکه زندگی جای دیگری است، در واقع تبلور معضل انسان ایرانی و معاصر و از جهاتی یکایک ما نیز هست. یا رابطه ی عجیب او با ملیجک که به قول فیلم تکرار کودکی دردناک خویش و تلاش ناممکن برای از بین بردن زخمها و پدری خوب برای خویش بودن در قالب پدری خوب برای ملیجک است. از طرف دیگر لوس کردن بی مرز ملیجک و همه چیزهای دیگر نهفته در این رابطه ی پدوفیل گونه...

داریوش برادری  روانشناس/ روان درمانگر

بعد از مدتها یک فیلم مستند خوب بنام « ناصرالدین شاه و 84 زنش» را دیدم. خواستم ببینیم کدام هنرمند باهوش ایرانی توانسته چنین فیلم ساده و قوی  با ترکیبی خوب از روایت منسجم ، انیمیشن، عکس و تاریخ و با نگاهی نقادانه و طنزآمیز را بسازد که دیدم کارگردانش یک فیلمساز زن نروژی بنام بئاتریس پترسون است. این لینک فیلم است که اخیرا در برنامه ایی از بی بی سی پخش شده است.

http://www.youtube.com/watch?v=yMt5DlO4BVw&feature=youtu.be

 

 از موضوعات جالب فیلم برای مثال نوع روابط میان ناصرالدین شاه و زنان حرمسرایش از یکسو  و مادرش از سوی دیگر است و یا اینکه چگونه او به عنوان شاه مملکت از یکسو ناتوان از پرداختن به مباحث مملکتی است و از سوی دیگر می خواهد با زنان فراوان و سکس یا شکار خویش را «شاه بزرگ و مرد توانا» احساس بکند. از یکسو عملا مملکت را به دیگران می سپارد و از طرف دیگر مرتب به خویش القاب بزرگ و خودشیفتگانه جدید چون «شاه شاهان و غیرهم می دهد.  نکته جالبی که در این فیلم موجود  هست ولی کارگردان به او خوب  نمی پردازد،  رابطه ی میان حرمسرای ناصرالدین شاه و زنان مختلفش یا حتی «زنان سیبیلوی» او از یکسو و از سوی دیگر  عشق ناصرالدین شاه و وابستگی اش به مادرش مهد علیا است. یا فیلم عمیقتر وارد نقش و رابطه ی از جهاتی پدوفیلی ناصرالدین شاه با «ملیجک» نمی شود و تمتع های اینگونه شاه، با آنکه فیلم بخوبی در رابطه ی شاه با ملیجک واکنشی به دوران کودکی خویش را نشان می دهد. به زبان دیگر با آنکه فیلم بخوبی قدرت مادر شاه را بر شاه ایران و حالات بچگانه شاه را نشان می دهد، اما بیشتر وارد جوانب روانی عمیقتر و یا عمومی تر این موضوع نمی شود و تلاش این نوشته توجه به این مباحث و ساختارهای روانی و جمعی مهم و واقعیتهای پنهان جامعه ی ما از مسیر نگاه به فیگور «ناصرالدین شاه» در این فیلم و از سوی دیگر به نقاشی «تالار ایینه» کمال الملک و رابطه ی دو فیگور چون ناصرالدین شاه و کمال الملک در حین ساختن نقاشی مهم تالار آیینه هاست. دو فیگوری که در واقع نماد شاه ایران  و هنرمند مدرن ایران نیز هستند، نمادی ار رابطه ی دوپهلو و چندسودایی، متناقض فرد/دیگری، دولت/ مردم، شاه/ هنرمند و روشنفکر، سنت/مدرنیت و غیره هستند.

 نکته ی اول و پنهان موضوع این است که برخلاف اکثر کسانی که فکر می کنند جامعه ی ایران پدرسالار یا مردسالار است، در واقع چامعه ایران یک «جامعه پدرسالارانه و مادرمحوری» است، همانطور که در کتابم « از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» و مطالب دیگر مطرح کرده ام 1. یعنی با آنکه در جامعه ی ما بظاهر قدرت اصلی «پدر و دیکتاتور» و اخلاق و سنت حاکم است، اما آنچه  این حضور استبدادی پدر و اخلاق یا حضور خودمداری و ناتوانی از قبول دگراندیش و تحول ساختارها را ممکن و استوار می سازد، در واقع «نقش محوری مادر و وابستگی به مادر» در این فرهنگ  جامعه است. چه در روابط خانوادگی باشد که با آنکه پدر عنصر حاکم است اما همه می دانیم که عنصر محوری خانواده ی ایرانی و یکایک ما در واقع «فیگور مادر» است و ازینرو «بهشت زیرپای مادران» است. یا از طرف دیگر وقتی این پدر و یا رهبر دیکتاتور  در نام این یا آرمان دست به قتل تحول و یا مدرنیت می زند، در واقع «در نام مام وطن، مادر اسلام و یا جدیدا مام قومی» اینکار را می کند. همانطور که جنگ خیر/شری درون جامعه ی  ما و حالت ناموسی جامعه ما به حالت جنگ قهرمان برای نجات دادن مادر از چنگ پدر ظالم است. ازینرو این قهرمانان چه نامشان فدایی اسلام یا فدایی خلق، یا اخیرا فدایی ملت آذربایجان  و غیره باشد،  در یک سناریوی مشابه تلاش برای نجات مادر مظلوم از دست پدر ظالم گرفتار است.  بنابراین عنصر محوری این سیستم «پدرسالارانه/مادرمحوری» و چگونگی شکل گیری شخصیتها و حتی تفاوت جنسی و جنسی گرفتار فیگور «مادر» و وابستگی به مادر است. حتی پدر ظالم و دیکتاتور چون ناصرالدین شاه و شاهان یا رهبران بعدی گرفتار مادری هستند. ازینرو نیز در این جامعه قدرت مردانه یا زنانه مدرن بخوبی رشد نمی کند و جایگزینی نسلها.  ازینرو جامعه و انسان ایرانی و حتی پدر ظالم  و دیکتاتور ایرانی بشدت «بچه ننه» است و نمی تواند بهتر به تفاوت جنسی و جنسیتی مردانه یا زنانه خویش دست یابد. یا از طرف دیگر می خواهد این مرد ایرانی این « بچه ننه بودن» را با بزرگ نمایی خنده دار خویش مثل ناصرالدین شاه و یا ایجاد حرمسرا و نشان دادن قدرت بی پایان جنسی خویش پس بزند و احساس مردی و بزرگی بکند. همانطور که با شناخت راز این گرفتاری در نگاه مادر انسان ایرانی و بویژه مرد ایرانی می توان بهتر رفتار رهبران ما را فهمید، آنگاه که چنان عشق به یک آرمان وایده دارند و می خواهند شکوه و کمال این «مادر گمشده و اصل گمشده» را ثابت بکنند که بخاطر آن اصلا یا عمدتا توجه ای به واقعیت و خواستهای مردمشان نمی کنند و بناچار پایانی تراژیکی یا تراژیک/کمدی وار دارند. چه  مدل ناصرالدین شاهی یا رضاشاهی و پهلوی  و غیره، نمودی از این گرفتاری در نگاه «مادر» و یک آرمان مطلق است حتی اگر بظاهر خیلی پدرسالارانه بنظر برسد. اینجا پدر خود اسیر نگاه مادر و محبوبی مطلق است و می خواهد بزرگی و کمال او را ثابت بکند و بر «کمبود و فقدان» چیره شود.

 در معنای روانکاوی مشکل جامعه ما در واقع این است که در گفتمانها و ساختارهای ما، روابط ما «پدر نمادین و نام پدر حضور ندارد یا حضور اندک دارد، عنصر و رگه ی غالب و نمادین نیست». یک جامعه و روان گرفتار فانتسم مطلق بودن و خدا بودن یا کامل بودن و بازگشت به آغوش مادر گمشده و بهشت گمشده است و ازینرو به «کستراسیون و قانون» بخوبی تن نداده است.ازینرو شکل عمده ی رابطه ی فرد/دیگری در هر شکلش، چه در رابطه ی فرد با خودش و تمناهایش، چه در رابطه ی زنانه/مردانه، دولت/ملت، مومن و خدا، فرد و دگراندیش و غیره یک رابطه ی عمدتا «خیالی و نارسیستی» و مهرآکین یا دوپهلویی و دوسودایی و سیاه/سفیدی است. یعنی در نقطه ای که سرانجام پدر بایستی وارد رابطه ی نارسیستی و مهرآکین کودک و مادر شود و باعث حضور قانون و قبول ناممکنی یگانگی نهایی برای هر دو و برای خویش نیز شود، او یا عمدتا غایب است، مثل زندگی ناصرالدین شاه، آیت الله خمینی و غیره و یا چنان حضور این پدربه حالت دیکتاتورمنشانه مثل حالت رضاشاه برای محمدرضاشاه است که او بناچار هر چه بیشتر زیر بال مادر و خواهرش می رود.  در معنای کلی معضل جامعه ی ایران معضل جامعه ای است که در آن عنصر «نام پدر و قانون» چه در روابط خانوادگی یا اجتماعی و سیاسی بخوبی رشد نمی کند و بنابراین حتی وقتی دولت مدرن هم می خواهد بوجود اورد به حالت یک دولت مدرن مطلقه شاهی یا جمهوری اسلامی است. یعنی عنصر اصلی همان حالت مطلقه و مادرانه باقی می ماند و شاه یا امام همان ثقل زمان و ظل الدوله و شاه شاهان چون ناصرالدین شاه است.یک  بزرگنمایی دروغین که در واقع بیانگر ماندن و وفاداری به مادر و ناتوانی از استقلال از مادر و ناتوانی از پذیرش محدودیت و مرز خویش و دیگری است. ناتوان از پذیرش علاقه خویش به دیگری و همزمان قبول مرز و کمبود خویش و دیگری به عنوان کودک، پدر یا مادر، زن یا مرد، دولتمرد یا روشنفکر است. ازینرو این شاهان و رهبران احتیاج به این القاب بزرگ داشته و دارند. جامعه ما جامعه و روانی است  که در آن «پدر نمادین و قانون غایب است و یا حضوری بس اندک دارد» و ازینرو ناتوان از دستیابی به فردیت بهتر، دموکراسی یا قانون نمادین و مرزدار و تمنای مرزدار است. یعنی هم پدر و هم مادر و پسرو هم دخترش مرتب میل شکستن هر قانون و بی مرزی و خداشدن را دارد. ازینرو ناصرالدین شاه در واقع خواب و رویای پنهان مردان ایرانی و عاشق مادرشان را اجرا می کند و بقیه نیز بقیه نقشهای مادر، زنان شاه، رشوه خوار را بازی می کنند. و یا امروز همه در پی وحدت کلام و نفی تفاوت هستند و فردا همه ضد هم هستند و  هرکه به فکر خویش و زیرپای دیگران را زدن است و چه عجب که همه ی این فیگورها و سناریوها از زمان ناصرالدین شاه و قبل از او وجود دارد و مرتب تکرار می شود. چون اینها مثل فیگورهای یک سناریو به هم مربوطند. بنابراین اگر دقیق نگاه بکنید تداوم این سناریو و بازی و ناتوانی از دست یابی به «وحدت در کثرت مدرن» و به تحول ساختاری مدرن را به اشکال نو نیز می توانید در همین تاریخ معاصر بببینید.

 

یک قدرت بزرگ و برتر روانکاوی لکان نسبت به روانکاوی فروید اینجاست که در نگاه لکان بر خلاف روانکاوی فروید ما با یک مثلث «پدر/مادر/کودک» روبرو نیستیم بلکه در واقع ما با یک «ساختار چهارضلعی» روبرو هستیم. تحول و گذاری که لکان در نمودارهای  معروفش چون نمودار ار و نمودار ال و سپس در گراف آرزومندی ما را با آن روبرو می سازد و یا در عبورش از «کمپلکس ادیپ فرویدی» و دستیابی به اسم دلالت «فالوسی» که هیچگاه وجود نداشته و بدست نمی اید. یعنی لکان در کنار این سه فیگور و مثلث ادیپی و فرویدی «پدر/مادر/کودک» عنصر چهارمی به نام «نام پدر یا قانون» را وارد می کند( با آنکه پدر  دارای نزدیکی و همسویی بیشتری با این نقش است)  تا نشان دهد  «نام پدر یا قانون» عنصر چهارمی است که در هر رابطه و گفتمان یا در هر مثلث ارتباطی بایستی حضورش قویتر و مهمتر شود. تا جامعه یا فرد به قدرت بالغانه یا به فردیت و توانایی خلاقیت و تحول نمادین خویش دست یابد. از منظر چنین «ساختار چهاربخشی» است که می توان آنگاه بهتر دید که چرا در جامعه ی ما نه تنها سیستم خانوادگی بلکه سیستم سیاسی یا گفتمان جنسی و جنسیتی و غیره دارای معضلات مشابهی هستند. چیزی که بخش عمده ی نقدهای بر فرهنگ و جامعه ی ایرانی ناتوان از شناخت این «سازوکارهای مشابه گفتمانی یا روانی» آن بوده اند و به اینخاطر نقدهایشان کم اثرو  ناتوان از ایجاد «تصویری دقیقتر، شبکه وار یا زنجیره ور» از کل جامعه و روابط تنگاتنگ گفتمانها سیاسی، خانوادگی، فردی و یا جنسی و جنسیتی هستند . ازینرو نیز شما در کتاب «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» می توانید با یکی از اولین نمونه های مهم این تصویر گفتمانهای مختلف خانوادگی، جنسی، جنسیتی، هویتی، عشقی و سیاسی و «همپیوندیهای درونی» آنها روبرو شوید و می توانید ببینید که چگونه بحرانهای ما در این عرصه های مختلف با یکدیگر دارای نکات مشترک و همپیوند هستند، در عین اینکه هر کدام تفاوتهای خویش را دارند.

 

 زیرا بدون شناخت این پیوندهای ساختاری و گفتمانی، بدون دیدن این «گرهگاههای روانی و یا گفتمانی» و سازوکارهای گفتمانی نمی توان درک کرد که چرا فرد خودمدار یا مومن یا مستبد ایرانی و سیستم استبداد سیاسی یا فرهنگی مرتب یکدیگر را بازتولید می کنند و در پیوند تنگاتنگ با یکدیگرند. چرا آنها مانند بوفی کور، تاریخی کور، فردی و روابطی کور محکوم به تکرار فاجعه و شکست هستند. زیرا نمی خواهند ببینید که چه گفتمان سیاسی و دیکتاتورزده ی ما، چه روان فردی و یا نوع خانواده ایرانی، چه بحران فردیت یا بحران گیتی گرایی ایرانی، دچار یک «ساختار عمدتا خیالی و نارسیستی هستند» و نوع رابطه ی درونی این گفتمانها و گرهگاه آنها به حالت « ساختار و رابطه ای عمدتا خیالی و نارسیستی»، به حالت سیاه/سفیدی و وهم گونه است و بناچار استبداد و تکرار سنت را بازمی افریند. زیرا در هیچکدام از این سیستمها، گفتمانها یا در این روابط و مثلثهای ارتباطی نمی تواند عنصر نمادین یا نام پدر  بهتر وارد شود، قوام یابد و آنها را دچار کستراسیون و قبول کمبود و تفاوت سازد و بدینگونه راه را برای تحول و رشد وحدت در کثرت مدرن و عبور از انسداد باز بکند و اینکه مرتب تفاوتی نو و روایتی نو آفریده شود. زیرا در این جامعه چه در نزد مادر، چه پدر یا پسر و دختر، چه دولت یا ملت و روشنفکر و اپوزیسیون، و در روابط میان انها، این عنصر نمادین و چهارمی و قانون بخوبی وارد نشده است و به عنصر اصلی تبدیل نشده است. ازینرو این جامعه و گفتمانهای مختلف بیشتر گرفتار تکرار سناریوهای بحران زاست و نه قانونش، نه فردش، نه روابطش می تواند هر چه بیشتر هاشور بخورد، محدودیت و نیازمندیش را به دیگری قبول بکند و اینگونه هر چه بیشتر به گفتمان همپیوند «قانون/فرد/تمنای مرزدار و قابل تحول» در درون خویش دست یابد و متناسب با آن به گفتمان مدرن و متفاوت خویش از «دولت مدرن و دموکراسی/ملت مدرن/فرد مدرن و سیستم شهروندی بهتر» دست یابد. زیرا چه ساختار قانون و رهبر و چه ملت یا روشنفکر بیشتر اسیر این رابطه ی خیالی با دیگری، اسیر نگاه مادری است و می خواهد به اصلی دست یابد و دوباره احساس بکند که به عقب و به آغوش مادرگمشده فارسی، اسلامی، یا قومی بازمی گردد. به جای اینکه بر این دروغ چیره شود  و با قبول نام پدر و قانون نمادین هر چه بیشتر وارد جهان نمادین و مدرن خویش شود و رنسانس ایرانی را بیافریند. ازینرو ما با سناریو و حالات مشابه نارسیستی و خیالی از شاه شاهان ناصرالدین شاه تا «هاله ی نور» احمدی نژاد روبرو می شویم و هستیم.

به زبان دیگر آنچه ما به آن احتیاج داریم حضور هر چه بیشتر این «پدر نمادین و قانون»  و قبول کستراسیون و کمبود نمادین چه در درون و برون است و لمس استقلال و مرز خویش و نیازمندی خویش به دیگری، در هر نقش و رلی و جنس یا جنسیتی. ازینر به قول لکان «پدر خوب، پدر مرده است»، پدری است که به جای اینکه رهبر جبار یک امت باشد، به پدر نمادین  و قانون تبدیل شده باشد و امت به ملت و فرد دگردیسی بیابد. زیرا پدر دیکتاتور، پسر و دختر مالیخولیایی یا قهرمان و مادر مظلوم و گمشده، همه نماد گرفتاری در یک رابطه ی خیالی و نارسیستی، سیاه/سفیدی با دیگری و گرفتاری در دام نگاه «مادر» است. خواه این مادر نامش «سنت و مام وطن» باشد، خواه نامش «مدرنیزاسیون و سراپامدرن شدن و تقلید مدرنیت» باشد. خواه نامش بازگشت به خویشتن پادشاهی، اسلامی یا قومی باشد، یا نامش «بومی کردن مدرنیت» باشد. همه و همه گرفتاری در دام یک سناریوی خیالی و دروغ بهشت گمشده ی مادری است. ازینرو قهرمانان و شاهان در نهایت «بچه ننه هایی» بیش نیستند و دقیقا در لحظات مهم تاریخی چون بچه ننه ناتوان از حرکت و تحول لازم هستند و یا در نام مادر و آرمانشان حاضر به قتل دیگری و فجایع هولناک چون قتلهای زنجیره ای هستند. آنچه بنابراین وظیفه و کار اصلی هر روشنفکر و یا سیاستمدار و هنرمند مدرن ایرانی و در حوزهها و گفتمانهای مختلف است، در واقع ورود «نام پدر و قانون، نیروی نمادین» در این حوزهها و توانایی تفاوت سازی و تحول است و اینکه این عرصه ها بتوانند هر چه بیشتر بپذیرند که همیشه راهی دیگر و روایتی دیگر ممکن است. زیرا «جهان نمادین همیشه از نو نوشته می شود»، همانطور که لکان می گوید.

 

 از این منظر نیز می توان به چشم انداز دیگر این موضوع یعنی رابطه ی هنرمند یا روشنفکر با این نظام و جهان گرفتار در دام مادر خیالی و در پی «فالوس خیالی و شکوه دوباره ی مام وطن» نگریست، یعنی برای مثال به سراغ نقاشی «تالار ایینه» کمال اللمک رفت و بحران و تکرار آن را از چشم انداز دیگر رابطه ی فرد/دیگری در جامعه ی ما نگریست، از چشم انداز و از منظر معضل روشنفکر و هنرمند مدرن در بحران و در تناقض با دیگری و غیر. حتی اگر این روشنفکر و هنرمند از پدر جبار در قبول مدرنیت جلوتر رفته باشد و دارای قدرت نمادین و مدرن بیشتری باشد، اما باز هم نکات مشترکی دارند و آنچه که آنها را به یکدیگر وصل می کند که همان «مادر» و حسرت در پی مادر و بهشت گمشده و میل دستیابی به بهشت گمشده و کمال مادر است. میل و تمتع اینکه «فالوس خیالی» مادر شوند و دوباره بزرگی و شکوه او را در نامی جدید نشان دهند و همزمان و بناچار با آن همان سناریو نارسیستی و سیاه/سفید، همان پدرکشی و شاه کشی که روی دیگر پسرکشی است، را تکرار می کنند و بناچار محکوم به بازتولید سنت هستند. چون راوی بوف کور که با قتل لکاته به پیرمرد خنزرپنزری و تکرار پدر تبدیل می شود. همانطور که ما در  حالات ناصرالدین شاه در فیلم، حالات تیپیکال بسیاری از  مردان ایرانی یا انسان ایرانی و فیگورهای مهم ادبی ایرانی را می بینیم که در بالا به آن اشاره شد.  یا در پایان این بخش می توان برای مثال از حالات ناصرالدین شاه دوباره یاد کرد. مثلا  علاقه اش به گربه ای که اسمش را « ببری» می گذارد و چنان به او عشق می ورزد که زنانش حسادت می کنند و آخر گربه را به قتل می رسانند. یا می بینیم که شاه شاهان چقدر از طرف دیگر ترسو بوده است و خرافاتی. یا همیشه  جعبه  تریاکش همراهش بوده است، مثل رضا شاه و راوی بوف کور و حضور تریاک در  تاریخ معاصر ما. یا از یکسو زنان فراوان و فانتزیهای جنسی او چون «سرسره» از یکسو و از سوی دیگر   عشق عمیقش به «جیران» و اینکه موقع مرگ و بعد از تیرخوردن میگوید،  من را ببرید پیش قبر جیران و کنار او دفنم کنید.   از طرف دیگر «حرمان و حسرت و افسردگی» دائمی او باوجود اینهمه ولخرجی و دلقکبازی و لذت مداوم و بدون مرز، باوجود اینکه هر غلطی که خواست کرد. یعنی در نهایت او نیز در واقع مثل راوی بوف کور و انسان ایرانی در دام حسرت و حرمان است  و مثل داش اکل می گوید عشق تو جیران مرا کشت. تناقض میان این همه تلاش ناصرالدین شاه برای بزرگ بودن ، شاه شاهان  بودن از یکسو و از سوی دیگر حس خلاء و هیچی درونی و حس حسرت و اینکه زندگی جای دیگری است، در واقع  تبلور معضل انسان ایرانی و معاصر و از جهاتی یکایک ما نیز هست. یا رابطه ی عجیب او با ملیجک که به قول فیلم تکرار کودکی دردناک خویش و تلاش ناممکن برای از بین بردن زخمها و پدری خوب برای خویش بودن در قالب پدری خوب برای ملیجک است. از طرف دیگر لوس کردن بی مرز ملیجک و همه چیزهای دیگر نهفته در این رابطه ی پدوفیل گونه میان ناصرالدین شاه و ملیجک ما را یاد  فیگور برادر لکاته در بوف کور  هدایت می اندازد که مورد علاقه ی راوی است، چون دهانش بوی کونه خیار و لکاته و مادر را می دهد. یا رابطه ی متناقض شاه با غرب و وسوسه های غربی، با دوربین  و اینکه او اولین شاه ایرانی است که به غرب مسافرت می کند و مسحور غرب و اختراعات غربی است و همزمان می گوید نگرش غرب و مدرن برای ایران خوب نیست.  همانطور که روحانیون و دیگران او را از تهاجم فرهنگی می ترسانند و ازینرو به ورود بی رمق غرب و مد غربی در لباسهای زنانش  و عکاسی آنها کفایت می کند. یا از یکسو  اسیر خواستهای دول غرب است، از طرف دیگر خویش را شاه شاهان می نامد و مرتب قصرهای جدید می افریند. حرکاتی متناقض و افراطی که حکایت از گره حقارت عمیق و گرفتاری در حس خلاء و هیچی و حسرت از سوی دیگر می کند. حکایت از جهان و انسانی می کند که احساس اختگی و ناتوانی در برابر دیگری و زندگی و غرب قدرتمند می کند اما نمی خواهد علت این ناتوانیش را ببیند و تن به قبول قانون و فردیت، به قبول بحران و کمبود و ضعف و نیازش به دیگری بدهد. نمی خواهد به پذیرش کستراسیون نمادین و رابطه ی پارادوکس و همراه با احترام و نقد با دیگری، چه با خودش و یا با غرب تن بدهد، بلکه می خواهد این حس کمبود و خلاء و هیچی را با یک «بزرگنمایی دروغین» و بازگشت به آغوش مادر پُر بکند و پس بزند. بنابراین نمی بیند که دقیقا چون به آغوش مادر و سنت ویا به آغوش تقلید از مدرنیت برمی گردد یا می پرد، بناچار خویش را کودک و اخته و گرفتار بحران و سترونی می کند. دوباره مشکل اصلی و محوریش را تکرار می کند. زیرا علت اصلی روانی و ساختاری عقب ماندگی و بحرانش  عمدتا ناشی از گرفتاریش در این سناریوی خیالی و نارسیستی  با مادر و پدر، با سنت و یا با مدرنیت است. او نمی خواهد از مسیر دیدار دردناک با دیگری و ضعفش سرانجام ببیند و بپذیرد که «از ماست که برماست.» و هر چه بیشتر بزرگ و بالغ شود، چه به عنوان کشور، دولت و قانون یا ملت و فرد. همانطور که نه تنها زندگی ناصرالدین شاه بلکه قتلش و  مراسم شاه کشی  او نمادی دیگر از این گرفتاری است. همانطور که او با قتل امیر کبیر در واقع قتل خویش را زمینه سازی می کند و امیر کبیر با  قتل دگراندیشان دیگر چون جنبش باب. یعنی اینجا نیز ما با تکرار تاریخ و حال و گرفتاری در سناریوی مداوم و خطرناک شاه کشی، پدرکشی، پسرکشی یا دگراندیش کشی روبرو هستیم. گویی که آنها تکرار ما و ما تکرار آنها به شیوه های مختلف هستیم، گویی که مدام پسر و دختر ناراضی، پدر و پیرمردخنزرپنزری می شود و پدر، پسر می شود و داستان بوف کور مرتب از نو آغاز می شود و به همراه او و بناچار  تکرار کوری نقادان از درک این ساختار محوری بوف کور و روان خویش و دیگری بازتولید می شود. کوری نقادان و بازیگران در دیدن آنچه در برابر چشمان او مرتب هم در متن و هم در واقعیت رخ می دهد، تکرار کوری و قتل بخاطر اینکه نمی خواهیم ببینم که از ماست که برماست و چگونه این سناریو و شکست را می افرینیم. یا کسانی را که این موضوع را برما آشکار می سازند، حذف می کنیم یا به قتل می رسانیم.

ادامه دارد.

بخش دوم و نهایی که به نقد نقاشی تالار اینه و مباحث همراه می پردازد، بزودی منتشر می شود.

 

ادبیات:

1/ از اولین مقالاتی که در آنجا من این نظریه را مطرح و باز کردم.

http://www.asre-nou.net/1384/ordibehesht/14/m-kavosh6.html

2/ در باب تحولات در نظریه لکان و ساختار نوین لکانی به بخش مربوط به نمودارهای ار و ال و گراف آرزومندی و عبور لکان از ادیپ فروید  در کتاب «مقدماتی بر روانکاوی لکان» از دکتر موللی مراجعه بکنید. مانند صفحات شصت تا هشتاد.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.