راز صادقانه هدایت، یا چرا هدایت باید بمیرد !

بزبان دیگر برای یادبود صادقانه هدایت بایست هم دید که از یکسو چگونه جامعه و فرهنگ ما، مردم ما و نه تنها حکومتش، عمدتا مرتب اندیشمند و هنرمندش را به انزوا و خودویرانی سوق می دهد و از سوی دیگر اینکه این هنرمند و اندیشمند به ناچار به همان معضلات عمیق این گفتمان و فرهنگ و حکومت، مُسری و گرفتار است. ازینرو هدایت در اروپا و پاریس مدرن نیز به انزوا کشیده می شود و نمی تواند به تمناهای خویش بدنبال خلاقیت نو، عشق و زندگی نو دست یابد و به « حسرت و بن بست» گرفتار می شود.

داریوش برادری  کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

 

در سالروز مرگ هدایت و برای رویارویی و دیدار عمیق ( یا درست تر، رادیکال و سوبورسیو ) با او و مرگش بایستی این راز را بیان کرد و از این چشم انداز به این رخداد نگریست: « صادق هدایت باید خودکشی کند، بمیرد و راهی جز مُردن ندارد». تا با این نگاه صادقانه همچنین بتوانیم مرگهای قبلی یا شکستهای قبلی یا فعلی خودمان و دیگری و کشورمان را نیز بفهمیم. زیرا خودکشی صادق هدایت بیانگر دیدار و درگیری او نه تنها با سنت بلکه با مدرنیت نیز بود، با آنکه او همزمان بهترین نویسنده ی مدرن ما بود و طرفدار مدرنیت. ازینرو او توانست برای مثال در بوف کور بهتر از هر کسی گرفتاری و بحران عمیق فردی و جمعی ما را از منظر مدرن نشان بدهد و دقیقا این توانایی مدرن باعث تنهاشدن و ایزوله شدن او شد و از طرف دیگر اما او نیز در جهان مدرن هنوز کامل در خانه اش نبود، هنوز غریبه بود، غریبه ای در خانه ی زبانی و ایرانش و همزمان هنوز غریب در خانه ی نو و در پاریس و اروپایش. زیرا تنها با ورود به «هویت و سرزمینی نو و زبانی نو و مدرن و متفاوت» است که می توان از این بن بست و غریبگی چند جانبه عبور کرد و در هر دو کشور سرزمین نوی خویش و جای نوین خویش را یافت؛ توانست در عین آرامش و پاگذاشتن بر روی زمین، مرتب در حرکت و تحولی نو بود. سرزمینی نو و نمادین که سرانجام به ما می تواند امکان بدهد دوباره خویش را بدرجات مختلف  در خانه خودمان، چه در ایران یا در اروپا، احساس بکنیم و «وحدت در کثرتی نو و هویت واحد و همزمان باز و متکثری» بسان ایرانی مدرن، چندمتنی و متفاوت شویم. بنابراین خودکشی اجتناب ناپذیر هدایت بیانگر و آیینه بحران فردی و جمعی مدرن یکایک ما نیز هست و بحرانها و پروسه هایی که طی کرده یا مجبوریم طی بکنیم. اینکه چرا اینجا راهی جز گرفتاری در بحران مدرنیت، راهی در نهایت جز پریشانی یا  مُردن و یا عبور از این بحران و بن بست فردی و جمعی و دستیابی به هویت و ساختاری نوین و رنسانسی فردی یا جمعی نداریم. اینکه راهی جز « اجبار به تکرار»  از نوع بوف کور و « کورشدن مداوم  اُدیپ های جوان و پیر»، کورکردن تحول و تاریخ، خویش و دیگری و تشدید بحران مدرنیتمان نیست، مگر اینکه بفهمی چرا هدایت باید بمیرد، چرا فروغ باید به حالت یک« پیشگویی خودتحقق بخشنده» تصادف بکند و چرا ما مرتب آزادی و رهایی می خواهیم و با اینحال سر از دیکتاتوری نو در بیاوریم. چرا می خواهیم از چاله دربیاییم ولی به چاهی نو می افتیم. می خواهیم چون راوی  از شر پدر و خانه ی کهن راحت شویم و در نهایت اما پیرمردخنزرپنزی یا پیرزن خنزرپنزری می شویم و باز خنده ی خشک یک سنت و تکرار در واقع مضحک شده و توخالی بلند می شود. خنده ی خشکی که به قول هدایت از یک «میان تهی»، از یک بدن و تن و روح گرفتار و از درون شور جنسی یا تنانگی اخته شده می آید.

 یا مجبور می شویم، در عین مدرن بودن و طرفداری از مدرنیت، اما دقیقا به خاطر همین مباحث و ناتوانی از تحول و پوست اندازی بهتر و نهایی، حتی در پاریس یا اروپا و آمریکا غریبه و در حاشیه باشیم. چیزی که تنها مشکل هدایت نبود بلکه ما همین معضل و هفت خوان را در زندگی اکثریت ما و در عدم تحول بهتر به یک جهان و ادبیات مهاجر یا اپوزیسیون نوین و مهاجر و غیره  و زندگی بخش عمده ایی از ایرانیان در حاشیه مدرنیت و کشور جدیدشان می بینیم، حتی اگر این حاشیه نشینی بیشتر روحی باشد تا اینکه از لحاظ شغلی و توانایی یافتن جا و مقامی خوب در جهان مدرن باشد. اما دقیقا چنین معضلات مشابه و ساختارها و بحرانهای مشابه است که محکوم به اجبار به تکرار می کند، حتی در تحولات فیگور ادبی محکوم به تکرار می کند. ازینرو همانطور که در نقدم بر رمان خوب و قوی رضا قاسمی به نام «وردی که برهها می خوانند.1» نشان داده ام. می بینیم که با اینکه میان این رمان و رمان بوف کور هفتاد سال فاصله است و اولی در ایران و دومی در پاریس رخ می دهد اما فیگورهای اصلی هر دو داستان در واقع اسیر و درگیر با ساختار و معضل مشابهی هستند. گرفتار در اجبار به تکرار مشابهی هستند، در واریاسیونی جدید و طبیعتا همراه با تفاوتهایش. اما اصل ماجرا یکی می ماند. ( برای توضیحات بیشتر در این زمینه به لینک نقد من بر رمان با تیتر «سوگنامه بره ها، ادیپ و نارسیسم، طنز و جیگر در رمان رضا قاسمی»  در بخش ادبیات مراجعه بکنید.1)

 

یا بفهمیم که چرا با این همه نوشته درباره ی هدایت و بوف کور باز هدایت از جهاتی مانند داستان معروفی( از ادگار آلن پو و نقد معروف لکان بر آن)،  «نامه ی دزدیده شده یا گمشده ی فرهنگ» ماست، که هرکس در پی بدست اوردن و فهمیدن آن است و  خیالی از خودش را در او دیده و از سوی دیگر کمتر جرات برخورد نمادین و رویارویی با این شناخت هولناک و سوبورسیو هدایت از خویش، فرهنگ خویش و از تو و من داشته است. زیرا جرات می خواهد که ببینی چرا محکوم به شکستی و لنگ در هوایی و آنهم نه به حالت تعزیه خوانی مالیخولیایی و تمتع، خوشی و کیف این تعزیه خوانی و نوحه خوانی، بلکه به این شکل که ببینی تو بناچار همین تعزیه و نوحه ای و آنهم به حالتی بس تراژیک و همزمان کّمدی وار. مگر اینکه حال حاضر به «دیدن و دیدار با دیگری» و خویش باشی  و آنچه را به پایان برسانی که هدایت نتوانست و بنابراین بایستی می مرد. زیرا هدایت می دانست که هیچ چیز بدتر از این نیست که به «تمنایت و آرزویت خیانت بکنی و یا در بن بست بمانی و به آن دست نیابی.( طبیعتا تا آن اندازه که ممکن است و با خویش یک پوست اندازی اولیه و حضور سرزمین نوی تو و مرا بدنبال دارد. زیرا این یک تحول همیشه ناتمام است اما به حالت خانه ایست که حال می توانی بیشتر و مرتب بسازیش. زیرا خانه و روایت  نمادین است و می تواند مرتب از نو نوشته شود، مثل ساختار مدرن، دموکراسی مدرن یا هویت و جامعه ی شهروندی مدرن)».

 

بزبان دیگر برای یادبود صادقانه هدایت بایست هم دید که از یکسو چگونه جامعه و فرهنگ ما، مردم ما و نه تنها حکومتش، عمدتا مرتب اندیشمند و  هنرمندش را به انزوا و خودویرانی سوق می دهد و از سوی دیگر اینکه این هنرمند و اندیشمند به ناچار به همان معضلات عمیق این گفتمان و فرهنگ و حکومت،  مُسری و گرفتار است. ازینرو هدایت در اروپا و پاریس مدرن نیز به انزوا کشیده می شود و نمی تواند به تمناهای خویش بدنبال خلاقیت نو، عشق و زندگی نو و جهان نو و مورد تمنای خویش دست یابد بلکه در «حسرت و بن بست»  گرفتار می شود . ازینرو هدایت و فروغ و خیلی دیگر از بحران مدرنیت خویش نیز بشخصه نمی توانند عبور بکنند.  مهمتر اینکه آنچه هدایت می خواهد به ما صادقانه بگوید و می خواهد آینه ای در برابر ما بگذارد، حتی اینکه صادقانه و مدرن به بن بست و ناتوانی نهاییش اعتراف می کند و بنابراین مرگ مُختارانه و تمنامند را انتخاب می کند، نه تنها خوب دیده و شنیده نمی شود، بلکه مرتب بخاطر ناتوانی فردی و فرهنگی از این دیدار ضروری و دردناک با معضلات و گرفتاری ساختاری خویش، این فاجعه محکوم به تکرار بوده و هست. ازینرو داستان بوف کور به حالات هولناک یا تراژیک/مسخره همه در حوزه جمعی و هم در حوزه ی فردی و یا مباحث مختلف اجتماعی در حال تکرار و تشدید است. زیر انچه هدایت در بوف کور آگاهانه و ناآگاهانه و در حد « یک نمایش هنری» قادر به آشکار ساختن آن می شود، سناریو و فانتسم بنیادین روابط ایرانی، گره گاهها ی عمیق روانی و سازوکارهای اساسی گفتمانی است که فرد و جمع ایرانی، عرصه ها و گفتمانهای  مختلف بحران فردیت، بحران جنسی و جنسیت و بحران جمعی یا سیاسی ما ایرانیان را به هم پیوند می زند و آنها را در نهایت به تکرار  یک فانتسم و سناریوی مشابه و هولناک/مسخره محکوم می کند. یعنی آنچه باعث می شود که ما  هم در خانه و هم در سیاست، هم در روابط جنسی یا جنسیتی ، هم در عرصه ی نقد و اندیشه  و هم در چالش و هنر مدرن، بیشتر دچار حالات استبدادی و ناموسی یا مرید/مرادی و مونتاژگری بشویم، رجاله وار شویم و فردا از طرف دیگر بخواهیم گردن یکدیگر و محبوب و زن اثیری را برسیم که حال برایمان (یا واقعا) لکاته شده است و مرتب در دور باطل «پدرکُشی/پسرکُشی» و اشکال مختلفش چون دگراندیش کُشی و غیره گرفتار بمانیم.

زیرا  حتی نیروهای مدرن این فرهنگ به درجات مختلف نمی خواهند بدانند که آنها مثل کل این جامعه ی گرفتار و محکوم به تکرار ابلهانه و هولناک، اسیر یک «فانتسم بنیادین» و مشترک خویش هستند. فانتسم و سناریویی نارسیستی و ادیپالی که هدایت در همان صحفه ی اول و دوم بوف کور ما را با آن، با خویش روبرو می کند و سپس او را و این مثلث ادیپالی را در دهها شکل و در دو بخش مرتب و تا حد ناممکن و ممکن تکرار می کند تا  «آگاهانه و ناآگاهانه» نشان دهد که چرا گرفتاریم و محکوم به تکرار. چرا پایان بوف کور شروع دوباره بوف کور و همان داستان ابلهانه و تراژیک به شکلی نوین است. این مثلث ادیپالی همان «مثلت پدر/پسر یا دختر/مادر» است که در همان صحفه ی اول بوف کور ما با آن روبرو می شویم و مثلث راوی که از سوراخ می نگرد و پیرمرد و دختری که برایش می رقصد. دختری که تبلور معشوق و مادر گمشده است. تمامی بوف کور و تمامی فرهنگ ما از زمان مشروطه گرفتار این بازی و سناریوی  دردناک است که مرتب نامی و حالتی نو می گیر. موضوع جدال عشق و نفرتی میان سه فیگور این فرهنگ «پدر/مادر/پسر و دختر» و ناتوانی به عبور هر سه از این مثلث ادیپالی و جنگ عشق و نفرتی و ورود به ساحتی «چهارضلعی» است. زیرا ابتدا وقتی ضلع چهارم یا «قانون و نام پدر» وارد بازی می شود، این امکان و  ساختار نوین را بوجود می آورد که به جای جنگ خیر/شری و جستجوی مداوم مقصر، حال از این حالات ناموسی و عشق/نفرتی بگذریم و بتوانیم در ساختاری نو و مدرن و بسان وحدت در کثرتی و به شیوه دیالوگ و بازی مدرن در کنار یکدیگر و در چالش و دیالوگ قدرت یا عاشقانه با یکدیگر باشیم و تحول یابیم. تا بتوانیم جهان فردی و جمعی و «خانه  و ساختار نوین، نمادین و مدرن و متفاوت ایرانی» را بوجود آوریم. زیرا تا این ساختار و خانه ی نو  و قرار گرفتن ما در کنار یکدیگر در این ساختار نوی درونی و بیرونی بوجود نیاید، همین آش و همین کاسه است، همانطور که هدایت و بوف کور و سپس تاریخ کشورمان به ما نشان می دهد. مرتب یکی می اید و می خواهد «مام وطن، مام اسلام، و حال مام ملت عربستان یا ترکستان و ناکجاآباد جدیدش» را از دست «پدر خطرناکی» نجات بدهد که یک روز نامش حمله و تجاوز اعراب در هزار سال پیش یا کمونیسم و دگراندیش جدید است، یکبار نامش شاه خائن و شیطان بزرگ آمریکا و تجاوز به ناموس و اسلام است و یک روز مثل حالا نامش «پدر و زبان خائن وفاشیست فارس و تجاوز به خاک و زبان مادری و ملت تحت ستم کردی و ترکی و بلوچ» است. مرتب همان سناریو و فانتسم و ارتباط مثلثی بیمارگونه و احساسات دوسودایی عشق/نفرتی و تکرار بیمارگونه است که او در بوف کور در اشکال مختلف به ما و در دو بخش نشان می دهد و می خواهد بزبان بیزبانی بگوید، ببینید چرا اُدیپ ما و تحول ما، تاریخ ما، تحول فردی یا جمعی ما  مرتب کور می شود. چرا ما به بن بست نو گرفتار می شویم، چونکه از این بحران عبور نمی کنیم و به ساختار ارتباطی نو و بالغانه با زندگی و با یکدیگر دست نمی یابیم.ساختاری که طبیعتا مرتب قابل تحول است، زیرا از دور باطل رهایی یافته است. همانطور که هدایت دقیقا وقتی به خودکشی دست می زند که می بیند او با اینکه این معضل را دیده است اما حتی خودش نیز چه بخاطر غریبگی و تنهایش در کشورش و در جهان و چه بخاطر ناتوانی خودش که حال چگونه گام بعدی را بردارد و به این ساختار نو و قدرت و تنانگی نو، سعادت زمینی نو و خلاقیت نو دست یابد، پس صادقانه به بن بستش اعتراف می کند و با بهترین لباسش به دیدار مرگ می رود، بدون آنکه با اینکار مرگ را ستایش بکند. زیرا او با مرگش نیز به ما صادقانه می گوید: ببینید دوستان بایستی به این دگردیسی و تحول دست یابید وگرنه محکومید در این بحران و بن بست بمیرید یا خودکشی بکنید، یا تکرار فاجعه ی جمعی به شکل نو بکنید.

 اما نه تنها جامعه ی ما بلکه حتی نیروهای مدرن ما نیز هراس از رویارویی صادقانه و نقادانه با این «صادق هدایت و با خویش» دارند. بی دلیل نیست که ازینرو دقیقا مرتب نقدی از نوع  نقدهای نویسنده مطلب و ایجاد چشم اندازی نوین، رادیکال و سوبورسیو بر بوف کور و بر معضل فردی و جمعی، یا نقد خندان و دوستانه و مدرنش به بسیاری از نقدهای دیگر و در مجموع به خطارفته بر بوف کور،  مرتب پس زده و بایکوت می شود، تا این دیدار با خویش بوجود نیاید. یا با این پس زدن و نفی در هر جای دیگر نیز روبروییم که نقدی قوی از دوستی دیگر بر بوف کور و این مباحث بنیادین در هر بخشی می بینیم. در پشت این «نفی و بایکوت یا پس زدن» آنچه هدایت و بوف کور می خواهد به ما بگوید، یا این نقدهای نوین می خواهد به ما نشان دهد، اما در واقع ترس و هراس کودکانه و فرار بزدلانه از رویارویی با حقیقت عمیق، از دیدار و مواجهه شدن با خویش و دیگری نهفته است. زیرا همه می دانیم شیوه های معمولی تعزیه و نوحه در باب هدایت یا حالات مالیخولیایی در پی او راهی برای فرار و ندیدن است، یک مکانیسم دفاعی است تا سوگواری عمیق و دیدار عمیق و هولناک با دیگری، با خویش بوجود نیاید. اما تنها این سوگواری عمیق و این دیدار پارادوکس هولناک با دیگری، با خویش است که می تواند آزادی و تحول بوجود بیاورد. بنابراین این تف سربالای تعزیه گران و نوحه گران پیر و جوان بر هدایت و قبرش است. انها دقیقا چون حاضر به دیدار با فانتسم و بحران عمیق خویش نیستند، پس به ناچار هم خویش را بر دیدن هدایت و برای مثال قدرتش در بوف کور، کور می کنند و هم محکوم به آنند که مرتب این فانتسم و سناریوی بنیادین را به شکلی تکرار و بازتولید بکنند.  فانتسمی بنیادین که دقیقا برای فرار از رویارویی با او و از دست ندادن تمتع و کیف مالیخولیایی و یا سنتی خویش، حتی بخش عمده ی نقادان بوف کور و هدایت حاضر به رویارویی با او و این بحث محوری بوف کور و بن بست خویش و هدایت نشدند و اینکه چرا هدایت نتوانست پس از بوف کور اثری بزرگتر بیافریند و در این بن بست خودکشی بایستی می کرد.

هراس احمقانه ی آنها و بهای فاجعه آمیز فردی و جمعیش، اما از یک جهت قابل فهم و دارای منطق است. «زیرا رویارو شدن با خویش سختترین کار است». این پیام خودکشی هدایت است و همزمان گویی می خواهد به ما بگوید آنکه می خواهد جلو برود، راهی جز این دیدار صادقانه و نقادانه با خویش و دیگری  ندارد و دیگران را تشویق می کند که جلوتر روند. پا به جایی بگذارند که او نتوانست. یعنی پا به عرصه ی « هویت و زبان باز و چندفرهنگی ما» و «وحدت در کثرت» هر نیروی واقعا مدرن ایرانی بگذارد. زیرا  حال می توانیم برای مثال چه به عنوان مهاجر ایرانی و یا ایرانی متفاوت درون کشور، هم یک « اروپایی مدرن و متفاوت» هم یک « ایرانی مدرن و متفاوت» باشیم،  و می دانیم ما فرزندان برحق هدایت و فروغ و غیره ایم و همزمان یک بخش و همیشه فرزندان ناخلف، شرور و خطرناک، تفاوت ساز این مملکت، مثل آنها. همیشه در عین عشق و پیوند به زبان و سرزمین اول یا دوم مدرن خویش، یک مقدار «غریبه و متفاوت». به زبان دیگر حال بایستی متوجه شده باشیم «که و چه کسانی از هدایت می ترسند و نمی خواهند با او روبرو شوند» و ازینرو محکوم به تکرار بوف کور و فانتسم خویش و کوری نوین هستند. اینکه در نهایت با کُشتن دیگری و یا بخشی از خویش و در نام این «مادر و محبوب بزرگ و گمشده» و خاک بزرگ یا آرمان بزرگ یا  حتی بی آرمانی و پوچی بزرگ، مرتب در نهایت به پیرمرد خنرزپنزری جدید تبدیل شوند و بوف کور و  داستان اُدیپ کور، تاریخ و تحول محکوم به کوریش تکرار شود.

پانویس: در باب نقدهای جدید من بر بوف کور در این چند سال اخیر و برای توضیحات بیشتر در باره ی مسائل بالا می توانید به دو لینک ذیل برای مثال مراجعه بکنید:

صادق هدایت و دو پدیده « تکرار و اشتیاق بلعیدن ایرانی»

 

http://www.sateer.de/1983/04/blog-post_10.html

تکرار فانتسم «بوف کور» در گفتمانهای «مام وطن» و «هفت ملت»

http://www.iranglobal.info/node/10432

ادبیات:.

1/ http://www.asar.name/2007/02/blog-post_12.html

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.