دیدار مثنوی در دژهوش ربا
13.04.2022 - 22:06

 

(بخش نخست)

پیشگفتار

 برای ادراک و فهم مثنوی ،ذوقی لازم است که دیداری ست، نه شنیداری. مثنوی را می بایست

با چشم دل دید و به کشف و شهود دریافت. شروح مثنوی و مقالات راهنمای ادراک آن تنها یکی از

وسایل پیمودن این راهند. اصل، اشتیاق است و طلب؛ تا وقتی عنایت حضرت حق در رسد و طالب

 را ذوقی در نهاد پدید آید. ذوق و شوق ِ دیدار. می توان با مثنوی ملاقات کرد و با او درد دل کرد، اما

بشرط ِ آنکه سراپا گوش و چشم و دل شد :

 آینه ام آینه ام مرد ِ مقالات نیم

دیده شود حال من ار چشم شود گوش ِ شما

اما چگونه "شنیدار" به "دیدار" مبدل می شود ؟ از راه سکوت و اندیشۀ عمیق در هر آنچه از مثنوی

می توان دریافت . چنین تأملی  نهایتا از مرزهای زبان ِ گفتاری فراتر رفته و با کشف و شهودی که از

جهانی معنوی ست در یکدیگر آمیخته ،سرانجام به الهام و اشراق خواهد رسید. آنگاه مشتاق ِ فهم

مثنوی، خود، معنوی می گردد و دانایی قیاسی اش به بینشی "خلاق" تبدیل می گردد :

جان شو و از راه جان ، جان را شناس

یار ِ بینش شو نه فرزند ِ قیاس !

(فهم مثنوی معنوی) 

برای ادراک منظور و مقصود کسی می بایست همچون وی اندیشید. روشن است که چنین امری در

عمل محال است. هرکس نسخه ای ست منحصر به فرد،مانند اثر انگشت. تفاوت در شخصیت و در

 شرایط اجتماعی و تاریخی و فرهنگی و افق زبانی و زمانی وامثال آن، حتی پیش فهم های متفاوتی

 که سازندۀ اعتقادات و باورهای افرادند،جملگی دست بدست هم داده، برداشت های متفاوتی را

 از متنی  واحد بوجود می آورند. موضوع متن می تواند گفتاری معمولی، نوشتاری ادبی، هنری، یا

 تاریخی و هر چیز دیگر از علوم انسانی باشد. قرنهاست که در علم هرمنوتیک بر سر نوع شرح و

 تفسیر متون ادبی و هنری و غیر آن، بحث وجدلی ظریف در جریان است. اینکه برای فهم یک متن

آیا لزومی دارد که خوانندۀ اثر، "مولف محور" باشد؟ یعنی تنها به دنبال فهمِ  مقصودِ اصلیِ عرضه

کنندۀ متن جستجو کند؟ در برابر  این اصطلاح،*ترکیبِ "مفسر منظر"وجود دارد که از "مرگ مولف"

سخن می گوید . یعنی پدید آورندۀ یک اثر هنری همراه خلق آن، به تعداد روبرو شوندگان با اثرش

باید منتظر تفسیر و تعبیر باشد.،زیرا هر یک از این تعبیرات می توانند وجهی از آن اثر را نشان دهد.

 بنظر "گادامر" و بسیاری دیگر از پژوهندگان هرمنوتیک، شایسته است رابطۀ دیالکتیک میان  این دو

وجه بر قرار گردد. پرداختن به جزئیات این گفتگو و عملکرد متقابل آن در حوصلۀ نوشتارما نیست اما

 در مجموع، راه و رسم مفسران معتبر ِ متون کهن و از آن جمله آثار مولانا،دادن اعتبار و برتری بیشتر

بر "مولف محوری" می باشد. آنچه نویسنده بر مباحث گذشته می افزاید،این است که در مورد مولانا

 و دیگر گویندگان "اهل راز" و نشانه، چون حافظ و سنایی و عطار و بیدل و امثال آنان، پس از بررسی

شرح و تفسیر مفسران معتبر،طی تامل و مراقبه های طولانی که ناشی از همدلی خواننده با مؤلّف

 است، امکانی فراهم آید،تا منظور و مقصود اندیشۀ "مؤلف" روشن و قابل فهم گردد.

 حال با در نظر داشتن موارد یاد شده می توان به دیدار مثنوی شتافت. نخست می بایست با ترفندی

دقایقی از مشغله روزانه کاست یا حتی دزدید ،تا فرصتی هم برای اندیشیدن و تامل بدست آید.

 فرصتی برای انجام "مراقبۀخلا" ***   آنگونه که قرنهاست درآیین " ذن ــ بودیسم" به آن می پردازند.

با این تفاوت بنیادین که سالکان آن طریق به دنبال یافتن پاسخ ِ "چیستان" ِ استاد کوشش می کنند ،

ولی در بارۀ مثنوی درک معانی شریف آن مورد نظر ست. در این روش نیازی به دیر نشینی نیست و

تقریبا هرکس می تواند در محیط زندگی خویش دقایقی به گوشه ای بدور  از بو و  صدا و نور و گرما و

 سرما پناه برد. چه بهتر که در پرتو نور شمعی بنشیند و وقت سحری،در پس نیایشی از سر اخلاص

 باشد.باید به آرامش درون رسید حتی بطور موقت. راه های متفاوتی نیز برای آن پیشنهاد می شود

که در واقع  همگی آن ها بر یک موضوع  تاکید دارند :

 

رهایی از دانستگی)

عبارت بالا را از "کریشنا مورتی"(1895ــ1986) وام گرفته ایم.یعنی تهی کردن ذهن و حافظه از افکار

 و آرزوها و دلواپسی ها و ترس ها و داوری های نیک و بد ِ بی مورد و هر آن چه  که بنوعی اندیشه

را بکار می گیرد. این همان خالیِ سرشاری ست ،که بقول ِ عزیزمان اخوان ثالث :

از تهی سرشار

جویبار ِ لحظه ها جاری ست .

(دفتر صوفی)

دفتر صوفی سواد و حرف نیست

جز دل اسپید همچون برف نیست

پس از قرار گرفتن در حالت روحی مناسب و بیرون آمدن از تنش های بدنی و روانی می توان دقایقی

چند، با مثنوی همنشین و هم سفر شد. خواننده می تواند به نکات و مطالبی از مثنوی که در تمام

 روز فکر و ذهنش را به خود مشغول کرده بود بیندیشد و شرح هایی را که بر آن ها نوشته اند در نظر

 آورد. زمانی که آن ابیات در این حال ِ معنوی ِ  "مراقبه ملا" درون ذهن تکرار شوند ، امکان دارد به

 "یکباره" و بدون دخالت فکر و اندیشه ، چنان روشن و بدون ابهام جلوه گر شوند ،که مراقبه کننده با

اطمینان تمامی قلب ، به خود بگوید : "یافتم"...این جاست که معنی ازبطن معنی جوانه می زند و

 می شکفد و جهان تازه می گردد. این نو شدن را پایانی نیست،که سخن ِ تازه از اندشۀنو می زاید.

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وا رهد از حدِ جهان بی حد و اندازه شود 

گاهی نیز چنین پیش می آید که آن بت عیار، بدون کوشش فرد، درطول روز به هنگام پیاده روی و یا

اوقاتی که مشغله ذهنی مهمی پیش رو نیست، رخ می نماید و معانی نو کشف می شوند . البته

 لازم به یاد آوری ست، وقنی که تنها از "امکان" مکاشفه سخن می رود و نه روی دادن حتمی آن،

نشان از این دارد که مشتاقِ ادراکِ مثنوی باید برایش از صبر و شکیبایی و استقامت مایه بگذارد و

زنگ افکار موهوم وخاطرات نیک و بد را از دل بزداید. و این همه خود بر مدار جذبه ای الهی می گردد

 که :"ناگاه آید ولی بر دلِ آگاه آید".بسیار نادراست که غافلی را جذبۀ حق در رباید .مگر نه این که

 دوست حرمت دوست نگاه می دارد؟باری، برهمه این احوال می بایست عنایت  حق را هم افزود:

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی عنایات خدا هیچیم هیچ !!

چشم ِ آلوده توان و استعداد ِ دیدن و دریافتن ِهدایت الهی را ندارد .عارف جز دلی سپید ،یعنی خاطری

بی دغدغۀ افکار موهوم و باطنی سرشار از صدق هیچ ندارد. مولانا خود بر این روش ، نظری  تمام و

همتی عالی داشت.وی در مثنوی بارها بر مراقبه ای نظیر آن چه نوشته شد ــ البته در مرحله ای بس

شریف تر ــ تاکید کرده است. چنان گرم و پر قدرت و گیرا که جان را به "جهش"می کشاند.یاری عشق

 بسوی اتصال به مبدا، به جای پرواز آرام و دور و دراز،درسی ست که مولانا از آن یار شاطر،شمس در

 آموخت و خود فصل ها بر آن افزود .

جا نجَهش

(ضربۀ ایجاد)

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

پژوهندگان عرفان و تصوف ضمن بیان موارد اشتراک و ا‌فتراق این دو؛ عرفان را نیز به دو بخش نظری

وعملی تقسیم کرده‌اند. البته چنین نیست که میان این دو بخش کاملا اختلاف باشد. اما بیشتر اوقات منظور

از عرفان عملی اشاره به نوعی تصوف اسلامی ست که با دل سر وکار دارد و منظور از عرفان نظری ،

اندیشه هایی ست فیلسوفانه که در محدوده تعقل و منطق می گنجد. بنابر این در تقسم بندی دیگری، عارفان

اهل دل چون بایزید و رابعه عدویه وعطارو مولانا و امثال آنان را ازعرفای معرفت اندیش چون ابن عربی

و سهروردی ، جدادانسته اند. در هر صورت یکی از مواردی که عرفان عملی را از نظری جدا می کند ،

"جانجَهِش" ست .منظور از این‌ ترکیب ابداعی که تا کنون در ادب صوفیه نامی از آن نیامده، چنان است که

بعضی ازعرفا دانسته یا  نا‌دانسته سخنی می‌گفتند یا عملی از آنان سر می زد که جان رهروان طالب اسرار

یک باره به پرواز در آمده یک شبه راه صد ساله می رفتند. و به مدارها و مدارج بالاتری از جهان هستی

دست می یافتند.  برای مثال،طنز ظریف مولانا نمونه ای از "جانجهش" ست :

قاضی سراج الدین ارموی فقیهی معروف از کردان ارومیه بود.زمانی حسام‌الدین چلبی ازمولانا پرسیده بود

"این همشهری ما را چگونه می‌ بینید؟" و پاسخ شنیده بود:"،گرد حوض می‌گردد؛ موقوف یک لگد است،

 امید که محروم نماند.." آن لگد ،ضربۀ ایجادی ست که جان فقیه را به آسمان حقایق عرفانی پرتاب می کند.

شمس تبریزی هم که مریدان مولانا را  تشویق به عشق می‌ کرد؛ نسخه‌ای از همان را در چنته داشت :

"شاهدی بجو تا عاشق شوی؛ اگر عاشق تمام نشده ای به این شاهد،شاهدی دیگر بجوی؛جمال های لطیف زیر

چادر بسیارند ." (مقالات، ج2،ص53)

در واقع ، "جلال الد ین فقیه"  نیز با ترفند "جانجهش" مجذوب شمس تبریز گردید. حکایت آن معروف ‌ست؛

زمانی در کاروانسرای شکرخان؛ پیری راه بر فقیه مغرور بست وپرسید:"صراف عالم معنی محمد بزرگتر بود

یا با یزید بسطامی؟" و‌ مولانا گفت :" محمد(ص) البته سرحلقۀ انبیاست بایزید را با او چه نسبت؟"

و پیر پرحشمت پرسید: "پس چرا آن یک "سبحانَکَ ما عرفناکَ" (منزّهی، ما تو را نشناخته ایم) گفت واین

یک،" سبحانی ما اعظَمَ شأ نی" ؟ (چه پاکم ، مرتبه ای فراتراز مقام من نیست)

شمس با همین سوال،  ضربه‌ای بر غرور‌ جلال‌الدین وارد آورد که یکسر، مقام خود را رهاکرد و در آسمان

غیب به پرواز در آمد . آن غیبت ناگهانی و همیشگی شمس تبریزی هم ضربه ای دیگر بود از معشوق الهی

 که مولانا را به مرحله ای برترپرواز داد.

باری؛ جا نجهش ‌در دیوان کبیر و مثنوی وجوه متفاوتی از عشق، سماع ،دعا،طنز وهزل و غیر از آن دارد

 که پرداختن به جملگی آنها البته ازحوصلۀ این نوشتار خارج است؛در بخش ضمیمه به بعضی از آن وجوه

پرداخته ایم .اما مهمترین وجه آن  تکیه بر موضوع عشق است که در قالب زیبایی جسمانی جلوه دارد:

در حکایت "دژ هوش ربا" نیز از همین ترفند برای کشاندن و اتصال جان عاشقان الهی به سرچشمۀ هستی

استفاده شده است. .سخن را با نقلی زیباکه منسوب به مولانا ودرارتباط با موضوع ماست به پایان می آورم :

وقت آن آمد که من عریان شوم

جسم بگذارم ،سراسر جان شوم

"من این جسم نیستم که در نظر ِ عاشقان منظورم. بلکه من آن ذوقم و آن خوشی ام که در باطن مریدان از

کلام من سر می زند الله الله چون آن دم را یابی، و آن ذوق را بچشی،غنیمت می داروشکرها میگزارکه

من آنم"

 زیر نویس:

*ترکیبات "مولف محوری" و "مفسر منظری" در ادبیات ساختۀ نویسنده می باشد و برای نخستین

بار است که در زبان فارسی بکار می رود.

** اصطلاحی ست که عارف معاصر هندی "کریشنا مورتی" بکار برده است .

*** "مراقبه  خلا" در برابر "مراقبه  ملا" ، ــ تهی واری در برابر سرشاری ــ  دو نوع متفاوت مراقبه اند

 در نخستین کوشش می شود ذهن از هرگونه اندیشه و خیالی تهی شود و بر عکس آن در دیگری

 سعی بر این است که با تمرکز ِ توجه، ذهن تمام نیروی اندیشه خود را روی موضوعی ثابت نگه دارد

 در طول ِ مراقبه این دو حالت بارها به یکدیگر تبدیل می شوند و یا حالاتی بینابینی پیش می آید .

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما