پنجره Pəncərə

زنگ من همیشه بسته است. بیرون کسی ندارم.
هیچوقت هم نداشته ام.
.Mənim zəngim həmişə bağlıdı
.Eşikdə kimsəm yoxdu,heç vəxtdə yoxudu

حوالی عصر بعد ازاینکه به آینه نگاه کردم رفتم جلوی پنجره و به ساختمانی که تازه در روبرو میساختند چشم دوختم. نمیدانم چرا.

عادتی نو یافته بودم. هر روز چند بار روی به پنجره میاوردم.توی خودم حس میکردم بگذارم از این خانه بروم. 
به صاحبخانه گفته بودم اگر کسی دنبال خانه بود میتواند اینجا را هم ببیند. شاید هم این احساس ناشی از تنهایی من در سرتاسر زندگیم بود که نه ازدواج کرده بودم  و نه هرگز دوستی داشتم. 
کارگران هنوز کار میکردند. کتابی به دستم بود، باز کرده و سرم را با آن گرم نمودم... 
در زدند، رفتم از پشت در  پرسیدم:
«کیه در میزند؟»
خانم سالمندی گفت:
«همسایه. پس چرا زنگ شما کار نمیکند؟»
در را باز کردم.همسایه سخنش را تکرار کرد:
«  پس چرا زنگ شما کار نمیکند؟» 
«زنگ من همیشه بسته است. بیرون کسی ندارم. هیچوقت هم نداشته ام.»

« این دختر خیلی وقت اس  تو کوچه سوراغ شما را میگیرد.» همسایه اینرا گفت و رفت.
دختر دست داد و گفت:
«سلام. من مونیکا هستم.» 
« بفرمایید، چه خدمتی میتوانم برای شما انجام دهم؟» 
« میتونم بیام تو؟»
«بله، بفرمایید.»
او با کفش گوشه های خانه را گشت؛ آمد داخل آشپزخانه و روی صندلی نشست و گفت:
« من در همین ساختمانی که تازه ساخته میشود کار میکنم. هفته ای دو روز. دانشجو هستم. خانه خوب است. چه مدتی ست اینجا ساکن اید؟»
« 15 سال میشه.»
«17 سال است!»
«چطور؟»
« من 20 سالم است. این را فراموش کرده اید!» 
«خودم را فراموش کرده ام!»
«بابا! بابا!...» 

 
 
 
A. Elyar
 
Pəncərə 
 
Axşam üstü aynaya baxndan sonra pəncərə qabağında dürüb üzbə- üzdəki yeni qayrılan binaya baxdım.Bilmirəm niyə.
Təzə bir adət tapmışdım.Gündə neçə yol pencərəyə üz qoyurdum.İçimdə, hiss elirdim evdən çıxım gedim.
Evsahaba demişdim birsi ev axtarsa gəlsin baxsın. Bəlkədə bu hiss butum mənim ömur boyu yalqızlığımın nəticəsi idi ki nə evlənmişdim və nə bir zaman qadın dostum olmuşdu.
Fəhlələr hələ işlirdilər.Əlimdəki kitabı açıb başımı onla bənd elədim...
Qapı döyüldü getdim qapıya:
-Kimdi?- qapıdalından dedim.
-Qonşu.!Bə sizin zəngiyiz niyə səs vermir? -yaşli qadın dedi.
Qapını açdım.
-Bə sizin zəngiyiz niyə səs vermir?- qonşu  sözünü tikrar elədi.
- Mənim zəngim həmişə bağlıdı.Eşikdə kimsəm yoxdu,heç vəxtdə yoxudu. 
-Bu qız çoxdandı küçədə durb sizi soruşur.- qonşu diyib getdi.
-Səlam! Mən Monika-yam. -gız diyib əlverdi.
-Buyurun, sizin üçün nə xitmət elimdən gəlir?
-Evə gələbilərəm?
-Bəli,buyurun.
O,  başmaqli evi bucaq -bucaq dolndi sonra gəlib aşbazxanada səndəlin üstündə oturub dedi:
-Mən bu yeni qayrılan binada işlirəm. Həftədə iki gün. Öyrənciyəm. Ev yaxcıdı. Neçə ildi burda əyləşirsiz?
-Onbeş il olar.
-Onyeddi ildi!
-Necə?
-Mən yirmi yaşindayam.Bunu unudubsuz!
-Özümü unudmuşam!
-Ata!Ata...!
 

 

 آن سوی پنجره

خواننده ای پیشنهاد کرده بهتر است نوشته از طرف نویسنده «راز گشایی» شود. با استناد به سخن رمان نویس نامی گارسیامارکز که «از آثارم راز گشایی خواهم کرد».
نمیدانم اینکار درست است یا نه؟ و چه مشکلی را حل میکند. سنت بر این است که «نقاد» این کار را بکند. و نکات ضعف و قوت نوشته را نشان دهد. نقاد نداریم. آنهم نقادی که اینجا به دو زبان فارسی و آذربایجانی و ادبیات آنها آگاهی لازم داشته باشد. نوشته لازم است در متن اصلی و ترجمه بیطرفانه بررسی شود. من صلاحیت هیچکدام را ندارم. و با علاقه میتوانم در این مورد نظر و نقد دیگران را بخوانم. و بیاموزم. 
نظر بیرحمانه خودم اینست که « کاری» ست بهتر از«هیچ». مانند دیگر کارهایم. تا نظر دیگران چه باشد.
اما در مورد راز گشایی، شاید اینکار کمکی باشد برای نقاد و خواننده .چه خوب بود که اکنون ما راز گشایی خود هدایت را در مورد بوف کور در دست داشتیم.

 
نوشته هنری مانند منشور است. هر کس از یک سطح و زاویه به آن نگاه میکند. حتی خود نویسنده. اینست که سخن و راز گشایی آفرینده حرف اول و آخر نیست. اما ممکن است دردرک و نقد اثریاری رسان باشد:
زمان « عصر» است . 
عصر زمانی ست « روشن-تاریک» . یا سایه- روشن.  راوی بین آنهاست. اما اینکه روشنایی چیست و سایه کدام است در ادامه می بینیم. او در این میان به « آینه» نگاه میکند. آینه «شئ» است. این شئ « خود» او را نشان میدهد. او ناخود آگاه خواسته « خود»ش- تصویرش- را ببیند. در یک شئ.
« پنجره» نماد دوم « آینه» است. که یک دریچه است به بیرون. به خارج از انزوا.  و به تصویر و هستی راوی. سمبل این دریچه در متن همه جا حضور دارد. 
او میخواهد « چهره ی خود» را ببیند. این «صورت» از داخل پنجره-آینه دوم- در شئی دیگری به نام « ساختمان» وجود دارد. اما راوی به آن آگاه نیست. او نا خود آگاه به آنجا نگاه میکند. همانطور که در آغار خواسته بود خود را در آینه ببیند. ساختمان هم نماد سوم آینه است. ساخنمان چیزی ست که درحال ساخته شدن است و با توجه  به واژه «بابا» از زبان دختر در آخر نوشته نشانه هستی نو راوی ست که در حال شکل گیری ست. کل حرکات در داخل خانه و در بیرون -ساختمان- نماد پدیده ای ست که در حال آفرینش است. 
 «احساس یا نیروی گریز از انزوا» بدون اینکه راوی به آن آگاه باشد اورا هدایت میکند. به آینه-پنجره-ساختمان. کارگران. ترک خانه.
ترک خانه به معنای رفتن به خانه دیگر است . از انزوایی به انزوای دیگر. و در عین حال گریز از خود. اما او به آن آگاه نیست. دید راوی در ساختمان و کارگران متوقف میشود. و به کتاب پناه میبرد. یعنی در جستجوی خود میایستد و این بار در کتاب به دنبال چهره خود میگردد. 
در حقیقت او به دنبال خود و چهره خود است. میخواهد به خود پناه ببرد. که هستیش را بازیابد. از دریچه هایی در جست و جوی آن است. نا خود آگاه به سوی هستی خود رانده میشود. توسط نیروی گریز از انزوا.
اما این هستی کجاست؟ که او آنرا فراموش کرده و همیشه خود را در انزوا دیده است. 17 سال و در اصل«همه عمر» محکوم به تنهایی بوده . که فرجام آن «فراموشی خود» و فراموشی «گذشته اش» بوده است. 
دراشیاء و دختر- چهره و تصویر او هست ولی خودش نیست. او بیرون آنهاست.آنها-اشیاء و دختر- پنجره هایی به این تصویراند-تصویر راوی. همینطور در ِ خانه و زنگ. که نقش دریچه به بیرون را دارند.
در آخر واژه ی «بابا» هدف این جستجوی ناخود آگاهانه را تحقق می بخشد. 
دختر تصویر خود اوست. و گذشته اش.او با حضور خود و تکرار کلمه «بابا» هستی او را بازتاب میدهد. انسان هستی خود را دوست دارد.و این دوست داشتن- با وجود دختر- برای او تکرار میشود. کلمات خشک و ساده ی راز آلود، و حرکات به عنوان پدیده ها- و اشیاء سخن میگویند
 حرفها و حرکات دختر نشانه ی تلاش درونی 17 ساله ی او برای ارتباط با پدر - یافتن هستی خود- است. انسان چهره خود را در چشمان دیگری می بیند و به هستی خود آگاه شده قوام میگیرد. و این چیزی ست که پدر و دختر اینجا به آن میرسند. 
پنجره، حرکات و تلاش روحی کاراکترهایی ست در انزوای موجود جامعه ، درمیان یک سایه -روشن، انزوا و نفی آن- برای رسیدن به تصویر و هستی خود؛ در جایی که دیگر «هستی»یی برای آنها نمانده است!
دختر شیفتگی و هستی فراموش شده ی او را برایش منعکس میکند. و خود نیز هستی گمشده اش را باز مییابد.
خیلی چیزها از سطوح و زوایای دیگر میتوان مطرح کرد ولی فکر میکنم اینها کافی باشند. حجم نوشته و تصویر پردازی میتوانست خیلی بیشتر وجامع باشد که نوشته از این حالت طرح مانند دربیاید . ولی وقت نیست. 
منبع: 
ویژه ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.